یک روایتی میان اصحاب جامعه‌شناسی متداول است که گاه گلایه می‌کنند: «فرهنگ، به سطل‌آشغال کشورهای جهان سوم بدل شده». گلایه از آنجا شروع می‌شود که کلیشه «باید کار فرهنگی کنیم» به راه‌حلی دم دستی و نسخه‌ای همیشگی در هر معظل اجتماعی بدل شده است. در واقع، آنانی که هیچ‌گونه تحلیل یا توانایی تشخیص مشکلات اجتماعی را ندارند، یا نسخه‌ای به ذهن‌شان نمی‌رسد و ای بسا، در مواردی از عهده کار بر نمی‌آیند (اگر نگوییم مشکل خودشان هستند و می‌خواهند آدرس غلط بدهند) صرفا مساله را به این سطح تقلیل می‌دهند که «باید کار فرهنگی بکنیم».
وقتی از نسخه «باید کار فرهنگی کنیم» استفاده می‌کنیم، حداقل دو ادعا را به صورت پیش‌فرض بدیهی در نظر گرفته‌ایم که لزوما درست نیستند:
نخست اینکه فرض کرده‌ایم: نسخه مطلوب، قطعا همان است که ما در نظر داریم، و اگر جامعه مطابق میل ما رفتار نمی‌کند مشکل از بی‌فرهنگی جامعه است. مثلا برخی از اسلام‌گرایان، در مورد شیوع آنچه «بدحجابی» می‌خوانند خواستار افزایش کار فرهنگی می‌شوند. گویی هرآنکس که «فرهنگ» داشته باشد حتما حجاب را انتخاب خواهد کرد. شاید این مثال کمی مورد اختلاف نظر باشد. از مثال دیگری استفاده می‌کنیم: می‌گویند «مردم ما فرهنگ استفاده از اینترنت (یا گوشی‌های هوشمند) را ندارند». گویی برای استفاده از اینترنت یا گوشی هوشمند یک ساز و کار مشخص وجود دارد که حضرات بدان دست یافته‌اند و دیگران نیز باید پی‌روی کنند.
اما موضوع اصلی این نوشته، پیش‌فرض دوم است که یک هویت مجرد و انتزاعی برای «کار فرهنگی» قايل است. اینجا وقتی کسی می‌خواهد در نقد مشکلات یا آسیب‌ها تغییری در قوانین، یا ساز و کارهای حکومتی یا اجتماعی ایجاد کند، گروهی مدعی می‌شوند: «مشکل از قوانین یا حکومت نیست، بلکه مشکل ما فرهنگی است». گویی فرهنگ یا کار فرهنگی، ابدا ربطی به قوانین، معادلات اقتصادی، جدال‌های سیاسی و یا دیگر ساز و کارهای اجتماعی ندارد؛ بلکه یک دستگاه خاصی است که دکمه‌اش را فشار می‌دهیم و بدون هیچ تغییری در ساختارها یا قوانین خود به خود شرایط را اصلاح می‌کند.
منظور ما، انکار مشکلات فرهنگی و ضرورت فرهنگ‌سازی نیست. بلکه اشاره اصلی به یک خلط مبحث در «ریشه‌یابی» و «دستور عمل» است. بدین معنا که کشف یک مشکل فرهنگی، صرفا در سطح آسیب‌شناسی و ریشه‌یابی مساله معنا دارد. اما اگر این مشکل حل نشود و یا حل آن به درازا بکشد، دیگر ایراد کار در فرهنگ نیست، در ساز و کارهای اجتماعی و سیاسی است که قادر به حل مشکل نیست.
برای مثال، همه به یاد داریم وضعیتی را که می‌گفتند «ایرانیان فرهنگ استفاده از کمربند ایمنی در هنگام رانندگی را ندارند». در سطح آسیب‌شناسی هم می‌توان پذیرفت که انتقاد کاملا درستی بود. گروهی هم سعی می‌کردند با نصیحت یا تبلیغات و حتی انتقاد و ملامت مشکل را بر طرف کنند. به هر حال این مشکل برای چند دهه ادامه پیدا کرد تا اینکه بالاخره از یک مقطعی، با چند تغییر در قوانین راهنمایی و رفتار و برخورد پلیس مساله کلا دگرگون شد و امروز اکثر رانندگان از کمربرند ایمنی استفاده می‌کنند.
پس اگر کسی در سطح «آسیب‌شناسی» یک ناهنجاری یا عامل عقب‌ماندگی را به اسم «مشکل فرهنگی» معرفی کند حرف‌اش قابل قبول است؛ اما اگر بخواهد از این آسیب‌شناسی نتیجه بگیرد که حکومت بی‌تقصیر است و مردم مسوول مشکل هستند، آنگاه نه تنها سطح «آسیب‌شناسی» و «عمل اصلاحی» را خلط کرده، بلکه می‌توان گفت نشان داده است که هیچ تصوری از مفهوم و کارکردهای حاکمیت ندارد.
در نهایت، یادآوری می‌کنیم که بجز قوانین و ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، نوع برخورد، ادبیات، مرام و رفتار حاکمان نیز یکی از ارکان اصلی در فرهنگ‌سازی اجتماعی هستند. به قول معروف «الناس على دین ملوكهم». پس اگر تحلیل‌گرانی از «فرهنگ علم‌ستیز» جامعه ایرانی گلایه کردند و یا گزارش‌های وزارت بهداشت نشان داد که ۸۳درصد از دانشجویان مملکت به فالگیرها اعتقاد دارند، راه حل در متوقف کردن نسخه‌های اصلاحات و توسعه سیاسی به بهانه «ضرورت مقدمات فرهنگی» نیست. بلکه بهتر است مرور کنیم چه حجمی از ادبیات علم ستیز نظیر «اقتصاد مال خر است» و یا چه فعالیت‌هایی از جانب «دولت رمالی و کف‌بینی» به سمت جامعه پرتاب شده است تا اتفاقا به ضرورت هرچه سریع‌تر اصلاحات سیاسی برای نجات فرهنگ عمومی پی ببریم!

کبک ۲۲

Advertisements

سنت جدیدی نیست، نام‌گذاری خیابان‌های شهر به یاد چهره‌های تاریخی. گاه حتی نام شهرها و کشورها نیز به نام شخصیت‌ها ثبت می‌شوند: «بندر عباس» یا «خمینی‌شهر» در کشور خودمان، یا کشور «بولیوی» به افتخار «سیمون بولیوار»، قهرمان ضداستعماری آمریکای جنوبی. این سنت، چنان گسترده و آشنا است که می‌تواند شیوه متفاوتی در بازخوانی تاریخ به حساب آید، و البته، شیوه متفاوتی در «تولید و ثبت حافظه ملی».
جامعه‌شناسی خیابان‌ها، به نظرم موضوع جذابی برای تحقیق است. اینکه بلندترین و معروف‌ترین خیابان شهر «ولیعصر» نام دارد نشان‌گر وجه خاصی از دینداری ایرانیان است؛ شاید نشان‌گر آنکه از تمامی ارکان مذهبی، آن منجی موعود برای ایرانیان از همه (حتی از خود پیامبر) جذاب‌تر است! شهرت اتوبان «امام علی» و میدان «امام حسین» نیز در نمایش گرایش‌های غالب مذهبی ایرانیان کاملا گویا هستند. پس از این اسامی، بر سر نام «میدان فردوسی» یا خیابان‌های حافظ و سعدی نیز اختلافی نیست؛ پس می‌توان پذیرفت ایرانیان بر سر بخشی از هویت تاریخی و فرهنگی‌شان توافق دارند، اما نوبت به دوره‌های معاصر و عرصه سیاست که می‌رسد، جدال نام‌ها آغاز می‌شود.
«امام خمینی» نام یکی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین میدان‌های شهر است اما بسیاری از مردم هنوز دست از مقاومت بر نداشته‌اند و آن را «توپخانه» می‌خوانند. دوگانه «مطهری» و «تخت‌طاووس» هم سرنوشت مشابهی دارد؛ در برابر، «شریعتی» تقریبا مورد وفاق است و گویی جامعه در پذیرش‌اش تردیدی نداشته است. این جدال مختص پایتخت نیست؛ معروف‌ترین میدان شهر کرمانشاه را مردم به نام «میدان مصدق» می‌شناسند، اما طبیعتا اسم رسمی‌اش این نیست. (اگر اشتباه نکنم میدان کاشانی باشد)
جدال نام‌ها، چیزی فراتر از اختلاف سلایق است. به واقع می‌توان گفت این نبردی بر سر تاریخ‌نگاری رسمی بر سنگ‌فرش خیابان‌های شهر است. جایی که یک جریان ایدئولوژیک اقتدارگرا، مصرانه تلاش دارد روایت خاص خودش از تاریخ معاصر را به جامعه تحمیل کند. همین می‌شود که دو اتوبان بزرگ پایتخت به نام دو تن از بزرگ‌ترین حامیان کودتاهای ارتجاعی ثبت می‌شود. نخست، «شیخ‌فضل‌الله نوری»، مرتجع مشروطه‌ستیز و حامی کودتای سیاه «محمدعلی شاه» و به توپ بستن مجلس شورای ملی؛ دوم، «ابوالقاسم کاشانی»، از حامیان کودتای ۲۸ مرداد، که بر پایه اسناد جدید سازمان سیا، حتی پس از کودتا نیز از آمریکایی‌ها درخواست کمک‌های مالی و معنوی برای به دست گرفتن قدرت می‌کرد.
در شهری که خیابان‌هایش به نام حامیان سرکوب و استبداد سند می‌خورد، طبیعتا شهدا و مبارزان آزادی  جایگاهی ندارند. بدین ترتیب، از مبارزان مشروطیت، بجز ستارخان و باقرخان، (که احتمالا سهمیه جلب رضایت هم‌وطنان آذری‌زبان هستند) تقریبا هیچ نامی در این شهر به چشم نمی‌خورد. از میرزا ملکم‌خان (پدر فکری مشروطه ایرانی) گرفته تا یوسف‌خان مستشارالدوله، علی‌قلی‌خان سردار اسعد، یپرم خان ارمنی، میرزانصرالله‌خان ملک‌المتکلمین، میرزاده عشقی و بسیاری دیگر راهی به خیابان‌های پایتخت نیافتند، تا تروریست‌های بنیادگرایی چون «نواب صفوی» و «فداییان اسلام» (و نمونه‌های خارجی‌شان نظیر «خالد اسلامبولی») خیابان‌ها را یکی پس از دیگری فتح کنند.
در تازه‌ترین نبرد نام‌های شهری، از مدتی پیش اعضای شورای اصلاح‌طلب تهران خبر دادند که سرانجام خیابان‌های پایتخت میزبان نام «محمد مصدق» خواهند بود. با حال و روز باقی خیابان‌ها، عجیب نبود که رهبر بزرگترین جنبش ملی معاصر ایرانیان در تاریخ‌نگاری شهری ما جایی نداشته باشد. اینجا سرزمین حبس‌ها و حصرها است و غیبت نام مصدق نیز نشان می‌داد که آن حصر هنوز پایان نیافته. به هر حال، اعضای شورا مدعی ورود به این نبرد شهری شدند؛ چندین خیابان نیز به عنوان نامزد تغییر نام معرفی کردند اما در نهایت خیابان کوچک، فرعی و بی‌اهمیت «نفت شمالی» از جانب شورا برازنده نام مصدق تشخیص داده شد.
سال‌ها پیش، مهدی اخوان ثالث، در واکنش به کودتای ۲۸ مرداد خطاب به مصدق سرود:
«وز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد».
به باورم، هیچ توضیحی گویاتر از این نمی‌توان در وصف حال و روز نمایندگان شورای شهر به کار برد. آنان که می‌خواستند در پس تصویب نام‌گذاری خیابانی به نام مصدق، آبرو و اعتباری برای خود کسب کنند، اما همچنان جنم و شهامت حفظ حرمت و شانیت او را در جدال تاریخ‌نگاری شهری نداشتند و در برابر خشم و عتاب جریان ارتجاع، طبق معمول، «کاری بجز فرار» ازشان بر نیامد و با این نام‌گذاری مفتضح، تنها خدمت دیگری به تاریخ‌نگاری معوج مرتجعین انجام دادند تا به چشم ناظران بی‌خبر، تناسب اتوبان کاشانی با خیابان نفت نشان دهد که این شهر در جدال ملی‌گرایان و کودتاچیان جانب کدام سو را می‌گیرد!

کبک ۲۲

هفته گذشته، چهار نماینده کرد استان ارومیه، از واگذار نشدن پست‌های مدیریتی به کردها در استان ارومیه گلایه کردند. در واکنش به این انتقاد، نادر قاضی‌پور، نماینده ارومیه اظهارات عجیب و حتی تکان‌دهنده‌ای بر زبان آورد. ایشان کردها را در استان ارومیه یک «اقلیت قومی» خوانده‌اند و مدعی شده‌اند: «ساکن شدن گروهی از اقلیت‌ها در آذربایجان غربی و افزایش تعداد آن‌ها هیچ‌گاه به معنای داشتن مسئولیت و به اختیار گرفتن مدیریت استان نبوده و نخواهد بود».
چنین اظهاراتی را اگر هر ناظر خارجی بشنود، باید تصور کند که ایران کشوری است فدرالی، که اتفاقا تقسیمات‌اش بر پایه قومیت‌گرایی بناشده است. چیزی شبیه همان نسخه‌ای که در یوگوسلاوی پیچیده شد و در نهایت به جنگ‌های شدید و نسل‌کشی‌های فجیع قومی میان صرب‌ها، بوسنیایی‌ها و کروات‌ها انجامید. چه کسی باور می‌کند کسی که به این سادگی بخش قابل توجهی از شهروندان استان ارومیه را «غیرخودی» قلمداد می‌کند، از نظر قوانین ما، نه تنها نماینده تمامی مردم این شهر و این استان، بلکه نماینده تمام مردم ایران به حساب می‌آید؟
جالب اینکه آقای قاضی‌پور تلاش کرده‌اند جانب عدالت را هم رعایت کنند و به مصداق آنکه «ظلم بالسویه عدل است»، در حوزه دیگری هم‌وطنان آذری زبان کشور را نیز پیشاپیش از حق مدیریت در استان تهران محروم ساخته‌اند: «با وجود جمعیت حداقل چهل درصدی ترک زبان در تهران پایتخت ایران اسلامی، نمی‌توان مانند برخی نمایندگان مجلس ادعای تصاحب و مدیریت داشت». برای نگارنده جای این پرسش باقی است که اگر هر شخص دیگری، مدعی شده بود که ترک‌ها حق ندارند در استان تهران سمت مدیریتی به دست بیاورند چه بلوا و آشوبی در کشور به پا می‌شد؟
تکلیف قوانین و تقسیم‌بندی‌های کشور ما که مشخص است و صحبت‌های قاضی‌پور مشخصا هیچ پایه حقوقی و قانونی ندارد. اما به باور نگارنده، خطر اصلی که شیوع این قوم‌گرایی به دنبال دارد، نه در نقض برخی قوانین و تقسیم‌بندی‌های کشوری، بلکه در نابودی هویت ملی، و روح ملی ایرانیان است. سال‌ها است که می‌دانیم و هشدار می‌دهیم که برخی دشمنان در صدد «ایرانستان» کردن «ایران» هستند. برای هیچ کس جای تردیدی باقی نمانده که چندین دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی بیگانه در حال دامن زدن به تحرکات قومی هستند تا از این طریق یک‌پارچگی ملی ایران را متزلزل کرده و زمینه‌های متلاشی کردن این ملت و تجزیه کشور را فراهم کنند. اما چه کسی می‌توانست حتی به ذهن‌اش خطور دهد که رادیکال‌ترین و افراطی‌ترین و گستاخانه‌ترین تعابیر قوم‌گرایانه را، نه یک تجزیه‌طلب و یا پان‌ترک و پان‌کرد افراطی، بلکه نماینده مجلس بر زبان بیاورد؟
قومیت‌گرایی، یکی از بزرگترین انحرافات بحران فرهنگی است. وقتی بنیان‌های هویتی یک کشور دچار تزلزل می‌شوند، وقتی حاکمیت از تکیه بر بنیان هویت ملی سر باز می‌زند یا به دلیل ناکارآمدی‌اش شهروندان را به انزوا و ناامیدی می‌کشد، طبیعتا جامعه توده‌ای شده و پیوندهای اجتماعی‌اش متزلزل شود. چنین جامعه‌ای آبستن درافتادن در تله‌های هویت کاذب است. شهروندی سرخورده از نقش‌آفرینی اجتماعی و انسان سرخورده از سرکوب‌های سیاسی و اجتماعی، با پیوستن به گنگ‌های هویت‌طلب خلاءهای اجتماعی و شخصیتی خود را به خطرناک‌ترین شکل سرپوش می‌گذارد. سال‌ها قبل، اروپای بحران زده از جنگ جهانی گرفتار وضعیت مشابهی بود.
در وضعیت بحرانی جامعه اروپایی، نژادگرایی فاشیست‌ها و نازی‌ها خیلی زود توانست توده‌های سرخورده را بسیج کند. آن‌ها که از تشکیل پیوندهای سازنده اجتماعی ناامید شده بوند، حول اتحادهایی شکل گرفته از «نفرت» و «دیگری ستیزی» جمع شدند. نتیجه فاجعه نژادگرایی نفرت‌پراکن نیمی از جهان را به نابودی کشاند و ده‌ها میلیون کشته بر جای گذاشت. جهان غربی از آن فجایع درس عبرتی گرفت تا امروزه هرگونه اظهاراتی که مصداق نفرت‌پراکنی یا دامن زدن به جدال‌های نژادی نزدیک شود ممنوع شده و حتی از جانب ارشدترین سیاست‌مداران نیز با پی‌گرد قانونی مواجه شود.
ما نیز سرنوشت یوگوسلاوی را دیده‌ایم. ما سرنوشت جنگ‌های قومی در سوریه را دیده‌ایم. ما کشور متلاشی شده‌ای مثل لبنان را در پیش چشم داریم که سه پاره شده و هویت متحد یک ملت را از دست داده است. ما فرجام نسل‌کشی‌های قومی در رواندا، دارفور و حتی عراق (فاجعه «انفال») را دیده‌ایم. حالا و در شرایطی که سایه شوم قومیت‌گرایی، بیش از هر زمان دیگر یکپارچگی اجتماعی و روح ملی ایرانیان را تهدید می‌کند، چطور می‌توانیم از تریبون «خانه ملت» چنین تحریکاتی را تحمل کنیم؟

کبک ۲۲

یک نوع افکارسنجی در ایالات متحده مرسوم است که در جریان آن، از مردم آمریکا پرسیده می‌شود «کدام کشور را بزرگترین خطر برای امنیت آمریکا قلمداد می‌کنند»؟ روال تجربه‌ شده‌ای است که هرگاه آمریکایی‌ها می‌خواهند با کشوری وارد جنگ شوند، ابتدا باید آن را به صدر فهرست دشمنان خود در نزد افکار عمومی بکشانند. این، ساز و کاری است که عملا در باقی کشورهای جهان هم اتفاق می‌افتد، و اتفاقا، بهترین نشانه برای تشخیص راهکارهای صلح و امنیت است.
«امانوئل کانت» را «فیلسوف صلح» خوانده‌اند. او بیش از دو قرن پیش، در رویای دست‌یابی به صلح‌پایدار جهانی به این نتیجه رسید که «لیبرال‌دموکراسی‌ها با هم نمی‌جنگند». کانت اعتقاد داشت دست‌یابی به صلح جهانی، مستلزم وجود حکومت‌هایی مبتنی بر قوانین اساسی جمهوری خواهانه است که سه مولفه را تضمین کنند:
۱- احترام به آزادی فردی
۲- تفکیک قوا
۳- برابری سیاسی همه شهروندان
صلح‌طلبی کانت، مبنای بسیاری از نظریات بعدی روابط بین‌الملل شد که تحقق صلح را از مسیر دموکراسی در داخل و ارتباطات متقابل در خارج پی‌گیری می‌کردند. «وابستگی متقابل پیچیده» یکی از این نظریات است که بر اساس آن هرقدر وابستگی‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی کشورها به یکدیگر بیشتر شود، امکان وقوع جنگ میان آن‌ها کاهش می‌یابد.
این نظریه‌های جدید، در برابر «صلح منفی» که صرفا وضعیت توقف جنگ بود، بحث «صلح مثبت» را پیش کشیدند که مبتنی بر عدالت اجتماعی، توسعه، رعایت حقوق بشر و همکاری‌های بین‌المللی است. در مسیر تحقق صلح مثبت، علاوه بر گسترش روابط دولت‌ها، بر پیوندهای اجتماعی میان ملت‌ها نیز تاکید شد. بدین ترتیب، صلح در وضعیت جدید، صرفا به تصمیمات دو دولت محدود نبود؛ بلکه انبوهی از سازمان‌ها، بنگاه‌های اقتصادی، نهادهای مدنی و فرهنگی، جامعه نخبگان و حتی نهادهای ورزشی ایجاد شدند که مستقل از دولت‌ها با یکدیگر ارتباط برقرار کردند. جشنواره‌های هنری، گروه‌های محیط زیستی، شرکت‌های چند ملیتی و حتی فدراسیون‌های ورزشی، از جمله نهادهای غیردولتی در عرصه بین‌الملل هستند که در سطوح مختلف کشورها را به یکدیگر پیوند داده‌اند. این پیوندها، وضعیت تماما مجزای دولت‌ها را به یک شبکه ارتباطی پیوسته بدل می‌سازد که امنیت هر عضو آن با امنیت تمامی شبکه درهم آمیخته است.
در نقطه مقابل نظریه‌پردازان صلح، «رئالیست»ها قرار دارند. آن‌ها با ادعای «واقع‌گرایی» منطق جهان را بر پایه اصل «بکش تا کشته نشوی» تفسیر می‌کنند. در فلسفه رئالیستی، دولتی که از نظر نظامی قوی‌تر باشد قطعا به دولت‌های ضعیف‌تر حمله می‌کند؛ صلح‌طلبی تنها یک آرمان‌گرایی انتزاعی است و تنها گزینه در برابر جنگ صرفا توازن قوای نظامی است.
تجربه بشر، به ویژه پس از جنگ نخست جهانی، بارها ادعاهای رئالیست‌ها را نقض کرده است. مثلا آمریکا یا انگلیس که قدرت نظامی بیشتری دارند به هلند یا اتریش حمله نمی‌کنند؟ از سوی دیگر، تبعات نسخه‌های آن‌ها همواره فجایعی خونین به دنبال داشته است. (معروف‌ترین رئالیست‌های قرن بیستم، فاشیست‌ها و نازی‌ها بودند و معروف‌ترین رئالیست‌های دهه‌های اخیر، مشاوران نظامی جورج بوش و ترامپ هستند) با این حال، هیچ یک از این حقایق سبب نشده که علاقمندان به منطق رئالیستی، همچنان با شدت و حدت فراوان به توسعه و تبلیغ نظریات خود نپردازند.
خطر جزیره شدن، وضعیتی است که رئالیست‌ها به ارمغان می‌آورند. آن‌ها بزرگترین دشمنان وابستگی متقابل کشورها هستند. پس تا حد امکان تلاش می‌کنند ارتباطات بین‌المللی را کاهش دهند. از پیمان‌های جهانی خارج می‌شوند. (نظیر کاری که ترامپ می‌کند) یا علیه توافق‌نامه‌ها تبلیغات به راه می‌اندازند. (نظیر مخالفان برجام)  روابط اقتصادی را با ادعاهایی نظیر «خودکفایی» و «اقتصاد مقاومتی» کاهش می‌دهند، به پیوندهای اجتماعی (نظیر توریسم) و فرهنگی (همچون مبادلات آثار هنری) حمله می‌کنند. هر همکاری مشترکی را ولو در زمینه‌های علمی یا محیط‌زیستی مصداق جاسوسی و خیانت قلمداد می‌کنند و در یک کلام، کشور را به سمت انزوای مطلق سوق می‌دهند.
در برابر صلح‌طلبی مثبت کانتی، که برای داخل نسخه دموکراسی و برای جهان نسخه ارتباط و همکاری متقابل می‌پیچد، منطق توازن قوای رئالیستی، ابتدا به اسم استقلال پیوندهای جهانی را قطع می‌کند، و سپس با ادعای مصالح ملی و امنیتی به سرکوب آزادی‌های داخلی می‌پردازد. کشورهای جزیره شده که دوست و هم‌پیمانی ندارند، به سادگی و با کمترین هزینه تبلیغاتی در اذهان شهروندان غربی به «دشمن خطرناک» بدل می‌شوند. بدین ترتیب، خطر طغیان داخلی در واکنش به استبداد و سرکوب با خطر حمله خارجی تشدید می‌شود و وضعیتی را به وجود می‌آورد که از آن با عنوان خطر «سوریه‌ای شدن» یاد می‌کنیم.

کبک ۲۲

«هوشنگ گلشیری، اخوان‌ثالث، بیضایی، ساعدی، ابتهاج، کسرایی، مشیری، آشوری، منزوی، موسوی گرمارودی و …»، این‌ها فقط شماری از ۶۳ روشنفکر ایرانی بودند که چهل سال پیش و به درخواست «کانون نویسندگان» میهمان سفارت آلمان شدند. شب‌های شعر گوته قرار بود تنها به هنر اختصاص یابد اما شمس آل احمد در آن از «رفتارهای فاشیستی حکومت» سخن گفت؛ سعید سلطان‌پور خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد، گلشیری به سانسور نام آل‌احمد، ساعدی و شاملو اعتراض کرد و دیگران نیز هریک به نوبه خود از آزادی سخن گفتند و بر تیرگی استبداد زمان تاختند.
چهل سال بعد از آن جلسات، امروز حتی به مخیله کسی هم خطور نمی‌کند که روشنفکران در فرار از تیغ سانسور، مجالس خود را در سفارت‌خانه‌های غربی برگزار کنند. اگر کسی چنین خبطی کند، دودمان‌اش را به باد می‌دهند؛ البته نه فقط دستگاه حکومت، بلکه خیل انبوه ملامت‌گرانی که چماق تکفیر به دست می‌گیرند. آن جلسات، در تداوم سنت بست‌نشینی روشنفکران مشروطه قرار می‌گرفت که روشنفکران و حتی روحانیون‌اش پناهنده سفارت‌خانه‌ها می‌شدند یا از تریبون نشریات منتشر شده در اروپا برای زدن حرف‌هایشان بهره می‌بردند؛ اما در این سال‌ها چه اتفاقی افتاد که روشنفکر ایرانی نه تنها جسارت کنش مستقل خود را از دست داده، بلکه حتی به ابزار سرکوب و سانسور همتایان‌اش هم بدل شده است؟ به گمان نگارنده، دست‌کم سه عامل در این تغییر سرنوشت‌ساز بوده‌اند:
۱- شرمندگی از تاریخ
سال‌ها است که برخی تحلیل‌گران (به ویژه جناح روحانیت و محافظه‌کاران) یکی از عوامل شکست مشروطیت را افراط روشنفکران می‌خوانند. واقعیت دیگری به ما می‌گوید که پیشگامی روشنفکران در جریان انقلاب ۵۷ به روی کار آمدن حکومتی ختم شد که خود آن‌ها نخستین و بزرگترین قربانیان‌اش بودند. این تجربیات تاریخی، روشنفکری ایرانی را اسیر نوعی شرمندگی  و فقدان اعتماد به نفس کرد.
۲- احساس نابجایی فرهنگی
روشنفکری ایرانی، غالبا سکولار بوده است. تا پیش از انقلاب نیز در مواجهه با جامعه‌ مذهبی‌اش، ضمن پذیرش و همدلی، امیدوار بود که نقش رهبری در پیشرفت فرهنگی جامعه را بر عهده بگیرد؛ اما انقلاب گفتمان همان اقشار فرودست را به ایدئولوژی حکومت بدل ساخت! صف طویل روشنفکرانی که توسط همان توده‌ها باید مورد بازخواست و «گزینش» قرار می‌گرفتند جایگاه روشنفکری ایرانی را از رهبری جامعه به صندلی «متهمان» تنزل داد! پروپاگاندای حکومتی نیز مزید بر علت شد تا روشنفکران، غرب‌زده و بیگانه با جامعه معرفی شوند. این کلیشه‌ها اینقدر تکرار شد که گویی خود روشنفکران هم باورشان شد که وصله ناجور جامعه هستند.
۳- ترس‌خوردگی از توده
در نهایت، نوعی «لمپنیسم گستاخ»، روشنفکران ما را گرفتار وحشت از واکنش توده‌ها ساخته است. «لمپنیسم سنتی» معمولا در لایه‌های پنهانی جامعه فعال بود و هیچ‌گاه وارد حریم روشنفکران نمی‌شد؛ اما احتمالا به مدد رسانه‌های جدید و شبکه‌های اجتماعی، با شکل و شمایلی از «لمپنیسم گستاخ» مواجه هستیم که به خود جرات می‌دهد به حریم روشنفکری تجاوز کرده و حتی اندیشه و خرد و علم و هنر عمیق را به باد استهزاء و تمسخر بگیرد. شاید تجربه انتخابات ۸۴ مزید بر علت شد تا بپذیریم این لمپنیسم قدرتی کاملا ملموس و عینی، فراتر از بسیج جامعه روشنفکران دارد.
همه این عوامل دست به دست هم داد تا روشنفکر ایرانی، آزاداندیشی خود در حوزه نظر و بیان را با مصلحت‌سنجی‌ سیاسی جایگزین کرد. گویی چنان از تکرار یک اشتباه سیاسی وحشت داشت که اولویت نخست خود را «اشتباه نکردن» قرار داد؛ و چنان از حملات و انتقادات عوامانه ترسید که همرنگی با جماعت برایش ملاک ارزش شد. شیوه‌هایی که هیچ یک با ذات روشنفکری همخوانی ندارد.
پرهیز از احتمال «اشتباه» هرقدر در حوزه عمل سیاسی درست و خردمندانه است، در حوزه اندیشه و نظر فاجعه‌بار خواهد بود. تسلیم شدن به خواست و قضاوت توده‌ها نیز نقطه مرگ روشنفکری است که قرار بود پیشگام و راهنمای جامعه باشد. با چنین ترس‌هایی، «روشنفکر سیاست‌زده»، استقلال نظر خود را از دست داد؛ گویی ما بر سر یک دوراهی قرار داریم: یا آزاداندیشی بی‌قید و شرط خود را به حوزه سیاست تسری دهیم و اسیر آرمان‌گرایی انتزاعی شویم، یا آنکه مصلحت‌سنجی عملی را به حوزه اندیشه بکشانیم و به خودسانسوری روی آوریم.
سیمین دانشور، در آغاز سخنرانی‌اش در شب‌های گوته گفته بود: «سخن‌ام را با ستایش آزادی فتح‌باب می‌کنم به این امید که این حق برای هنرمندان و همه‌گان، همواره بازشناخته شود». چه می‌دانست کار به جایی می‌رسد که حتی گروهی از روشنفکران نیز دیگر این «حق آزادی» را برای یکدیگر به رسمیت نمی‌شناسند و مانند حکومت «مصلحت» را توجیه «سانسور» می‌کنند!

کبک ۲۲

«هر آدم عاقلی تا دید دشمن دارد برایش کف می‌زند، باید به فکر فرو برود و بگوید من چه غلطی کردم؛ من چه کار کردم که دشمن دارد برای من کف می‌زند؛ باید به خود بیاید. این مایه غصه است که بعضی از کف‌زدن دشمن خوش‌شان می‌آید! اگر مهاجم ما در میدان فوتبال، اشتباها به دروازه خودش گل بزند، چه کسی در آن میدان کف خواهد زد؟ طرفداران تیم مقابل و مخالف. حالا شما وقتی که می‌بینی دشمن دارد برایت کف می‌زند، باید بفهمی که به دروازه خودی گل زده‌ای! ببین چرا زدی؟ ببین چرا کردی؟ ببین چه اشتباهی کرده ای؟ ببین مشکلت کجاست؟ بگرد مشکل خودت را پیدا کن و توبه کن». (سیدعلی خامنه‌ای – خطبه‌های نماز جمعه تهران – ۲۶ / ۰۹ / ۷۸)
این شیوه از استدلال رهبری، شیوع بسیار زیادی در بین شهروندان دارد. دست‌کم، چند سالی می‌شود که حتی برخی منتقدان وضعیت موجود نیز به شیوه مشابهی استدلال می‌کنند. آن‌ها در جزیی‌ترین موارد و مسائل داخلی کشور هم به صورت مداوم یک نگاه‌شان به غرب، به ویژه آمریکا و ای بسا در مواردی هم به عربستان یا اسرائیل است. از نگاه این افراد، تمامی این کشورها (کل جهان غرب و غالب کشورهای عربی منطقه) در یک کلمه خلاصه می‌شوند: «دشمن»؛ و البته ما هم به صورت مداوم باید رفتارمان را با مواضع این دشمنان (که شمارشان هم معمولا رو به ازدیاد است) تنظیم کنیم. بدین ترتیب، حتی اگر یک بازیگر سینمایی، یک حقیقت کاملا بدیهی و ساده را به زبان بیاورد، ممکن است با این استدلال که «این حرف دشمن را شاد کرده» و «این حرف‌ها در زمین دشمن زده شده» موجی از محکومیت را به دنبال داشته باشد؛ اما این شیوه و مرام استدلال سبزها نیست.
در سوی دیگر، منطقی قرار دارد که میرحسین موسوی از آن استفاده می‌کند: «بنده در یکی از مصاحبه‌ها این را مطرح کردم که گروهی می‌گفتند مشروطه باعث خوشحالی انگلیس بوده و از قول مرحوم آخوند خراسانی گفتم كه هر كاری ما بكنیم ممكن است روس ها یا انگلیسی ها اظهار خوشحالی كنند و اگر این طور باشد پس ما نباید كاری بكنیم؟ نه، ما باید رفتار خود را به گونه‌ای تنظیم كنیم كه درست باشد و به این اتهامات توجه نكنیم. ما نباید بر اساس خوشحالی و بدحالی بقیه كارها و برنامه‌های خود را تنظیم كنیم، ما باید كار خود را بكنیم». (میرحسین موسوی – دیدار با اعضای جبهه مشارکت ایران – ۲۵/۱۲/۸۸)
قطعا مثال‌های تاریخی بسیاری می‌توانیم در راستای همین شیوه استدلال میرحسین به کار ببریم. مثلا وقتی در جریان جنگ، ارتش ایران طی عملیات موسوم به «شمشیر سوزان» به تاسیسات هسته‌ای عراق حمله کرد، اسرائیلی‌ها بسیار خوشحال شدند و حتی به کمک آمدند تا باقی این تاسیسات هم نابود شود. حالا تکلیف چیست؟ چون اسراییل خوشحال شد ارتش ما اشتباه کرده بود که به دشمن‌اش حمله کرد؟ یا حتی در جریان مبارزات آزادی‌خواهان علیه شاه، «جمال عبدالناصر» بسیار خوشحال شده بود. او کسی بود که خوزستان ایران را «عربستان» می‌خواند و امیدوار بود با تضعیف شاه بتواند خوزستان ما را به جهان عرب ملحق کند! حال چون آزادی‌خواهان ما باعث خوشحالی دشمنان شده بودند، ما باید مبارزه علیه استبداد را متوقف می‌کردیم؟
به باور نگارنده، شیوه استدلال نخست به دو دلیل عمده ناکارآمد و مایه گمراهی است. دلیل اول آنکه نوع نگرش «سیاه و سفید» به جهان تقلیل‌گرایانه و نابخردانه است. این تصور که کل جهان غرب (یا هر کشور دیگری) را، با تمامی تنوعات و اختلافات داخلی‌اش در یک کلمه «دشمن» خلاصه کنیم، بیش از اندازه کوته‌بینانه و ساده‌انگارانه است که بتوان برای‌ش اعتباری قائل شد. ضمن اینکه با این نگاه ما توانایی تشخیص منافع متضاد در میان رقبای خود را نداریم. یعنی حتما تصور می‌کنیم همه دشمنان هم پیمان هستند و حتما «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». (برگردید به مثال اسرائیل و جنگ عراق و ببینیم با این منطق به کجا می‌رسیم!)
دلیل دوم آنکه اگر به صورت مداوم بخواهیم اعمال خود را با خوش‌آیند یا بدآیند دیگران بسنجیم، عملا استقلال فکری و انسجام رفتاری خود را از دست می‌دهیم. آنکه به صورت مداوم خود را از منظر دیگران نقد کند در عرف عامیانه «دهن‌بین» خطاب می‌شود و در عرف رسمی هرچه باشد، قطعا نمی‌تواند ادعای استقلال کند. اما در شیوه استدلالی میرحسین موسوی، ما باید منطق و فلسفه و منش مستقل خود را داشته باشیم و اتفاقا دیگران را وادار کنیم که خود را با منطق عمل مستقل ما وفق دهند.

کبک ۲۲

«مرلین دیتریش»، برای بسیاری از ایرانیان نامی آشنا است. هنرپیشه و خواننده سرشناس آلمانی، حداقل به یمن دیالوگی از سریال «دایی‌جان ناپلئون» به جایی از خاطرات ما سنجاق شده است: «محروم آقای بزرگ با مارلین دیتریش آبگوشت بزباش می خورند». دیتریش، هنرمندی ضدنازی بود. او در سال‌های قدرت گرفتن هیتلر، به مانند بسیاری از دیگر هنرمندان ضدفاشیست آلمانی مجبور به ترک وطن شد و تا پایان سقوط نازی‌ها علیه ماشین جنایت نازیسم فعالیت کرد. پس از سقوط هیتلر، دیتریش هم به کشورش بازگشت و مورد استقبال شهردار سوسیال‌دموکرات برلین قرار گرفت؛ اما در همان حال که «ویلی براندت» (برنده جایزه صلح نوبل) مشغول استقبال از او بود، گروهی از افراطی‌ها هم جمع شدند تا با شعارهای‌شان او را «وطن‌فروش خائن» بخوانند.
دیتریش، نخستین هنرمندی نبود که به دلیل اعتراض به سیاست‌های سرکوبگرانه حکومت کشورش به «وطن‌فروشی» متهم می‌شد. فهرست هنرمندان «وطن‌فروش» بسیار بلندبالا است؛ از هم‌وطن سرشناس او، «برتولت برشت» گرفته، تا انبوهی از برجسته‌ترین هنرمندان تاریخ روسیه در دوران استالین: آنا آخماتوا، بوریس پاسترناک و حتی مایاکوفسکی بزرگ که حضور و فعالیت‌اش در جبهه‌های جنگ هم باعث نشد تا با کوچکترین انتقاد از هیات حاکمه به «وطن‌فروشی» متهم نشود.
دایره این نوع خاص از «وطن فروش‌ها» به هنرمندان محدود نبوده است. «محمدعلی کلی»، دیگر نام آشنا برای ایرانیان است که در زمره وطن‌فروش‌های زمان خودش قرار گرفت. زمانی که دولتمردان آمریکایی برای به خاک و خون کشیدن ویتنام به دنبال جذب سرباز بودند، «کلی» در برابرشان ایستاد و در مصاحبه‌ای معروف گفت: «ده هزار مایل از خانه دور شوم، یونیفرم بر تن کنم و بر سر آدم‌هایی بمب و گلوله بریزم که به من کاکاسیاه نمی‌گفتند و مانند سگ با من رفتار نمی‌کردند؟ نه؛ من ده هزار مایل از خانه دور نمی‌شوم که در کشتار و قتل عام ملت فقیر دیگری همراهی کنم … امروز چنین شری باید ریشه‌کن شود. به من هشدار داده شده که با این موضع‌گیری میلیون‌ها دلار ضرر خواهم کرد. اما من این را پیش‌تر گفته‌ام و باز هم می‌گویم. دشمن واقعی من همینجا (دولت آمریکا) است. من دینم، مردمم و خودم را خوار و خفیف نمی‌کنم که ابزاری باشم برای آن‌هایی که می‌خواهند مردمی که برای عدالت، آزادی و برابری خود می‌جنگند را به بردگی بگیرند. اگر فکر می‌کردم که این جنگ قرار است برای مردمم آزادی به ارمغان آورد کسی لازم نبود اعزامم کند، خودم فردا داوطلب می‌شدم … من چیزی برای از دست دادن ندارم و پای باورهایم ایستاده‌ام. زندانی‌ام می‌کنید؟ خب که چی؟ ۴۰۰ سال است که ما اسیر بوده‌ایم. ۴-۵ سال بیشتر را هم دوام می‌آورم
اسطوره جاودان دنیای ورزش، تاوان این انتقادات و مقاومت‌هایش را با محکومیت به ۵ سال زندان پرداخت و از جانب دستگاه تبلیغاتی دولت به «وطن‌فروشی» متهم شد. با این حال، زمان گذشت؛ دادگاه تاریخ حکم روسیاهی جنگ‌طلبان آمریکایی و سرکوب‌گران سیاهان در داخل آمریکا را صادر کرد و کلی همچون یک اسطوره سربلند باقی ماند تا باراک اوباما در توصیف‌اش بگوید: «مبارزات او خارج از رینگ  … جهان را لرزاند، و جهان برای همین جای بهتری است».
از دیروز که انتقادات شجاعانه لیلا حاتمی نسبت به وضعیت اختناق و سرکوب در کشور منتشر شده، (از اینجا+ ببینید) گروه‌های فراوانی بسیج شده‌اند تا طبق معمول استدلال کنند بیان این انتقادات در مجامع جهانی خیانت به میهن و گزک دادن به دست دشمنان است. مشاهده این صحنه من را به یاد تصویری از فیلم ماندگار «راه‌های افتخار»، ساخته «استنلی کوبریک» انداخت: فرماندهان ارشد ارتش فرانسه به طمع دریافت نشان و افتخار تصمیم می‌گیرند سربازان را به جنگی اعزام کنند که پیشاپیش مشخص است در آن قتل‌عام خواهند شد. سرهنگی که مسوول اعزام سربازهاست، در برابر این تصمیم جنون‌آمیز مقاومت می‌کند و متهم می‌شود که «میهن‌پرستی» را زیر پا گذاشته است. سرهنگ، با بازی درخشان «کرک داگلاس» در پاسخ نقل قولی از «ساموئل جانسون» می‌آورد: «میهن‌پرستی، آخرین سنگر برای انسان‌های پست‌فطرت است».
تاریخ از یاد نمی‌برد که مدعیان همیشه طلب‌کار «میهن‌پرستی»، همواره پیامبران جنگ، نفرت، خشونت و سرکوب بوده‌اند؛ اما جهان بی‌تردید «جای بهتری» می‌شود، چرا که «من وابسته‌ام»ها لا‌به‌لای غبارهای تاریخ گم خواهند شد، اما آنان که هنرمندانه «صدای خس و خاشاک» شدند جهان را می‌لرزانند و تا ابد ماندگارند؛ چنانکه «آندری وزنیشیانسکی»، شاعر بزرگ روس، و یکی از «وطن‌فروش‌»های زمانه خود زیر سایه شوم حکومت استالینی سرود:
«پیش‌گویی‌ها
موازین و قانون‌ها
قدرتی ندارند:
   بر تاریخ،
      بر عشق،
           و بر هنر…».

کبک ۲۲

وقتی می‌شنوید «فلانی با شخصیت است» چه تصویری در ذهن‌تان شکل می‌گیرد؟ مثلا یک استاد دانشگاه باشخصیت را در نظر بگیرید. احتمالا باید فردی فردی اتوکشیده، با یک کت و شلوار رسمی و ظاهری آراسته باشد که لفظ قلم و یا دست‌کم مودب صحبت می‌کند و از نظم و دیسیپلین خاصی برخوردار است. در مقابل، استاد دانشگاه بی‌شخ برخی از این قواعد را زیر پا گذاشته است. این موضوع را می‌توان به همین صورت تعمیم داد. مثلا یک دانشجوی باشخصیت، یک پزشک باشخصیت، یک فروشنده باشخصیت واما آیا «شخصیت داشتن» همه جا به همین شکل است؟
* * *
در جهان هنر، میان «شخصیت»(Character)  و «تیپ»(Type)  تمایزی وجود دارد. شخصیت‌ها به انسان‌های واقعی نزدیک هستند. از پیچیدگی‌های فراوان انسانی برخوردارند. نه یکسره خوب هستند و نه یکسره بد. سیاه و سفید نیستند. علایق و ویژگی‌های منحصر به فرد خود را دارند و دقیقا به همین دلیل جذاب‌اند. در زبان انگلیسی، به این ویژگی‌های منحصر به فرد شخصی«Personality»  گفته می‌شود. عبارتی که ما باز هم برای ترجمه آن از معادل «شخصیت» استفاده می‌کنیم. بدین ترتیب می‌توانیم بگوییم یک شخصیت داستانی (Character) وقتی به خوبی شکل می‌گیرد که شخصیت منحصر به فرد خودش (Personality) را داشته باشد. در غیراین صورت، به یک «تیپ» تنزل پیدا می‌کند.
تیپ‌ها انسان‌های کلیشه شده هستند. مثلا تیپ «جاهل» در فیلم‌فارسی را در نظر بگیرید. یا تیپ «کارمند» در سینمای دهه ۶۰، یا از همه آشناتر، تیپ «رزمنده بسیجی و مومن» در سینمای جنگ که همه خوبی‌ها را با هم دارد و در کنارش یک صفا و صمیمیت و مهربانی هم چاشنی قصه است. تیپ‌ها پیچیدگی ندارند. در یک سطر یا یک جمله کوتاه می‌شود آن‌ها را توضیح داد. در واقع انگار این‌ها اصلا انسان نیستند. یک سری تصاویر سطحی از مظاهر خوبی یا بدی یا دیگر ویژگی‌های دم دستی هستند که با هیچ انسان واقعی تطبیق نمی‌یابند.
* * *
به بحث اصلی بر گردیم. احتمالا تصور یک فرد انگلیسی زبان در مواجهه با فردی «دارای شخصیت»، چیزی معادل انتظاری است که ما از یک شخصیت سینمایی یا داستانی داریم. یعنی انسانی با خصایل منحصر به فرد که او را از دیگران متمایز می‌سازد. اتفاقا مواجهه با چنین فردی به همین دلیل جذات است چرا که در وجود هر انسان می‌توان پدیده‌ای متفاوت یافت.
اما در زبان روزمره ما ایرانیان، وضعیت یکسره متفاوت است. همان‌‌گونه که در بند نخست دیدیم، تصور ما از «انسان با شخصیت» دقیقا یک انسان قابل پیش‌بینی با ویژگی‌هایی استاندارد و از پیش تعریف شده است. آنچه که بیش از شخصیت، به «تیپ» شبیه است. این تمایز به ظاهر ساده، خبر از تفاوت بسیار بزرگ در زیرساخت‌های فرهنگی می‌دهد.
ایرانیان، (ای بسا به مصداق دیگر جوامع استبدادزده) باور دارند که «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو». احتمالا ریشه چنین باوری را باید در خطرات برآمده از استبداد جستجو کرد. ایرانیان به تجربه دریافته‌اند که متفاوت بودن و متفاوت زیستن برای‌شان دردسر دارد. به قول معروف آن‌ها را «توی چشم» قرار می‌دهد؛ کاری که آدم عاقل از آن پرهیز دارد. در چنین جامعه‌ای «شخصیت» داشتن، یعنی مطابقت کردن با ملاک‌ها و استانداردهایی که از قبل مورد توافق قرار گرفته است. حال اگر ملاک هم تغییر کرد آدم با شخصیت باید بلافاصله خودش را با ملاک جدید وفق دهد. (مثلا یک زن کارمند با شخصیت پیش از انقلاب، با حفظ ظاهری مشابه در پس از انقلاب دیگر باشخصیت که نیست هیچ، احتمالا ولنگار و هرزه هم قلمداد شود. پس برای اینکه همچنان با شخصیت باشد باید هرچه سریع‌تر با ملاک جدید خودش را وفق دهد)
بدین ترتیب، جوامع استبدادزده تمایز را بر نمی‌تابند. شخصیت داشتن در این جامعه، نه به معنای برخورداری از ویژگی‌های منحصر به فرد، بلکه اتفاقا به معنای تهی بودن از هرآنچه رنگ تمایز پذیر است. محصول این دست یکسان‌سازی‌ها جامعه‌ای توده‌ای است. جامعه‌ای که حداقل ظرفیت‌های ممکن را برای پذیرش تکثر و تفاوت دارد. تفاوت‌ها در چشم این جامعه آزاردهنده هستند. گویی نظمی آهنین وجود دارد که فردیت مستقل و متفاوت هر یک از اعضا آن نظم آهنین را مخدوش می‌سازد. «وحدت در عین کثرت» در این جامعه جای خودش را به «هم‌شکل‌سازی» می‌دهد. پس حتی بدون حضور دستگاه سرکوب و عناصر سرکوب‌گر، این خود جامعه است که تلاش می‌کند شهروندان خودش را کنترل کند. شاید اگر این وضعیت را با توصیف «هرشهروند، یک دستبند» توضیح دهیم چندان به بیراهه نرفته‌ایم.

کبک ۲۲

مشتی غلوم لعنتی

Posted: February 8, 2018 in Uncategorized
«فاشیستی، نژادپرستانه، پر از شعار و خشونت». این‌ها تعابیری است که «محمد حسین مهدویان» در توصیف «شاهنامه فردوسی» به کار برده است. کارگردان سوگلی نهادهای امنیتی در گفتگو با رضارشیدپور تاکید دارد که «کانسپت کلی شاهنامه همین است که دارم می‌گویم». (از دقیقه ۳۲ فیلم پیوست)
نگارنده اعتراف می‌کند به شنیدن چنین گزافه‌‌ای چنان دگرگون گشته که: «پر از خشم سر، ابروان پر ز چین». با این حال، اندرز حکیم طوس در سرش طنین‌انداز است که «به مردی ز دل دور کن خشم و کین». پس ابتدا و به دور از هر خشم و کین پاسخی کوتاه به دو اتهام گزاف می‌دهد.
نژادپرستی: هنر برتر از گوهر آمد پدید
آنکه فقط با کلیت جهان شاهنامه آشنا باشد، می‌داند که شاهنامه، گونه‌ای تاریخ جهان است. از نخستین انسان (کیومرث) آغاز می‌شود. از نگاه شاهنامه ایران و توران و روم از ابتدا همه یک کشور بودند به پادشاهی فریدون و سپس میان فرزندانش تقسیم شدند. اگر سلم و تور با رشک و کین دست‌شان به خون ایرج آغشته شد، گناه از نژادشان نبود؛ همه برادر بودند؛ گناه از بی‌هنری (بی‌اخلاقی) انسان بود و بس.
این روالی است که در تمام طول شاهنامه تداوم می‌یابد. نخست آنکه برای سه سرزمینی که از اساس یکی بودند برتری نژادی اصلا مطرح نیست. از آن پس هم نه خوبی در انحصار ایرانیان است و نه غیرایرانیان همه بد هستند. «پیران ویسه»، از خردمندترین پهلوانان مورد ستایش فردوسی، وزیر تورانیان است که در جنگ با ایران به دست گودرز کشته می‌شود. در مقابل، کی‌کاووس، پادشاه ایران‌زمین، احتمالا بی‌خردترین، کین‌توزترین و مورد نکوهش‌ترین شخصیت از نگاه فردوسی است.
البته که شاهنامه، منظومه اسطوره‌ای ایرانیان است و البته که ویژگی اسطوره، ستایش روح یک ملت است؛ اما تلاش فردوسی برای احیای روح ملی ایرانیان و «عجم زنده کرد»ن، نه بر پایه تفاخر بی‌پایه به نژاد ایرانیان، یا تحقیر باقی اقوام، بلکه بر پایه ستایش روح ملی و میهن‌دوستی و گوهره «خرد» و «هنر» است. کافی است بدانیم «گوهر» در شاهنامه به معنای «نژاد و اصل و نصب» است. آنگاه فردوسی خود به صراحت نظرش را می‌گوید:
ز دانان بپرسید پس دادگر / که فرهنگ بهتر بود یا گهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون / که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بود / ز گوهر سخن گفتن آسان بود
گهر بی هنر زار و خوار است و سست / به فرهنگ باشد روان تندرست
جنگ و خشونت: مرا آشتی بهتر آید ز جنگ

اتهام دیگر، انباشتگی شاهنامه از خشونت است. هرچند که عصر اسطوره‌ها اساسا زمانه جدال و جنگ‌آوری است، با این حال اتفاقا شاهنامه در همین زمانه روی‌کردی خشونت‌ستیز دارد. برای مطالعه‌ای کوتاه نگاهی بیندازید به سخنرانی دكتر «فدریكو مایور»، مدیر كل وقت سازمان جهانی یونسكو با عنوان «فردوسی بزرگ، منادی صلح و عدالت». (اینجا+)
اینجا به همین اکتفا می‌کنم که در جای‌جای شاهنامه، جنگ‌آوری بدون خرد و به دور از اندیشه صلح و آرامش مورد نکوهش قرار گرفته که:
همه زآشتی كام مردم رواست
كه نابود باد آن كه او جنگ خواست
سیاوش را به یاد بیاوریم؛ ستوده‌ترین شاهزاده ایرانی که در برابر فرمان پدر خیره‌سرش (کیکاووس) به پیمان‌شکنی و جنگ‌افروزی ایستاد و خود را گروگان تورانیان ساخت تا جلوی جنگ را بگیرد. جالب آنکه فردوسی حتی بزرگ‌ترین قهرمان خود، یعنی رستم را به صرف زور بازوی‌اش تمجید نمی‌کند و هرگاه که رستم از مسیر خرد خارج می‌شود او را به باد سرزنش می‌گیرد که «دل نازک از رستم آید به خشم»!
در نهایت:

حکایت امثال مهدویان، یادآور حکایت «مشتی غلوم لعنتی» به قلم زنده‌یاد «سعیدی سیرجانی» است. «مشتی غلوم لعنتی»، مرد نیمه دیوانه‌ای بود که در ایام عاشورا وظیفه لعنت فرستادن بر اشقیا را بر عهده می‌گرفت و پس از چند بار لعنت فرستادن بر یزید و آل یزید و دریافت پاسخ «بیش باد» از خلایق، در اوج جوش و خروش حسینی، فریاد می‌زند «آی مردم، بر پدرتان لعنت» و «آی مردم بر جد و آبادتان لعنت» و البته که هر بار خلایق شوریده همچنان پاسخ می‌دادند «بیش ‌باد».
در زمانه سفله‌پروری که «هنر خوارشد، جادویی ارجمند»، دست شعبده‌باز قدرت امثال مهدویان را در قامت هنرمند بالا می‌کشد تا نقش همان مشتی غلوم لعنتی را بازی کنند و به گوش ما بخوانند که شاهنامه فردوسی، عصاره روح ملی و سند ماندگاری ایرانیان، درست به تعفن اندیشه‌ خودشان «فاشیستی» بوده است. «به یزدان که گر ما خرد داشتیم» کار این ملک بدین‌جا نمی‌کشید که هر عروسک خیمه‌شب‌بازی «هنرمند» خوانده شود.

کبک ۲۲

مصطفی تاجزاده، طرحی ترکیبی و گام‌به‌گام برای پیوند زدن مطالبه «حق اعتراض» به دستاورد «آزادی انتخابات» ارائه کرده است. آقای تاجزاده، پیشنهاد خود را در جریان پاسخی که به نامه محسن‌مخلباف نوشت شرح داده. (متن کامل این نامه را از کانال آقای تاجزادهبخوانید ) به زعم تاجزاده، اصلاح‌طلبان باید از تهدیدی که کشور پشت سر گذاشت یک فرصت برای پیشبرد جریان دموکراسی خواهی ایجاد کنند. طرح ایشان بر پایه استفاده از دو اهرم فشار «اعتراض خیابانی» و «آمادگی برای تحریم فعال یک انتخابات فرمایشی» استوار شده.
در بخشی از این نامه آمده: «این امکان برای جریان اصلاحات وجود دارد تا از هم‌اکنون خواستار بازترشدن فضای آزاد انتخاباتی شود و در راه تحقق این مطالبه مردمی، نه فقط از تحریم انتخابات، بلکه از درخواست تجمع و راهپیمایی علیه نظارت استصوابی نیز استفاده کند. بدین ترتیب، اگر متولیان نظارت استصوابی باز هم بخواهند حق مشروع و طبیعی شهروندان برای انتخابات آزاد را زیرپا بگذارند، ما می‌توانیم اعتراضات خود را به یک رفراندوم منفی (یعنی تحریم انتخابات) متصل کنیم».
ما پیش از این در نقد خود بر تاریخچه اصلاحات، به ضعف «بهبودخواهی حکومتی در غیاب جنبش اجتماعی» اشاره کرده بودیم. حالا پیشنهاد آقای تاجزاده می‌تواند این ضعف را جبران کرده و به نقطه قوت اصلاحات بدل کند. حضور دولت میانه‌رو روحانی و البته فراکسیونی از اصلاح‌طلبان در مجلس فرصت بهبودخواهی حکومتی را فراهم ساخته؛ دعوت اصلاح‌طلبان برای راهپیمایی خیابانی و مشارکت فعال بدنه اجتماعی هم می‌تواند این ظرفیت را تقویت و تمکیل کند. در این میان شاید دو تردید یا شائبه وجود داشته باشد:
نخست آنکه آیا واقعا هسته قدرت از تحریم انتخابات وحشتی دارد؟ به بیان دیگر، آیا هسته سخت قدرت از دوری خودخواسته اصلاح‌طلبان از صندوق استقبال نمی‌کند؟
پرسش دوم اینکه چطور می‌توان حق اعتراض و راهپیمایی قانونی و مسالمت‌آمیز را دریافت کرد؟
در پاسخ به پرسش نخست، تاجزاده پیش‌دستانه توضیح داده است: «تحلیل ما بر این است که برای نخستین بار وضعیتی ایجاد شده که سخن گفتن از تحریم انتخابات معنای واقعی خودش را پیدا کرده است و حالا ما می‌توانیم به این ابزار سیاست‌ورزی هم فکر کرده و از آن استفاده کنیم. این فرصت از یک طرف محصول ایجاد آمادگی در دل جامعه است. حال شهروندان این پتانسیل را دارند که با یک مشارکت فعال تحریم را نه به شکل یک قهر منفعلانه، بلکه به شکل یک کنش معنادار و موثر سیاسی به اجرا درآورند. ز سوی دیگر، تثبیت جایگاه صندوق رای در دل حاکمیت که محصول همان خیزش ۸۸ بود باعث می‌شود که کسی نتواند در برابر این مطالبه و این کنش فعال رویه بی‌تفاوتی در پیش بگیرد».
ما کاملا با این تحلیل موافق هستیم. شاید فقط برای تکمیل باید اضافه کنیم که شرایط منطقه‌ای و خارجی کشور به گونه‌ای نیست که نظام ریسک اخراج بخش عمده‌ای از آرای مردمی را به جان بخرد. بر کسی پوشیده نیست که دشمنان خارجی چطور در کمین نشسته‌اند. حمایت گسترده اصلاح‌طلبان از دولت و حضور قاطع شهروندان در پای صندوق‌های انتخابات ۹۶ بزرگترین مانع در مسیر اجماع جهانی علیه کشور بود. عقلانیت بقایی که هسته قدرت بارها از خود نشان داده امکان ریسک کردن در این زمینه را بسیار کاهش می‌دهد.
اما در مورد سوال دوم، شاید تردیدها بیشتر باشد. چطور امکان دارد که حکومت برای تجمعات اعتراض‌آمیز مجوز قانونی صادر کند؟ به باور ما، این مساله‌ای نیست که خود به خود محقق شود. بلکه ابزاری است که باید با هنرمندی به دست آورد.
به فاصله یک روز از انتشار یادداشت آقای تاجزاده، گروهی از حامیان محمود احمدی‌نژاد با محوریت اسفندیار رحیم مشایی از وزارت کشور درخواست مجوز برای راهپیمایی اعتراضی کرده‌اند. مشخصا باز هم تیم احمدی‌نژاد در شنیدن و عمل کردن به ایده‌های خلاق گوی سبقت را از بدنه سنگین اصلاحات ربود. با این حال، ما فکر می‌کنیم این‌بار تیم احمدی‌نژاد ناخواسته لطف بزرگی به اصلاح‌طلبان کرده است. اکنون، این فرصت وجود دارد که جریان اصلاحات، به جای طرح‌ریزی یک اعتراض و درخواست مجوز، صرفا از حق اعتراض احمدی‌نژاد‌ی‌ها حمایت کنند. به این ترتیب، با یک تیر دو نشان خواهند زد. اول اینکه از دشواری‌های بسیار پیچیده و طاقت‌فرسای توافق کردن بر سر موضوع اعتراض خود خلاصی می‌یابند. دوم اینکه، همراه با بخشی از بدنه اصول‌گرایان و حامیان احمدی‌نژاد، جبهه بزرگ‌تری را برای پی‌گیری و تحقق مطالبه حق اعتراض تشکیل می‌دهند. طبیعتا اگر این‌بار درخواست احمدی‌نژادی‌ها به تایید برسد، در آینده کار برای باقی گروه‌ها بسیار راحت‌تر خواهد شد.

کبک ۲۲