دو سال پیش یادداشتی منتشر کردیم (اینجا+) با عنوان «چهار تصویر از عربستان که در رسانه‌های فارسی نمی‌بینیم». آنجا بر اساس آمارهای رسمی نشان دادیم که غالب ایرانیان در چند مورد تصورات نادرستی از جامعه عربستان دارند. تصور ما این بود که بر پایه روایتی نانوشته، بخشی از ایرانیان عربستان را کشوری عقب‌افتاده(۱)، با مردمانی خشن(۲) و بی‌سواد(۳) و زنانی محصور در خانه(۴) تصور می‌کنند که تنها به مدد دلارهای نفتی توانسته خودش را حفظ کند.(۵)
یادداشت ما دقیقا همین معیارها را نشانه گرفت و نشان داد که اتفاقا بر اساس آمارهای رسمی و جهانی:
۱- شاخصه توسعه انسانی عربستان از ایران بالاتر است.
۲- شاخص خشونت در عربستان به مراتب پایین‌تر از ایران است.
۳- میانگین سواد در عربستان (چه مردان و چه زنان) از ایران بالاتر است.
۴- نرخ مشارکت اقتصادی زنان در عربستان بهتر از ایران است.
در نهایت، و طی یادداشت دیگری نشان دادیم که عربستان یک اقتصاد صنعتی بسیار بزرگ دارد که فقط حجم تولیدات صنعتی آن، به مراتب بیشتر از مجموع تمامی تولیدات نفتی و غیرنفتی ایران است. (اینجا)
واکنش‌هایی از جنس انواع و اقسام توهین‌ها، پرخاش‌ها و حتی اتهاماتی عجیب همچون وطن‌فروشی و مزدوری برای آل‌سعود چندان جای تعجب نداشت، بلکه صرفا تایید می‌کرد که مساله در بی‌اطلاعی ایرانیان از وضعیت عربستان خلاصه نمی‌شود، بلکه بسیاری از هم‌وطنان ما اساسا «نمی‌خواستند» این اطلاعات را داشته باشند، یا به عبارت دیگر، ترجیح می‌دادند جهان را آنگونه تصور کنند که دوست دارند!
در تمام این مدت، چند تصویر ساده و اطلاعات جزیی نیز به کمک این بخش از هم‌وطنان ما می‌آمد. موضوعاتی همچون «ممنوعیت رانندگی برای زنان» در عربستان کمک می‌کرد تا ما بتوانیم همچنان امیدوار و ای بسا مسرور باشیم که «از ما بدتر هم هست»؛ و یا متناسب با ضرباهنگ یک گرایش نژادپرستانه، مدعی شویم: «عرب‌ها عقب‌افتاده‌تر از ایرانیان هستند». حالا اما شیپورهایی نواخته شده که این خواب نوشین را آشفته می‌سازد.
چند خبر سریع و غافل‌گیر کننده، به فاصله‌ای اندک، یکی پس از دیگری منتشر شدند. ابتدا لغو ممنوعیت رانندگی زنان عربستان، سپس مجوز صدور فتوا برای زنان مفتی و در نهایت، پخش موسیقی خواننده شهیر عرب، «ام‌کلثوم» از تلویزیون عربستان. این‌ها یعنی خلع سلاح شدن جریان تقلیل‌گرایی که تلاش می‌کرد پیچیدگی‌های مقایسه دو جامعه بزرگ را در سطح یکی دو سطر خلاصه کند و حکم نهایی را باب میل و اراده از پیش تعیین شده خودش صادر کند. حالا تکلیف چیست؟
بی‌شک، و همان‌طور که در همین مدت کوتاه شاهدش بودیم، گروهی دوباره بسیج می‌شوند تا خاک به سیمای واقعیت بپاشند. اینان به هر دری می‌زنند که حقیقت را پنهان کرده یا مخدوش سازند. روند اصلاحات در یکی از بزرگترین کشورهای منطقه و حتی جهان را صرفا محصول یک اراده شخصی و دستوری جلوه دهند، یا آن را توطئه‌ای فریبنده بخوانند. آسمان به ریسمان ببافند و اگر شده حقوق زنان را به جنگ یمن پیوند بزنند تا همچنان آرامش گورستانی این برکه راکد را حفظ کنند. اسم‌اش هرچه می‌خواهد باشد، اما بی‌شک این یک روی‌کرد اصلاح‌طلبانه نیست، ولو آنکه راویان‌اش سربند اصلاح‌طلبی به سر بسته باشند.
روی‌کرد اصلاح‌طلبانه اما اقتضا می‌کند که از هرگونه بهبودی در هرکجای جهان استقبال کنیم؛ خوشحال باشیم و البته سعی کنیم درس بگیریم؛ پیشرفت گام‌به‌گام عربستان در تمامی این سال‌ها را منکر نشویم و سرمایه‌گذاری بزرگ در بخش‌های آموزش و پرورش و حتی توان‌مندسازی زنان را به چشم ببینیم. شاید آن وقت از خود بپرسیم نتیجه چند دهه شعار استقلال، نگاه به داخل و انواع و اقسام نسخه‌های بومی‌سازی به کجا رسید؟ تمام پیشرفت‌های جهان و برنامه‌های توسعه را به اسم فساد و غرب‌زدگی منکر شدیم و به اسم استقلال ارتباط خود را با پیشرفته‌ترین کشورهای جهان قطع کردیم، چطور به دنبال عاقبتی بجز تبدیل شدن به عقب‌افتاده‌ترین‌ها بودیم؟

ما ایرانیان مثل معروف و قابل تاملی داریم: «چون کبک سر در برف فرو کردن». پس باید بهتر از هرکسی بدانیم که تلاش برای انکار واقعیت، حقیقت جهان را تغییر نخواهد داد. اینان که مدام به گوش ما از مفاخر باستانی و تاریخی و سنتی و دینی لالایی می‌خوانند، اینان که مثل جغدهای شوم از تباهی و روسیاهی و فلاکت همه جهان (از غرب گرفته تا خاورمیانه) برای ما داستان‌سرایی می‌کنند، اینان هیچ کدام دوستان خوبی نیستند. حتی اگر نیت خیر و شرافتمندانه‌ای هم داشته باشند دوستی‌شان مصداق دوستی خاله خرسه است. دوست واقعی آن است که تلخی حقیقت را به کام ما بنشاند بلکه تلگنری باشد که به خود بیاییم.

کبک ۲۲

Advertisements

جنجال برگزاری رفراندوم احتمالی در کردستان عراق خیلی زود به محافل خبری و تحلیلی ایران هم کشیده شده است. بسیاری از نظر دهندگان به خود اجازه می‌دهند که برای حق انتخاب مردم کشور همسایه هم تعیین تکلیف کنند. ما چنین قصدی نداریم. نه اخلاقا خود را مجاز به دخالت در تصمیمات مردمان دیگر نقاط جهان می‌دانیم و نه این تحولات را دغدغه اصلی خود می‌دانیم. ما، این اشاره را فقط زنگ هشداری می‌دانیم برای ناظر خردمند ایرانی که دغدغه ملی دارد. با شنیدن نام رفراندوم استقلال در اقلیم کردستان، ناخودآگاه جایی در پس ذهن ایرانیان احتمال شکل‌گیری مطالبه‌ای مشابه در مناطق غربی ایران جلوه پیدا می‌کند و مساله ما دقیقا همین است.
سه سال پیش، دولت بریتانیا پذیرفت که اسکاتلندی‌ها برای خود رفراندوم استقلال از بریتانیا برگزار کنند. نه جنگی، نه دعوایی و نه سرکوبی. بریتانیا، البته پس از سال‌ها اختلاف نظر، سرانجام حق انتخاب آرام و مسالمت‌آمیز اسکاتلندی‌ها را به رسمیت شناخت؛ اما نتیجه بسیار عجیب بود. حداقل می‌دانیم که برخی روزنامه‌های افراطی ایران که پیشاپیش برای برگزاری جشن استقلال اسکاتلند آماده شده بودند ناگهان غافل‌گیر شدند. مردم اسکاتلند، پس از چندین ماه گفت‌وگو میان موافقان و مخالفان در نهایت به استقلال خود رای منفی دادند تا همچنان اسکاتلند بخشی از خاک بریتانیا باقی بماند. پرسش ما هم اینجاست: وقتی ما از احتمال همه پرسی استقلال سخن می‌گوییم بر روی کدام بخش تمرکز می‌کنیم؟ صدور مجوز برگزاری این همه‌پرسی؟ یا نتایج آن؟
متاسفانه از خلال بحث‌های گسترده‌ای که حول همه‌پرسی استقلال کردستان انجام شده، مشخصا می‌توان محوریت دو موضوع را تشخیص داد:
نخست اینکه آیا کردها حق دارند برای استقلال خود تصمیم بگیرند یا خیر؟
دوم اینکه آیا استقلال آن‌ها به «مصلحت ما» هست یا خیر؟
به نظر می‌رسد هرچیزی این وسط اهمیت دارد بجز این مساله محوری که «آیا اساسا کردها از حضور در کشور خود راضی هستند یا نه؟» گویی هیچ کس تردیدی ندارد که برگزاری همه‌پرسی بلافاصله با پاسخ مثبت کردها به استقلال مواجه خواهد شد و باز هم برای کسی اهمیت ندارد که چرا کار به اینجا رسیده؟ چرا مردم اسکاتلند خودشان آزادانه به استقلال خودشان رای منفی می‌دهند، اما در کشورهای منطقه ما توافقی نانوشته وجود دارد که هرکسی اگر فرصت پیدا کند رای به استقلال می‌دهد؟
پرسش را می‌شود کلان‌تر از بحث استقلال و همه‌پرسی مطرح کرد. چرا باید در بحث هرگونه ناهنجاری، به جای اندیشیدن در مقدمات و دلایل و عوامل ایجاد آن، صرفا در آخرین مرحله بایستیم و در باب چگونگی مواجهه، برخورد یا مجازات بحث کنیم؟ گاهی فرصت از دست رفته است. مثلا مجرمی مرتکب قتل شده است. طبیعتا وقتی که اتفاق افتاده، دیگر نمی‌توانیم برای پیش‌گیری بحث کنیم؛ اما وضعیت کنونی شبیه آن است که کودکی به دنیا آمده و ما از حالا داریم تصمیم می‌گیریم که وقتی این کودک قتلی مرتکب شد او را چگونه اعدام کنیم!
قطعا من درخواست همه‌پرسی برای استقلال را یک جرم شبیه قتل نمی‌دانم. سخن گفتن در باب حق تعیین سرنوشت شهروندان بحث جداگانه‌ای می‌طلبد. اینجا تنها می‌توان پرسید: آنانکه نگران هستند موج درخواست استقلال‌طلبی به کردستان ایران کشیده شود، امروز که هنوز کار از کار نگذشته برای این نگرانی چه کرده‌اند و چه می‌کنند؟ چرا نباید شرایط را به گونه‌ای رقم بزنیم که اگر روزی به اجبار دولت مرکزی هم در کردستان همه‌پرسی برگزار شد، همه شهروندان‌اش به باقی ماندن در دل وطن بزرگ خود رای دهند؟ چرا حتی پیوستن به این کشور نباید به حسرت و مطالبه کردهای عراق هم بدل شود؟
از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری و معرفی وزرای کابینه زمان زیادی نگذشته است. دیدیم که استان‌های کردنشین، برای چندمین بار بالاترین رای‌ها را به دولت‌های اصلاح‌طلب دادند. همین دولت آقای روحانی در هر دو مرحله خود بیشترین حمایت‌ها را از استان‌های کردنشین دریافت کرد؛ اما نتیجه این همه اقبال و حسن نیت چه بود؟ حتی یک وزیر کرد به کابینه راه پیدا کرد؟ حتی یک وزیر اهل سنت به کابینه راه پیدا کرد؟ آیا کردها شهروند این مملکت نیستند؟ نباید سهمی در اداره کشور داشته باشند؟ اهل سنت چطور؟ همه‌اش به کنار، همین تیراندازی به کولبرها را هم نمی‌توانیم متوقف کنیم؟

اگر ما  خودمان به طور مداوم داریم به بخش عمده‌ای از شهروندان این کشور القا می‌کنیم که سهمی در این کشور ندارند، چطور انتظار داریم آن‌ها تا ابد همچنان خود را دلبسته و وابسته این کشور بدانند؟ چرا همین امروز که امکان و فرصت‌اش را داریم قدمی برای هم‌دلی و برقراری عدالت قومی/مذهبی بر نمی‌داریم که کار به فردای مخاطره‌آمیز کشیده نشود؟

کبک ۲۲

«کارگر بیچاره، کتک زدن نداره». جمع شده بودند و همین را فریاد می‌زدند. کارگرانی که بیش از ۵ ماه است حقوقی دریافت نکرده‌اند. آن هم حقوقی که اگر هر ماه به حساب‌شان واریز می‌شد باز هم معلوم نبود آن‌ها را از زیر خط سنگین فقر خارج کند. نتیجه اما قابل پیش‌بینی بود. بدون خواندن ادامه خبر و یا دیدن تصاویر منتشر شده هم می‌توانیم حدس بزنیم فرجام هرگونه تجمع و اعتراض در کشور ما به کجا ختم می‌شود. (البته بجز آن دست اعتراضاتی که به اسم «خودجوش» با پول و اتوبوس نهادهای معلوم‌الحال سازمان‌دهی می‌شوند)
آیا می‌توانیم صحنه‌ای را تصور کنیم که نیروهای انتظامی به مسوولین یک کارخانه‌ هجوم ببرند و به دلیل پرداخت نکردن حقوق کارگران آنان را به زیر بارانی از مشت و لگد و باتوم بگیرند؟ یا تصور کنیم هیات مدیره یک معدن که با کوتاهی در وظایف‌شان و نقض اصول ایمنی موجبات مرگ چندین کارگر را فراهم ساخته‌اند در وسط خیابان‌های شهر مورد حمله و ضرب و شتم ماموران قرار بگیرند؟ مشخصا این‌ها تصاویر عجیبی هستند که حتی فکر کردن به آن مایه تعجب خواهد بود. به خوبی می‌دانیم که مصداق توحش و خشونت است که افراد را به دلیل اشتباهات و حتی تخلفاتی که انجام می‌دهند بدون محاکمه (و حتی با محاکمه) در ملاء عام ضرب و شتم کنیم؛ پس چرا آن تصویر اولیه برایمان آشنا و قابل پیش‌بینی است؟ چرا نیازی به ادامه خبر نیست که بدانیم چه بلایی بر سر کارگران معترض آمده است؟ آیا گناه کارگری که می‌گوید حقوق من را پرداخت کنید از گناه آن مقامات مسوول بیشتر است؟
در فیلمی که از تجمع اخیر کارگران منتشر شده است، در پاسخ به فریاد «کارگر بیچاره، کتک زدن نداره»، یکی از مسوولان امنیتی حاضر با بلندگو پاسخ می‌دهد: «کارگران عزیز، کسی قصد ندارد با شما برخورد کند، ما از شماییم و شما هم از ما. زمان دارید که موقعیت را ترک کنید. مزاحم مردم هم شده‌اید. ترافیک ایجاد شده. این مردم هم از شما هستند و کار و زندگی دارند. راه را باز کنید». (فیلم را از یوتیوب+ ببینید)
باز هم بگذارید یک تصویر دیگر را مرور کنیم. در آستانه ماه محرم قرار داریم. به این فکر کنیم که دسته‌ای از عزاداران حسینی در محاضره نیروهای انتظامی گرفتار می‌شوند و یک نفر با بلندگو به آن‌ها هشدار می‌دهد که به دلیل ایجاد ترافیک، باید هرچه سریع‌تر متفرق شوند و در غیر این صورت… باز هم این وضعیت برای ما قابل تصور نیست. احتمالا همه عادت کرده‌ایم که «ایجاد ترافیک» صرفا برای «برخی امور» ممنوع است و در موارد دیگر تشویق هم می‌شود! اما آیا یک سوگ‌واری نمایشی برای امام حسین اولویت بیشتری نسبت به حمایت از مظلومان همین امروز دارد؟ آیا صیحه کشیدن در سوگ «مظلومیت» شهدای کربلا و چشم‌پوشی بر مظلومیت هم‌وطنانی که همین امروز گرفتار فقر، فساد و بی‌عدالتی شده‌اند قابل پذیرش است؟
حتما یک جای کار می‌لنگد. دقیقا همان نقطه‌ای که چوب‌اش را هم کارگر بی‌حقوق می‌خورد، هم روزنامه‌نگار، هم دانشجو، هم نویسنده، هم کارمند، هم زنان معترض و هم مردان منتقد. راست و چپ، منتقد و مخالف، معترض یا دلسوز، همه ما همچنان در یک پیش‌شرط و یک حق بنیادین و بدیهی اشتراک داریم: حق اعتراض!

پیش از این در باب این «حق اعتراض» به عنوان «تنها #مطالبه_بنیادین که باید از دولت طلب کنیم» نوشتم (اینجا+ بخوانید) و همچنان گمان می‌کنم روز‌به‌روز بیشتر و بیشتر به ضرورت تحقق این مطالبه پی می‌بریم. به باور من، تمامی مطالبات مصداقی، چه حقوق کارگر باشد، چه انتقاد از یک بازداشت یا محاکمه ناعادلانه، چه گلایه از رانت‌خواری و فساد و چه اعتراض به انواع تبعیض‌های جنسیتی، مذهبی و یا قومی، همه و همه، موکول به تحقق مطالبه «حق اعتراض» هستند و تا این #مطالبه_بنیادین محقق نشود، نه تنها اعتراض مقدور نخواهد بود، بلکه هرگونه نظارت یا افشاگری نیز بی‌معنا خواهد شد.

کبک ۲۲

نجابت از دست رفته!

Posted: September 7, 2017 in Uncategorized

«دوستان ما، ما را نصیحت می‌کردند که انقلاب را محترم حفظ کنید. این دوستان هم در داخل کشور بودند، در سطوح عالی و هم در خارج کشور که دوست‌داران انقلاب ما بودند. می‌گفتند محترم بمانید؛ محترم باشید؛ مسلمان‌ها شما را دوست دارند؛ انقلاب را دوست دارند؛ وارد این موضوعات نشوید. وارد سوریه نشوید. وارد عراق نشوید. خودتان را وارد این مناقشات نکنید. استدلال هم استدلال ضعیفی نبود اما ما مصالح را باید تشخیص بدهیم».
این‌ها بخش‌هایی سانسور نشده از سخنان «سردار قاسم سلیمانی»، فرمانده سپاه قدس است. سرداری که به همراه مقامات بالادست خود مشخصا نصیحت این «دوستان انقلاب» را نادیده گرفت و کشور ما را وارد جنگی هفت ساله در خارج از مرزها کرد. آن مصلحتی که سردار از آن سخن می‌گوید هنوز بر کسی آشکار نشده؛ یک روز دفاع از حرم اعلام می‌شود، یک روز حفظ خط مقاومت، روز دیگر گسترش «هلال شیعی» و یا ضرورت «جنگ نیابتی». هرچه هست، حکم بر آن صادر شده که ما هفت سال تمام دوش به دوش بشار اسد بجنگیم و در ویران‌سازی شهرهای سوریه سهم بسزایی ایفا کنیم.
به تازگی، نتیجه نهایی تحقیقات سازمان ملل از حملات شیمیایی سوریه منتشر شده است. بر پایه گزارش نهایی «کمیسیون تحقیق حقوق بشر سازمان ملل متحد»، حکومت سوریه مسئول حمله شیمیایی با گاز اعصاب به شهرک خان‌شیخون در جنوب ادلب در چهارم آوریل ۲۰۱۷بوده است. همچنین، بر پای این تحقیقات، در چهار سال اخیر پس از حمله بزرگ شیمیایی دمشق (مارس ۲۰۱۳-مارس۲۰۱۷) نیروهای حکومت سوریه ۲۰ بار دیگر از تسلیحات شیمیایی علیه مردم کشور خود استفاده کرده‌اند.
برای ما این اخبار چندان غریب نیست. ما بهتر و تلخ‌تر از تمام مردم جهان، صدام بعثی را به یاد داریم که نه تنها «سردشت» ایران، بلکه شهروندان عراقی در «حلبچه» را با حملات شیمیایی قتل عام کرد. حالا، این اسد بعثی است که همان فجایع را یکی پس از دیگری تکرار می‌کند؛ با این تفاوت که ما این بار در برابر جلاد جنایت‌کار قد علم نکرده‌ایم، بلکه دوش به دوش او می‌جنگیم!
یک خبر رسمی، آمار «شهدای مدافع حرم» را بیش از ۲۱۰۰تن اعلام کرده است. دقیقا مشخص نیست که چه تعداد از این افراد ایرانی بوده و چه تعداد شهروندان پاکستانی و افغانستانی هستند که از جانب سپاه برای اعزام به سوریه استخدام می‌شوند. همچنین هیچ آمار دقیقی وجود ندارد که هزینه‌های جنگ در سوریه برای کشور چقدر بوده و منابع مالی حمایت از بشار اسد چگونه تامین می‌شود. با این حال، تمامی این محاسبات عددی و مادی، در برابر احترام از دست رفته یک انقلاب آرمان‌خواه شاید اصلا به حساب نیایند.
نزدیک به هفت سال از مداخله نظامی ایران در سوریه می‌گذرد. هنوز کوچکترین کورسوی امیدی برای اتمام این جنگ خانمان‌سوز وجود ندارد. فقط می‌دانیم سال‌ها پیش از ما آمریکایی‌ها دقیقا با همین بهانه‌های «جنگ پیشگیرانه برای دفاع از امنیت ملی آمریکا» و «مبارزه با تروریسم» وارد خاک افغانستان شدند. ۱۶ سال پس از حمله آمریکا به افغانستان، نه تنها هنوز آن جنگ به پایان نرسیده، بلکه تمامی گزارش‌های جهانی حکایت از آن دارند که طالبان روز به روز در حال قدرت گرفتن است. حالا دیگر همه دارند یاد می‌گیرند که جنگ، نه تنها درمان تروریسم نیست، بلکه خود بزرگترین خوراک برای تغذیه هیولای ترور است.
در بخش‌هایی از سخنان قاسم سلیمانی که بعدها در مونتاژ تلویزیونی سانسور شدند فرمانده جنگ در سوریه می‌گوید: «یک نفر گفت یعنی ما برویم و از دیکتاتور دفاع کنیم؟ رهبر فرمودند وقتی به کشورهایی که با آن‌ها ارتباط داریم نگاه می‌کنیم، چه کسی دیکتاتور است و چه کسی نیست؟ ما مصالح را نگاه می‌کنیم». ما هیچ وقت متوجه نشدیم که چطور چهار دهه پس از انقلاب علیه دیکتاتوری، مصالح انقلاب به دفاع از سفاک‌ترین دیکتاتور منطقه حکم می‌کند؛ اما دردناک‌تر آنکه، به نظر می‌رسد حتی خود جنگ‌جویان حاضر در سوریه نیز هیچ تصوری از دلایل این «مصلحت» ندارند.
توجیه تلخ یکی از بازماندگان که دلیل کشته شدن در خاک سوریه را «دفاع از حجاب» خوانده بود به اندازه کافی گویاست که حتی قربانیان جنگ هم ابدا تصویر واضحی از معادلات آن ندارند. نیاز به گذشت زمان و قضاوت سخت تاریخ نیست تا دریابیم که اینان، «به چرا مرگ خود ناآگاهانند»، و در این ناآگاهی، نه تنها جان خود، بلکه آبروی یک ملت بزرگ و یک انقلاب «محترم» را وارد جنگی بی‌انتها، خونین و نفرت‌انگیز کرده‌اند.

از اینجا به بعد، تا تاریخ تاریخ است، سنگینی نگاه خیره کودکان خان‌شیخون، با وجدان ایرانیان همان خواهد کرد که نگاه کودکان سردشت یا حلبچه با بعثی‌های عراق. نگاه‌هایی که به ما می‌گویند: کاش نصیحت گوش می‌کردید و محترم باقی می‌ماندید.

کبک ۲۲

در دوره انتخابات اوج می‌گیرد، اما به همان‌جا ختم نمی‌شود. طرح مطالبات شهروندی اتفاقا با پیروزی انتخاباتی افزایش هم می‌یابد. انبوهی از نامه‌های سرگشاده، طومارهایی با صدها امضا و البته توفان‌های توییتری که در پی هر حادثه‌ای به راه می‌افتند؛ توقعی عمومی وجود دارد که دولت پیروز در صدد تحقق مطالبات هوادارن‌اش باشد. توقع بی‌جایی هم نیست، اما واقعیت را همه می‌دانیم: بخش عمده‌ای از این مطالبات نه تنها محقق نمی‌شوند، که گاه حتی در دستور کار هم قرار نمی‌گیرند. از این مهم‌تر، بسیاری از آن‌ها اساسا در حوزه اختیار دولت نیستند. نتیجه این دور باطل، افزایش سطح انتظارات جامعه، سرخوردگی از کسب نتیجه و در نهایت بی‌اعتمادی هرچه بیشتر به ساز و کارهای رسمی سیاست است.
پرسش را شاید باید اینگونه طرح کنیم: این کلاف سردرگم «مطالبات انبوه / ظرفیت اندک / نهاد مسوول نامعلوم» چطور ایجاد شده است؟ کجای کار ما ایراد دارد؟ تقصیر چه کسی است؟ به باور من، چند عامل متنوع است که این کلاف را اینچنین پیچیده کرده است.
نخستین مشکل، منحصر شدن امکان طرح مطالبه، در دولت و شخص رییس جمهور است. بخش عمده‌ای از مطالبات متوجه نهادهایی است که هیچ امکانی برای طرح مطالبه از آن‌ها وجود ندارد. مقام رهبری در طول ۲۵ سال گذشته حتی یک مصاحبه هم با رسانه‌های داخلی انجام نداده‌اند. قوه قضائیه، استقلال خود را در بی‌نیازی از هرگونه پاسخ‌گویی، چه به افکار عمومی و چه به مجلس و دولت تفسیر کرده است. جایگاه مجلس از راس امور به یک ویترین تشریفاتی تنزل یافته و انبوهی از نهادهای دیگر حکومتی در سایه قرار دارند. در این میان، تنها شخص رییس جمهور است که می‌توان از او درخواستی داشت و یا سوالی پرسید.
مشکل دوم، بی‌حساب و کتاب شدن شیوه طرح مطالبه است. هر روز امکان دارد یک گروه از فعالین مجازی مطالبه‌ای را به صدر فهرست اخبار بکشانند، بدون آنکه بدانیم آن مطالبه دغدغه چه بخشی از جامعه است و چه اولویتی در حل مشکلات کشور دارد؟ این شیوه تولید انبوه مطالبه سبب شده تا شاهد پدیده شگفت‌انگیز «مطالبه‌گر حرفه‌ای» باشیم. گروهی که همه عالم و آدم را پاسخ‌گو می‌خواهند، اما خود ابدا پاسخ‌گو نیستند که مشروعیت طرح مطالبات خود را از کجا کسب کرده‌اند؟ در همه جای جهان، نمایندگان افکار عمومی که پی‌گیر مطالبات هستند، به صورت مداوم باید پاسخ‌گوی افکار عمومی هم باشند. باید مشخص شود که هر مطالبه‌ای دقیقا مطلوب چه بخشی از جامعه است و چه پشتوانه‌ای دارد؟ وگرنه تا بی‌نهایت می‌توان طرح مطالبه کرد و توقعات را بی‌حساب و کتاب افزایش داد.
به باور من، همه این مشکلات از آنجا ناشی می‌شود که ما اساسا امکان اعتراض عملی نداریم؛ حق راهپمیایی، حق تجمع، تحصن، برگزاری تریبون آزاد؛ در نتیجه همگی به پشت صفحات مجازی تبعید شده‌ایم. اگر بنابر عقل سلیم و مطابق نص صریح قانون اساسی و بر اساس بدیهی‌ترین اصول حقوق شهروندی، ما نیز امکان اعتراض مدنی و مسالمت‌آمیز در فضای عمومی را پیدا کنیم، بخش قابل توجهی از این مشکلات مرتفع خواهند شد. دیگر ضرورتی نخواهد داشت که مدام از رییس جمهور بخواهیم به نهادهای مربوط یا نامربوط اعمال فشار کند. خودمان می‌توانیم به صورت مستقیم دست به اعتراض زده و مطالبه خود را پی‌گیری کنیم. شیوه عهد عتیق نامه‌نگاری و نصیحت‌الملوک را کنار خواهیم گذاشت و حتی در مورد شخص رییس جمهور به جای درخواست کردن، از اعمال فشار حقیقی استفاده خواهیم کرد. در نهایت و شاید از همه مهم‌تر، ضرورت وقت و هزینه‌ای که برای هر مطالبه باید اختصاص یابد، خود بهترین فیلتر برای طبقه‌بندی و اولویت‌بندی مطالبات است. مشخصا هر شهروند وقت و فرصت محدودی برای شرکت فعال در یک اعتراض حقیقی خواهد داشت. در نتیجه مطالبات خود را اولویت‌بندی کرده و صرفا در سطح توانش طرح درخواست کند. (مقایسه کنید با فعالینی که در روز با ۱۰۰ توییت می‌توانند ۱۰۰ مطالبه نجومی طرح کنند!) بدین ترتیب، وزن هر ادعا و مطالبه نیز مشخص خواهد شد.

روی هم رفته، من گمان می‌کنم تنها مطالبه‌ای که همگی باید بر روی آن تمرکز کرده و از دولت بخواهیم، دقیقا «حق شهروندی برای اعتراض مدنی» است. حق راهپیمایی آرام، حق تجمع و برگزاری تریبون‌های اعتراضی، مطابق با همان منشور حقوق شهروندی که دولت خود نیز مدعی طرح و دفاع از آن است. پی‌گیری این مطالبه بنیادین، درست به مصداق آن است که به جای طلب «ماهی» از دولت، حق «ماهیگیری» را طلب کنیم. با کسب این مجوز، خود بهتر خواهیم دانست که چه مطالبه‌ای طرح کرده و چطور آن را محقق سازیم.

کبک ۲۲

دست‌کم از یک منظر می‌توان داعش را مظلوم و قربانی تصور کرد: این روزها همه توحش و جنایت را با برچسب داعش در ذهن می‌آورند؛ اما آیا در واقعیت هم همین گونه بوده؟ آیا خشونت (ولو عریان‌ترین و وحشیانه‌ترین نسخه‌های آن) با داعش زاییده شده است؟ کمی عقب‌تر برویم؛ سال‌ها پیش، این «طالبان» بود که در موقعیت مشابه داعش امروزین قرار داشت. پس می‌توانیم پرسش خود را تغییر دهیم: آیا بنیادگرایان و تروریست‌ها تنها کاشفان و مروجان جنگ، خشونت و جنایت هستند؟ آیا پیش از ظهور این «گروه‌های بدون دولت» اوضاع بشر بهتر بود؟ آیا دولت‌ها کمتر از تروریست‌ها دست به جنایت می‌زنند؟
هرقدر عقب‌تر برویم در خواهیم یافت که اوضاع بشر امروز، با ظهور انواع و اقسام تروریست‌ها و خشونت‌طلب‌ها، نسبت به گذشتگان‌اش «بدتر» نشده، هرچند که شاید بهبود چشم‌گیری هم پیدا نکرده باشد. پیش از تروریست‌های هم دولت‌ها با یکدیگر همین می‌کردند و پیش از تشکیل دولت‌ها، ملت‌ها و پیش از تشکیل ملت‌ها، اقوام و پیش از تشکیل اقوام
در طول صدها سال گذشته، دست‌کم، از عصر روشنگری اروپا به این سو، ده‌ها اندیشمند و فیلسوف با مکاتب فلسفی و دستگاه‌های ایدئولوژیک از راه رسیده‌اند که هر یک علیه این وضعیت نامطلوب که گاه «جنگ همه علیه همه» خوانده شده طغیان کرده‌اند. فراتر از فلاسفه و مکاتب فلسفی، این دولت‌ها و سازمان‌های نهادی بوده‌اند که مدام قوانین جدید وضع کردند، پیمان‌نامه‌ها بستند، اتحادیه‌های منطقه‌ای و جهانی تاسیس کردند و در نهایت، با رویای تحقق یک جامعه جهانی، سازمان ملل بر پا ساختند، اما هیچ کدام نه تنها نتوانستند جلوی جنگ‌ها را بگیرند، بلکه از پس ده‌ها و صدها قانون و معاهده برای کنترل سلاح‌های کشتار جمعی یا ممنوعیت «جنایات جنگی»، حتی نتوانستند سبعیت جنگ‌ها را کاهش دهند!
اگر هولوکاست، طغیان ضد بشری یک سیستم تماما اهریمنی/فاشیستی بود، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی به اسم مقابله با آن رخ داد. اگر همه این‌ها پیش از تشکیل سازمان ملل واقع شده بودند، جنگ‌های کره و ویتنام بلافاصله پس از تشکیل سازمان ملل آغاز شدند. اگر نسل‌کشی‌های رواندا و دارفور، یا قتل‌عام انفال (کردستان عراق) در آفریقا و آسیا پنهان بودند، بوسنیایی‌ها در ناف اروپا سلاخی شدند. دردناک آنکه تقریبا هیچ یک از کشورهای جهان، از راست‌گراترین گرفته تا چپ‌گراترین، نمی‌تواند ادعا کند که دامان‌اش از چنین جنایاتی منزه است. شاید یک هژمونی شبه‌روشنفکری بتواند جنگ ویتنام را به نماد و پرچم جنایت‌پیشگی امپریالیسم بدل کند، اما این پرچم آنقدر گسترده نیست که جنایات شوروی در افغانستان را کاملا بپوشاند؛ یا کوهی از جمجمه‌هایی که «خمرهای سرخ» بر جای گذاشتند را پنهان سازد.
حال دوباره باید پرسید: پس این خشونت‌ها محصول چیست؟ چرا همه عوامل تغییر می‌کنند اما نفس خشونت همچنان پابرجا می‌ماند؟ چرا نه تنها سازمان‌ها و نهادها، بلکه حتی اندیشه‌ها و مکاتب فلسفی نیز نسخه مشخصی برای توقف این جنون ددمنشی ندارند؟ آیا باید بپذیریم که به واقع «انسان گرگ انسان» است و رویای صلح جهانی، آنگونه که برخی بدون شرمساری بر زبان می‌رانند تنها یک «آرمان انتزاعی»، برآمده از روحیاتی ضعیف و شاعر مسلک است که ربطی به واقعیت زیست بشری ندارد؟
این پرسش‌ها، طرح موضوعی است برای یک سلسله جلسات با عنوان «جنگ، تروریسم و ادبیات» که به همت موسسه «آپارتمان» برگزار خواهد شد. در این مجموعه پنج جلسه‌ای، به بررسی موضوع جنگ، خشونت و تروریسم از چند منظر متفاوت (به شرح زیر) خواهم پرداخت و در نهایت، تلاش خواهم نمود که پیشنهادی جایگزین برای واکاوی فلسفی خشونت/صلح ارائه کنم. در صورت تمایل برای حضور در این سلسله جلسات، ثبت‌نام و یا کسب اطلاعات بیشتر، می‌توانید با شماره تلفن «۸۸۸۶۶۷۴۴» (از ساعت ۱۱ تا ۱۸) تماس گرفته و یا از طریق تلگرام برای حساب کاربری (@ArmanParian ) پیغام بفرستید.
درس گفتارهای جنگ، تروریسم و ادبیات
جلسه نخست:بنیان‌های توجیه جنگ (نقدی از منظر فلسفه سیاسی با نگاه به آثار «کارل اشمیت»)
جلسه دوم:مدرنیسم و تنهایی (نقدی از منظر جامعه‌شناختی با نگاهی به آثار امیل دورکیم، ماکس وبر و هانا آرنت)
جلسه سوم:جاذبه‌های شرارت مشروع (نقدی از منظر روان‌شناسی، با نگاهی به آثار آرنت، دگمجیان و داستایوفسکی)
جلسه چهارم:بی‌عدالتی و تروریسم (نقدی از منظر اقتصادی)
جلسه پنجم:رمان بالغ در برابر فلسفه اقتدارگرا

کبک ۲۲

سال ۹۰ را به یاد داریم. در جریان انتخابات مجلس دهم ، فضا چنان رادیکال بود که نه تنها هیچ کس جرات نداشت با پلاکارد اصلاح‌طلبی نامزد انتخابات شود، که حتی اگر کسی در انتخابات رای هم می‌داد مورد شدیدترین حملات قرار می‌گرفت. (کما اینکه خاتمی رای داد و فحش‌اش را خورد) در پس وقایع سال‌های ۸۸ و ۸۹، هرگونه تلاش برای بهره‌بردن از مسیرها و ظرفیت‌های قانونی، در بین بخش بزرگی از بدنه فعال سیاسی کشور مصداق «خیانت» محسوب می‌شد.
سال ۹۲ این وضعیت به نسبت تعدیل شد و در نهایت با حضور و حمایت نسبی معترضان، روحانی توانست رییس جمهور شود. از اینجا به بعد بود که ورق کاملا برگشت. وزنه تمایل به حضور انتخاباتی روز به روز بیشتر شد و سخن گفتن از راه‌های دیگر سیاست‌ورزی هرچه بیشتر به تابو بدل شد. پیروزی‌های انتخاباتی بعدی، نه تنها مهر ابطالی بود بر هر گونه آلترناتیو سیاست‌ورزی انتخاباتی، بلکه به طرز عجیبی تمامی «مکمل‌«های این شیوه را نیز از دستور خارج کرد!
در کدام کشور جهان، در کدام یک از پیشرفته‌ترین نظام‌های انتخاباتی، تمامی مسیرهای مطالبه‌گری به صندوق ختم می‌شود؟ در کشور سوییس برای تعیین ساعت جمع‌آوری زباله هم رفراندوم برگزار کردند، اما در همان سوییس هم آیا شهروندان تمام مطالبات خود را موکول به صندوق رای کرده‌اند؟ آیا تجمعات اعتراضی، راهپیمایی، اعتصابات یا انواع و اقسام دیگر از کمپین‌های تبلیغاتی متوقف شده؟ در جالب‌ترین نمونه، پس از پیروزی ترامپ، یک راهپیمایی بزرگ در حمایت از حقوق زنان برگزار شد که حتی سیاست‌مداران ارشد، در سطح وزرای دولت و نمایندگان و سناتورهای آمریکایی هم در آن شرکت کردند. در نظام‌های دموکراتیک، حتی مسوولان ارشد حکومت و قانون‌گذاران هم می‌دانند که روش‌های مشارکت فعال و خیابانی بخشی غیرقابل انفکاک از سیاست‌ورزی قانونی و مدنی هستند؛ پس چطور در نسخه‌ ایرانی به ناگاه تمام پتانسیل‌های ذخیره شده در جامعه به مسیر تنگ و لغزنده انتخابات محدود شد؟
به باورم، دو عامل سبب بروز این افراط و تفریط‌ها در شیوه سیاست‌ورزی دموکراسی‌خواهان ایرانی شده است. نخست نهادینه نشدن مفهوم «اصلاح‌طلبی» به عنوان یک فلسفه منسجم سیاسی، و نه صرفا یک جریان یا یک تاکتیک مقطعی. این امر سبب می‌شود مسیر اصلاح‌طلبی، همواره سایه شوم انقلابی‌گری را بر سر خود ببیند. یعنی به محض وقوع کوچکترین اخلالی در روند ظرفیت‌های قانونی، هرگونه مشارکت انتخاباتی به یک تابو با برچسب «خیانت» بدل می‌شود.
عامل دوم، ضعف، شرمندگی و نداشتن اعتماد به نفس در جریان اصلاح‌طلب است. طبیعتا، هسته مرکزی قدرت تلاش می‌کند تا هر حرکت اعتراضی را با چماق «براندازی» تخطئه کرده و سرکوب کند. ترس مداوم از متهم شدن به «براندازی» باعث شده بخشی از اصلاح‌طلبان چنان بر مسیر «انتخاباتی» پافشاری کنند، که گویی شهروندان هیچ حق دیگری برای دخالت در امور سیاسی و اداری کشور ندارند. این دیگر حاکمیت اقتدارگرا نیست که حقوق مصرح قانونی مردم را سلب کرده، این جریانات و تریبون‌های مدعی اصلاحات هستد که با توهم پرهیز از انقلابی‌گری، ظرفیت‌های قانونی حرکت‌های مردمی را منکر شده و تخطئه می‌کنند. در وضعیتی که گروه فشار، حتی اعتراض چند کارگر به حقوق معوقه خود را هم با چماق براندازی خفه می‌کند، ترس از مواجهه با این برچسب تبلیغاتی بجز نداشتن اعتماد به نفس گروه‌های سیاسی هیچ معنایی ندارد. (مضحک آنکه شما یک عمر دست به عصا راه بروید و باز هم همین برچسب را دریافت کنید. الحق که مصداق خسر الدنیا و الآخره خواهید بود)

برای اصلاح ساده‌ترین امور در دموکراتیک‌ترین کشورهای جهان، و یا حتی صرفا برای دفاع از حقوقی که وجود دارد، نیروهای اجتماعی نیازمند آن هستند که از تمامی ظرفیت‌ها و مسیرهای قانونی و خلاقیت‌های اجتماعی خود بهره ببرند. حال در کشور ما که مشکلات بدین سطح عمیق و مقاومت‌ها تا بدین سطح غیرمنطقی است، چطور می‌توان انتظار داشت که بخش عمده‌ای از ظرفیت‌های سیاست‌ورزی مردمی را حذف کنیم و نتیجه‌ای هم به دست بیاوریم؟ آیا به چشم نمی‌بینیم که نه تنها در هسته قدرت تغییری ایجاد نمی‌شود، بلکه کار به جایی رسیده که منتخبان همین مردم، (از عارف مجلس نشین گرفته تا روحانی رییس جمهور) آسوده از اعتراضات مردمی، به محض اینکه خرشان از پل انتخابات گذشت روی‌کردی غیرپاسخ‌گو در پیش می‌گیرند؟ آیا هنوز چنان دچار افراط و تفریط هستیم که نمی‌توانیم در کنار استفاده از ظرفیت‌های قانونی انتخابات، دیگر مسیرهای مشارکت فعال را هم به کار بگیریم؟ وقتی این سطح گسترده از شهروندان و فعالان اجتماعی، مطالبه‌ای چون رفع حصر دارند، چرا نباید در سطح یک «الله و اکبر شبانه» مطالبه خود را فریاد کنند؟

کبک ۲۲

مهدی کروبی، در جایگاه ریاست مجلس ششم، خطاب به آن قاضی که حکم محکومیت یکی از نمایندگان مجلس را صادر کرده بود می‌گوید: «قاضی محترم، بدان و آگاه باش، این حکم بی‌سابقه و قلم شما ضربه‌ای است که به خانه ملت وارد شده». (فیلم را از کانال تلگرام «مجمع دیوانگان» ببینید) آن تیشه به ریشه «خانه ملت»، هرچه بود با رای و حکم قاضی و دادگاه بود؛ حالا اما، سال‌ها از حصر خود مهدی کروبی می‌گذرد، که این یکی حتی به حکم دادگاهی فرمایشی هم ملبس نشد.
دو سال پس از حصر رهبران جنبش سبز، تحول خواهان ایرانی بر سر دوراهی مشارکت یا تحریم انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۹۲ قرار گرفتند. معنای این دوراهی کاملا مشخص بود: بازگشت به مسیر اصلاحات گام‌به‌گام قانونی و استفاده از ته‌مانده ظرفیت‌های سیستم؛ یا قدم گذاشتن در راهی که رنگ و بویی از انقلابی‌گری داشت. مشخصا، انتخاب اکثریت شهروندان و حتی فعالان جنبش، امیدواری دوباره به ظرفیت‌های سیستم بود.
در سه انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ و ۹۶ و مجلس ۹۴، جریانی میانه‌رو و نسبتا اصلاح‌طلب توانست هربار قاطع‌تر از پیش رقبای خود را شکست دهد؛ اما هم این جریان، هم رقبایش و هم اکثر قریب به اتفاق شهروندان می‌دانستند و می‌دانند که پشتوانه آرای این گروه، ابدا به مانند خودش میانه‌رو نبود و نیست، دست‌کم با تعریفی که این روزها از میانه‌روی ارائه می‌شود! مطالبات بدنه فعال که در شعارهای انتخاباتی بازتاب می‌یافت تا حدودی مواضع و اظهارات روحانی را هم تحت تاثیر قرار داد؛ اما در نهایت، آنچه در عرصه حقیقی و حقوقی ساختار قدرت باقی ماند دو نهاد بود: نخست دولتی که بنابر اخبار رسیده، بار دیگر صلاح دیده در چینش کابینه محافظه‌کاری سنتی خود را پیشه کند و به زد و بند با رقبای انتخاباتی‌اش بپردازد، و دوم مجلسی که مثل گورستان ساکت و خاموش است!
ترس از درافتادن موج مردمی در مسیر انقلابی‌گری، نظریه‌پردازان اصلاحات پارلمانتاریستی را چنان به خود مشغول ساخت که در تئوریزه کردن ضرورت و امکان فتح سنگر به سنگر نهادهای حقوقی، از کارکردهای حقیقی این نهادها غافل شدند. به زبان ساده‌تر، فراموش کردیم که فتح مجلس زمانی ارزشمند خواهد بود که امثال «مهدی فرزند احمد» بر کرسی «وکالت ملت» تکیه زنند، نه میان‌مایگانی چون محمدرضا عارف، که بیش از نمایندگی خواست و مطالبات مردم، همچون مبصر کلاس مسوول حفظ آرامش گورستانی بر خانه ملت باشند.
به دنبال انتشار خبر بستری شدن مهدی کروبی در بیمارستان و وخامت سلامت جسمانی میرحسین موسوی در حصر خانگی، گروهی معدود از نمایندگان مجلس تصمیم به ملاقات (عیادت!) محصورین گرفتند. نتیجه را اما «محمود صادقی» در یک توییت ۱۶۰کاراکتری خلاصه کرد: «تلاش نمایندگان برای ملاقات باآقای کروبی تاکنون بی‌نتیجه بوده. بنابر تماسی که باخانم کوکب موسوی داشتم مراقبت پزشکی از میرحسین نیز مطلوب نیست».
به شخصه برای صداقت و شرافت محمود صادقی احترام و ارزش فراوان قائل هستم، اما اگر جای ایشان بودم، به جای چنین خبری، استعفانامه خود از مجلس را منتشر می‌کردم. اگر مجلسی که قرار بود در راس امور باشد، نه در سطح «شکستن حصر»، که حتی برای «ملاقات با یک محصور بیمار» هم توانایی ندارد، ننگ و شرم بر آن‌ کس چنین ویرانه‌سرایی را خانه ملت بنامد. چه مضحکه‌ای بالاتر که درست در همین ایام، محمود احمدی‌نژاد یک تنه بساطی پیاده می‌کند که متهمی چون بقایی را از بازداشت و بیمارستان بیرون می‌کشد و یک دهن کجی بزرگ به تمام ملت و نظام و دستگاه قضایی هم حواله می‌دهد؟
حکایت پر آه و اشک این مجلس گورستانی به همین‌جا ختم نمی‌شود. بدیهی‌ترین توقع میلیون‌ها رای دهنده در انتخابات ریاست جمهوری آن بود که با تغییر ترکیب مجلس، کابینه دولت دوازدهم نسبت به دولت پیشین حداقل یک گام جلوتر بگذارد. متاسفانه، تمامی اخبار رسیده حاکی از آن است که این بار هم هسته سخت قدرت است که یک قدم پیش رفته و دخالت در کابینه را به یک مرحله پیش از رای اعتماد مجلس کشانده است تا مجلس فرمایشی، بیش از هر زمان دیگر به مضحکه‌ای بی‌رنگ و بو بدل شود.

سال‌ها پیش، نماینده‌ای که بنابر قانون در اجرای مسوولیت‌های خود از مصونیت برخوردار بود به حکم قلم یک قاضی روانه زندان شد. تیشه‌ای که آن زمان به ریشه خانه ملت وارد شد در تمام این سال‌ها کاری و کاری‌تر شده است. حالا شاید وقت آن فرا رسیده که بار دیگر از خود بپرسیم آیا مسیر اصلاحات پارلمانتاریستی همچنان وجود دارد؟ آیا این نهادهای پوشالی تهی شده از معنا، توانایی برآورده‌سازی کف توقعات اجتماعی را هم دارند؟ آیا وقت آن نرسیده که دست‌کم بخشی از تخم‌مرغ‌هایمان را از این سبد پوسیده بیرون بکشیم؟

کبک ۲۲

«چارلز داروین» در نظریه زیست‌شناسانه‌ خود اصل «بقای اصلح» را مطرح کرد؛ بدین معنا که در نظام طبیعت گونه‌های ضعیف‌تر از بین می‌روند و تنها موجوداتی بقا می‌یابند که قدرت تطابق بیشتری داشته باشند. این نظریه «بقای اصلح» خیلی زود از مرزهای زیست‌شناسی عبور کرد و وارد جامعه‌شناسی شد. نخستین بار این «هربرت اسپنسر» بود که بحث «داروینیسم اجتماعی» را مطرح کرد. اسپنسر دو نطفه نامیمون در نظریه خود کاشت که بعدها به فجایع بزرگی بدل شدند:
 نخست اینکه نظریات داروین را در مورد جوامع انسانی نیز صادق دانست. یعنی آنچه به زبان ساده می‌توان «قانون جنگل» خواند را به جوامع انسانی نیز تعمیم داد. نکته دوم که انحرافی آشکار از نظریات داروین بود بحث «الزام‌آور» اسپنسر بود. یعنی بر خلاف داروین که هیچ‌گاه به صراحت نگفته بود که قانون طبیعت «باید اینگونه باشد»، اسپنسر در مورد جوامع انسانی این شرط الزام‌آور را طرح و آن را به صورت یک اصل اخلاقی درآورد. بدین ترتیب، در نظریه داروینیسم اجتماعی که اسپنسر مطرح کرد، نه تنها قوی‌ترها باقی مانده و ضعیف‌ترها از بین می‌روند، بلکه انسان‌ها به صورت اخلاقی باید از کمک به ضعیف‌ترها خودداری کنند تا آن‌ها از بین بروند و نژاد بشر اصلاح شود!
امروزه می‌دانیم که هرگونه توصیف تحولات اجتماعی بر پایه ژنتیک توضیح صریح و شفاف همان «داروینیسم اجتماعی» است. اینکه فقرا به این دلیل فقیر هستند که ژن خوبی نداشته‌اند و افراد موفق به دلیل دریافت ژن موفقیت است که پیروز شده‌اند. با همین نطفه‌های نامیمون، هر گروه فرادست که قدرت می‌یابند خود را محق خواهند دانست که دیگر نژادهای ضعیف یا «پست» را از بین ببرند و چنین جنایتی را «امری اخلاقی برای تضمین زندگی بهتر انسان‌ها» قلمداد کنند. فاشیست‌ها، بزرگترین میراث‌داران همین نظریه «داروینیسم اجتماعی» بودند و دقیقا بر پایه همین نظریات شوم ابتدا نسل‌کشی معلولان و ناتوان‌های ذهنی را به راه انداختند و سپس به سراغ نژادها و اقوام دیگر رفتند.
* * *
زمانی که انتشار خبر و تصاویر گورخواب‌های تهران افکار عمومی را متاثر ساخت، یک کاریکاتوریست مشهور نسخه «مقطوع‌النسل» کردن گورخواب‌ها را پیچید. فرمولی که طابق‌النعل بالنعل یادآور «داروینیسم اجتماعی» بود: حذف یا نادیده گرفتن تمامی علل و عوال اجتماعی و سیاسی که منجر به چنین شکاف طبقاتی آشکاری شده و تقلیل مساله به ژن نامطلوب این افراد که باید جلوی انتقال آن گرفته شود! البته در آن مورد خاص، آقای هنرمند دست‌کم برای حفظ ظاهر مدعی شد که نگرشی نژادگرایانه ندارد، اما خیلی زود نوبت به کسانی رسید که با افتخار از نژادگرایی سخن می‌گویند.
«حمیدرضا عارف» در مصاحبه تصویری خود دلایل «موفقیت‌« خود را بهره‌مندی از یک «ژنتیک موروثی» و دریافت «دو خون خوب» از جانب پدر و مادرش معرفی کرده است. حتی بزرگترین نظریه‌پردازان نازی‌ هم هیچ‌گاه به مخیله‌شان نرسید که تمام امکانات اجتماعی و رانت‌های خانوادگی را کنار بگذارند و رتبه کنکور کسی را در پیوند ژنتیک با پدر و مادرش خلاصه کنند؛ با این حال، مساله برای من اساسا چیز دیگری است: آنکه دارد کثیف‌ترین نسخه‌های نژادگرایی را به این صراحت و با افتخار مطرح می‌کند، فردی است با پلاکارد و ادعای اصلاح‌طلبی!
مشخصا اگر ما هم بخواهیم گناه نفرت‌انگیز آقازاده جناب عارف را ناشی از ژنتیک معیوب خود ایشان قلمداد کنیم در دام همان نگرش نادرستی افتاده‌ایم که باعث انتقاد از ایشان شده است؛ اما به نظرم کاملا طبیعی و منطقی است که از محمدرضا عارف انتظار داشته باشیم که نسبت خود را با این نگاه‌های نژادگرایانه مشخص کرده و در برابرش موضع بگیرد.
به نظرم در گام نخست، مایه شرم و خجالت است اگر دکتر عارف ضرورتی در تکذیب یا مذمت این نظریات ضدانسانی احساس نکند؛ اما در گام دوم، این اصلاح‌طلبان هستند که باید تکلیف خودشان را با چنین چهره‌ای مشخص کنند. اگر عارف حاضر نباشد این نظریات را منکر شود، آن وقت مایه شرم و خجالت تمامی اصلاح‌طلبان است که چنین فردی را همچنان در اردوگاه خود حفظ کنند، چه برسد در جایگاه «رییس شورای عالی اصلاح‌طلبان».  نژادپرگرایان امروزه در سراسر جهان به عنوان بدنام‌ترین گروه در منتها الیه راست افراطی شناخته می‌شوند. پس در گام نخست و شاید از همه مهم‌تر، اگر اصلاح‌طلبان ایرانی هرچه سریع‌تر نسبت خود را با این وضعیت جناب عارف مشخص نکنند، آن وقت حتی کل ملت ایران باید شرم کند از اینکه نژادگرایان خود را به جای یک گروه نفرت‌انگیز افراطی، در جایگاه جریان «اصلاح‌طلب» به رسمیت می‌شناسد.

(ارجاع می‌دهم به مجموعه «ملاک‌هاییبرای اصلاحـطلبی» و ملاک «ضدیت با هرگونه تبعیض»)

کبک ۲۲

پیش از این به برخی تغییر و تحولات در سرفصل دروس رشته علوم سیاسی اشاره کردم. (مراجعه کنید به یادداشت: «آیا انقلاب فرهنگی دومی در راه است؟») در جریان این تغییر و تحولات و با ادعای «بومی‌سازی»، بخش عمده‌ای از دروس پایه و اصلی رشته‌های علوم انسانی (نظیر واحدهای مبانی جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی ایران، اقتصاد سیاسی ایران و …) از چارت درسی مقطع کارشناسی حذف شده‌اند و جای خود را به «اندیشه‌های امام خامنه‌ای» یا «دیپلماسی در اسلام» و «قرآن و سیاست» داده‌اند. با این حال، به نظرم می‌رسد بنابر اهدافی که طراحان این تحول در نظر گرفته‌اند، تغییرات در مقطع کارشناسی ارشد از این هم فراتر باشد؛ به نحوی که می‌توان گفت این بار با تغییر سرفصل‌ها مواجه نیستیم، بلکه اساسا بنیان نهاد دانشگاه است که هدف قرار گرفته.
بخشی از جزییات این تحول را «منوچهر محمدی» اعلام کرده بود. (اینجا+) ایشان در سمت «رئیس کارگروه تحول و ارتقای علوم سیاسی شورای عالی انقلاب فرهنگی» سخن گفتند و در گفت و گویی که با سایت تسنیم داشتند اعلام کردند: «برای دوره کارشناسی ارشد چهار رشته تعریف کردیم که کاملا از هم منفک هستند. یکی از آن‌ها رشته مطالعات سیاسی است و منظور از آن دروسی است که در سه رشته دیگر نمی‌گنجد، مانند سیاست‌گذاری عمومی و جامعه‌شناسی سیاسی، روانشناسی سیاسی و غیره. دوم؛ رشته مطالعات سیاسی اسلامی، این رشته را مخصوص کسانی که مطالعات حوزوی دارند تعریف کردیم و دانشجویان بدون مطالعات حوزوی نمی‌توانند وارد این رشته شوند».
دقت کنید که برای نخستین بار ما با پدیده شگفت‌انگیزی مواجه هستیم که در طرح تحول، رشته‌هایی در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه طراحی شده، که دانشجویان خود دانشگاه‌ها توان راهیابی به آن را ندارند. یعنی از نظر شورای تغییر و تحول، اساسا خروجی دانشگاه‌های کشور کیفیت و صلاحیت کافی برای ادامه تحصیل در برخی رشته‌ها را ندارند. هیچ ربطی هم به ضعف احتمالی در سرفصل‌های قدیمی ندارد؛ بلکه اتفاقا پس از «اصلاحات» حضرات در طرح تحول علوم انسانی، تازه دانشگاه‌های ما به جایی می‌رسند که خودشان توان تربیت دانشجو برای برخی رشته‌های مقطع کارشناسی ارشد را ندارند. اگر کسی می‌خواهد صلاحیت تحصیل در این رشته‌های «دانشگاهی» را داشته باشد باید ابتدا یک سر تشریف ببرد حوزه علمیه قم، آنجا اول مطالعات حوزوی بکند!
پیش از این و در برخی رشته‌ها (نظیر حقوق) سابقه‌ای وجود داشت که برخی تحصیل‌کردگان حوزوی، می‌توانست تحصیلات خود را با یک مدرک دانشگاهی معادل‌سازی کنند. مثلا برای سطحی از تحصیلاتی که در حوزه علمیه داشته‌اند، یک مدرک معادل لیسانس حقوق دریافت کنند تا حق داشته باشند در سطح کارشناسی ارشد دانشگاه‌ها ادامه تحصیل دهند. مشخصا فلسفه آن معادل‌سازی این بود که «تنها کسانی حق ادامه تحصیل و کسب مدارج ارشد دانشگاهی را دارند که از مقدمات تحصیلات و مدارج دانشگاهی برخوردار باشند». یعنی شما هر قدر هم سواد داشته باشید، بدون گرفتن لیسانس، حق ورود به آزمون فوق‌لیسانس را نداشتید. این نشان از سطح استقلال نهاد دانشگاه داشت که هیچ گونه مصلحت سنجی سیاسی هم نمی‌پذیرفت و سبب می‌شد برای سالیان سال، علی‌رغم تغییر سیاست‌ها و دولت‌ها، ایرانیان همچنان به نهاد دانشگاه، آزمون سراسری و تحصیلات دانشگاهی با دیده اعتماد و احترام نگاه کنند.
حالا اما قضیه به کلی دگرگون شده؛ یعنی نه تنها یک عده می‌توانند بدون اخذ مدرک کارشناسی وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوند، بلکه اساسا هیچ کس نمی‌تواند از مسیر خود دانشگاه به این رشته کارشناسی ارشد راه پیدا کند. یعنی مجریان طرح تحول تیشه‌ای به ریشه دانشگاه زده‌اند که نهاد دانشگاه صلاحیت تولید دانشجویان خودش در مقطع ارشد را نداشته باشد و برای ابد باید وامدار و زیرمجموعه حوزه علمیه شود. به زبان ساده‌تر، راه ورود به مقاطع ارشد دانشگاهی فقط از دروازه حوزه علمیه می‌گذرد!

کبک ۲۲