سال‌هاست که تبلیغات حکومتی و تبلیغات مخالفان حکومت در یک ادعا به اشتراک رسیده‌اند: «مشارکت بالای انتخاباتی به افزایش مشروعیت نظام می‌انجامد». در ظاهر ادعایی منطقی است، اما آیا واقعا چنین است؟
در تاریخچه انتخابات ریاست جمهوری کشور کمترین مشارکت مربوط است به دوره‌های چهارم و پنجم و ششم. (دور دوم آقای خامنه‌ای و دو دور آقای رفسنجانی با حدود ۵۰ تا ۵۴ درصد) آرام‌ترین رقابت‌های انتخاباتی که بازنده به برنده تبریک می‌گفت. برنده نیز نه تنها در آرامش کامل فعالیت می‌کرد، بلکه حتی از جناح رقیب هم در کابینه خود استفاده می‌کرد.
در نقطه مقابل، دوره‌های هفتم (خرداد ۷۶) و دهم (خرداد ۸۸) را داریم که درصد مشارکت به شدت افزایش یافت. (۸۰ و ۸۵ درصد) هر دو دوره نیز همراه شد با تنش‌های جدی پس از انتخابات. دولت خاتمی با «هر ۹ روز یک بحران» مواجه شد و تا تهدید به کودتا (در ماجرای ۱۸تیر) پیش رفت. وضعیت ۸۸ هم که نیازی به توضیح ندارد. حال شاید بتوان پرسید این چطور مشروعیتی است که هرگاه افزایش پیدا می‌کند کشور با بحران داخلی مواجه می‌شود؟
از بعد اعتماد مردم به نظام به مساله نگاه کنیم: باز هم میزان افزایش مشارکت همواره مترادف بوده با افزایش بی‌اعتمادی نسبت به امانتداری حکومت. (سال ۸۸ را به یاد بیاورید) دقیقا هم در همین دوره‌‌ها بوده که از تریبون‌های رسمی، بیشترین تخریب‌ها علیه مقامات و نهادهای رسمی کشور انجام شده است. آن هم نه صرفا از جانب منتقدان یا اصلاح‌طلبان. اتفاقا بیشترین اتهامات، توهین‌ها و سیاه‌نمایی‌ها را در انتخابات اخیر اصول‌گرایان به نمایش گذاشتند. حتی در ستادهای انتخاباتی توصیه می‌کردند که مردم با خود خودکار ببرند چرا که به خودکارهای حکومت هم اعتمادی نیست! بدین ترتیب، اگر در جریان انتخابات ۸۸، به روا یا ناروا، بخش عمده‌ای از بدنه اصلاح‌طلبان اعتماد خودش به نظام را از دست داد، در جریان انتخابات سال ۹۶ این اصول‌گرایان بودند که بدنه خود را از سلامت سیستم حکومت و اعتماد به امانتداری آن مایوس کردند.
به تازگی، یادداشتی در تلگرام دست به دست شد و مورد توجه قرار گرفت با عنوان: «برد ۲۳ میلیونی، شیرین‌تر می‌شود اگر . . . ». (اینجا+ بخوانید) لب کلام نگارنده این است: برنده بازنده را تحقیر نکند، همه دوست باشیم و با اتحاد کشور را بسازیم. توصیه‌ای ظاهرا حکیمانه و مقبول که در عمل به یک کلیشه بی‌معنا و بی‌خاصیت بدل شده است. شکاف‌های عمیق اجتماعی، با سلام و صلوات و نصیحت پر نمی‌شوند. واقعیات سیاسی با پایان‌بندی فیلم «اخراجی‌ها» تفاوت دارد که یک سرود ای ایران بخوانیم و همه چیز را فراموش کنیم. اگر وضعیت به جایی رسیده که حتی رهبری نظام، برای نخستین بار حاضر نمی‌شود در پیام انتخاباتی خود به رییس جمهور منتخب «تبریک» بگوید، دیگر بوسیدن روی هم و احترام به بازنده حتی در سطح شوخی هم مطرح نیست.
با این توصیه‌های تنزه‌طلبانه دردی از کشور درمان نمی‌شود. برای حل مشکل، نخستین گام آن است که اصل بروز شکاف را بپذیریم. باید بپذیریم که کارکرد انتخابات در کشور ما عوض شده است. صندوق رای دیگر محل نظرسنجی و انتخاب میان روش‌ها و سلیقه‌ها متفاوت کشورداری نیست. از نگاه بخش قابل توجهی از مردم، انتخابات آخرین سنگر جمهوریت نظام است که باید از انحصار یک هسته غیردموکراتیک و غیرپاسخ‌گو مصون نگاه داشته شود. یک جنگ برای «هستی و نیستی» است. افزایش خیره کننده درصد مشارکت در این چهارچوب، به معنای افزایش مشروعیت و ثبات نظام نیست؛ بلکه نشان می‌دهد که هر روز اقشار بیشتری خود را در معرض خطری کشنده و مهلک احساس کرده و برای دفع آن بسیج می‌شوند.
دوقطبی‌های انتخاباتی ما، طی ۲۰ سال گذشته تنها در چهارچوب همین وضعیت شبه‌جنگی قابل توضیح هستند. توصیه به «بوسیدن روی هم» صرفا برای طرفین یک رقابت همدلانه معنا دارد، نه آنان که به قصد نبرد با یک خصم بنیادین پا به میدان می‌گذارند. بر خلاف سال‌های دور که جناح رقیب ما یک جریان کلاسیک اصول‌گرا بود، امروزه ما با یک امپراطوری مافیاگونه مالی/امنیتی مواجه هستیم که در صدا و سیمای نفوذ کرده، به صورت سازمان‌دهی شده و سیستماتیک دروغ می‌گوید، پرونده‌سازی می‌کند و هرکجا دست‌ش برسد از «لوله‌کردن» مردم ابایی ندارد. تا زمانی که تکلیف این امپراطوری وحشت مشخص نشود و تا زمانی که از تکرار این سازمان‌دهی سیستماتیک دروغ/وعده/ارعاب اطمینان پیدا نکنیم، هر انتخابات دیگری را صرفا ناچاریم به شکل یک اردوکشی رفراندوم‌گونه «تکرار کنیم»!

کبک ۲۲

بعید است هیچ‌گاه پس از انقلاب، دو قطبی‌های انتخاباتی با چنین شکاف عمیقی شکل گرفته باشند. تمام مقدمات و تلاش‌های جناح حاکم در پرهیز از دوقطبی‌ چالش‌برانگیز انتخاباتی همچون سرکنگبین از قضا صفرا فزود تا بار دیگر به انتظار یک حماسه از جنس دوم خرداد بنشینیم. باور این ادعا شاید کمی دشوار باشد. نتایج انتخابات روز جمعه ملاک سنجش خوبی پیش روی ما قرار خواهد داد؛ تا آن روز، من صرفا به برخی عوامل تشدید این شکاف اشاره خواهم کرد.
دوقطبی‌های انتخاباتی زمانی شکل می‌گیرند که شکاف‌های اجتماعی به صورت تشدید کننده بر هم منطبق شوند. نخستین نمونه این موارد را در انتخابات ۷۶شاهد بودیم. آن سال برای نخستین‌بار شکاف‌های اقتصادی و نارضایتی‌های سیاسی/اجتماعی روی هم منطبق شد و دوم خرداد را رقم زد. با این حال، به نسبت انتخابات جاری، چند عامل تشدید کننده دوقطبی‌ها غایب بودند:
نخست: تهدید جنگ
هرچند روی‌کرد خاتمی به سمت گفت‌وگو و تعامل نوید بهبود در روابط بین‌المللی را می‌داد، اما سیاست تنش‌زدایی را دولت هاشمی کلید زده بود. روابط با عربستان بهبود یافته بود و کمتر سخنی از خطر جنگ در میان بود.
دوم: شکاف عمیق فساد و مافیای اقتصادی
در سال ۷۶ هم گلایه‌های اقتصادی شامل فساد برخی مقامات می‌شد، اما نه تنها هیچ یک از نامزدها، بلکه هیچ یک از دو جناح حاکم به تنهایی نماد چنین فسادی نبود. اساسا در آن دوران هنوز شاهد فساد «سیستماتیک» نبودیم که یکی از دو جریان را در مظان اتهام قرار دهد.
سوم: شکاف سبک زندگی
این شکاف احتمالا موثرترین عامل در پیروزی اصلاح‌طلبان دوم خردادی بود، اما همچنان با تصویر کنونی فاصله بسیار بعیدی داشت. جناح‌های راست و چپ سنتی ایران بازه تفاوت نسبتا اندکی با یکدیگر داشتند و به دو روایت متفاوت از اسلام خلاصه می‌شدند؛ اما در دوره اخیر، گفتمان جناح راست سنتی عملا حذف شده است. جریان اصول‌گرا به سمت راست افراطی گرایش پیدا کرده و راست معتدل سابق، با حمایت بدنه اجتماعی اصلاح‌طلبان، جنبش سبز و جامعه مدنی، بسیار بیشتر به سمت فضای لیبرالیسم فرهنگی کشیده شده است.
۱۲ سال پس از دو قطبی خیره کننده سال ۷۶، بار دیگر دو قطبی انتخاباتی نظام سیاسی کشور را چنان به لرزه انداخت؛ با این حال، شکاف‌های انتخابات ۸۸ نیز از چندین جنبه ضعیف‌تر از شکاف‌های انتخابات امسال بودند:
نخست: شکاف اقتصادی
جایی که احمدی‌نژاد توانسته بود گفتمان اقتصادی جناح راست را به دفاع از فرودستان تغییر دهد. در مقابل، اتفاقا کلاسیک‌ترین نامزد جریان چپ قرار داشت که خود تجسم دفاع از مستضعفین بود.
دوم: خطر تحریم/جنگ
در سال ۸۸ ابدا سایه جنگ جدی به نظر نمی‌رسید، منطقه در آرامش کامل بود و باراک اوباما تلاش می‌کرد برای حکومت ایران پیام‌های دوستی ارسال کند.
سوم: شکاف فرهنگی/سیاسی/سبک زندگی
این شکاف‌ها عملا می‌بایست بار تمامی دوقطبی‌سازی انتخاباتی سال ۸۸را به دوش می‌کشیدند؛ باز هم با این تبصره که احمدی‌نژاد، بر خلاف حامیان اصول‌گرایش، آمادگی داشت تا در عرصه سبک زندگی تغییر رویه‌های بزرگی از خود نشان دهد.
بدین ترتیب، انتخابات سال ۹۶، از هر جهت نسبت به دو همتای پیشین خود واجد شکاف‌های عمیق‌تری است. نخستین نتایج این شکاف‌ها را در جریان مناظره‌های تلویزیونی دیدیم؛ جایی که شدت تابو شکنی‌ها، حرمت‌شکنی‌ها و تخریب‌ها شوکه کننده بود. رویه‌ای که قالیباف در پیش گرفت، بزرگترین جرقه را به انبار باروت دوقطبی انتخاباتی افکند.
ابراهیم رییسی در جریان مناظره‌ها چهره به نسبت آرامی از خود تصویر کرده بود و می‌رفت تا از تعمیق شکاف دوقطبی انتخاباتی بکاهد؛ اما با کناره‌گیری قالیباف او هم رفته‌رفته تحت تاثیر همان مشاوره‌هایی قرار گرفت که سردار اصول‌گرایان را به مرز انتحار کشانده بود. بدین ترتیب، آخرین گزینه‌ای که می‌توانست جلوی فعال شدن شکاف‌های عمیق انتخابات را بگیرد، خودش به یک عامل محرک جدید بدل شد تا در فاصله یک هفته مانده به موعد انتخابات، اثرات انفجار این شکاف‌ها بار دیگر یک موج بلند انتخاباتی رقم بزند.

آمارهای جدید حکایت از رشد چشم‌گیر و همزمان دو پدیده انتخاباتی می‌دهد. نخست، سطح مشارکت که پیش‌بینی می‌شود از مرز ۴۰ میلیون رای دهنده هم عبور خواهد کرد. دوم، سرازیر شدن آرای مرددها به سبد حسن روحانی، که می‌رود تا او را از مرز ۶۰ درصد آرا هم فراتر ببرد. ترکیب این دو، یعنی روحانی در آستانه رای خیره کننده ۲۵ میلونی قرار گرفته است. چنین رکوردشکنی خیره کننده‌ای، بسیار بیش از آنکه محصول کارنامه و دستاوردهای خود دولت باشد، محصول اشتباهات فاحش انتخاباتی اصول‌گرایان و ایجاد عمیق‌ترین شکاف انتخاباتی در تاریخ نظام بوده است.

کبک ۲۲

تجربه ساده، ملموس و نزدیک است: از اتحاد ضربه نخورده‌ایم. بزرگ‌ترین دستاوردهای یک دهه گذشته را با کمترین هزینه‌های قابل تصور تنها در دوره‌هایی کسب کرده‌ایم که با اتحادی فراگیر به میدان آمدیم. اتحادی که در زمانه اختناق سیاسی و نبود احزاب متشکل، تنها و تنها به مدد محوریت یک شخص حاصل شد: سیدمحمد خاتمی.
عبدالله مومنی در پیام بزرگ‌منشانه‌اش نشان داد که این تجربیات را فدای سهم‌خواهی و حب و بغض شخصی نخواهد کرد. خانم لیلا ارشد نیز نشان داد که مرزهای این اتحاد از فعالین سیاسی گذشته و نمایندگان جامعه مدنی را نیز به بلوغی خیره کننده و کم‌سابقه رسانده است. ما نیز در پاسخ به ندای رهبر بزرگ‌ترین جنبش اصلاحات مدنی ایران، با عبدالله نوری، لیلا ارشد و دیگر نامزدهایی که به سود فهرست واحد اصلاح‌طلبان شورای تهران انصراف دادند همراه می‌شویم تا یادآوری کنیم: دستاوردهای ملی تنها زمانی محقق می‌شوند که خیر عمومی و مصلحت جمعی فدای سهم‌خواهی و تک‌روی نشود.
نیاز به توضیح بیشتر نیست. تنها دغدغه حاضر، گمراه شدن شهروندان در میان انبوهی از فهرست‌های مشابه اما انحرافی است. (از اینجا+ ببینید) تصویر پی‌وست یادداشت، تنها فهرست رسمی و مورد اجماع شورای عالی اصلاح‌طلبان است که مورد تایید و تاکید سیدمحمد خاتمی قرار گرفته است. در تصویری دیگر می‌توان شماری از فهرست‌های انحرافی را دید. به باورم، آن عهد «تکرار کردن» در این دور از انتخابات ناظر بر دو مسوولیت ما خواهد بود:
– نخست تهیه و تکثیر فهرست اصلی
– دوم آگاهی بخشی نسبت به فهرست‌های انحرافی

فراموش نمی‌کنیم که دو کابوس شوم ریاست جمهوری طی سال‌های اخیر، هر دو محصول تعلل پایتخت‌نشینان در انتخاب یک شورای شهر سالم و کارآمد بوده است. نخست محمود احمدی‌نژاد و دوم پدیده شوم محمدباقر قالیباف. به امید آنکه دیگر شاهد تکرار چنین کابوس‌هایی نباشیم. 

کبک ۲۲

پیچیده و چندلایه عمل کردیم». این را سردار باقر ذوالقدر گفت. پس از پیروزی محمود احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۸۴. به نظر می‌رسد شرایط امروز تفاوت‌های عمده‌ای با آن دوران داشته باشد، اما بگذارید ابتدا ببینیم ویژگی‌های آن عملیات پیچیده و چندلایه چه بود:
۱نامزد انحرافی: محمدباقر قالیباف که برای مدت‌ها همه حملات تخریبی اصلاح‌طلبان را به خود مشغول ساخت و برای احمدی‌نژاد حاشیه امن ساخت.
۲حرکت نامزد اصلی با چراغ خاموش: نیازی به یادآوری نیست که احمدی‌نژاد بجز با اعلام نتایج دور نخست هیچ گاه جدی گرفته نشد.
۳ایجاد انشقاق در میان اصلاح‌طلبان: یعنی وقتی اطمینان دارید در دور اول پیروز نمی‌شوید، حداقل کاری کنید که هیچ کس دیگر هم در دور نخست پیروز نشود.
۴تبدیل نامزد رقیب به نماد فساد: این یکی مهم‌ترین مرحله عملیات بود و نیاز به توضیح بیشتر دارد.
تقریبا همه می‌دانند که از ۲۰ سال پیش، همواره نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری پیروز بوده که نماد مخالفت با کلیت وضع موجود باشد. مثل سیدمحمد خاتمی در سال ۷۶ که در برابر نامزد مورد حمایت رهبری یک پیروزی خیره کننده به دست آورد. پس بزرگترین سوال برای هسته قدرت همواره آن بوده که چطور نامزد خود را به شکل مخالف وضع موجود روانه انتخابات کند؟
پاسخ این سوال ساده است. کافی است بتوان برای «وضع موجود» یک متهم مستقل از ساختار اصلی قدرت معرفی کرد. قطعا خواننده به یاد می‌آورد که در دهه هفتاد و هشتاد، هرچند مردم از فساد حکومتی بسیار خشمگین بودند، اما نماینده این فساد را شخص هاشمی رفسنجانی قلمداد می‌کردند و نه کلیت ساختار غیرشفاف، مافیای اقتصادی و دستگاه ناکارآمد نظارتی و رسیدگی. تبدیل هاشمی به نماد «فساد موجود» به خوبی در جریان مقدمات انتخابات ۸۴تکمیل شد تا پیروزی نامزد عملیات «پیچیده و چندلایه» در دور دوم پیشاپیش قطعی شود.
حال ببینیم از مراحل چهارگانه عملیات فوق، آیا شاهد تکرار و مشابهتی در انتخابات پیش رو هستیم؟
۱نامزد انحرافی: که از طنز روزگار همچنان محمدباقر قالیباف است. تمام تخریب‌ها و حملات را به سمت خود جلب کرد و باعث شد رییسی کمترین نقد را در جریان مناظره‌ها دریافت کند. در مقابل، به صورت انتحاری به حریف‌ها حمله کرد و زحمت رییسی را کاهش داد.
۲حرکت نامزد اصلی با چراغ خاموش: بی‌نیاز از توضیح است، تا حدی که هنوز هم عده‌ای باور نمی‌کنند که آرای رییسی به حدی در حال رشد است که از قالیباف پیشی گرفته.
۳ایجاد انشقاق در میان اصلاح‌طلبان: این مورد، تنها گزینه‌ای بود که تصور می‌کردیم در برابرش مصون شده‌ایم. یعنی از تجربیات گذشته درس گرفته و دیگر آن اشتباه را تکرار نمی‌کنیم؛ اما متاسفانه این انشقاق را این‌بار فهرست شورای شهر ایجاد کرد. جایی که انتظار می‌رفت «دکتر عارف» در برابر فشارهای امنیتی مقاومت کند اما توقعات برآورده نشد. یک هفته مانده به برگزاری انتخابات، درست همان زمانی است که انتظار می‌رود با شکل‌گیری موج بدنه اجتماعی، ناگهان شاهد رشد چند درصدی آرای روحانی باشیم، امیدوارم ضربه‌ای که فهرست شورا وارد کرد به شکل‌گیری این موج لطمه وارد نکند.
۴تبدیل نامزد رقیب به نماد فساد: یا بهتر بگوییم، پروژه «هاشمی سازی از روحانی» دقیقا همان دستور العملی بود که از روز نخست مناظره‌ها شاهدش بودیم. بزرگترین دست‌اندرکاران و بانیان فساد در کشور، به بزرگترین مدعیان مبارزه با فساد بدل شدند و حتی مفاسدی که خود مستقیم و غیرمستقیم در آن دست داشتند (مثل پرونده بابک زنجانی) را به گردن شخص روحانی انداختند. مشخصا پیام‌شان واضح بود: فساد بی‌داد می‌کند، اما تقصیر هیچ کسی نیست بجز روحانی و کابینه‌اش.
منظور من از ایجاد این مشابهت آن نیست که پیروزی رییسی را در انتخابات ۹۶ قطعی قلمداد کنم. قطعا برای جلوگیری از تکرار سناریوی ۸۴راه حل‌هایی وجود دارد. اما پیش شرط این راه‌حل‌ها این است که برای تک تک مراحل پیاده‌سازی پروژه «پیچیده و چندلایه» تدبیری اندیشیده شود. بخشی از این زحمت را باید در ایجاد انسجام در فهرست شورا و کسب رضایت عمومی بکشیم که فعلا دیده نشده. کورسوی امیدی اگر باشد، فقط به دو گزینه است. یکی تدبیر و شجاعت شخص حسن روحانی و دومی بلوغ سیاسی و احساس وظیفه بدنه مردمی اصلاحات. چه روحانی در مناظره آخر و چه بدنه مردمی در تبلیغات رو در رو، نباید اجازه دهند که رییسی از زیر بار نمایندگی کانون قدرت شانه خالی کرده و روحانی را به نماد وضع موجود بدل کند.

کانال «مجمع دیوانگان» را در تلگرام دنبال کنید

کبک ۲۲

خبرها می‌گویند فهرست نهایی اصلاح‌طلبان برای انتخابات شورا اعلام شده است. ما اسامی را مرور می‌کنیم. اثری از اصلاح‌طلبی در فهرست مشاهده نمی‌شود؛ دست‌کم، نه در سطح کمترین توقعات فضای مدنی کشور.
متاسفانه گروهی که مسوولیت تدوین و انتشار لیست شورا را بر عهده گرفتند به هیچ یک از مطالبات مخاطبان، جامعه مدنی و فضای رسانه‌ای کشور احترام نگذاشتند. ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین این مطالبات، شفافیت در روند انتخاب اعضا بود که هرگز محقق نشد. به نظر می‌رسد که دوستان رابطه عجیبی میان خود و بدنه اجتماعی اصلاحات متصور هستند. رابطه‌ای که در آن حضرات فقط تصمیم می‌گیرند و دستور می‌دهند، بدنه نیز مطیع است و اجرا می‌کند. دست‌کم، خوانش ما از اصلاح‌طلبی این نیست.
آن نگاهی که گمان می‌کند ما اراده می‌کنیم و مردم تبعیت می‌کنند نگرش «اقتدارگرایان» است. این در مرام اصلاح‌طلبی جایی ندارد. البته که اکثریت رای‌دهندگان اصلاح‌طلب، همین دو سال پیش و بنابر ضرورت زمان حاضر شدند به یک «تکرار می‌کنم»، علی‌رغم میل خود، به «تمامی افراد هر دو فهرست» رای بدهند. اما گویا برخی نفهمیدند که حرکت منسجم و خیره کننده مردم، ناشی از بلوغی سیاسی بود و نه خوی تابعیت و تقلیدگری. دو سال پیش نامزدهای اصلاح‌طلب توسط شورای نگهبان قلع و قمع شدند. پس بلوغ سیاسی جامعه ما به آنجا رسید که باید با همان برگ‌های معدود باقی مانده بازی کنیم. متاسفانه چنین حرکت زیرکانه‌ای، برخی را به این توهم دچار کرد که مردم افسار اراده خود را به آن‌ها سپرده‌اند تا هرآنچه تشخیص می‌دهند و ترجیح می‌دهند به همگان تحمیل کنند. وضعیت شورای شهر امسال اما اینگونه نبود.
خوشبختانه بذر امیدی که در انتخابات مجلس کاشتیم جوانه داد و موج نامزدهای تایید صلاحیت شده، از مرزهای محدود گذشته فراتر رفت و ای بسا به سطحی خیره کننده و دور از انتظار رسید. تعداد بسیاری از فعالین مدنی خوش‌نام، در کنار زندانیان مقاوم جنبش سبز و البته چهره‌های شریف و شناخته شده‌ای که طی این سال‌ها خودشان را اثبات کرده‌اند جواز حضور در انتخابات را دریافت کردند تا برخلاف اکثر دوره‌های انتخاباتی، فرصت داشته باشیم یک بار هم شده به جای «بد و بدتر» به سراغ انتخاب بهترین‌ها برویم. افسوس که آن نگاه تنگ و آن دایره معدودی که در کنج آفیت میراث‌خوار تلاش‌ها و زحمات بدنه اصلاحات شده‌اند از توهم زعامت مردم خارج نشدند.
ما اما عادت نداریم بنابر تصورات و توهمات حضرات رفتار کنیم. تمام حجت ما در همراهی اصلاحات عبور از اقتدارگرایی بود. بازگرداندن حق حاکمیت شهروندان بر سرنوشت خویش. در این راه، البته که از حرکتی گام به گام و رو به جلو به نام اصلاحات بهره می‌بریم، اما اصلاحات را از خودمان شروع می‌کنیم. اگر قرار نیست به ساختاری اقتدارگرا و غیرپاسخ‌گو تن در دهیم، چطور می‌توانیم به احزاب و جناح‌هایی با رفتاری مشابه متوسل شویم؟ اصلاح‌طلبی از نظر ما یک اسم خالی نیست که برخی مثل برچسب به پیشانی خود بچسبانند. ما اصلاح‌طلبی را با کارنامه و در جریان عملکرد افراد جستجو می‌کنیم و البته همچنان پیرو همان صدایی هستیم که می‌گفت: «به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی». (بیانیه شماره۹ میرحسین موسوی) ما راه سبزمان را فراموش نکرده‌ایم، بلکه می‌خواهیم آن را زندگی کنیم.
به عنوان جمعی کوچک، از همراهان همیشگی راه سبز امید، با تواضع و فروتنی تمام به دوستان صادر کننده فهرست اخیر اعلام می‌کنیم که عذر ما را بپذیرید؛ زد و بندهای شما ارزانی خودتان. ما به فهرست سبز و کوچک خودمان رای می‌دهیم. در فهرست سبز ما:
سرلیست عبدالله مومنی است. آزادمرد مقاوم جنبش سبز
و در کنارش «علی تاجرنیا» دیگر آزاده جنبش سبز
سهمیه جامعه مدنی که همواره ستون تشکیل دهنده و حتی هدف نهایی راه سبز ما بود را «لیلی ارشد» پر می‌کند
و در نهایت، سهمیه مبارزه با فساد و روی‌کرد «عدالت‌محوری»:
حسین راغفر، اقتصاددان برجسته با روی‌کرد عدالت‌محور
و یاشار سلطانی، افشاکننده پرونده املاک نجومی. (آن هم در شرایطی که نمایندگانی با برچسب اصلاح‌طلب سوت کرده بودند.
در نهایت، بار دیگر «تکرار می‌کنیم» که ما اگر از ناملایمات حکومتی ناامید نشدیم، با کج‌سلیقگی و کج‌روی گروهی که آبروی اصلاحات را به بازی گرفته‌اند نیز ناامید نخواهیم شد که «امید بذر هویت ماست». پس روز جمعه، بی‌شک در پای صندوق رای حاضر خواهیم شد و در کنار نام «حسن روحانی»، نام نامزدهای فهرست سبز خودمان را هم به صندوق شورا خواهیم انداخت. (طبیعتا فهرست ما فعلا کوتاه است و ممکن است با پیشنهادات آینده تکمیل شود. اگر هم نشد باقی گزینه‌ها را هر یک از دوستان می‌توانند به تشخیص خود پر کنند.)

کبک ۲۲

سال‌ها پیش متنی خواندم از «گور ویدال»، نویسنده آمریکایی. نوشته بود همه عمر دوست داشتم یک رمانی بخوانم که در آن زرتشت، بودا، کنفوسیوس و فلاسفه یونانی را در کنار هم قرار دهد. چون هیچ کسی این رمان را ننوشت، خودم ناچار شدم آن را بنویسم. (نقل به مضمون) آن زمان خواندن رمان تاریخی «آفرینش» تنها نتیجه مواجهه من با متن جناب گورویدال بود؛ اما خیلی زود مساله برایم عوض شد.
«ریچارد روورتی» اعتقاد داشت رمان بزرگ‌ترین کشف تمدن غرب است. او در مقاله «هایدگر، کوندرا، دیکنز» نشان می‌دهد که در برابر تصلب و محدودیت فلسفه، رمان تا چه میزان چندوجهی و بی‌انتهاست. به تعبیر روورتی، فلسفه به استبداد ختم می‌شود چرا که هر فیلسوف مدعی است حقیقت همان است که او کشف کرده؛ در برابر، رمان سنگ بنای آزادی و دموکراسی است، چرا که «هر رمان به ما می‌آموزد که جهان پیچیده‌تر از آن است که ما فکر می‌کنیم». (این جمله از «میلان کوندرا» است) پس بر خلاف فلسفه که شما را به «تبعیت» از یافته‌های فیلسوف دعوت می‌کند، رمان مخاطب‌ش را به «مشارکت» فرا می‌خواند. حتی ده‌ها قرن پیش از کوندرا و روورتی، «ارسطو» نیز اعتقاد داشت هنر به ذاتی از حقیقت جهان راه می‌برد که فلسفه قاصر از درک آن است. نیچه تراژدی را آخرین سنگر در برابر نیهلیسم می‌دانست و هگل آن را آموزشگاهی اخلاقی، اما هیچ یک از این تحلیل‌های فلسفی، دلیل من برای انتخاب رمان نبوده و نیست.
وسوسه آفرینش می‌تواند به اشکال گوناگون خود را بروز دهد. نیاز به بیان شدن می‌تواند به فوران شعر بینجامد. خوانشی زیباشناسانه از جهان می‌تواند در رنگ‌های نقاشی جلوه یابد یا به هیات مجسمه درآید. شور نوشتن اما یک گام فراتر است. شخصی نیست. انفرادی نیست. به همان میزان که تلاشی برای بیان خود است، هم‌چنان دعوتی است به مشارکت. نویسنده به تنهایی نمی‌تواند تمامی ابعاد اثر خود را درک کرده و به ظهور برساند. تنها مشارکت فعال مخاطب است که پرده از لایه‌هایی بر خواهد داشت که گاه در ضمیر خودآگاه خالق اثر نیز جایی نداشته‌اند. هیچ رمانی خوب نخواهد بود مگر در دستان خواننده‌ای خوب. این وابستگی دوسویه خالق و مخاطب، نه تنها ویژگی، بلکه ظرفیت و حتی وجه ممیزه رمان است. من رمان‌های زیادی خواندم و در خلال‌شان با نویسندگان زیادی همراه شدم. پای صحبت‌شان نشستم. گاه احساس هم‌دلی کردم و گاه به جدل برخاستم. در نهایت به آنجا رسیدم که عطش آفرینش من نیز تنها با رمان فروکش خواهد کرد.
* * *
در بخش معرفی وبلاگ «مجمع دیوانگان» نوشته‌ام: «من شیفته ادبیات و هنر هستم، پس این موضوع اصلی این وبلاگ خواهد بود.» اما واقعیت این است که بیشترین حجم مطالب این وبلاگ را یادداشت‌های حوزه سیاست اشغال کردند. از کشورهای دیگر خبر ندارم، اما گویا این سرنوشت ما ایرانیان است که سیاست تا بدین حد بر تمام شئون زندگی‌مان سایه افکنده و از هر سو که می‌رویم گریزی از آن نیست. نمونه‌اش همین مصداق اخیر که سرانجام انتشار و توزیع نخستین رمان‌ام مصادف شد با داغ‌ترین روزهای جدال انتخاباتی.
«بازی‌های مردانه» را چهار سال پیش نوشتم. نه یک رمان تاریخی است و نه یک بیانیه سیاسی. از هر نظر، یک رمان قصه‌گو است. سلیقه شخصی خودم آن است که داستان‌گویی را اصلی‌ترین هسته رمان می‌دانم و تمامی ظرافت‌های دیگر را در اولویت‌های بعدی قرار می‌دهم. با این حال، این قصه‌ها نمی‌توانند در خلاء شکل بگیرند؛ به همان ترتیب که جامعه ما را از سایه سنگین سیاست گریزی نیست، طبیعتا رمان‌هایمان نیز نمی‌توانند به کلی مصون از این واقعیت‌های اجتماعی باشند.

گمان می‌کنم، دست‌کم در سطح شهر تهران کتاب توزیع شده و امکان تهیه آن وجود دارد. در نمایشگاه کتاب هم می‌توانید سراغ «بازی‌های مردانه» را از غرفه «نشر چشمه» بگیرید. شاید هم در این گیرودار انتخاباتی، دفعه بعد که داشتید از دست دروغ‌های قالیباف حرص می‌خوردید، یا از هیاهوی ماشین بی‌اخلاقی و رقابت ناجوانمردانه ستادش سرسام می‌گرفتید، ناگهان به ذهن‌تان رسید که این پست را برای دوستان‌تان ارسال کنید تا یادآوری کنید: حالا نوبت بازی‌های مردانه است!

کبک ۲۲

در این یادداشت، ادعای «همیشه بازنده» بودن قالیباف، تا جایی که ناظر به شکست‌های گذشته ایشان است جنبه تحلیلی دارد و در مورد انتخابات پیش‌رو وضعیت پیش‌بینی به خود می‌گیرد. در واقع سعی می‌شود از کارنامه گذشته ایشان روندی استخراج شود که به ما امکان تحلیل و پیش‌بینی می‌دهد. می‌خواهم به این سوال بپردازم که چرا قالیباف دو بار (سال‌های ۸۴ و ۹۲) در شرایطی رقابت‌ها را آغاز کرد که نظرسنجی‌ها از اقبال مساعدی به او خبر می‌داد، اما در نهایت آرایی که کسب کرد هر بار کمتر از پیش‌بینی‌های انجام شده بود؟
نخست: نداشتن خاستگاه رای مشخص
قالیباف نماینده هیچ یک از اقشار اجتماعی نبوده و نیست. نه اصول‌گرای سنتی، نه راست افراطی (احمدی‌نژاد)، نه راست مدرن (روحانی یا کارگزاران) و نه طبیعتا جناح چپ و اصلاح‌طلبان. سردار سابق، همواره مورد حمایت بخش‌هایی از سپاه بوده که قصد ورود به اقتصاد را داشته‌اند. این لایه نازک نهایتا همان ۴درصد مافیای اقتصادی کشور را تشکیل می‌دهد که هرچند می‌تواند در بازی قدرت از او حمایت کند، اما پایگاه قابل اتکایی برای آرای عمومی و مناصب انتخابی نخواهد بود.
دوم: نداشتن جامعه هدف و بندبازی میان سبدهای رای
نداشتن خاستگاه اجتماعی، بلافاصله به معضل دیگری منجر می‌شود که سرگیجه در انتخاب جامعه هدف است. قالیباف هیچ تصمیم‌ش را نگرفت که دقیقا از کدام گروه می‌خواهد کسب رای کند؟ باب میل کدام اقشار اجتماعی باید شعار بدهد و کدام ژست را بگیرد؟ تلاش برای «انتخاب ژست» مختص نامزدهایی است که پیشینه مسلم و تثبیت‌شده‌ای ندارند. دیگر نامزدها همرنگ و متناسب با خاستگاه اجتماعی خود ظاهر می‌شوند اما قالیباف هر دوره باید تلاش کند یک چهره مشخص برای خودش انتخاب و ترسیم کند.

سردرگمی انتخاب جامعه هدف، با ضربه مهلک دیگری تکمیل می‌شود: «وسوسه مداوم برای نوک زدن به تمامی سبدهای رای»! قالیباف به صورت مداوم وسوسه می‌شود که به تمامی سبدهای رای ناخنکی بزند. در سال ۸۴ می‌توانست نامزد مقتدر و کارآمد اصول‌گرایان به حساب آید و با چیزی حدود ۷ میلیون رای به دور دوم برود و برنده هم بشود؛ اما وسوسه شد که با گرفتن ژستی مدرن، در کنار عنوان «سردار» از مدل «دکتر خلبان» هم استفاده کند و به آرای طبقه متوسط (غالبا اصلاح‌طلب) هم حمله کند. نتیجه آنکه آرای پیاده‌نظام اصول‌گرا را هم از دست داد. بدنه معمول بسیج او را دیگر از جنس خودش ندانست و در آخرین روزها به سمت احمدی‌نژاد گردش کرد.
در سال ۹۲، این بندبازی به اوج خود رسید. در جمع دانشجویان دانشگاه شریف مدعی مخالفت با خشونت در دوران صدارت نیروی انتظامی شد و در جمع دانشجویان بسیجی ادعا کرد که با قاطعیت و حتی فحاشی حکم تیر گرفته است. مردم این تذبذب را درک می‌کنند و باعث می‌شود هیچ گروهی از صمیم قلب به او اعتماد نکند.
سوم: مشاوران اجاره‌ای!
قالیباف، به اسم کار علمی و با برنامه، همواره یک بدنه تشکیلاتی بسیار عریض و طویل را به عنوان تیم مشاوران به خدمت می‌گیرد. از ماه‌ها قبل از انتخابات شروع به فعالیت می‌کند و با صرف هزینه‌های کلان می‌خواهد تا برای‌ش  برنامه و شعار تهیه کنند. ظاهرا این گرایش به مشاوران متخصص امر باید یک نقطه قوت باشد، اما مشکل اینجاست که «مشاوران اجاره‌ای»، نه دلسوزی کافی دارند و نه می‌توانند یک برنامه منسجم ارائه دهند. هر کس بنابر تصور و رویکرد خودش پیشنهادی می‌دهد که معمولا نتیجه نهایی‌شان پر از تعارض و تناقض از آب در می‌آید.
چهارم: شتابزدگی و شهوت قدرت
سن و سال قالیباف امروز در سطح یک سیاست‌مدار به نسبت جوان و البته جاافتاده است. از این نظر به ظاهر گزینه بسیار مناسبی برای انتخاب خوهد بود؛ اما مشکل اینجاست که او از ۱۲ سال پیش حمله به کرسی ریاست‌جمهوری را آغاز کرد! این شتابزدگی باعث شد که خیلی زود و در زمانی که ابدا فضایش مساعد نبود به سیبل حملات منتقدان بدل شود. سال‌ها زیر ذره‌بین قرار گرفته و حالا دیگر نمی‌تواند زیر بار سنگین این همه سال کارنامه و انتقاد کمر راست کند. این شتابزدگی را حتی در شیوه‌های مناظرات او نیز آشکارا می‌توانیم ببینیم. برای حمله به رقبای خود چنان بی‌تاب و عجول عمل می‌کند که و معمولا هم با واکنش‌هایی ویرانگر مواجه می‌شود.
همه این‌ها یعنی، با گزینه‌ای مواجه هستیم که هرچند بارها فرصت طلایی صعود در اختیارش قرار گرفت، اما در بهترین سال‌های میان‌سالی احتمالا به یک مهره سوخته ابدی تبدیل شده است.

کبک ۲۲

سوم مهرماه ۱۳۵۸، مجلس خبرگان قانون اساسی، به ریاست آیت‌الله منتظری، موضوع بحث، پیشنهاد اصل ۳۸ قانون اساسی: «هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود».
منتظری: آقای مشکینی بفرمایید.
مشکینی: شکنجه به هر نحو برای گرفتن اقرار یا کسب اطلاع ممنوع است. ما معتقدیم که این یک امر غیراسلامی و غیرانسانی است و رای هم به این می‌دهیم ولی بعضی از مسائل باید مورد توجه قرار گیرد. مثل اینکه احتمالا چند نفر از شخصیت‌های برجسته را ربوده‌اند و دو سه نفر هستند که می‌دانیم این‌ها از ربایندگان اطلاع دارند و اگر چند سیلی به آن‌ها بزنند ممکن است کشف شود. آیا در چنین مواردی شکنجه ممنوع است؟
منتظری: کسب اطلاع راه‌هایی دارد که بدون آن (شکنجه) هم می‌توانند آن اطلاعات را به دست آورند.
مشکینی: اگر چند شکنجه اینطوری به او بدهند مطلب را می‌گوید. مثلا در واقعه استاد مطهری، یک فردی می‌شناسد که احتمالا ضارب چه کسی است. اگر به او بگویند تو گفتی می‌گوید نه.
منتظری: ضرر این کار بیش از نفعش است.
مشکینی: مساله دفع افسد به فاسد آیا در این مورد صدق ندارد با توجه به اینکه در گذشته هم وجود داشته است؟
بهشتی: آقای مشکینی، توجه بفرمایید مساله راه چیزی باز شدن است. به محض اینکه این راه باز شد و خواستند کسی را که متهم به بزرگ‌ترین جرم‌ها باشد یک سیلی به او بزنند مطمئن باشید به داغ کردن همه افراد منتهی می‌شود. پس این راه را باید بست. یعنی اگر حتی ده نفر از افراد سرشناس ربوده شوند و این راه باز نشود جامعه سالم‌تر است.
منتظری: اگر گناه‌کاری آزاد شود بهتر از این است که بی‌گناهی گرفتار شود.

(مشروح مذاکرات مجلس خبرگان، جلد دوم، جلسه بیست و نه)
* * *
با آغاز شروع تبلیغات انتخاباتی، کمپین هواداران ابراهیم رییسی، تبلیغات گسترده‌ای را برای ارائه یک تصویر توجیه‌پذیر از اعدام‌های سال ۶۷ آغاز کرده‌اند. محوریت اصلی این تبلیغات آن است که با ارائه تصاویر یا گزارش‌هایی از جنایات تروریستی سازمان مجاهدین خلق، افکار عمومی را قانع کنند که اعدام اعضای آن گروه کاملا «به حق» صورت گرفته است. گمان نمی‌کنم هیچ کس در نفرت از جنایات تروریستی تردیدی داشته باشد. سازمان مجاهدین خلق برای مردم ایران رسواتر و منفورتر از آن است که بخواهیم کسی را متقاعد کنیم. اما انتقادی اگر بود و هست، انتقاد به رعایت نکردن نص صریح قانون اساسی و روح پیمان‌نامه‌هایی است که پس از انقلاب بستیم.
اولا که مساله سال ۶۷ تنها به اعضای سازمان مجاهدین محدود نمی‌شود و بسیاری از چپ‌گرایان را هم شامل می‌شود. در ثانی، انتقاد آن نیست که چرا فردی به جرم قتل و جنایت محاکمه و محکوم به اعدام شده است. بحث آن است که چرا عده‌ای اصلا محاکمه نشدند؟ یا حتی بدتر؛ گروهی محاکمه و در سطح چند سال زندان محکوم شدند، اما به ناگاه و ای بسا پس از اتمام دوره محکومیت به جوخه اعدام سپرده شدند.

هواداران آقای رییسی، در راستای تولید یک وجهه انقلابی برای فردی که در سال ۵۷ فقط ۱۸ سال سن داشت، ایشان را «بهشتی زمان» معرفی می‌کنند. در نخستین گزارش زنده خبری با حضور آقای رییسی به چشم دیدیم که ایشان خود نیز علاقه وافری به ایجاد تشابه با شهید بهشتی دارند؛ اما به واقع چه نسبتی میان این منش و آن تفکر وجود دارد؟ چه فاصله بعیدی است میان آنکس که راضی به زدن «یک سیلی» برای نجات «بزرگان کشور» هم نبود، با آنکه کمپین تبلیغاتی‌اش اصرار دارد اعدام‌هایی گسترده را با ارائه چند تصویر ترور موجه جلوه دهند؟

کبک ۲۲

در بازار داغ وعده‌های انتخاباتی، شعار ایجاد اشتغال شاید بیش از دیگر شعارها مورد توجه افکار عمومی قرار بگیرد. وضعیت بیکاری در کشور نیاز به توضیح و تفسیر ندارد و همه با آن آشنا هستیم. احتمالا به همین دلیل هم رقبای دولت بیش از هر وعده دیگری روی کارآفرینی انگشت گذاشته‌اند و از ارقامی سخن می‌گویند که حتی وعده تحقق‌اش هم می‌تواند برای لحظاتی کام هر ایرانی را شیرین کند؛ اما معمولا چماق واقعیت از راه می‌رسد و در ذهن رای دهنده خردمند این پرسش شکل می‌گیرد که «با کدام طرح و برنامه اقتصادی قرار است شاهد چنین تحول عظیمی باشیم»؟
متاسفانه تا کنون هیچ برنامه مشخصی از جانب نامزدهای مدعی کارآفرینی منتشر نشده که قابلیت نقد و بررسی داشته باشد. پس در اینجا من فقط می‌خواهم به یک صنعت کلان اقتصادی و فرصت ممتاز برای کارآفرینی اشاره کنم که پیشاپیش می‌توانیم اطمینان داشته باشیم هیچ جایی در برنامه اصول‌گرایان نخواهد داشت؛ چراکه آنان پیش از این نه تنها مخالفت خود را با آن اعلام کرده‌اند، بلکه تمام تلاش خود را برای ریشه‌کن ساختن‌اش به کار بسته‌اند.
بنابر آمار ارائه شده از سوی «فدراسیون جهانی صنعت فونوگرافی»، در سال ۲۰۱۵، درآمد ۲۰ کشور اول جهان از صنعت موسیقی بالغ بر ۱۵ میلیارد دلار بوده است. (برای مقایسه یادآوری می‌شود که کل بودجه عمرانی کشور ما در سال ۹۶ تقریبا همین مقدار ۱۵ میلیارد دلار است) آمریکایی‌ها در آن سال به تنهایی نزدیک به ۵ میلیارد دلار موسیقی فروخته‌اند. یعنی فقط فروش موسیقی در آمریکا با یک سوم کل بودجه عمرانی ما برابری می‌کند. فروش موسیقی انگلیسی‌ها نیز حدود ۱.۵ میلیارد دلار بوده است. شاید تصور شود مزیت اصلی این دو کشور تولید موسیقی به زبان انگلیسی است که در اکثر جهان به فروش می‌رسد. پس لازم است یادآوری کنیم که اتفاقا رتبه دوم جدول به ژاپنی‌ها تعلق دارد که بیش از ۲.۵ میلیارد دلار موسیقی فروخته‌اند و درآمد آلمان‌ها هم از انگلستان بیشتر بوده است.
این صنعت میلیاردی موسیقی ابدا در قشر کوچک هنرمندان خواننده یا نوازنده خلاصه نمی‌شود. هر صنعت بزرگی لاجرم تحرکی ایجاد خواهد کرد که دایره مشاغل آن بسیار گسترده خواهد بود. کمپانی‌های ضبط و توزیع موسیقی، تولیدکنندگان نوارها و دیسک‌های فشرده، فروشندگان، کارگران تولید کننده و البته برگزار کننده و خلاصه هزار و یک جور مشاغل جانبی که از ضروریات این گردش مالی هستند همگی فرصت دارند تا از درآمدهای این صنعت کلان بهره‌مند شوند. البته مشروط بر اینکه اساسا چنین صنعتی را به رسمیت بشناسیم!
فرهنگ و هنر و سنت ایرانی، از دیرباز با موسیقی عجین بوده و پیوند داشته است. کمتر کشوری در جهان وجود دارد که به قدمت ایران‌زمین سازها و دستگاه‌های موسیقی مختص خودش را داشته باشد. حتی خرده‌فرهنگ‌ها و اقوام ایرانی هم موسیقی و ای بسا سازهای مختص خود را دارند. در مورد علاقه ایرانیان به موسیقی نیازی به توضیح این نگارنده نیست که مخاطب خود بهتر می‌تواند قضاوت کند. اما تمام این ظرفیت‌ها زیر نگاه تنگ‌نظرانه و روی‌کرد حذفی و سرکوبگر یک جریان خاص سیاسی در حال خفه شدن است.

تلاش برای حرام جلوه دادن موسیقی، ممنوع کردن کنسرت‌های موسیقی و معادل دانستن آن با فساد اجتماعی، فقط تیشه اصول‌گرایان به ریشه صنعت اقتصادی موسیقی نیست؛ بلکه ضربات سنگینی هستند به ظرفیت‌های زیست شاد ایرانیان. تلاشی برای انکار سبکی از زندگی ایرانی که قدمتی هزاران ساله دارد و در تار و پود روح مردمان این سرزمین ریشه دوانیده است.

کبک ۲۲

اختلاف نظر بر سر صلاحیت محمود احمدی‌نژاد چه پیش و چه پس از اعلام نظر شورای نگهبان بحث‌برانگیز بود و هست. بخش عمده اصول‌گرایان که در این مورد کاملا سکوت کردند. شاید به این امید که افکار عمومی هرگونه پیوند گذشته آنان با احمدی‌نژاد و البته اشتیاق امروزشان به حذف او را فراموش کنند. چند چهره از این اردوگاه نیز طاقت نیاوردند و خواستار رد صلاحیت او شدند. در نقطه مقابل، اغلب اصلاح‌طلبان تلاش کردند تا در تداوم شعار فضای باز سیاسی، حتی از تایید صلاحیت احمدی‌نژاد هم حمایت کنند. با این حال، به باور من، حتی این ژست آزادی‌خواهی نیز ناپخته، خام و بی‌معنا بود.
حتی اگر نمایش مضحک صدها ثبت‌نام کننده نامربوط صدای گلایه خاص و عام را به هوا بلند نکرده بود، صرف همان دوران سیاه ریاست احمدی‌نژاد می‌توانست برای هر ناظر خردمندی یادآوری کند که دموکراسی مستقیم تا چه حد در برابر خطر پوپولیسم آسیب‌پذیر است. تقلیل دادن مفهوم فراگیر و چند لایه دموکراسی به «انتخاب مستقیم»، بزرگترین ضربه به فرآیند دشوار نهادینه شدن دموکراسی است.
مروری ساده به مدل‌های پیشرفته دموکراسی‌های جهان نشان می‌دهد که در هر کشور، تدابیری تکمیلی برای تعمیق ساز و کار ابتدایی «آرای مستقیم» اندیشیده شده؛ از نظام‌های پارلمانی که انتخاب نخست‌وزیر را به دموکراسی غیرمستقیم مجلس واگذار کرده‌اند، تا نظام‌های حزبی که شرکت در انتخابات ریاست‌جمهوری را منوط به عبور از هفت‌خوان پیچیده احزاب کرده‌اند. در کشور ما اما، تنها فیلتر موجود، نهادی غیرانتخابی و غالبا غیرپاسخگوی شورای نگهبان است.
در این مدت، غالب نظرات موافق یا مخالف تایید صلاحیت احمدی‌نژاد، از سطح یک مصداق شخصی فراتر نرفتند. با این روال، اگر بنابر صداقت و وحدت روحیه بود، تمامی موافقان یا مخالفان باید در مورد تک‌تک دیگر نامزدهای شاخص نیز اظهار نظر می‌کردند و مثلا می‌پرسیدند مصطفی کواکبیان چرا تایید نشد؟ یا چطور غرضی که دور قبل تایید شده بود این‌بار رد صلاحیت شد؟
به باور من، بحث رد شدن یا تایید کردن هر نامزدی، تا وقتی به این صورت «سلیقه‌ای» انجام شود هیچ گونه اعتباری ندارد. مادام که شورای نگهبان خود را موظف نداند که دلایل رد صلاحیت نامزدها را اعلام کند، معترضان به تصمیم شورا به همان میزان محق هستند که مدافعان آن. از این روی، اگر اصلاح‌طلبان نیز می‌خواهند هم قوانین و نهادهای کشور را به رسمیت بشناسند و هم در چهارچوب اصل کلی «دفاع از حق مشارکت سیاسی» اعلام موضع کنند، بهتر است اظهار نظر در مورد مصادیقی که اصلا دلیلش اعلام نشده را متوقف کرده و دقیقا بر روی اصل ساز و کار رد صلاحیت‌ها تمرکز کنند.
رد صلاحیت احمدی‌نژاد شاید شخص او را برای مدتی از قدرت دور نگه دارد، اما در مسیر پیش‌گیری و تداوم سنت نامیمون «احمدی‌نژادیسم» هیچ کمکی نمی‌کند. پس چه اصلاح‌طلبان، چه اصول‌گرایان و چه حتی مسوولان شورای نگهبان، اگر به واقع می‌خواهند به مصلحت خود و کشور عمل کنند، بهتر است بر روی لزوم انتشار دلایل رد صلاحیت احمدی‌نژاد تمرکز کنند. اگر حضور او به کشور آسیبی وارد کرده (که به شخصه گمان می‌کنم کرده) باید توضیحات این مساله به صورت شفاف در اختیار افکار عمومی قرار گیرد.
هشت سال پیش، میرحسین موسوی در گفت‌وگویی با سایت کلمه تصریح کرده بود: «گسترش آگاهی‌ها، استراتژی اصلی جنبش است. باید متواضع باشیم. هدف آن نیست که تغییرات ناشی از این استراتژی حتما بدست سبزها اتفاق بیفتد. سبز بودن یعنی خود در میان نبودن و خودخواه نبودن».

حال که سرانجام، شورای نگهبان قبول زحمت کرده که کار ناتمام سبزها و اصلاح‌طلبان را «نه گفتن» به احمدی‌نژاد تکمیل کند، به شخصه از تصمیم‌شان استقبال می‌کنم و این را گامی در مسیر عقلانیت نظام می‌دانم. با این حال، همچنان با معیار قرار دادن «گسترش آگاهی‌ها» گمان می‌کنم این پرونده ناتمام باقی مانده است و اتفاقا مختومه شدن آن تنها به دست اعضای شورای نگهبان ممکن است. در طول این سال‌ها منتقدان تمام تلاش خود را در آگاهی‌بخشی نسبت به خطر «احمدی‌نژادیسم» به کار بسته‌اند. حالا این مقامات حکومتی هستند که باید گام نهایی را بردارند و به مردم توضیح بدهند که چه مصلحتی آنان را به کوتاه کردن دست احمدی‌نژاد از قدرت متقاعد ساخته است. اگر بتوانیم از این اولویت «اجرای بدون تنازل و البته شفاف قانون اساسی» عبور کنیم، آن وقت دیر یا زود فرصت به برداشتن گام بعدی خواهد رسید تا نهاد دروازه‌بان انتخاباتی را به نهادی انتخابی با قواعدی کاملا شفاف و مورد توافق بدل کنیم. 

کبک ۲۲