Archive for August, 2015

از خلال خبرها به گوش می‌رسد که رهبران «ارکستر فیلارمونیک آلمان» در حال رای‌زنی با مقامات فرهنگی ایران هستند تا در صورت موافقت، این ارکستر اجرایی را در ایران به نمایش بگذارد. به نظر می‌رسد بخشی از این تصمیم، محصول تلاش‌های «دانیل برن‌بویم»،  پیانیست گروه و از مشهورترین رهبران ارکستر جهان است. برن‌بویم هرچند یهودی مذهبی است که علاوه بر تابعیت اسراییلی دارای تابعیت‌های آرژانتین، اسپانیا و حتی «فلسطین» است! در واقع، او را در جهان به مخالفت‌های سرسختانه‌اش علیه سیاست‌های دولت اسراییل در مورد مساله اشغال سرزمین‌های فلسطینی می‌شناسند. برن‌بویم در همین مسیر اعتراض خود به سیاست‌های دولت اسراییل، چند سال پیش به همراه «ادوراد سعید»، نویسنده سرشناس فلسطینی/آمریکایی ارکستر «دیوان شرق و غرب» را با ترکیبی از نوازندگان جوان اسرائیلی و فلسطینی تشکیل داد. بدین ترتیب، مقامات اسراییل بار دیگر نسبت به شکل‌گیری یک حرکت فرهنگی علیه سیاست‌های اشغال‌گرایانه خود احساس خطر می‌کنند و در حرکتی شتاب‌زده، «میری رگب»، وزیر فرهنگ اسراییل اعلام می‌کند که در صورت مسافرت این ارکستر به ایران، از دولت آلمان شکایت خواهد کرد!(+) به چه جرمی؟ به چه اتهامی؟ برگزاری ارکستر؟ جناب وزیر فرهنگ گمان می‌کند با چنین تهدیدی ممکن است آنجلا مرکل فرمان عجیب و غریب سانسور اجرای یک کنسرت موسیقی در یک کشور دیگر را صادر کند؟ شاید تصور کنید که چنین تهدیدی، آن هم از جانب کسی که عنوان «وزیر فرهنگ» را به دوش می‌کشد بسیار احمقانه است، اما این پایان ماجرا نیست!
در اردوگاهی دیگر، «حسین نوش‌آبادی»، سخنگوی وزارت ارشاد ایران اعلام کرده است که اساسا به ارکستر فیلارمونیک آلمان اجازه اجرا در خاک ایران داده نخواهد شد! چرا؟ جناب سخن‌گو توضیح می‌دهد: «همان‌طور که ما این رژیم (اسراییل) را غیرقانونی و غاصب می‌دانیم، هنرمندانی هم که منتسب به اسراییل باشند، نامشروع و غیرقابل پذیرش می‌دانیم»!(+)

به نظر می‌رسد باید بار دیگر مهر تاییدی زد بر آن سخن ماندگار جناب آلبرت انیشتین که: «دو چیز را هیچ پایانی نیست. یکی هستی جهان، و دیگری حماقت انسان»!

کبک ۲۲

Advertisements

پرونده قتل‌های زنجیره‌ای، بی‌شک یکی از ننگین‌ترین «جنایت سازمان‌یافته» (سیستماتیک) در درون دستگاه‌های امنیتی/اطلاعاتی جمهوری اسلامی بوده است. (احتمالا فقط اعدام‌های دهه شصت از آن گسترده‌تر باشد) مجموعه جنایاتی که هم از نظر ابعاد و تعدد قتل گسترده بود و هم از نظر منطق عجیبی که برای انتخاب هدف در پیش گرفته بود! یعنی تمرکز اصلی‌اش نه بر حذف مخالفان سیاسی، که بر نخبگان جامعه مدنی و روشنفکران کشور قرار داشت. با این حال، روی دیگر این جنایت ننگین، به باورم «بزرگترین سند افتخار دولت اصلاحات» قرار دارد! جایی که نه تنها جنایات کشف شد، بلکه سه گام اصلی که در برخورد با یک فساد سیستماتیک حکومتی می‌توان انتظار داشت برداشته شد: 

۱- پذیرش اصل جرم و مسوولیت آن از جانب حکومت. (با صدور بیانیه وزارت اطلاعات)
۲- حذف و تا حد امکان محاکمه عوامل و اوامر جرم. (عوامل محاکمه شدند اما اوامر نه)
۳- ریشه‌کنی بستر جرم و جلوگیری از تکرار آن. (پس از سال ۷۸، جنایات سازمان یافته دیگر هیچ گاه تکرار نشد)
این سه گام را می‌توان به عنوان شاخصی در سنجش برخورد با هرگونه فساد سازمان‌یافته مورد توجه قرار داد. از این میان، اگر بخواهیم این سه مرحله را طبقه‌بندی کنیم، قطعا بزرگ‌ترین اولویت با «ریشه‌کنی بستر جرم و جلوگیری از تکرار آن» است. پس از این مرحله، به باورم «پذیرش اصل جرم و مسوولیت آن» از اهمیت بیشتری برخوردار است چرا که معنای آن «مشروعیت‌زدایی» از اصل جرم است.
در نهایت، حذف و محاکمه عوامل و اوامر قرار دارد. این مورد به باور من یکی از چالش‌برانگیزترین موارد در برخورد با مفاسد سازمان‌یافته حکومتی است. اگر از منظر «اجرای عدالت» به مساله نگاه کنیم، اهمیت محاکمه و مجازات عوامل فساد غیرقابل تردید است. اما وقتی جرایمی در سطح مفاسد حکومتی را بررسی می‌کنیم، آن‌گاه یک جنبه «سیاسی» هم به مساله وارد می‌شود. بدین ترتیب، تمامی ملاک‌هایی که ما برای دستگاه قضایی قایل می‌شویم با یک تبصره مواجه می‌شوند. دستگاه قضایی می‌تواند بر اساس فلسفه‌های مختلفی بنا شود: «اجرای عدالت»، «جنبه بازدارندگی» و یا حتی «جنبه تادیب و آموزش»! اما عرصه سیاست، تاکید بیشتری بر جنبه‌های عمل‌گرایانه دارد. بدین معنا که از نظر سیاسی، اجرای عدالت در مورد ماجرایی که به گذشته مربوط می‌شود چندان اهمیت نخواهد داشت، بلکه بازدارندگی و یا حصول اطمینان از تکرار نشدن آن در آینده است که ملاک سنجش قرار می‌گیرد.
تاکید بر «محاکمه عوامل فساد»، هرچند از جنبه قضایی می‌تواند با منطق «اجرای عدالت» پذیرفته شده باشد، اما در روی‌کرد سیاسی ممکن است به «انتقام جویی» تعبیر شود که در جهان سیاست جایگاهی ندارد. البته می‌توان پذیرفت که اگر آمران اصلی یک فساد/جنایت محکوم و حذف نشوند، با بازگشت مجدد آن‌ها به سیستم، احتمال تکرار آن فساد/جنایت وجود خواهد داشت. اما در این مورد، لزوما نیازی نیست که آمران اصلی به صورت علنی و رسانه‌ای حذف شوند. در جهان سیاست، گزینه دیگری وجود  دارد: حذف غیررسمی، یا آنچه به «دست‌مال چرک» شهرت دارد! در این مورد خاص، «علی فلاحیان»، متهم اصلی در آمریت قتل‌های زنجیره‌ای، هرچند هیچ گاه به پای میز محاکمه کشیده نشد، اما عملا مثل یک دست‌مال چرک از سیستم حکومتی دور انداخته شد. قطعا عدالت قضایی در مورد او به اجرا در نیامد، اما از جنبه سیاسی، حذف او، چه با خانه‌نشینی، چه با زندان و حتی اعدام، هیچ تفاوتی ندارد.
حال می‌توانیم با این سه ملاک، برخی از فسادهای سیستماتیک تاریخ جمهوری اسلامی را بررسی کینم: برای مثال اگر به اعدام‌های بی‌ضابطه دهه شصت بپردازیم وضعیت اینگونه خواهد بود:
۱- پذیرش و محکومیت اصل جرم (هیچ وقت انجام نشد)
۲- حذف و محاکمه عوامل و اوامر (انجام نشد)
۳- ریشه‌کنی بستر جرم و جلوگیری از تکرار آن. (انجام شد)
بدین ترتیب، هرچند دو گام مهم که می‌توانند اهمیت تاریخی داشته باشند به وقوع نپیوست، اما دست‌کم اصلی‌ترین اتفاق ضروری رخ داد. یعنی دیگر هیچ گاه شاهد آن دست اعدام‌های بی‌ضابطه و فله‌ای نبودیم. در نمونه دیگر، اگر همین سه ملاک را در مورد ماجرای کهریزک در نظر بگیریم به این نتایج می‌رسیم:
۱- پذیرش و محکومیت اصل جرم (خیلی زود و در سطح رهبری انجام شد)
۲- حذف و محاکمه عوامل و اوامر (عوامل محکوم و حذف شدند اما آمرانی در سطح مرتضوی هرچند حذف شدند اما در جریان محاکمه تبرئه گرفتند)
۳- ریشه‌کنی بستر جرم و جلوگیری از تکرار آن. (دست‌کم تا الآن شاهد تکرار آن نبوده‌ایم)
واقعیت این است که علی‌رغم تلخی وقوع فاجعه، باید بپذیریم که در این مورد هم وضعیت رسیدگی، دست‌کم از جنبه سیاسی آن به نسبت قابل قبول بوده است. البته می‌توان تمام پرونده را در تبرئه شخص «سعید مرتضوی» خلاصه کرد و مرثیه سر داد؛ اما به نظرم در چنین حالتی ما دچار وزن‌دهی نامناسب به مطالبات شده‌ایم. باید تکلیف خودمان را روشن کنیم که موضع‌گیری ما از کدام جنبه است؟ از نظر عدالت قضایی؟ بلی. در این مورد احتمالا روند دادگاه بی‌طرفانه و حکم نهایی عادلانه نبوده است. اما چنین قضاوتی را نمی‌توان وارد جنبه سیاسی ماجرا کرد. از این جنبه، همان محکومیت مالی کافی است که از نظر نظام مرتضوی هم به مانند فلاحیان فقط یک دست‌مال چرک است و باید برای همیشه حذف شود.

معرفی دقیق ملاک‌های سنجش، برای قضاوت نهایی در مناقشات سیاسی اولویتی است که به صورت مداوم در عرصه رسانه‌ای مورد غفلت قرار می‌گیرد. این غفلت، به صورت تاریخی موجب اشتباهات فاحش در قضاوت‌های عمومی می‌شود که گاه فقط پس از سال‌های سال مورد بازبینی قرار می‌گیرد. مثلا مردم به ناگاه یادشان می‌آید که از خود بپرسند آن همه نفرت از دستگاه پهلوی که به یک انقلاب گسترده انجامید از کجا ناشی می‌شد؟ صرفا از فضای بسته سیاسی؟ آیا این ملاک در سنجش با رونق اقتصادی، فضای به نسبت باز اجتماعی و توسعه صنعتی کشور ارزش انقلاب را داشت؟ من نمی‌دانم جواب این پرسش‌ها چیست. فقط می‌دانم که خیلی دیر طرح شده‌اند و اگر بخواهند فقط یک کارکرد مفید داشته باشد این است که ما عادت کنیم از این پس و به صورت مداوم برای قضاوت‌های خود ملاک‌های قابل نقد و ارایه‌ای معرفی کنیم.

کبک ۲۲

 
فیض‌الله عرب‌سرخی معتقد است: «عملكرد دولت آقای روحانی در زمینه مسایل داخلی ضعیف‌تر از سیاست خارجی بوده است». (+) این نظری است که بسیاری از دیگر منتقدان نیز با آن همراه هستند و باور دارند که دولت، سیاست داخلی را قربانی روابط بین‌الملل و تا حدودی هم رونق اقتصادی کرده است. به باور من هم این منتقدان حق دارند، اما نه خیلی!
* * *
«حسن ارسنجانی»، مغز متفکر و یکی از اصلی‌ترین طراحان پروژه «اصلاحات ارضی» در دوران پهلوی بود. اصلاحاتی که هرچند روی کاغذ ظاهری تماما مترقی و اصلاح‌طلبانه داشت، اما در عرصه عمل دو بحران بزرگ برای حکومت پهلوی ایجاد کرد. نخست آنکه شتاب‌زدگی دستگاه اجرایی سبب شد تا از نظر اقتصادی، پروژه در دست‌یابی به بسیاری از اهداف خودش شکست بخورد. (که ریشه یابی این عوامل اقتصادی موضوع این یادداشت نیست) مشکل دوم اما به قیمت سرنگونی رژیم تمام شد! در واقع، اصلاحات ارضی، با ریشه‌کن کردن قشر ملاکان و زمین‌داران، سنتی‌ترین پایگاه هواداران سلطنت را از بین برد و حتی در مواردی به مخالف بدل کرد!
بعدها، «علی امینی»، نخست‌وزیر اصلاح‌طلب وقت که همان زمان هم از عواقب ویرانگر شتاب در اجرای آن پروژه آگاه بود در کتاب خاطرات خود نوشت: «ارسنجانی چهار اسبه می‌تاخت. یک روز که پس از تشکیل آن کنگره‌ها به دیدن من آمد پرسیدم این چه اشتباهاتی است که پی در پی می‌کنید؟ مگر عاقبت آن را نمی‌بینید؟ خندید و گفت: «ایشان» مزاجشان چنین کارهای را می‌طلبد و بنده هم متخصص پوست خربزه هستم. پوست خربزه را می‌اندازم! دیگر با ایشان است که پایشان را روی آن بگذارند و سر بخورند، یا نگذارند»!
سال‌های سال بعد، «عباس عبدی»، احتمالا با انگیزه مشابهی به صف موافقان توزیع نقدی یارانه‌ها پی‌وست. استدلال آقای عبدی این بود که اگر دست دولت را از پول نفت کوتاه کنیم و در مقابل مجبورش کنیم که از مردم مالیات بگیرد، خواسته یا ناخواسته دولت ناچار به پاسخ‌گویی می‌شود. در واقع، آقای عبدی امیدوار بود که به مانند ارسنجانی، پوست خربزه‌ای زیر پای دولت‌های نفتی بیندازد که با دست خود، آخرین ریسمان استقلال‌شان از مردم را پاره کنند. با این حال، یک جای کار هنوز می‌لنگید. هرچند یارانه‌های نقدی دست دولت‌ها را از ریخت و پاش‌های بی‌حساب و کتاب می‌بست، اما لزوما با پاسخ‌گویی همراه نشد!
* * *
کلیپ کوتاهی وجود دارد از پشت صحنه آمادگی محمود احمدی‌نژاد برای یکی از گفت‌وگوهای زنده تلویزیونی. (ببینید+) مجری از او می‌پرسد: «فقط اقتصادی ببندیم»؟ احمدی‌نژاد جواب می‌دهد: «نه، سیاسی هم می‌توانید بپرسید» و بلافاصله تاکید می‌کند: «سیاست جهانی دیگر؟» در ادامه هم نارضایتی‌اش را از احتمال طرح پرسش در زمینه کاملا مشخصی همچون روی کار آمدن باراک اوباما  اعلام می‌کند و خودش پیشنهاد سوال می‌دهد: «وضعیت جهان به کدام سمت می‌رود؟!» همین تصویر کوتاه، نشانه گویایی است از وضعیت پاسخ‌گویی بسیاری از سیاست‌مداران ما! بی‌زاری از پرداختن به مشکلات سیاست داخلی، فرار از طرح هرگونه موضوع ملموس و البته پناه بردن به موضوعات کلی در خارج از مرزهای کشور که دست‌آخرش هم هیچ چیزی عاید کسی نشود!
پرونده هسته‌ای کشور، از نزدیک به ۱۳ سال پیش، بزرگ‌ترین دست‌مایه برای چنین روی‌کردی را فراهم کرد. دست‌مایه‌ای که تنها با جنگ ۸ ساله قابل مقایسه بود و همچون بهانه‌ای همیشگی می‌توانست جایگزین هر دغدغه ملموس و روزمره‌ای شود. پاسخ هر پرسشی که از دل جامعه طرح می‌شد ارتباطی هم به پرونده هسته‌ای پیدا می‌کرد. پس حتی زمانی که مشکلات اقتصادی کمر جامعه را خم کرد، دولت‌مردان به جای پاسخ‌گویی توصیه کردند که «کمربرندها را سفت‌تر ببندید» چرا که «ما نه در شعب ابی‌طالب، که در وضعیت بدر و خیبر هستیم»!
دولت حسن روحانی هم برای مدت ۲ سال پی‌گیری بسیاری از وعده‌های سیاسی خود را به حصول توافق هسته‌ای موکول کرد. از این نظر، اگر دست‌یابی به توافق را «پایان زنگ تفریح دولت» قلمداد کنیم چندان به بی‌راهه نرفته‌ایم. حالا دیگر دولت مانده است و کوهی از مشکلات اقتصادی، اجتماعی و البته سیاسی.
* * *
من با آقای سحرخیز و دیگر منتقدان موافق هستم که دولت روحانی، طی این دوسال، در مقابل دستاوردهای بزرگی که در عرصه بین‌الملل کسب کرد، کنش آشکاری در سیاست داخلی به خرج نداد. با این حال باور دارم حل مساله هسته‌ای، هرچند در حوزه بین‌الملل تعریف شده، اما عملا بزرگ‌ترین مقدمه ضروری برای اصلاح نظام سیاسی کشور بود! در واقع، روحانی با منتفی کردن پرونده هسته‌ای پس از ۱۳ سال، آخرین دستاویز برای فرار از زیر بار مسوولیت‌های حکومتی را بلاموضوع کرد تا خودش، جانشینان‌اش و حتی دیگر بخش‌های حکومتی از این پس بی‌واسطه و بی‌بهانه ملزم به پاسخ‌گویی مداوم باشند. تردید نباید کرد که هر حکومتی که این‌چنین در برابر جامعه خود در موقعیت پاسخ‌گویی قرار گیرد، مستقل از قوانین و ساز و کارهای انتخاباتی‌اش، به سمت روی‌کردهای دموکراتیک گام بر خواهد داشت.
پی‌نوشت:

یادداشت «چرا مذاکرات باید شکست بخورد؟» به همین دغدغه‌ها و نگرانی‌های جریانات غیردموکراتیک از نتایج سیاسی توافق هسته‌ای پرداخته بود.

کبک ۲۲

 «رفتار ماموران حکومت اسلامی در هشت سال اخیر با شخص بنده لبریز از عناد و ظلم و تبعیض بوده است و فرزندان و بستگانم نیز به آتش این بی‌عدالتی‌ها سوخته‌اند. با این همه نه خواسته‌ام با شعار نتوان مرد بسختی که من اینجا زادم بترک وطن گویم و گلیم خویش را از سیلاب بلا بیرون برم و نه دلم رضا داده است شکوه‌های داخلی را به خارج از مرزهای کشور بکشانم و مظلومیت خو را مدد کار تبلیغات کسانی کنم که جز تصرف حکومت سودایی ندارند». (+)
این مرام خاص انسان‌هایی است که هرقدر بی‌زار از استبداد و سرکش در برابر ارباب قدرت و متنفر از سکوت و سازش با فساد و فاسد هستند، همان‌قدر نیز به قداست خاک میهن و استقلال آن از دخالت اجانب پایبندند. «سعیدی سیرجانی»، بی‌شک یکی از سرآمدان چنین آزادگانی بود که سرتاسر تاریخ ما، پا به پای سایه شوم استبداد پیش آمده‌اند و اجازه نداده‌اند هیچ گاه فریاد آزادگی خاموش شود.
«‏آدمی‌زاده‌ام، آزاده‌‏ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند». (+)
راست‌ می‌گفت. آدمی‌زاده بود و آزاده بود. خیلی خوب می‌دانست که چه می‌کند، اما منصرف نشد. دلیرانه ایستاد. مردانه فرمان آتش را صادر کرد. جام شوکران را سر کشید و جاودانه شد. ادیب شیرین کلام، با زبانی که برندگی و حلاوت را در هم آمیخته بود، سال‌های سال به نبرد دو اهریمن «جهل» و «استبداد» رفت که سایه شوم‌شان را بر سر میهن گسترانده بودند، اما هیچ گاه فراموش نکرد که اگر مبارزه‌ای در پیش دارد، تنها در راه دفاع از آزادگی میهن است و اگر ارزشی وجود دارد که شهادت در راه‌اش روا باشد، باز هم همین آزادگی در وطن خویش است.
همه این‌ها را می‌دانست، اما قطعا نمی‌دانست و ای بسا به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کرد که سال‌ها پس از آنکه ققنوس‌وار تن به خاکستر سپرد تا از خاک‌اش آزادگی و استقلال میهن سر برآورد، فرزند ناخلفی، به نام او و با تاسی به همان جدال قهرمانانه او مهر تایید به بیانیه‌ای می‌زند که از ارباب قدرت خارجی دریوزگی تحریم هم‌وطنان‌اش و ای بسا دست‌درازی به خاک میهن‌اش را می‌کند!*
یا شاید هم می‌دانست. شاید هم در تبرئه از همین امضای ننگینی که بیم آن می‌رود لکه جوهرش همچون ننگ تعفنی به نام پاک‌اش تجاوز کند بود که در همان نامه‌هایی که حکم «فرمان آتش» داشت مدام تاکید می‌کرد: «من بيش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از ‏شرقی و غربی در وطن عزيزم مخالفم». (+)
حتما می‌دانست. یا دست‌کم می‌ترسید، وگرنه این همه تاکید و اصرار بر بی‌زاری از هرگونه دادخواهی نزد بیگانه و تبری از هجرت و دریوزگی در خارج از خاک وطن چه توجیهی داشت؟ آیا غیر از این است که پیشاپیش می‌خواست بگوید: هیچ کس حق ندارد تنها به استناد تشابه با نام یا خون من داعیه‌دار نمایندگی از من و مرام من باشد، مگر آنکه در میهن خودش بماند و فریاد آزادگی را همین‌جا سر دهد؟ حتما می‌دانست که دست جلاد مستبد شاید بتواند خون پاک‌اش را به زمین بریزد، اما آنکه ممکن است نام نیک‌اش را برای ابد لکه‌دار، آن فرصت‌طلب ناخلفی است که از پیراهن خوبی پدر، جواز کاسبی در غربت علم کرده و با امضای ننگین‌اش به سطر به سطر کلام پدر «تف» می‌اندازد.

*  نام «سایه سعیدی سیرجانی» را پای بیانیه مخالفت با توافق هسته‌ای ببینید+

کبک ۲۲

به فاصله چند روز، دو فهرست از ایرانیان مهاجر منتشر شده است. نخست، فهرستی از حامیان توافق هسته‌ای(+)و دوم، فهرستی از مخالفان آن. (+) نگاهی گذرا به اسامی حاضر در دو فهرست و مشاغل و معرفی‌نامه‌های کوتاهی که در مورد خود نوشته‌اند می‌اندازم:
موافقان توافق: (فهرست کامل+)
گروهی از سرمایه‌گزاران، مدایران بازرگانی، کارآفرینان، مدیران ارشد موسساتی همچون گوگل، یوتیوپ، EXPEDIA، ProLogis، ناسا و در نهایت چند بازیگر، فیزیکدان و رییس مدرسه جان هاپکینز.
مخالفان توافق: (فهرست کامل+)
بجز آن‌ها که اصلا معلوم نیست چه کسی هستند، نه توضیحی دارند و نه هیچ گونه سابقه‌ قابل جست و جو در اینترنت، باقی را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد:
– گروه نخست، مجموعه‌ای از چهره‌هایی که تحت عنوان «فعال سیاسی» هر یک به یکی از رسانه‌ها یا موسسات خارجی  خودش را متصل کرده و برای «گسترش دموکراسی» بودجه دریافت می‌کند! (مجید محمدی، نیما راشدان، سعید قاسمی‌نژاد، احمد باطبی، بهزاد مهرانی، امیرحسین اعتمادی، حسن داعی، روزبه فرهانی‌پور و …)
– گروه دوم مجموعه افرادی هستند که عضوی از خانواده خود را در حکومت ایران از دست داده‌اند. (سایه سعیدی سیرجانی، بنفشه پورزند، شادی پاوه، برزومهر طلوعی، مهوش السوندی، بیژن فتحی) دو نمونه آخر که پدر و مادر دو نفری هستند که در جریان سرقت مسلحانه از یک طلافروشی دست‌گیر و اعدام شدند. (+)
– گروه سوم مدعیان بازداشت، زندان و شکنجه به جرم فعالیت‌های سیاسی هستند اما سوابق اکثرشان مشکوک یا ناموجود است. (از «افشین افشین جم» مطلقا چیزی به زبان فارسی یا انگلیسی در اینترنت وجود ندارد و اگر منظور «نازنین افشین جم» بوده، نام برده نه زندانی بوده نه شکنجه شده. از «احمد مصطفی‌لو» که ادعا شده از اعدام «گریخته» هم نامی در اینترنت وجود ندارد! «مارینا نعمت»، کسی است که یک کتاب تخیلی در مورد زندان اوین نوشت و به اسم خاطرات خود از زندان منتشر کرد و صدای همه آنانی که تجربه‌ای واقعی در اوین داشتند را درآورد. (اینجا+) سیاسی‌ترین فعالیت «الهام یعقوبیان» و «سام یبری» این است که یهودی هم‌جنسگرای ساکن لس آنجلس هستند!
* * *
در جریان دومین دور رقابت‌های انتخاباتی «باراک اوباما»، گزارشی از فهرست حامیان مالی او و رقیب‌اش «میت رامنی» می‌خواندم که نشان می‌داد اکثر تولیدکنندگان صنعتی و یا کمپانی‌های بزرگی همچون گوگل و مایکروسافت از اوباما حمایت می‌کردند. (از اینجا+فهرست برترین حامیان اوباما را مشاهده کنید. دانشگاه کالیفرنیا، شرکت مایکروسافت و سپس گوگل، سه حامی برتر مالی اوباما بوده‌اند) در مقابل، اکثر نهادهای پولی، مانند بانک‌ها و بازرگانانی که کارشان پول‌بازی بود از رقیب او حمایت می‌کردند. (فهرست حامیان مالی میت رامنی+) یعنی دقیقا همان نهادهایی که بحران اقتصادی آمریکا را رقم زدند و سپس خواستار حمایت‌های مالی دولت شدند! (جالب اینکه در فهرست ۲۰ حامی برتر اوباما، دست‌کم نام ۹ دانشگاه شناخته شده آمریکا به چشم می‌خورد، در حالی که در فهرست ۲۰ حامی برتر رامنی حتی یک دانشگاه هم حضور ندارد)
وضعیت در ایران هم به نسبت مشابه است. اکثر قریب به اتفاق تولیدکنندگان صنعتی، شرکت‌های خصوصی، کارگران و شاغلان ایرانی و البته تحصیل‌کردگان و نخبگان دانشگاهی همواره از قدم نهادن در مسیر آرامش، ثبات، گفت و گو و توسعه روابط بین‌الملل حمایت کرده و می‌کنند. این‌ها، احتمالا بزرگ‌ترین عوامل پیروزی حسن روحانی در جریان انتخابات سال ۹۲ بودند. در مقابل‌شان نیز طیف کاملا آشکار و شناس‌نامه داری قرار داشت: دلواپسان! مافیای اقتصادی سپاه در قاچاق کالا، رانت‌خواری به اسم «دور زدن تحریم»، کله‌گنده‌هایی که انحصار واردات را از سیگار گرفته تا شکر در اختیار دارند و خلاصه هر آنکسی که «کاسبی تحریم» می‌کرد.
شاید سال‌های سال پیش، آن زمان که دنیا هنوز بزرگ‌تر از یک «دهکده جهانی» بود و کشورهای مختلف روابط چندانی با هم نداشتند، میان جناح‌بندی‌های سیاسی دو کشور لزوما تشابه و تناظری وجود نداشت. اما در جهان به هم پی‌وسته، روز به روز شاهد بروز تشابهات خیره کننده و پی‌وند منافع میان گروه‌های به ظاهر متخاصم و متضاد در کشورهای مختلف هستیم. اینجا دیگر می‌توان کمی ریشه‌ای‌تر مسائل را بررسی کرد و از سطح ظاهر شعارها فراتر رفت: زیربنای مواضع را منافع تشکیل می‌دهند!
برای ایرانی صنعت‌گر، برای مدیران بازرگانی، برای سرمایه‌گزاران و صاحبان صنایع، آنان که اشتغال ایجاد می‌کنند، آنان که ثروت تولید می‌کنند و آنان که به دانش و شایستگی‌های فردی خود اتکا دارند، منفعت و پیشرفت در گرو ثبات، صلح، تعامل و ارتباط و تجارت است. توافق هسته‌ای برای این گروه‌ها یک فرصت ایده‌آل و تاریخی است. می‌خواهند در ایران باشند یا در آمریکا. تفاوت خاصی نمی‌کند. هرچه نظم جهانی به سمت شفافیت، تعامل و شایسته‌سالاری پیش برود این گروه منافع بیشتری کسب خواهند کرد.
در نقطه مقابل، گروه‌های دیگری هستند که منافع‌شان تنها به مدد مرزبندی‌های شدید تامین می‌شود. گروهی که در هیچ رقابت سالمی شانس پیروزی ندارند پس به صورت مداوم باید به قدرتی خارج از قواعد معمول بازی متوسل شوند تا رقبای‌شان را به ضرب و زور از صحنه بیرون بیندازند. مثلا تصور کنید در یک انتخابات آزاد «حمید بقایی» نماینده چندم مردم تهران خواهد بود؟ یا در یک اقتصاد شفاف و آزاد، بابک زنجانی چطور می‌تواند یک شبه چنین ثروتی کسب کند؟ و البته، اگر نبود مناقشه بر سر حاکمیت تمامیت‌خواه داخلی، چطور یک مشت ورشکسته سیاسی یا شیاد و کلاه‌بردار می‌توانستند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند؟ هر کدام به یک گوشه جهان پناه ببرند و از قصه‌گویی‌های کاسبی کنند؟
* *‌ *

«انگل»ها موجوداتی هستند که در بدن موجودات دیگر زندگی کرده و از آنان استفاده می‌کنند، اما راضی به مرگ بیمار نیستند! بقای «زندگی انگلی» در گرو تداوم بیماری است! اگر ناهنجاری‌های یک حاکمیت غیردموکراتیک اصلاح شود، زندگی انگلی نیز از میان خواهد رفت. اگر هر روز یک عده‌ای به زندان نیفتند که بتوان با مانوری روی اخبارشان بهانه‌ای برای حضور رسانه‌ای داشت، اگر خطر جنگ و تروریسم همچون ناقوسی گوش‌خراش از صدر فهرست اخبار کنار برود، اگر دیوارهای تحریم مسیرهای گفت‌وگو و ارتباط سالم را مسدود نکند، آن وقت یک سرمایه‌گزار، یک مدیر یا یک نخبه علمی خیلی بهتر می‌تواند به مسیر خود ادامه دهد. اما آنانی که زندگی انگلی‌شان را در ارتزاق از این شرایط بیمار تعریف کرده‌اند بقای‌شان بدجوری به مخاطره می‌افتد!

کبک ۲۲

۳۷ سال پیش، در اوج روزهای پیروزی انقلاب ایران، رهبر کاریزماتیک چریک‌های فلسطینی با سرعت فراوان خود را به تهران رساند. «یاسر عرفات» معروف به «ابوعمار» تنها ۶ روز پس از انقلاب و به عنوان نخستین سیاست‌مدار خارجی به ایران آمد. او پس از دیدار با آیت‌الله خمینی به بهشت زهرا رفت تا در سخنرانی خود بگوید: «به موشه دایان گفتم آمریکا مال تو، من به ایران تکیه می‌کنم».
فلسطین، برای سال‌های سال نقطه اتصال تمامی گروه‌های انقلابی جهان بود. از کوبا گرفته تا ایران؛ از جمهوری‌خواهان ایرلند گرفته تا جنبش ضد آپارتاید آفریقای جنوبی؛ هرجا انقلابیون علیه استبداد، نژادپرستی و استعمار قیام می‌کردند، «سازمان آزادی‌بخش فلسطین» را هم‌پیمان خود می‌دیدند؛ اما دوران انقلابی‌گری هم سرانجام به پایان رسید.
عرفات، از ۱۹۵۹ که «جنبش آزادی‌بخش میهنی فلسطین» (فتح) را تاسیس کرد، تا ۱۹۸۸ که قطع‌نامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت، ۳۰ سال تمام با اسراییل جنگید. حتی آن زمان که ارتش‌های دول عرب در عملکردی مفتضحانه طی جنگ ۶روزه توسط ارتش اسراییل تحقیر شدند، «فتح» توانست با پیروزی در نبرد «کرامه» روحیه از دست رفته مبارزه‌ را به میان فلسطینیان برگرداند. اعتبار جنگاوری و پایداری عرفات در میان چریک‌های جهان و مردم فلسطین تا بدان حد بود که وقتی اسلحه را زمین گذاشت و شاخه زیتون به دست گرفت، کمتر انسان شرافتمندی پیدا شد که بتواند او را «ترسو» یا «سازشکار» بخواند. مهر تایید عرفات بر قطع‌نامه شورای امنیت رویای آزادی کامل فلسطین و محو اسراییل را برای همیشه به دست فراموشی سپرد. بسیاری از فلسطینیان اشک ریختند و سرها را به زیر انداختند، اما خوب می‌دانستند که وقتی «ابوعمار» سلاح را به زمین می‌گذارد، یعنی دوران جنگ گذشته!
با پذیرش صلح از جانب عرفات، روابط میان ایران و تشکیلات خودگردان به سرعت رو به سردی گرایید. ایرانیان همچنان در دوران انقلابی‌گری به سر می‌بردند. حتی پایان جنگ هشت ساله با عراق هم نتوانست ایرانیان را به روی‌کردی یکسره متفاوت در عرصه روابط بین‌الملل بکشاند. سال‌ها بعد، آیت‌الله خامنه‌ای، در دورانی که اعتقاد داشت «آنانی که دم از مذاکره با آمریکا می‌زنند، یا از الفبای سیاست چیزی نمی‌دانند، یا الفبای غیرت را بلد نیستند»،(+) در توصیف ابوعمار هم گفت: «عرفات هم خائن است، هم احمق»! (+)
در سال ۲۰۰۴، سرانجام اسراییلی‌ها موفق شدند عرفات را ترور کنند تا «محمود عباس»، همرزم دیرینه او در سازمان چریکی فتح، رهبری نهادی جدید را بر عهده بگیرد که عرفات نه با جنگ، بلکه با مذاکره به دست آورده بود: «تشکیلات خودگردان فلسطین»! آنچه در جهان به دولت فلسطینی شهرت دارد و تا تثبیت نهایی و رسمیت یافتن در شورای امنیت یک گام بیشتر فاصله ندارد، اما برای سال‌های سال مورد نفرت و انزجار مقامات ارشد حکومت ایران قرار داشت!
ایرانیان بیزار از «مذاکره» ترجیح دادند «ابومازن» را نیز به مانند سلف‌اش یک «خائن سازشکار» بدانند و به جای او با گروه‌های مسلحانه‌ای همچون «حماس» رابطه داشته باشند. مشکل آنجا بود که دیپلماسی ابومازن روز به روز در جهان گسترش می‌یافت و اعتبار تشکیلات خودگردان فلسطینی را در میان کشورهای جهان افزایش می‌داد. در برابر، «حماس» با سرعتی خیره کننده به عنوان یک «گروهک تروریستی» مورد نفرت و انزجار جهانیان قرار می‌گرفت؛ اما سرانجام، نسیم تغییر به ایران هم رسید!
این روزها دیگر کسی نفس مذاکره و حتی توافق را نشان‌گر «بی‌سیاستی»، «بی‌غیرتی» و البته «خیانت» قلمداد نمی‌کند. حالا ایران هم برای خروج از بحران تحریم، انزوا و خطر جنگ، مسیر مذاکره را در پیش گرفته است. در نقطه مقابل، «حماس» که بقای خود را در تداوم وضعیت جنگی تعریف کرده، بیش از ایران به عربستان نزدیک شده است. پس عجیب نبود که سرانجام، درهایی که ایران به سوی آمریکا باز کرد، به روی ابومازن نیز باز شود!

۳۷ سال پس از ورود ابوعمار، چریک اسلحه به دست، به ایران انقلابی، حالا ابومازن، دیپلماتی با شاخه زیتون، به ایرانی قدم می‌گذارد که اهل مذاکره و توافق است. متاسفانه عمر عرفات کفاف نداد تا چنین روزی را ببیند. گویا تنها گناه او این بود که زودتر از هم‌تایان ایرانی خود فهمید که دوران جدال و اسلحه به سر رسیده و هر موفقیتی تنها از مسیر میز مذاکرات می‌گذرد. با این حال، محمود عباس این فرصت را دارد که بخت خود را برای جلب حمایت ایرانی آزمایش کند که بزرگترین و پیشرفته‌ترین اقتصادهای جهان برای ورود به بازار رقابتی‌اش لحظه شماری می‌کنند. کسی چه می‌داند. شاید زمانی هم ابومازن خطاب به امثال نتانیاهو بگوید: «همه دنیا برای تو، من به ایران تکیه می‌کنم»!

کبک ۲۲

هرکس که دهه شصت را درک کرده باشد، به ویژه آنان که دوران کودکی و نوجوانی خود را در آن سپری کرده باشند، تجربه به نسبت نوستالژیکی از ترانه «خوشحال و شاد و خندانیم» دارند. (یک بار دیگر بشنوید+) این ترانه نیز به مانند بسیاری از دیگر محصولات آن دوران، با توجه به تمرکز رسانه‌ها در انگشت شمار شبکه‌های تلویزیونی به صورت گسترده میان ایرانیان رواج یافت. با این حال، من گمان می‌کنم تنها دلیل نفوذ گسترده‌اش، در آن انحصارهای رسانه‌ای خلاصه نمی‌شود. این ترانه، بر خلاف اکثر محصولات فرهنگی دوره و زمانه خود، رنگ و بویی از شادی و نشاط را به همراه آورد. یعنی همان‌چه که در دهه شصت حکم کیمیا را داشت!
ترانه، در عین سادگی و با کمترین اشارات، مفاهیمی را بیان می‌کرد که از یک طرف هیچ کدام زمان و مکان نداشتند و از سوی دیگر گویی مرهمی بودند بر زخم‌های نادیده‌ای که در آن دوران اکثر ما در دل‌هامان احساس می‌کردیم:
عمر ما کوتاست
چون گل صحراست
پس بیایید شادی کنیم
عجیب آنکه ترانه، در عین شادی و تاکید بر لزوم خوشحالی خود، با نگاهی ضمنی بر کوتاهی عمر، رنگ و بویی از همان افسوس و اندوه کهنی را در دل خود داشت که گویی در فرهنگ هزاران ساله ایران‌زمین نهادینه شده است. شاید همین اشاره زیرکانه بود که سبب می‌شد این ترانه، در عین تاکید بر شادی، از ابتذال و سطحی‌نگری معمول که بسیاری از هم‌تایان‌اش دچار آن می‌شدند رهایی یابد و این‌چنین جای خود را در دل‌ها باز کند. آن‌چنان که ای بسا بتوان آن را سرود یک نسل از جوانان و نوجوانان یک ملت قلمداد کرد.
حال چند وقتی می‌شود که کلیپی بر پایه نسخه جدید این شعر با ترانه «یغما گلرویی» در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است. (اینجا+ ببینید) کلیپی که به واقع ضرباهنگی جذاب دارد و بغض نهفته در آن بی‌تناسب با سرنوشت یکی دیگر از نسل‌های جوانان ایرانی که به سیاق پدران و مادران‌شان خود را «نسل سوخته» قلمداد می‌کنند نیست. با این حال، گمان می‌کنم این ترانه، بر خلاف سلف خود، از همان ابتدا محکوم به شکست و فراموشی در نخستین پیچ‌های زمان است!
ماجرا، درست از همان مصرع نخست آغاز می‌شود. جایی که بر خلاف حافظه مشترک مخاطبان‌اش، شاعر، خوشحال و شاد و «خندان» نیست، بلکه خوشحال و شاد و «خندون» است! تاکید عجیب شاعر (که از قضا خود خواننده اثر نیز هست) بر آن «و» معروف و منحصر به گویش خاص شهروندان پایتخت‌، همچون پتکی بر سر مخاطب غیرپایتخت‌نشین فرود می‌آید و گویی از همان مصرع نخست با نشان دادن تابلوی ایست به او می‌گوید «این ترانه، ترانه تو نیست»!
به شخصه، بارها و بارها این ترانه جدید را گوش کردم و هرقدر که بیشتر در این سلیقه عجیب شاعر دقیق شدم، کمتر و کمتر توانستم برای ایجاد این تغییر دلیلی قابل قبول پیدا کنم. چرا باید ترانه‌ای که زمانی ترانه تمامی ایرانیان، فارغ از رنگ و نژاد و زبان و قومیت بود، اینگونه به انحصار یک اقلیت در آید؟ ذهنیت انحصارگرای نهفته در پس همین تغییر به ظاهر ساده، در ادامه ترانه به شیوه دیگری رخ می‌نماید.
بر خلاف ترانه سنتی که عاری از هرگونه رنگ و بوی قضاوت یا مرزبندی‌های انسانی/سیاسی بود، ترانه جدید در همان مصرع دوم حامل قضاوتی سیاسی در مورد یکی از غیرسیاسی‌ترین مفاهیم مورد اتفاق جامعه ایرانی است: «وطن»! این «مام میهن»، این مادر مشترک تمامی ایرانیان و این «مرز پرگهر»، که هزاران سال است در پس هر خوب و بدی که بر آن رفته، محبوب فرزندان خود بوده است. مفهوم «وطن» در میان ایرانیان چنان ستوده‌شده و مورد احترام است که حتی در مرزبندی‌های سیاسی، تقدیس آن تنها در انحصار جریانات راست و ملی‌گرا نیست. چپ‌گراترین سیاسیون این کشور نیز که هم‌تایان جهانی‌شان رو به روایت‌های انترناسیونال و فراوطنی می‌آورند، در اینجا در رثای وطن ترانه می‌سرایند. در واقع، انسان ایرانی، ولو آنکه خود را در انحصار ظلم و بی‌داد و جنایت تصور کند، در این احساس درماندگی، خود را بیگانه از وطن نمی‌داند. بلکه وطن را نیز، به مثابه همزاد خود، «پرنده پر در خون» می‌خواند!
با این حال، روایت یغما گلرویی در بازخوانی احساسات آنچه «نسل پرِ فریاد» می‌خواند یکسره متفاوت است. او، در دومین مصرع خود، حضور در خاک میهن را به گرفتار شدن در «زندان» تشبیه می‌کند و بدین ترتیب، یادآور نفرت‌پراکنی انگشت‌شمار چهره‌هایی می‌شود که بریده از تمامی ریشه‌های خود در این آب و خاک، خود را متعلق به جهانی دیگر می‌دانند و از هرآنچه متعلق به این سرزمین است بیزاری و طبری می‌جویند. عجیب آنکه درست در همان لحظاتی که شاعر چشم در چشم مخاطب می‌گوید «با اینکه توی زندونیم»، ما شاهد مجموعه‌ای از تصاویر زنانی هستیم که هرچه هستند و هرکه هستند، علی‌رغم تحمل تمامی تبعیض‌ها و نامرادی‌ها، اتفاقا تجسمی از عشق به میهن هستند!
زنان ورزشکاری که همچنان برای میهن خود افتخار می‌آفرینند! گروهی از خوانندگان و نوازندگان که تمامی دشواری‌های پرداختن به هنر موسیقی در کشور را پذیرفته‌اند، اما در عین حال با لباس‌های محلی مجموعه‌ای برای احیای «موسیقی فولک ایرانی» تشکیل داده‌اند. چهره زنی که در یکی از جشن‌های خیابانی و ملی در حال رقصیدن است، فعال سرشناس سیاسی که به سادگی می‌تواند همچون بسیاری از هم‌تایان خود به کشورهای پیشرفته مهاجرت کند اما ترجیح داده بماند و بجنگد، و در نهایت گروهی از جوانان نسل جدید که در ابتکاری خیابانی، تلاش کردند با خواندن یک موسیقی رپ توجه عابران شهر تهران را به مساله «آلودگی هوا» جلب کنند. وجه دردناک‌تر اجرا زمانی هویدا می‌شود که شاعر می‌خواند:
صد ساله توی زندونیم
دیگه اینجا نمی‌مونیم
و ما به ناگهان مجموعه‌ای از تصاویر زنان سرشناسی در جامعه ایرانیان مهاجر را به چشم می‌بینیم. از «انوشه انصاری» فضانورد، تا «گلشیفته فراهانی» بازیگر!
نه، من بعید می‌دانم که شمار قابل اعتنایی از گروه‌های ایرانی، خاک میهن را به چشم دیوارهای زندان خود ببینند. ایرانی در خانه‌اش نمی‌تواند غریبه باشد. اگر زندانی وجود دارد، ما و میهن را یکجا در بر گرفته و هرآنچه را که بتواند از ما بگیرد، قطعا این حس ملی اشتراک و پی‌وند با میهن را نمی‌تواند از ما جدا کند. حسی که ترانه آقای گلرویی، در نخستین مصرع خود، با پررنگ‌ کردن یک اختلاف زبانی/گویشی تلنگری بدان می‌زند و در مصرع دوم ضربه کاری را وارد می‌سازد.
در مقایسه با این ترانه، می‌خواهم اشاره‌ای هم داشته باشم به اثری بسیار زیبا از «سروش هیچکس»، که در اوج روزهای التهاب، درگیری، یاس، درماندگی، ناامیدی، خشم و حتی نفرت، با ترانه «یه روز خوب میاد» کاری کرد که به باور من تکرار کارکرد تاریخی همان «خوشحال و شاد و خندانیم» در دهه شصت بود. سروده «هیچ‌کس»، بر خلاف اجرای اخیر گلرویی، هیچ‌گونه مرزبندی سیاسی/عقدتی/زبانی و قومیتی در دل خود ندارد. در دل روزهای پرآشوب و اندوه زاده می‌شود و بدون آنکه به مانند بسیاری از نسخه‌های مبتذل پاپ زیرزمینی، حقیقت تلخ خیابان‌های شهر را نادیده بگیرد، همچون دریچه‌ای رو به زیبایی‌های زندگی، به فردایی که قطعا فرا خواهد رسید اشاره می‌کند. بدین ترتیب، من گمان می‌کنم اگر «خوشحال و شاد و خندانیم»، سروده «عباس یمینی شریف» بخواهد در دهه حاضر همتای خلفی داشته باشد، بر خلاف تشابه ظاهری، این خلف، اجرای اخیر یغماگلرویی نیست، بلکه می‌تواند اثری ماندگار از «سروش هیچ‌کس» باشد.
پی‌نوشت:
به عنوان یک نمونه موفق دیگر در موسیقی زیرزمینی کشور که توانسته علی‌رغم اشاره به تلخی‌ها، هم از مرزبندی‌هایی که شهروندان کشور را تقسیم می‌کند پرهیز کند و هم نویدی از زیبایی‌های زندگی بدهد، می‌توانم به ترانه «کوچه» از گروه «زد بازی» اشاره کنم که اتفاقا در بخشی از خود می‌گوید:
ماها همه با همیم
اینجا همه راحتیم
سرزمین مادریم

اینجا تو ایران زمین

کبک ۲۲

وب‌سایت «روحانی‌سنج» به تازگی گزارش سالانه خود را از میزان تحقق‌ وعده‌های انتخاباتی حسن روحانی منتشر ساخته است. (از اینجا+دریافت کنید) این سایت، در مجموع ۷۳ وعده انتخاباتی استخراج کرده و بنابر آخرین گزارش خود مدعی است که از این میان، تنها ۱۵درصد از وعده‌های دولت «محقق شده» است. ۳۸درصد دیگر در وضعیت «در حال پی‌گیری» قرار دارد، ۴۰درصد اصلا «پی‌گیری نشده» است و در نهایت ۷درصد هم کلا به شکست انجامیده و «محقق نشده» است. دقت نظر بر روی وعده‌های سیاست‌مداران و ارایه یک معیار قضاوت برای سنجش کارنامه دولت اتفاق بسیار پسندیده‌ای است که کمک می‌کند تک‌تک ما دقیقا بدانیم از کجا شروع کرده‌ایم و تا چه میزان به مطالبات و انتظارات‌مان دست‌ یافته‌ایم؛ اما متاسفانه در مورد گزارش‌های سایت «روحانی‌سنج» باید بگویم تمامی عددسازی‌های‌اش «غیرواقعی» و «فریبنده» هستند!
* بخش نخست: وزن‌دهی‌های ویران‌گر
به باور خودم، همین بخش می‌تواند به تنهایی کل ماجرا را توضیح دهد. یعنی حتی اگر نبودند اشتباهاتی که در بخش‌های دوم و سوم بدان‌ها اشاره خواهد شد، و اساسا، حتی اگر بحث بر سر مصداق خاص سایت «روحانی سنج» نبود، بحث «وزن‌دهی نامناسب» در هنگام سنجش کارنامه یک جریان سیاسی به تنهایی می‌تواند موضوعی ضروری برای توجه بیشتر باشد. اجازه بدهید ابتدا به چهار وعده از ۷۳ وعده‌ای که روحانی‌سنج زیر ذره‌بین گرفته دقت کنیم:

– بیمه همگانی و اجباری پایه سلامت
– کاهش تورم به زیر ۲۵ درصد
– کاهش و رفع تحریم‌ها
– برداشتن موانع سفر اساتید به خارج از کشور
اگر فرض کنیم که روحانی فقط همین چهار وعده را داده بود، به روایت سایت روحانی‌سنج، سه وعده نخست محقق شده و وعده چهارم محقق نشده است. بدین ترتیب، این سایت نمره تحقق وعده‌های رییس جمهور را ۷۵درصد قلمداد می‌کند. اما آیا واقعیت همین است؟ طرح بیمه همگانی دولت بیش از ۹ میلیون نفر از اقشار فرودست کشور را به زیر چتر بیمه درمانی کشاند. تورمی که از مرزهای ۴۰درصد عبور کرده بود می‌رفت تا کمر ۷۰میلیون ایرانی را زیر بار فشار خود خورد کند، حالا تا کمتر از ۲۰درصد کاهش بافته است. تحریم‌های جهانی بجز خطر جنگ، کل اقتصاد کشور ما را در آستانه نابودی قرار داده بودند. حال، در برابر این سه دستاورد بزرگ که هرکدام‌شان به تنهایی برای موفق خواندن کارنامه یک دولت می‌تواند کافی قلمداد شود، آیا می‌توان با وزن‌دهی مساوی به وعده‌ای در سطح «برداشتن موانع سفر اساتید به خارج از کشور» نمره دولت را تا بدین حد پایین کشید؟
متاسفانه این شیوه از مقایسه نادرست میان مسایلی که به هیچ وجه با یکدیگر قابل مقایسه نیستند، مختص سایت «روحانی سنج» نیست. خود ما نیز گاه به صورت روزمره فراموش می‌کنیم انتقادی که فلان انتقاد به حقی که داریم، در مقایسه با برخی دستاوردهای کلان یک دولت چیزی در سطح «هیچ» به حساب می‌آید. درک این مساله، فقط بستگی به این میزان از انصاف و دقت دارد که ما به جای محوریت دادن به مطلوبات شخصی خودمان، وقتی پای نقد عملکرد کلی کارنامه دولت در میان است، به مسایلی اهمیت بدهیم که منافع بیشترین اقشار جامعه را تامین می‌کند. بدین ترتیب، به شخصه گمان می‌کنم صرفا با تحقق سه وعده: «بیمه همگانی سلامت»، «موفقیت در مذاکرات و لغو تحریم‌ها» و البته «کاهش چشم‌گیر تورم»، دولت بیش از ۹۰درصد انتظارات ممکن را برآورده ساخته است. باقی راه می‌تواند باز هم به نسبت‌های مختلف میان تمامی وعده‌های دیگر تقسیم و سنجیده شود.
* بخش دوم: گزارش‌های غیرواقعی
در این بخش، تا حد امکان تلاش می‌کنم به صورت فهرست‌وار و خلاصه به بررسی شیوه گزارش‌دهی سایت «روحانی‌سنج»، در مورد بررسی سرنوشت وعده‌های دولت بپردازم. بخش نخست، به ۱۰مورد از ۲۹ موردی اختصاص دارد که به ادعای این سایت در وضعیت «پی‌گیری نشده» قرار دارند:
۱- کنترل میزان نقدینگی. پی‌گیری نشد! (عجیب است که یکی از سه دستاورد اصلی دولت، که کاهش تورم از طریق کنترل میزان نقدینگی است در رده پی‌گیری نشد قرار گرفته! پس چطور وعده «کاهش تورم» محقق شده است؟ آیا دوستان ما از ارتباط علت و معلولی رشدنقدینگی و تورم بی‌اطلاع هستند؟)
۲- جذب سرمایه‌گزاری خارجی در صنعت. پی‌گیری نشد! (حتی پس از این هجوم بی‌سابقه صنعت‌گران خارجی به کشور؟!)
۳- تامین مسکن ارزان و مهار قیمت آن. پی‌گیری نشد! (پس از دو سال تثبیت/مهار قیمت مسکن، امسال قیمت‌ها سیر نزولی هم به خود گرفته است. اینجا+)
۴- افزایش بودجه تحقیق و پژوهش به میزان ۳درصد تولید ناخالص داخلی. پی‌گیری نشد! (بودجه پژوهشی کشور فقط در سال ۹۴ نسبت به سال قبل ۲۷درصد رشد داشته است+ و هدف نهایی در حال پی‌گیری است)
۵- فضای باز سیاسی در دانشگاه‌ها. پی‌گیری نشد! (دست‌کم در دو موردی که من اطلاع دارم انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف بعد از چهار سال تعلیق مجددا بازگشایی شد و انجمن مستقل و اصلاح‌طلب دیگری نیز در دانشگاه امیرکبیر+ شروع به فعالیت کرده است)
۶- رفع فیلتر از شبکه‌های اجتماعی. پی‌گیری نشد! (فارغ از چانه‌زنی‌های مداوم اهالی دولت و حضورشان در شبکه‌هایی همچون فیس‌بوک، مراجعه شود به دستور مستقیم رییس جمهور برای رفع فیتلر واتس‌آپ+)
۷- بیمه زنان سرپرست خانوار. پی‌گیری نشد! (نه تنها پی‌گیری شد، بلکه بودجه هم دریافت کرد و تا حدودی هم محقق شد. اینجا+و اینجا+)
۸- تهیه لوایح حمایت از زنان. پی‌گیری نشد! (پی‌گیری و تدوین شد(+))
۹- آموزش زبان مادری در مدارس ایران. پی‌گیری نشد! (نه تنها پی‌گیری، بلکه در مواردی از استان کردستان محقق هم شد)
۱۰- برداشتن موانع سفر اساتید به خارج از کشور. پی‌گیری نشد! (پی‌گیری و تا حد خوبی محقق شد. یک نمونه+)
و حالا ۵ وعده‌ای که از نظر این سایت صرفا در وضعیت «در حال پی‌گیری» قرار دارند:
۱- بازبینی پرونده ناشران تعلیقی. در حال پی‌گیری! (با رفع تعلیق از ناشران سرشناسی همچون چشمه، اختران و آگاه «محقق شد»)
۲- جذب بیشتر گردشگران خارجی. در حال پی‌گیری! (نه تنها «محقق شد»، بلکه کشور توانست در این زمینه یک رکورد ثبت کند+)
۳- کاهش مرگ و میر تصادفات جاده‌ای. در حال پی‌گیری! (محقق شد و کاهش یافت: اینجا+و اینجا+)
۴- یارانه کالایی. در حال پی‌گیری! (یعنی دوستان اصلا با تصاویر صف‌های طویل و گزارش‌های مختلف از دریافت «سبد کالا» مواجه نشده‌اند؟)
۵- احیای خانه احزاب. در حال پی‌گیری! (محقق و تشکیل شده است+)
و در نهایت یکی از پنج وعده «محقق نشده» دولت:
– بهبود روابط دوجانبه با کشورهای حاشیه خلیج فارس به ویژه عربستان. محقق نشده!(آیا سفر اخیر محمدجواد ظریف به کشورهای منطقه کافی نیست تا این وضعیت «در حال پی‌گیری» قلمداد شود؟)
* بخش سوم: پروژه وعده‌سازی
از همه این موارد گذشته، بررسی فهرست بلندبالای وعده‌های ارایه شده در سایت «روحانی‌سنج» نشان می‌دهد که برخی از این موارد اصلا یک «وعده انتخاباتی» نبوده‌اند. به نظر می‌رسد دست‌اندرکاران این سایت علاقه بسیاری به بالابردن تعداد وعده‌ها و به قول معروف «عددسازی» در این زمینه داشته‌اند که سبب شده، گاه یک وعده را با چند روایت مختلف مطرح کنند و گاه از دل یک صحبت معمولی، وعده انتخاباتی «استنباط کنند»! به چند مورد زیر دقت کنید:
۱- در یکی از برنامه‌های انتخاباتی صدا و سیما، روحانی در پاسخ به پرسشی در حوزه سینما حدودا یک پاراگراف صحبت می‌کند. (اینجا+) بخش عمده‌ای از صحبت‌ها جنبه نصایح معمول همه سخن‌وران مملکت را دارد که مثلا «بگذاریم تشکل‌های سینمایی آزاد باشند ممیزی را به خودشان واگذار کنیم قانون شفاف بنویسیم به خودشان واگذار کنیم. چرا خیلی از کارها به اصناف به تشکل‌های صنفی خودشان واگذار شده است؟ چطور نظام مهندسی ما درست کردیم، نظام پزشکی درست کردیم، نظام سینمایی هم درست کنیم». دقت کنید که هیچ جا صحبتی از «من این کار را خواهم کرد» نیست. اما دوستان ما، از دل همین صحبت، وعده «واگذاری ممیزی و امور سینما به تشکل‌های سینمایی و سینماگران متخصص» را بیرون کشیده‌اند که ادعای جالبی است. 

در ادامه همان یک بند سخنان روحانی، وی یک وعده هم می‌دهد: «من در دولت آینده کاری خواهم کرد که مردم در همه زمینه ها بویژه در سینما بتوانند آنچه مد نظر آن‌ها است اهداف آن‌ها است به خوبی دست پیدا کنند و قید و بندهایی که خیلی مفید نیست آن قید و بندها را به کنار خواهم گذاشت». دوستان ما هم، دومین وعده را از یک پاراگراف صحبت‌های روحانی بیرون کشیده و با عنوان «به حداقل رساندن کنترل‌ها در حوزه سینما» ارایه کرده‌اند. البته این وعده با سخنان روحانی مناسبت‌ دارد، اما متر و عیار «به حداقل‌ رساندن» چیست که روحانی‌سنج وضعیت این وعده را «پی‌گیری نشد» تشخیص داده است؟
۲- وعده «توجه ویژه به سازمان‌های غیردولتی» با وضعیت «پی‌گیری نشد». نه تنها منبع مشخصی برای طرح این وعده معرفی نشده است، بلکه اساسا مشخص نیست چطور دولت قرار است به «سازمان‌های غیردولتی» توجه کند؟ اساسا هویت این سازمان‌ها با استقلال از دولت تعریف می‌شود و معلوم نیست دوستان روحانی‌سنج به دنبال چه اتفاقی در این حوزه هستند؟
۳- «رفع تبعیض‌های قومیتی» با وضعیت پی‌گیری نشد. اولا که ارجاع این وعده به یک مطلب نامربوط است. (اینجا+) در ثانی، اصلا مشخص نیست که از کدام تبعیض‌های قومیتی صحبت می‌شود؟ اگر بحث آموزش به زبان مادری است که وعده مستقلی را به خودش اختصاص داده است. اگر بحث کاهش بیکاری در مناطق است، باز هم وعده مستقل خودش را دارد. اگر بحث انتخاب مدیران بومی است، باز هم یک وعده دیگر به صورت اختصاصی دارد. پس اینجا قرار است کدام تبعیض مورد بررسی قرار گیرد؟

در نهایت اینکه، معلوم نیست چرا چند سازمان و دانشگاه کانادایی به این فکر افتاده‌اند که از ایده‌ای برای سنجش وعده‌های دولت ایران حمایت مالی انجام دهند. روی‌کرد کشور کانادا نسبت به ایران را طی چندسال گذشته همه ما به خوبی درک کرده‌ایم. با این حال، حتی اگر خوش‌بین باشیم که اسپانسرهای کانادایی برای «قضاوت منصفانه» در مورد کارنامه دولت ایران حسن نیت کامل داشته‌اند، باز هم نمی‌توانیم از کنار ضعف‌های آشکار این سایت به سادگی بگذریم. احتمالا اکثر مخاطبان فرصت نخواهند کرد به اندازه کافی وقت بگذارند و برای هر یک از وعده‌های بررسی شده، منابع و دلایل تعیین وضعیت آن را پی‌گیری کنند. بدین ترتیب، اتکا به چند عدد شسته و رفته‌ای که این سایت به صورت خروجی نهایی در فضای خبری منتشر می‌کند، بیش از اندازه انحرافی و گمراه‌کننده خواهد بود!

کبک ۲۲

نام «محمدجواد ظریف» تا کنون با پرونده هسته‌ای کشور در هم تنیده بوده. این دستاورد بین‌المللی دولت به واقع نیز چشم‌گیر و قابل احترام است، اما به شخصه گمان می‌کنم ماموریت جدیدی که آقای ظریف در مسافرت به کشورهای منطقه بر عهده گرفته است، اصلی‌ترین سنگ محک برای سنجش توانایی‌های دیپلماتیک او خواهد بود.
با روی‌ کار آمدن دولت حسن روحانی، پرونده هسته‌ای، از بحرانی‌ترین وضعیت خود طی ۱۳ سال گذشته، به سرعت و ظرف کمتر از دو سال به نقطه «پایان خوش» رسید. با این حال، این دستاورد بزرگ، به چند دلیل نمی‌توانست آزمونی همه جانبه در سنجش توانایی‌های وزیر خارجه کشور به حساب آید. نخست از آن جهت که انتخابات ۹۲ بخش عمده‌ای از مسیر کلی مذاکرات را مشخص کرده بود. دست رد مردم به سینه «سعید جلیلی» و گفتمان «مقاومت» او، از دو سال پیش مشخص کرد که مسیر دیپلماسی هسته‌ای یک راه بیشتر ندارد: «دست‌یابی به توافق برای رفع تحریم‌ها». از اینجا به بعد، فقط جزییات توافق باقی مانده بود. دلیل دوم، طرف معامله در پرونده هسته‌ای بود. ۶ کشور بزرگ جهان که اولا منطق گفت‌وگو را می‌فهمیدند و در ثانی، تکلیف‌شان با خودشان مشخص بود. بالاترین مطالبه این گروه‌ها اطمینان از توقف حرکت ایران در مسیر ساخت بمب هسته‌ای بود. خارج از این چهارچوب، خطری این کشورها را تهدید نمی‌کرد.
حالا اما، با پایان یافتن بحران هسته‌ای، ماموریت جدیدی به وزارت خارجه محول شده است که بر خلاف ماموریت نخست، نه تنها مسیر حرکت، بلکه حتی ابتدا و انتهای‌ آن مشخص نیست. شکاف عمیق میان ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس به سرکردگی عربستان روز به روز در حال گسترش است. منافع طرفین آنچنان عجیب و در هم پیچیده است که همچون یک کلاف سردرگم، یافتن نقطه شروع را بسیار دشوار می‌کند. دیوار بی‌اعتمادی این‌بار از جنس دیگری است. هر یک از طرفین، دیگری را خطری بالقوه برای «نابودی» خود قلمداد می‌کند. حتی در خوش‌بینانه‌ترین حالت هم که همه سوء تفاهمات کنار گذاشته شود و طرفین با حداکثر حسن‌نیت ممکن برای حل مشکل پای میز مذاکره بنشینند، یافتن راه حلی برای بحران‌های ایجاد شده تا حدودی «غیرممکن» می‌نماید!
سرنوشت سوریه چه باید باشد؟ آیا ممکن است «اسد» را در مسند قدرت ابقا کرد؟ آیا می‌توان بدون فرصت دادن به بنیادگرایان تروریست، حکومت را در اختیار مخالفان‌اش قرار داد؟ در یمن چه باید کرد؟ سرنوشت اعتراضات بحرین به کجا کشیده می‌شود؟

به تازگی، سرمقاله‌ای به قلم «محمد جواد ظریف» به صورت هم‌زمان در چهار روزنامه در کشورهای مصر، لبنان، کویت و قطر به چاپ رسیده است. (+)فحوای کلام آقای وزیر، دعوت از کشورهای منطقه برای هم‌فکری و گفت‌وگو است. این‌بار اما مساله، صرفا در ایجاد اراده کافی برای گفت‌وگو در تمامی طرفین درگیری خلاصه نمی‌شود. راه‌حل بحران‌های در هم تنیده منطقه آنقدر دور از دست‌رس است که حتی نمی‌توان یک مدل پیشنهادی به عنوان طرح اولیه ارایه کرد. اینجاست که درایت وزیر امور خارجه، نه تنها در جلب اعتماد طرف مقابل، بلکه در ارایه راه حلی قابل گفت‌وگو  در بوته آزمون قرار می‌گیرد.

کبک ۲۲

«… ما هنوز یاد نگرفته‌ایم از حاصل کارمان زندگی کنیم و حالا آمده‌اند برای من صحبت از «افکار عمومی» می‌کنند که تازه پیدا شده است. همین‌طور بی‌مقدمه از آسمان افتاده است میان ملت ما. این‌ها نمي‌فهمند که آدم برای اینکه فکری و عقیده‌ای داشته باشد، قبل از همه چیز باید کار کند. خودش کار کند. باید خودش در کار ابتکار داشته باشد. یعنی با کار خودش تجربه پیدا کند. هیچ کس به مفت چیزی به دست نمی‌آورد. اگر ما روزی توانستیم خودمان کار کنیم، عقیده‌ای هم خواهیم داشت و آن وقت می‌شود انتظار داشت که افکار عمومی هم پیدا شود. اما چون ما هرگز تن به کار نخواهیم داد صاحب عقیده کسانی خواهند بود که تا امروز به جای ما کارکرده‌اند. یعنی همان اروپاییان و همان آلمانی‌هایی که دویست سال است معلم ما هستند».

(شیاطین (جن‌زدگان) – فئودور داستایوفسکی – سروش حبیبی – نشر نیلوفر – ص ۵۳)
تاریخچه «۸ مارس» به قرن ۱۹ باز می‌گردد و نخستین اعتصاب زنان کارخانجات نساجی آمریکا در سال ۱۸۵۷. پنجاه سال بعد، در سال ۱۹۰۸ و زمانی که گروه دیگری از زنان کارگر قصد تکرار یک اعتصاب در سالگرد ۸ مارس را داشتند، کار به درگیری و البته یک فاجعه خونین کشید. مطالبات آن زمان زنان کارگر در سطح «مرخصی زایمان» و «برابری حقوق» با مردان بود. ۱۲ سال پس از این فاجعه و بیش از ۶۰ سال پس از نخستین اعتصاب کارگران زن در ۸ مارس، سرانجام آن زنانی که دوش به دوش مردان کار می‌کردند توانستند از دولت ایالات متحده آمریکا «حق رای» دریافت کنند!
در کشور ما اما روند امور کمی متفاوت طی شده است. ۵۰ سال پس از آنکه دولت وقت، به ضرب و زور(!) برای زنان کشور حق رای تعیین کرد، سازمان‌های جهانی گزارش می‌دهند که تنها ۱۷درصد از زنان ایرانی کار می‌کنند و یا اساسا علاقمند به کار کردن هستند*! (اینجا+) جالب اینکه با چنین سطحی از مشارکت اجتماعی، شعارهایی که برخی به اسم «مطالبات زنان ایرانی» مطرح می‌کنند از تمامی هم‌تایان غربی (با دو قرن سابقه کار و مبارزه) هم پیشی گرفته است! مثلا در جامعه‌ای که اکثریت مطلق زنان‌اش هم‌چنان دنبال «سایه بالای سر» می‌گردند، چماق مبارزه با «ادبیات سکسیستی» علم شده است!
به قول جناب داستایوفسکی، اندیشه، تنها به مدد کار و فعالیت تولید می‌شود. ایده‌هایی که از فرط «بی‌کاری» تولید یا تکرار شده باشند، صرفا واگویه بی‌پشتوانه‌ای از عقاید دیگرانی است که شرایط متفاوتی را تجربه کرده‌اند.
پی‌نوشت:

دقت کنید که «نرخ مشارکت اقتصادی»، محدود به زنان شاغل نیست. اگر اینگونه بود، می‌توانستیم میزان کار کمتر زنان را صرفا محصول فشارهای اجتماعی/حکومتی قلمداد کنیم. اما بنابر تعریف، «نرخ مشارکت اقتصادی» عبارت است از: «نسبت جمعیت فعال (شاغل و بیکار) ۱۰ساله و بیش‌تر به جمعیت در سن کار، ۱۰ساله و بیش‌تر ضرب در ۱۰۰». (+)یعنی اگر زنی مایل به کار باشد (فعال) چه کار پیدا کند و چه نکند، حضورش در این «نرخ مشارکت اقتصادی» محاسبه می‌شود. بدین ترتیب، دست‌کم بنابر آمار بانک جهانی (که با آمار خود ایران نزدیکی قابل قبولی دارد) اساسا ۸۳درصد زنان ایران نه تنها کار نمی‌کنند، بلکه اساسا علاقه‌ای هم به کار کردن ندارند!

کبک ۲۲