۶ سال و ۶ ماه و یک هفته؛ این طول مدت زمانی است که «غوطه شرقی» در محاصره کامل قرار داشت. منطقه‌ای با جمعیت ۴۰۰هزار نفری که در تمام طول این مدت، علاوه بر محاصره کامل، به صورت مداوم بمباران می‌شد. با انواع و اقسام سلاح‌های متعارف و حتی نامتعارف. با بمب‌های بشکه‌ای و حتی گازهای شیمیایی. در بخشی از گزارش کمیساریای پناهندگان سازمان ملل در مورد آوارگان این منطقه آمده: «اغلب مصاحبه شوندگان مبتلا به عفونت‌های شکمی، انواع هپاتیت، بیماری‌های پوستی و ناراحتی‌های روان بوده‌اند که به دلیل سال‌ها کمبود دسترسی به دارو و تجهیزات درمانی ایجاد شده است. اکثر کودکان و زنان از شپش و بیماری انگلی پوستی رنج می‌بردند و بسیاری دارای سوءتغذیه‌ی شدید و متوسط هستند». (گزارش ۱۷ مارس ۲۰۱۸، پیوند به مطلب)
ابعاد جنایاتی که اسد در کشور خودش رقم زد فقط با جنایات عربستان در یمن قابل مقایسه است. مطالبه ارتش سوریه از مردمان این مناطق نیز دقیقا همان مطالبه اردوغان از کردهای شمال سوریه است: «جابجایی»! این رژیم‌ها، با سرپوش و بهانه مبارزه با تروریسم تلاش می‌کنند بخش‌های بزرگی از جمعیت‌های بومی را به کوچ اجباری وادار سازند. اقدامی که بر اساس تعاریف سازمان ملل از مصادیق «جنایات جنگی» به شمار می‌آیند؛ اما نه تنها بیشتر دولت‌ها، بلکه گاه بسیاری از شهروندان و ناظران نیز در مواجهه با چنین جنایت‌هایی با استانداردهای دوگانه رفتار می‌کنند. درست، مثل همین تصویر فعلی که در مواجهه با حمله ترکیه به کردستان به چشم می‌بینیم.
* * *
این روزها، موج محکومیت تصمیم اردوغان و ارتش ترکیه در کشور ما فراگیر و فراجناحی به نظر می‌آید و دقیقا همین فراگیری است که ما را به تعجب می‌اندازد! این همه دوست‌دار بشریت و انسانیت، این همه جناح‌های سیاسی و فعالین ضد جنگ ناگهان از کجا پیدا شدند؟ چطور آن زمان که هم‌پیمان ما در دمشق از سلاح‌های شیمیایی استفاده می‌کرد این همه صداهای بشردوستانه از کشور ما بلند نبود؟ چطور آن زمان که سپاه برای سرکوب رفراندوم استقلال کردهای عراق وارد این کشور شد نیمی از همین محکوم کنندگان ترکیه از حرکت سپاه حمایت کردند؟ البته خوشتن‌داری نیروهای اقلیم کردستان عراق باعث شد که لشکرکشی نظامی مخالفان بدون خشونت و با تسلیم یکجانبه کردها به پایان برسد، اما اگر خویشتن‌داری کردها نبود، کار به کجا می‌رسید؟ آیا محکوم کنندگان امروز ارتش ترکیه، برای قتل‌عام احتمالی کردهای عراق هم اینچنین سوگواری به راه می‌انداختند؟
* * *
دستگاه دیپلماسی ایران، برای توجیه مداخلات نظامی خود در سوریه و عراق موافقت دولت‌های مرکزی را دست‌مایه قرار می‌دهد. توجیهی که البته در چهارچوب حقوق بین‌الملل می‌تواند کارآمد باشد، اما دو ایراد دارد:
نخست اینکه چطور حامیان این سیاست به عربستان حق نمی‌دهند که دقیقا با همین توجیه در یمن مداخله نظامی کند؟ گویا فراموش کرده‌اند که تمام جنایات عربستان در یمن، دقیقا با دعوت و درخواست همان دولتی صورت می‌گیرد که از نظر سازمان ملل دولت قانونی یمن است. (مثل وضعیت اسد در سوریه)
مساله دوم، وضعیت فعالین سیاسی و مدنی است. آنانی که دیگر نمی‌توانند رفتارهای خود را با اصول و قواعد حقوق بین‌الملل توجیه کنند. آیا جنایت ترکیه علیه کردهای سوریه محکوم است، صرفا به این دلیل که با دعوت دولت مرکزی سوریه انجام نشده؟ یعنی اگر اسد به اردوغان چراغ سبز نشان بدهد، دیگر قتل‌عام کردها اشکالی ندارد؟ اگر انسان‌دوستی حضرات در همین سطح خلاصه می‌شود، پس چندان هم نمی‌توان به اشک‌ و آه‌هایشان وقعی نهاد!
* * *
سال‌ها پیش، «لئون تروتسکی» در تئوریزه کردن سیاست مخوف رژیم کمونیستی گفته بود: «انگلیسی‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید کشور من چه حق داشته باشد و چه حق نداشته باشد بر هر چیز دیگری ارجح است. ما توجیه تاریخی بسیار بهتری برای تعیین حق و ناحق در موارد عملی تصمیم‌گیری‌های فردی داریم و آن این است که حزب من همیشه بر حق است». (توتالیتاریسم، ص41) این رویکرد، بنیان رفتاری پیاده‌نظام‌ رژیم‌های توتالیتر را به خوبی توضیح می‌دهد. چیزی شبیه رفتاری که در این چند سال زیاد به چشم دیده‌ایم.
در میان سیاست‌ورزانی که ما سراغ داریم، تنها «مصطفی تاجزاده» بوده که با شجاعت تمام، نظامی‌گری منطقه‌ای را، فارغ از آنکه از جانب ایران، ترکیه یا عربستان باشد محکوم کرده است. (در تلگرام ببینید) دیگران، غالبا از همان فرمول جناب تروتسکی بهره می‌برند: «کشور ما هر کاری بکند بر حق است»! بد نیست این گروه دست‌کم در خلوت خود به یاد داشته باشند وقتی از جنایات «رژیم فاشیستی اردوغان» ابراز انزجار می‌کنند، در برابر آینه‌ای قرار گرفته‌اند که تصویر کریه رفتارهای خودشان را بازنمایی می‌کند.

کبک ۲۲

Advertisements

یک مغالطه معمول و متداول در کلام اصلاح‌طلبان صندوق‌محور آن است که حضور این جریان در قدرت را به صورت پیش‌فرض «مثبت» قلمداد می‌کنند. یعنی به گونه‌ای استدلال می‌کنند که گویی «بدیهی است که حضور یک اصلاح‌طلب در مجلس، مثبت‌تر و سازنده‌تر از وجود یک اصول‌گرا در مجلس است». پس هر عقل سلیمی می‌پذیرد که پر کردن یک برگه رای، اگر به سر سوزنی دستاورد مثبت هم منجر شود، نه تنها به صرفه، که حتی واجب است! من اما مساله را به کلی متفاوت می‌بینم.
* * *
حال که طلسم محرومیت زنان از حضور در ورزشگاه شکسته، جدال برای تصاحب افتخار این دستاورد هم بالا گرفته است. پرسش کلیدی شاید این باشد که: «کدام عامل در کسب این نتیجه موثرتر بود؟ فعالیت‌های داخلی؟ یا فشارهای خارجی؟» طبیعتا تحلیل‌گران، باب مواضع سیاسی خود وزن هر یک از این دو سویه را پررنگ‌تر جلوه می‌دهند؛ اما احتمالا کمتر کسی انتظار داشت یک نفر از راه برسد و مدعی شود باز شدن این گره، هیچ ربطی به مداخله فیفا نداشته است!
شاید برای ناظر بی‌طرف، اظهارات اخیر «طیبه سیاوشی» صرفا بیان‌گر روحیه و شخصیت فردی وی باشد. چنین ناظری احتمالا با خود خواهد اندیشید آیا نماینده‌ای که تا این سطح شعور مخاطب خود را نادیده می‌گیرد، صلاحیت حضور در مجلس و یدک کشیدن عنوان «اصلاح‌طلبی» را دارد؟ مساله اصلی من اما سطح اخلاقیات یک فرد نیست. من گمان می‌کنم که اتفاقا ما با یک رویه معمول از جانب اصلاح‌طلبان مواجه هستیم که سویه‌های مخرب حضورشان در قدرت را نمایان می‌سازد.
اصلاح‌طلبان، تا زمانی که در دایره قدرت نیستند، تلاش می‌کنند ضمن نقد حاکمان، به بلندگوی طرح مطالبات اجتماعی بدل شوند و خود را نماینده سیاسیِ جامعه مدنی جلوه دهند؛ اما به محض آنکه سوار بر موج همین جامعه مدنی وارد ساختار حکومت شدند، سیاست «کنترل‌گری» را در پیش می‌گیرند و دوش به دوش نهادهای اطلاعاتی و امنیتی، تلاش می‌کنند به اشکال مختلف، مطالبات و کنش‌های جامعه را کنترل کنند. گاه آدرس غلط می‌دهند (مثل همین حرف‌های خانم سیاوشی) و گاه حتی بدتر، از برچسب‌های خطرناک امنیتی برای تهدید و حذف رقبای خود استفاده می‌کنند. (مثلا، گروهی را که خواستار دخالت فیفا برای احقاق حقوق زنان هستند پیاده‌نظام حمله نظامی معرفی می‌کنند!)
در واقع، اگر بخواهیم یک دوگانه برای وضعیت حضور یا غیاب اصلاح‌طلبان در قدرت تصور کنیم، می‌توان گفت: تا وقتی که اصلاح‌طلبان در قدرت نیستند، یا کاملا همراستا با جامعه مدنی عمل می‌کنند، یا در بدترین حالت سکوت کرده و خود را کنار می‌کشند. اما وقتی در قدرت قرار می‌گیرند، جامعه مدنی را یکسره به عنوان پیاده‌نظام خود می‌خواهند. پس یا مطالبات آن را کانالیزه کرده و در خدمت می‌گیرند، یا خودشان به یک ابزار سرکوب و مانعی برای تحقق مطالبات اجتماعی بدل می‌شوند.
تا وقتی که در قدرت نیستند، هر انتقادی صدای دردمندی جامعه و نشانه امید و حیات اجتماعی است، اما وقتی به قدرت می‌رسند، هر انتقادی از خودشان دامن زدن به «موج ناامیدی» و «سیاه‌نمایی» است. بیرون قدرت، منتقد سیاست‌های تقابل‌گرایانه و حامی صلح برای حفظ معیشت مردم هستند، به دولت که رسیدند یادشان می‌افتد که «ما خودمان انتخاب کرده‌ایم» که ساز ناکوک جهان باشیم! بیرون قدرت مخالف ترک‌تازی نظامیان در تمام وجوه سیاسی و اجتماعی‌اند، اما درون مجلس همگی لباس سپاهی می‌پوشند! در پیشینه انقلابی جریانات حکومتی که بهتر است اصلا صحبت نکنیم و به یاد نیاوریم که در دهه پنجاه، نه فقط همین اصلاح‌طلبان، بلکه حتی اصول‌گرایان و شخص رهبر انقلاب نیز از تمامی مجامع جهانی درخواست کمک برای مبارزه با استبداد شاهنشاهی می‌کردند و حالا که خود سکان‌دار حکومت شده‌اند، حتی دخالت فیفا در حمایت از حق بدیهی زنان را به چوب استقلال ملی تکفیر می‌کنند.
با این تصویر متفاوت، می‌توانیم دوباره به بازخوانی معادله مشارکت انتخاباتی باز گردیم و بگوییم: منتقدان صندوق رای، ابدا حامیان سیاست «همه یا هیچ» نیستند. نگرانی واقعی ما، بیش از آنکه پیروزی یا شکست اصلاح‌طلبان باشد، ایفای همین نقش «کنترل‌گری» آنان است. تا زمانی هم که این شیوه خود را متوقف نکنند، رای‌آوری‌شان حتی از پیروزی اقتدارگرایان مخرب‌تر است؛ چرا که وقتی جناح مقابل پیروز باشد، جامعه مدنی حداقل می‌تواند با حفظ جایگاه منتقد، به تغییر شرایط امیدوار باقی بماند. اما وقتی کنترل‌گرها، اصلاح‌طلبان منتخب جامعه مدنی باشند، آن وقت جامعه، در عین حال که قربانی و اسیر است، در جایگاه متهم و عامل وضعیت نامطلوب هم قرار خواهد گرفت. تناقضی که نتیجه‌اش همین سرخوردگی، یاس و انسدادی است که پس از سال ۹۶ شاهدش هستیم.

کبک ۲۲

پرده اول:
دونالد ترامپ، بر خلاف روایت غالب امروز و البته بر خلاف شعارهای انتخاباتی خودش، پس از روی کار آمدن‌، به «لغو تحریم‌های ایران» که در برجام ذکر شده بود پایبند باقی ماند. او، نه یک بار، بلکه دست‌کم دو بار (در مجموع بیش از یک سال) توافقی را تمدید کرد که از ابتدا با آن مخالف بود. البته در طول آن مدت نیز به صورت مداوم از ایران درخواست کرد که برای آنچه او «تکمیل برجام» می‌خواند به پای میز مذاکره بیاید. پیشنهادی که اتفاقا کاملا مورد تایید اروپایی‌ها هم بود. اروپایی‌ها نیز دقیقا در همین راستا «کمیسیون اصلاح برجام» را تدارک دیدند، اما هیچ کدام از این درخواست‌های مکرر مورد پذیرش ایران قرار نگرفت. پیام ایران در یک کلام خلاصه می‌شد: «برجام غیرقابل مذاکره است».
حالا ۱۵ماه از پایان مهلت ترامپ برای مذاکره گذشته است. ۱۵ماه است که تحریم‌ها، بسیار سنگین‌تر از قبل و احتمالا سنگین‌تر از هر زمان دیگری بازگشته‌اند. صادرات نفت تا سطح «غیرقابل ذکر» سقوط کرده و کشور در بدترین اوضاع اقتصادی خود قرار گرفته است. بالاترین درخواستی که در این شرایط صراحتا از جانب رییس‌جمهور ما اعلام شده و می‌توان گفت پیشتر هم از جانب رهبری به صورت ضمنی تایید شده بود این است: «ترامپ تحریم‌ها را لغو کند، حاضریم در مورد برجام مذاکره کنیم». یعنی همانکه ۲سال قبل و بدون هیچ یک از این دردسرها امکان تحقق‌اش وجود داشت!
پرده دوم:
بهار سال ۹۶، حسن روحانی، سرخوش از به نتیجه رسیدن برجام، از ضرورت تداوم آن در قالب برجام‌های دو و سه سخن می‌گوید. پیش از آن نیز بسیاری هشدار داده بودند که جای خالی رقبای منطقه‌ای ایران در مذاکرات می‌تواند چالش‌برانگیز باشد. بسیاری توصیه می‌کردند ایران در تداوم سیاست‌های تنش‌زدایی، به سراغ همسایگان نیز برود. جریان «تقابل‌گرا» اما به کلی مخالف تداوم تنش‌زدایی بود. آن‌ها با شدیدترین حملات رسانه‌ای خود به کلیدواژه «برجام منطقه‌ای» حمله کردند. حتی رهبری نیز شخصا به هرگونه تلاش برای گسترش برجام به ویژه به موضوعات منطقه‌ای واکنش نشان داد. هرگونه سخن گفتن در باب «برجام منطقه‌ای» خیلی زود از جانب دستگاه پروپاگاندا به صورت «اسم رمز خیانت و وطن‌فروشی» معرفی شد.
حالا اما دوباره ورق برگشته است. کمر جامعه که زیر بار فشارهای اقتصادی خرد شد و توهم مانور اقتدار و مسدود کردن تنگه هرمز در سطح بازی موش و گربه به شیوه «بزن و تکذیب کن» تقلیل پیدا کرد، بالاخره رویکردها عوض شد. حالا سخن‌گویان دیپلماتیک کشور، با شور و شعف خبر می‌دهند که «عربستان پیغام فرستاده که آماده مذاکره است» و گویا معامله تا آنجا جوش خورده که عراق هم به عنوان میزبان و واسطه مشخص شده است. این روزها دیگر کسی به «برجام منطقه‌»ای اسم خیانت نمی‌دهد!
تکرار بی‌پایان پرده‌های سیاه:
در تاریخ ۱۲بهمن ماه ۱۳۹۶، درست زمانی که ترامپ یک بار دیگر پایبندی خودش به برجام را تمدید کرده بود، یک کارشناس امور خارجه با انتشار یادداشتی در روزنامه شرق، تمامی تهدیدهایی که امروز بالفعل شده‌اند را پیش‌بینی کرده و نسبت بدان‌ها هشدار داده بود. ما پیشنهاد می‌کنیم که حتما «این یادداشت» را بخوانید و ببینید که چطور پیش‌بینی‌های آن یکی‌یکی به وقوع پیوسته است. تمامی آن نسخه‌هایی که پیش از وقوع فاجعه پیشنهاد شده بود همان مواردی هستند که امروز نظام ناچار شده یکی‌یکی به آن‌ها تن بدهد. مساله اما، پیش‌بینی‌های یک فرد خاص نیست. مساله اصلی، سیطره یک اندیشه کلان «تقابل‌گرا»، به جای ذهنیت «منطقی و مصلحت‌سنج» بر فضای سیاست کشور ماست.
پرده‌های اول و دوم این یادداشت، می‌توانند با ده‌ها نمونه دیگر از پرده‌های سیاه در تاریخ سیاست‌خارجی و حتی تصمیمات داخلی کشور تکمیل شوند. هر یک از خوانندگان این نوشته می‌توانند چندین نمونه دیگر را به یاد بیاورند که زمانی با تبلیغات فراوان به عنوان «خط قرمز» نظام معرفی شدند و خیلی زود، پس از تحمیل هزینه‌های گزاف به کشور و معمولا در مفتضحانه‌ترین شرایط قابل تصور به دست فراموشی سپرده شدند. نیمه پر لیوان می‌تواند این باشد که یک «عقلانیت بقا» در دل نظام وجود دارد که همیشه در آخرین لحظات ترمز قطار بدون فرمان‌اش را می‌کشد. نکته خالی لیوان اما خیلی تکان دهنده است. مساله فقط در سال‌ها عمر و فرصت و ثروت از دست رفته ایرانیان نیست، مساله درناک‌تر این است که تکرارکنندگان این پرده‌های تکراری از شکست و فضاحت، همچنان سیاست‌پردازان و آینده‌سازان این کشور هستند و به نظر نمی‌رسد هیچ یک از این شکست‌ها و هزینه‌ها تغییری در استراتژی کلان‌شان ایجاد کرده باشد.

کبک ۲۲

تاجِ خارِ جنگ‌طلبی

Posted: September 23, 2019 in Uncategorized

صدور بیانیه مشترک سه کشور فرانسه، آمان و انگلستان، یک پیام آشکار و صریح داشت: حالا دیگر آمریکا تنها کشوری نیست که برجام را متوقف کرده و خواستار مذاکره مجدد است. اروپایی‌ها نیز جناح عوض کرده‌اند و به تیم مقابل پیوسته‌اند. آنچه امروز شاهدش هستیم، یکسره محصول تدبیر باورمندان به سیاست «صبر موشکی» است؛ بد نیست یک مرور کوتاهی هم داشته باشیم که از کجا به کجا رسیدیم.
سال گذشته که ترامپ به صورت یک جانبه از برجام خارج شد، نه تنها در افکار عمومی جهان، بلکه حتی در مواضع رسمی دولت‌های طرف برجام به عنوان یک «قانون‌شکن غیرقابل اعتماد» معرفی شد. چهره‌ای دوست نداشتنی که می‌رفت آمریکا را به منزوی‌ترین دوران چند دهه اخیر خودش پرتاب کند. حتی اگر این اتفاق هم نمی‌افتاد، دست‌کم در مورد یک موضوع هیچ تردیدی وجود نداشت: «اجماع خیره‌کننده و کمرشکنی که اوباما توانست علیه ایران بسیج کند، هرگز گرد دیوانه غیرقابل اعتمادی چون ترامپ شکل نخواهد گرفت». این سقوط جایگاه آمریکا، مترادف بود با صعود جایگاه ایران در سطحی که نه به ادعای خودش، بلکه با تاکید مداوم تمامی دیگر کشورهای حاضر در برجام، کشوری متعهد، دیپلماتیک و اسیر زورگویی یک جانبه ترامپ بود.
منتقدان سیاست دیپلماسی و مذاکره می‌توانند بگویند که این جایگاه مظلوم و دیپلماتیک، عملا سودی به حال ایران نداشت و جلوی فشارهای اقتصادی ترامپ را نگرفت. حرف درستی است، اما مشروط بر اینکه این منتقدان آلترناتیو موثرتری در چنته داشته باشند. یعنی پیشنهادی که اگر نگوییم کل مشکل را حل می‌کرد، بلکه دست‌کم کار را از آنکه بود بدتر نکند. این پیشنهاد البته وجود داشت و پیاده هم شد: سیاست «نه جنگ و نه مذاکره»! سیاستی که البته با یک سیاست اعلام نشده و غیررسمی دیگر هم تکمیل می‌شد: «فشار منطقه‌ای». در واقع، جناح متکی به «توان موشکی» امیدوار بود تا با مختل کردن مسیر نفت و انرژی در خلیج فارس و همچنین تحت فشار قرار دادن همسایگان منطقه‌ای، عملا آمریکا و متحدان‌اش را به زانو در بیاورد. چندین عملیات یک جانبه ایران در منطقه و سکوت طرف‌های مقابل، خیلی زود به نشانه «اقتدار نظامی» و برتری نیروی منطقه‌ای کشور تعبیر شد و ماشین تبلیغاتی سیاست «صبر موشکی» را هر روز قوی‌تر ساخت. نقد کارنامه گروهی که سرمست از «اقتدار موشکی» هستند دشوار است، اما ناظر خردمند می‌تواند وضعیت نهایی حاصل شده را با مبداء حرکت مقایسه کند.
امروز، فشارهای اقتصادی همچنان پابرجاست. بدتر اینکه با تحریمی که از مرز ۱۵ماه گذشته، ذخایر ارزی کشور رو به انتهاست و توان مقاومت اقتصادی هر روز کاهش می‌یابد. عمل جراحی بیمار آنقدر به تعویق افتاده که دیگر معلوم نیست اصلا توانایی تحمل این عمل را داشته باشد. از سوی دیگر، در عرصه جهانی، جایگاه یک کشور «دیپلماتیک، متعهد و مظلوم» را از دست داده‌ایم. ترامپ با صبوری غیرقابل پیش‌بینی خودش در چند ماجرای تکان دهنده توانست ژست یاغی و جنگ طلب‌اش را تعدیل کند. در مقابل حمله به پهباد هیچ واکنشی نشان نداد و در واکنش به حملات عربستان نیز تا این لحظه خویشتن‌داری کرده. حالا، حتی اروپایی‌هایی که در تمام این مدت تلاش می‌کردند از طرقی همچون پیشنهاد ایستکس یا پیشنهاد ۱۵ میلیارد دلاری مکرون به ایران کمک کنند، دوش به دوش ترامپ ایستاده‌اند. بی‌تردید این خدمتی بود که نزدیک‌ترین دوستان و هم‌پیمانان ترامپ هم نمی‌توانستند به او بکنند؛ این تنها حکومت ایران بود که با دست خودش، تاج خار اتهام «جنگ‌طلبی» را از سر ترامپ برداشت و بر سر خود فرو کرد.

کبک ۲۲

خبر خوشحال کننده احتمالا باید آن باشد که سرانجام نفت‌کش گریس۱از توقیف دولت جبل‌الطارق خارج شد. با این حال، وقتی جزییات خبر را مرور می‌کنیم، دقیقا معلوم نیست از کدام بخش آن باید خوشحال باشیم؟! اجازه بدهید سیر وقایع را مرور کنیم:
نهادهایی که نمی‌دانیم که هستند و کجا هستند، یک محموله نفت ایرانی را سوار بر نفت‌کش روسی روانه مدیترانه کرده‌اند. دولت جبل‌الطارق (که به نوعی نماینده انگلستان است) با بهانه وضع تحریم‌های اروپایی علیه سوریه نفت‌کش را توقیف می‌کند. درخواست انگلستان مشخص است: «ایران باید تضمین کند که این نفت‌کش به سوریه نمی‌رود». مقامات ایرانی البته مدعی می‌شوند که مقصد کشتی سوریه نبوده، اما نه قبول می‌کنند که نرفتن کشتی به سوریه را تضمین کنند، نه توضیحی می‌دهند که پس مقصد کجا بوده؟
(تا همین‌جای مساله به صورتی گذرا می‌توان به دو نکته تلخ تاریخی اشاره کرد. یکی ماجرای غم‌انگیر دخالت نظامی در سوریه، که حامیان‌اش مدعی بودند قرار است امنیت ما را تضمین کند، اما در حال حاضر به غده‌ای بدل شده که نه تنها هزینه و نفت و پول ما را می‌برد، بلکه خودش به ماشین تولید بحران امنیت ملی بدل شده است. نکته تلخ دیگر، سرنوشت نفت ماست که برای سالیان سال «ملی» شدن آن را سند افتخار کشور می‌دانستیم، اما حالا اصلا معلوم نیست چه میزان از آن، توسط چه کسانی، با چه مبلغی و به چه مقصدی ارسال می‌شود)!
راه‌حل جایگزین ایران را همه می‌دانیم. به جای اینکه دیپلمات‌ها مجاز بشوند مساله را با دادن تعهد حل و فصل کنند، نظامیان مامور می‌شوند که به صورت متقابل یک کشتی انگلیسی را در خلیج فارس توقیف کنند. ما دقیقا نمی‌دانیم که «موضع رسمی حکومت ایران» را چه کسی اعلام می‌کند. ظاهرا این موضع رسمی، توقیف کشتی انگلیسی را یک مقابله به مثل معرفی نکرده تا از عواقب احتمالی آن شانه خالی کند. با این حال چنان موجی از اظهارنظرهای خودسرانه مقامات مسوول و رسانه‌های حکومتی به راه می‌افتد که برای هیچ کس تردیدی باقی نمی‌ماند: «ایران می‌خواهد با اقدام متقابل مشکل را حل کند؛ نفت‌کش در برابر نفت‌کش».
نتیجه اما به کلی متفاوت می‌شود. اولا که انگلستان حاضر به معاوضه نشد. (آیا واقعا پیش‌بینی این مساله دشوار بود؟) امروز دولت جبل‌الطارق با انتشار بیانیه‌ای رسمی اعلام کرد که ایران تعهدی مکتوب ارائه داده که نفت‌کش نه تنها به سوریه، که به هیچ کشوری که از جانب اتحادیه اروپا تحریم باشد نخواهد رفت. یعنی همان تعهدی که از روز اول می‌شد داد و جلوی بحران را گرفت در نهایت داده شده، اما نه تنها بحران بر طرف نشده، بلکه حتی بدتر هم شده. در واقع، بحران واقعی، از خطر کوچک و کم اهمیت توقیف یک نفت‌کش، به خطر بسیار بزرگ‌تر «تشکیل اتحاد نظامی علیه ایران» بدل شده است!
اقدام نظامی ایران در توقیف نفت‌کش انگلیسی، بلافاصله به اعزام ناوهای جنگی انگلیس به خلیج فارس انجامید. به یاد داریم که پیش از آن اقدام یک جانبه ترامپ برای تشکیل اتحاد نظامی در خلیج فارس حتی با موافقت انگلستان هم همراه نشده بود. تحرکات اخیر ما اما کار را به جایی رساند که حالا نه تنها خود انگلستان به پیش قراول اتحاد نظامی در خلیج فارس بدل شده، بلکه باقی کشورهای اروپایی نیز در حال گمانه‌زنی در باب پیوستن به چنین اتحادی هستند. تصمیم اروپایی‌ها هنوز نهایی نشده، با این حال، اصل بحران کماکان پابرجاست و از کنترل ما خارج شده: حالا حتی اگر خوشبین باشیم که کشورهای اروپایی به اتحاد پیشنهادی انگلستان رای منفی بدهند، باز هم نمی‌توان منکر شد که این عمل در کارنامه ما ثبت شده است و بی‌شک دفعه بعدی حتی کشورهایی که هیچ تمایلی به مقابله نظامی با ما ندارند مجبور می‌شوند به اتحادهایی از این دست رای مثبت بدهند.
مرور ماجرای اخیر، تا همین مقطع امضای تعهد کتبی نیز ما را به مصداق آن مثل قدیمی بدل می‌سازد که «هم چوب و پیاز را خوردیم و هم پول را پس دادیم». با این حال، بحران بزرگتری که از گسترش پیمان امنیتی انگلستان ما را تهدید می‌کند همچنان پابرجاست و معلوم نیست تا کجا ادامه می‌یابد. چند سال دیگر، احتمالا باز هم منتقدانی از راه خواهند رسید که بپرسند: «کشورهای اروپایی به چه حقی نیروی نظامی وارد خلیج فارس کرده‌اند»؟ با توجه به تاریخ‌نگاری کوتاه مدت و تحریف شده حکومتی ما، معلوم نیست کسی آن زمان وجود داشته باشد که یادآوری کند: «سیاست‌ورزی غلط خودمان بود که آن‌ها را به منطقه کشانید».

کبک ۲۲

غلام‌رضا رفیعی – مورد «مازیار ابراهیمی» نمونه دیگری از فسادخیزی هر گوشه‌ای از قدرت را نشان می‌دهد که بی حضور رسانه‌ها مامنی است برای کسانی که در خفا مطلق العنانی می‌کنند و به خدا و خلق خدا پاسخگو نیستند. چکیده بلایای ساری در کشور ما که همگی یکجا بر مازیار ابراهیمی وارد شده است:
شکنجه برای اعتراف دروغ
خوردن حق و نپرداختن طلب مالی
تهمت و پاپوش سازی 
مازیار ابراهیمی استثنا نیست و مال ملت و حق الناس به راحتی زیر پا گذاشته می‌شود. چه بسیار متداول است که دستگاه‌ها روا می‌دارند به قراردادها عمل نکنند و حق افراد و شرکت‌های بخش خصوصی را بخورند و از آن طرف هرچه می‌خواهند از جیب من و شما حیف و میل کنند. اما مهم تر از مال، او نزدیک بود جانش را از کف بدهد.
باز هم باید گفت مازیار ابراهیمی استثنا نیست و چه بسیار کسانی که به جرم‌های نکرده در این مملکت سرشان بر باد رفته یا به انواع مصیبتها دچار شدند. مثال فراوان است از دهه خونبار شصت و امثال کسانی مثل احسان طبری که چهل سال در تایید چپ نوشت و در چهل روز در زندان ناگهان منور شد و دهه خفقان هفتاد که سعیدی سیرجانی با تلنگری در خانه/زندانی به اعتراف واداشته شد و دهه زجرآور هشتاد که در کهریزک جوانان برآمده در همین نظام زیر شکنجه به قتل رسیدند و دهه فسرده نود که ستار بهشتی آنقدر بر بازجویش خندید تا کشته شد. ما بر هیچکدام اینها اخمی روا نداشتیم. کارگزاران خودمان را تا توانستیم رهاندیم اگرچه همچون «جلال‌الدین فارسی» و «سعید مرتضوی» متهم به قتل بودند. وقتی نشد لجنمال‌شان کردیم و همچون همسر «سعید امامی» چنان به باد شکنجه گرفتیم تا به جرم از قبل اعلام شده جاسوسی اقرار کند.
شکنجه مگر در قانون اساسی ممنوع اعلام نشد؟ نامش را گذاشتیم تعزیر تا هرچه می‌خواهیم بکنیم. هروقت کسی در زندان به قتل رسید توجیهی ساختیم از مننژیت و خودکشی و برخورد سر به جسم سخت و هیچ یک را پیگیری نکردیم. بعد خودمان را متصف به عدل علی می‌دانیم. همان علی که گفت بترسید از خون مردمان. ما کی چنین بی‌شرافت و حقیر و بی‌خدا و توجیه‌گر ستم شدیم؟
من هم همچون شما یک شهروند معمولی این مملکتم و در حد خودم کشورم را دوست میدارم و ای بسا همچون بسیاری از شما به این نظام امیدها بسته‌ام و با مشارکتم در بعضی عرصه‌ها به تقویتاش کمک کرده‌ام اما این حمایت تا کجا را باید دربر بگیرد؟ آیا جان و مال مردم را باید ازشان گرفت تا موجودیت نظام خدشه‌ای نبیند؟ این نظام آیا از جایی غیر از مردم برخاسته است که این چنین بر جان و مال و زندگی و معیشتشان بی‌اعتنا شده؟ این نظام آیا چیزی جز مجموعه کارگزارانش است؟ آیا رویین‌تن است؟ اگر تا همیشه بر فساد یک عضو چشم ببندد مفسده‌اش بر تمام بدنه گسترش نمی‌یابد؟ دوستان اگر هر عقیده‌ای داریم نظام را قبول داریم یا نداریم مردم را دوست داریم یا نداریم بر این کشور عشق می‌ورزیم یا نمی‌ورزیم حداقل احتمالا در یک چیز هم عقیده‌ایم: خودمان را با ارزش می‌دانیم، بیایید «عمله ظلم» نباشیم.

کبک ۲۲

خبر جنجالی و البته هشدارآمیز این روزها، از جهان فوتبال به گوش رسیده است: آیین‌نامه جدید انضباطی فیفا، «هرگونه اعمال تبعیض‌های جنسیتی از جانب اعضا» را ممنوع کرده، این بدان معناست که ممنوعیت ورود بانوان به استادیوم می‌تواند با جریمه‌هایی در سطح محرومیت فوتبال کشور مواجه شود. پیش از این تجربیات مشابهی را در والیبال داشتیم. آنجا محرومیت فدراسیون والیبال کشورمان در نهایت مقامات مسوول را وادار ساخت که با بازگشت زنان به ورزشگاه موافقت کنند. به عبارتی می‌توان مساله را چنین خلاصه کرد: با مجموع عقلانیت علما و مسوولین داخلی، ابتدا یک رویه معمول و بدون مشکل را به یک ممنوعیت برای جامعه بدل کردیم، سپس با تهدید و فشار خارجی وارد بحرانی شدیم که رضایت بدهیم سنگی که خودمان به چاه انداخته بودیم را بیرون بکشیم. سازوکار بحران‌زایی حکومتی البته چیز جدید و عجیبی نیست، موضوع این نوشته اما شیوه مواجهه مصلحان داخلی است.
«جعفر پناهی» فیلم «آفساید» را حدود ۱۳ سال پیش ساخت. یعنی بیش از یک دهه است که دغدغه حضور زنان در استادیوم، نه تنها در سطح زنان ورزش‌دوست مطرح بوده و به اقداماتی نظیر حضور مخفی در استادیوم منجر می‌شده، بلکه تا لایه‌هایی از جامعه پیش رفته که فیلم‌سازان مستقل آن را دست‌مایه آثار اجتماعی می‌ساختند. با این حال در تمام طول این سال‌ها، در واکنش به مطالبه‌ای که می‌دانیم تا چه میزان جنجالی هم بوده است، جریانات اصلاح‌طلب کشور چه واکنشی نشان داده‌اند؟
پراکنده‌گویی‌های شخصی؛ گلایه‌های توام با نصیحت؛ دل نوشته‌ها و توییت‌های کنایه‌دار و دو پهلو و در بالاترین سطح خود، انتشار متن‌ها و نطق‌های اخلاقی و اندرزگونه خطاب به مسوولین! آن هم در شرایطی که نیمی از مسوولیت‌های رسمی کشور دقیقا بر عهده همین جناح مدعی اصلاحات بوده است. مجموعه کامل این شیوه از سیاست‌ورزی را می‌توان شیوه «نصیحت‌الملوک» خواند. سیاستی علیل، از موضع ضعف، با خفت تمام و نشان‌گر نداشتن هیچ گونه اراده، برنامه، چشم‌انداز و توان ایجاد تغییر. گویی تمام توان اجرایی یک جناح عریض و طویل، با انبوهی از تشکیلات و گاه سمت‌های دولتی و مجلسی و البته پشتوانه حمایت‌های مردمی، صرفا تا سرحد اندرزنامه‌های حکمای قدیم خطاب به ملوک تنزل یافته است. غایت این سیاست‌ورزی منفعلانه، امید به تفقد ارباب قدرت است تا ای بسا به واسطه التفاط به ارادتی که خاضعانه به عرض می‌رسد، عنایتی از خود بروز دهد.
وجه دیگر این شیوه علیل، عقب‌ماندگی مداوم آن از میانگین عرفی جامعه است. یعنی آن جریان مدعی اصلاح‌طلبی، که روی کاغذ باید پیشگام جامعه خود باشد و آن را به جلو ببرد، هرگز طی ۴۰ سال تبعیض جنسیتی و محرومیت زنان کشور، برای اعتراض به چنین روندی پیشگام نمی‌شود. (اگر نگوییم خودش عامل این تبعیض‌ها بوده یا دست‌کم مخالفتی نداشته) بلکه آنقدر ساکت می‌ماند که خود جامعه از تبعیض‌ها به ستوه آمده و دست به کار شود. در چنین شرایطی و تازه در بهترین حالت در سطح همان سیاست نصیحت‌الملوکی، نمایشی از همراهی با جامعه را به روی صحنه می‌برد. (بماند که در قضایایی همچون «دختران خیابان انقلاب»، برخی اظهار نظرها نشان داد که دو جناح حاکمیتی، تا چه میزان در نگرش ارتجاعی به سبک زندگی شهروندان اشتراک نظر دارند)
بحث کمک طلبیدن از مجامع جهانی برای مقابله با بی‌عدالتی‌های داخلی، گاه و بی‌گاه و بنابر دستاویزهای مختلف جنجالی می‌شود. تکلیف حکومت که روشن است و هربار با ادعای «استقلال»، هرگونه اقدام نهادهای بین‌المللی را به چوب «مداخله در امور داخلی» می‌راند. مساله اما گروهی از فعالین سیاسی یا اجتماعی به ظاهر مستقل هستند که در این رویه دقیقا همان منطق حکومتی را به سطح جامعه آورده و با استدلال‌هایی نظیر «رخت چرک خود را جلوی همسایه نشوییم» تلاش می‌کنند تا هرگونه استمداد از مجامع بین‌المللی را محکوم و منکوب سازند.
نگارنده قصد ندارد بحث‌های قدیمی اخلاقی یا حقوقی در باب مداخله نهادهای بین‌المللی را دوباره به پیش بکشد. اینجا صرفا به همین میزان اکتفا می‌کنم که: تا بزرگترین ملاک در تصمیم‌گیری نهایی شهروندان، میزان کارآمدی و حصول نتیجه است. تا وقتی سیاست‌ورزان داخلی اینقدر علیل و ناتوان هستند که حتی برای ساده‌ترین مطالبات اجتماعی، بعد از یک دهه ادعا و تقلا، حتی یک سر سوزن دستاورد و پیشرفت به همراه ندارند، جای تعجب ندارد که شهروندان به تجربه دریابند توسل به گزینه‌های خارجی و اعمال زور و فشار بین‌المللی، بسیار کارآمدتر از وعده‌های صبر، تداوم و استمراری است که گروهی می‌خواهند به عنوان ملزومات اصلاح‌طلبی به جامعه بقبولانند.

کبک ۲۲

«کوای لنارد» از چهره‌های جنجالی نقل و انتقالات بسکتبال NBA بود. بازیکن با استعدادی که دو باشگاه سرشناس تورنتو و لیکرز دنبال جذب‌اش بودند. انتقال او پر کش و قوس شد و برنامه‌های زیادی روی این انتقال جنجالی تمرکز کردند. کارشناسان هم به دو دسته تقسیم شدند: گروهی که سفت و سخت می‌گفتند او به باشگاه اول خواهد پیوست و گروهی که مدعی بودند بنابر اخبار دقیق و منابع خبری موثقی که دارند او قطعا به تیم دوم خواهد پیوست. همه در مواضع‌شان مطمئن و قاطع بودند تا اینکه خبر رسید لنارد به یک باشگاه سوم که اصلا اسم‌اش در میان نبود پیوسته است. به نظر شما صاحب‌نظران به دلیل اشتباه‌شان پوزش خواستند؟ یا از برنامه‌های ورزشی کنار رفتند؟ خیر! جنجال دوباره به همان شکل ادامه یافت؛ باز دو دسته شدند و دعوا را ادامه دادند؛ حالا گروهی معتقد هستند این انتقال عجیب به فعلان دلایل رخ داده و گروه دیگری باز با همان اطمینان می‌گویند نخیر، به بهمان دلیل بوده!
* * *
در دانشنامه فارسی ویکی‌پدیا، واژه انگلیسی «پاندیت» (Pundit) به «صاحب‌نظر» ترجمه شده است که ابدا ترجمه مناسبی نیست. پاندیت‌ها، بیش از آنکه صاحب‌نظر باشند، «صاحبِ یک نظر» هستند. آن‌ها چهره‌های جدید فضای خبری/تحلیلی هستند که یک نظر خاص را به رسانه‌ها می‌فروشند. برای مثال، شبکه‌هایی مثل بی.بی.سی و یا حتی من‌وتو که مواضع مشخص سیاسی دارد، برای حفظ ظاهر گفتگوی چند جانبه نیاز دارند تا پاندیت‌هایی را از مواضع متضاد استخدام کنند و در مقابل هم قرار دهند. این پاندیت‌ها هم زمین و زمان را به هم ببافند و به همان نتایج و مواضع همیشگی خود برسند.
پاندیت‌ها نیز به مانند اکثر پدیده‌های فضای رسانه‌ای و مجازی محصول جهان غرب هستند؛ جایی که حالا شیوه کار آن‌ها را نه «news» بلکه «Opinion news» می‌خوانند. در واقع ما دیگر نه با اصل خبر مواجهیم و نه با تحلیل کارشناسانه آن. ما صرفا با انواع و اقسام روایت‌های از پیش آماده‌شده مواجهیم.  شاید به این دلیل که به مدد انفجار اطلاعات در عصر شبکه‌های مجازی، دیگر اصل خبر، چندان ارزش اقتصادی ندارد. در واقع به دنبال هر اتفاقی، در سریع‌ترین زمان، اکثر مخاطبان از اصل ماجرا خبردار می‌شوند. حال این غول‌های رسانه‌ای که دیگر نمی‌توانند اصل خبر را به مخاطب بفروشند، ناچار هستند جدل‌های رسانه‌ای را به مانند یک «شوی خبری» به فروش برسانند.
وضعیتی که بسیاری از کاربران شبکه‌های اجتماعی، به ویژه «توییتر» نیز با آن مواجه هستند دقیقا سیطره همین شیوه عمل «پاندیت»هاست. موضع‌گیری‌ها از پیش مشخص است. جناح‌بندی‌ها تشکیل شده. طرفین در سنگرهای‌شان با هم‌گروه‌های خود موضع گرفته‌اند و آماده هستند تا هر خبری، دقت کنید که «هر خبری» از راه می‌رسد از همان موضع قبلی خود آتش‌بارها را به کار بیندازند.
پدیده پاندیت را نمی‌توان فی‌نفسه خوب یا بد قلمداد کرد. مهم این است که آن را بشناسیم و دقیقا آگاه باشیم که با چه چیز مواجهیم. حداقل دو اصل اساسی در مورد این پدیده جدید وجود دارد که باید در نظر گرفت:
نخست اینکه پاندیت، فاقد آن خصلت‌های طبیعی است که از هر انسانی انتظار می‌رود. ما از انسان هوشمند توقع تغییر، تحول و ای بسا بلوغ داریم. چه بسیار انسان‌ها و حتی اندیشمندان برجسته‌ای که با مشاهده یک اتفاق تاریخی، به کل در تمامی نظرات و مواضع‌شان تجدید نظر کرده‌اند. پاندیت اما یک موجود متصلب است. تمام هویت‌اش در همان «یک نظر» خلاصه شده. فرقی نمی‌کند که حرف‌هایش را امروز گوش بدهید یا ده سال آینده. فرقی نمی‌کند که برنده انتخابات این جناح باشد یا آن جناح؛
 برجام دوام بیاورد یا شکست بخورد؛ جنگ بشود یا نشود؛ ادعاهای پاندیت مستقل از شرایط همان خواهد بود که بود؛ ولو آنکه قاطعانه گفته باشد فلان بازیکن به فلان باشگاه می‌رود و همه دیده باشند که نرفته!
دومین هشداری که در مورد پاندیت‌ها نباید فراموش کرد، ادعای غریب «بی‌طرفی»، یا موارد مشابهی از جنس «واقع‌بینی» و «تحلیل علمی» است. اندیشمندان یا صاحب‌نظرانی که تلاش بر مشاهده و تحلیل علمی شرایط دارند، دست‌کم در مواجهه با تحولات بزرگ و حداقل به مرور زمان، نظریات خود را اصلاح و بازبینی می‌کنند. ضمن اینکه هیچ اندیشمندی هرگز نیازی ندارد که نظرات مخالف خود را به چوب برچسب براند و تخطئه کند. شاید هر دوی این موارد را بتوان اینگونه خلاصه کرد: اندیشمند واقعی، از مواضع خودش هویت نمی‌گیرد، بلکه به دلیل شیوه علمی، تحقیقی و مستقل خود، به نظرات‌اش اعتبار و هویت می‌بخشد. پاندیت‌ها اما هویت و شخصیت مستقل ندارند. آن‌ها به دلیل مواضع از پیش تعیین‌شده‌شان خریدار پیدا می‌کنند، پس مرگ مواضع‌شان مرگ هویت‌شان خواهد بود.

کبک ۲۲

در ستایش شرم! *

Posted: July 20, 2019 in Uncategorized
هنوز شش ماه به انتخابات مانده که چراغ اول را باز هم سیدمحمد خاتمی روشن کرده است. رهبر کاریزماتیک جریان اصلاحات، چندی پیش معترف شده بود که «من اگر تکرار هم کنم دیگر مردم رای نمی‌دهند»؛ دوباره گویی تغییر موضع داده و گفته است: «انتخابات را نباید تحریم کرد» و «قهر کردن با صندوق رای، انحلال مردم است».
آقای خاتمی، به مانند اکثر اصلاح‌طلبانی که چنته‌شان از یک منطق قابل طرح، یک کارنامه قابل دفاع و یک استراتژی قابل بحث خالی است، بار دیگر به نام و آبروی «ایران» متوسل شده و فرموده‌اند: «مردمِ ناراضی باید فداکاری و از خودگذشتگی کنند و به خاطر ایران پای صندوق‌ها بیایند تا جلوی خطر اصلی گرفته شود»؛ ما اما تفسیر متفاوتی از «خطر اصلی» داریم.
به باور ما، «ایران»، یک مفهوم مجرد و انتزاعی نیست که فقط حاکمان مصداق‌اش را تعیین کنند. ما «ایران» را در رضایت و امنیت و رفاه و شادی تک‌تک شهروندان‌اش متجلی می‌دانیم و در یک کلام باور داریم هیچ «ایران» واحد و منسجمی وجود ندارد، مگر آنکه ۸۰ میلیون ایرانی، احساس آزادی کامل و مشارکت مستقیم و بدون محدودیت در تعیین سرنوشت آن کنند. یک دشمن خارجی هرگز نمی‌تواند چنین تصویری از ایران را تهدید کند، اما شیوه علیل سیاست‌ورزی‌های داخلی چرا!
ایران مورد نظر ما، جدا از تمامی تحرکات جناح اقتدارگرا و سرکوبگر، با بسیاری از تصمیمات غیرقابل بخشش اصلاح‌طلبان مورد تعرض قرار گرفته و زخمی شده است. در همان ماجرای کوی دانشگاه سال ۷۸، اگر نبود سکوت و اهمال رییس وقت دولت، دلیلی نداشت که بعد از ۲۰سال هنوز کسانی که دانشجویان را به خاک و خون کشیدند اینگونه مدعی و طلب‌کار باقی بمانند و اتفاقا مهر تایید و تشکر جناب خاتمی در پای نامه به سردار نظری را سند ادعاهایشان قرار دهند.
در ماجرای رد صلاحیت فله‌ای مجلس هفتم، حتی تمامی جناح‌های اصلاح‌طلب و نمایندگان مجلس وقت و تمامی استان‌داران کشور از رییس جمهور خواستند تا تن به برگزاری انتخابات فرمایشی ندهد، اما آن زمان آقای خاتمی نگفت نابودی انتخابات یعنی انحلال مردم! بلکه با ترس‌خوردگی سند بی‌اعتباری مجلس و انتخابات را چنان امضا کرد که دیگر پس از آن هرگز وجاهت به خانه ملت باز نگشت.
در ماجرای فرودگاه امام، دولت در برابر اقدام اشغال نظامی فرودگاه و حرکت شبه‌کودتایی نهاد نظامی سکوت کامل کرد تا چراغ سبزی نشان بدهد به بلعیدن و مصادره تمامی اقتصاد این کشور به دست چکمه‌پوشان. مجری انتخابات ۸۴مگر همین دولت اصلاحات نبود؟ اگر حداقل به شکل ظاهری و تشریفاتی دولت اصلاحات وعده رسیدگی به شکایت کروبی و هاشمی را داده بود، آیا شاهد وقوع حوادثی چون انتخابات ۸۸ بودیم؟
ما خدمت جناب خاتمی یادآوری می‌کنیم که اگر امروز بخش عمده‌ای از مردم به تمامی جناح‌های سیاسی بدبین شده‌اند، تمام گناه را نمی‌توان به گردن جناح مقابل انداخت. کلیدواژه‌هایی چون «ژن خوب»، «سهم از سفره انقلاب» و «حقوق‌های نجومی» را نمایندگانی در حافظه تاریخی ایرانیان ثبت کردند که مشروعیت‌شان را از شخص شما کسب کرده بودند.
در نهایت اینکه خطر اصلی از نظر ما، خطر وقوع یک جنگ نیست، بلکه بقای حاکمانی است که به صورت مداوم «ایران ما» را در معرض جنگ و تحریم و تهدید قرار می‌دهند. سیاست‌های این حاکمان با ترورهای فرامرزی، ماجراجویی‌های هسته‌ای، موشک‌بازی‌های یواشکی، جنگ‌های نیابتی و رؤیاهای استراتژیک خطر جنگ را افزایش می‌دهد و اتفاقا با حمایت و توجیه‌گری همان کسانی همراه می‌شود که در موعد انتخابات نام‌شان در فهرست‌های مورد تکرار آقای خاتمی قرار می‌گیرد. چگونه ما به کسانی رأی بدهیم که با تشویق یا سکوت در مقابل این سیاست‌ها امنیت ما را به خطر می‌اندازند؟
با کمال احترامی که همچنان برای جناب خاتمی قائل هستیم، باید بگوییم: هنوز طنین فریاد «من هم سپاهی هستم» وابستگان به جناح متبوع شما در گوش ما انعکاس دارد. در چنین شرایطی، بزرگترین خطری که از نظر ما ایران و ایرانیان را تهدید می‌کند، تداوم همین اندیشه تقلیل‌گرا و دوگانه‌سازی‌های کاذب و دروغینی است که با فرارسیدن هر انتخاباتی ایجاد می‌کنید. پس ما نیز از شما دعوت می‌کنیم، برای نجات ایران و ایرانیان، یک بار هم شما «فداکاری» به خرج بدهید و با صدای رسا اعتراف کنید که این سرکوب‌گران چکمه‌پوش ملت ما را به گروگان گرفته‌اند. شما نیز به مانند توده مردم فریاد بزنید «دشمن ما همین‌جاست»، و آنگاه خواهید دید که یک ملت متحد چطور به پا خواهد خواست و بار دیگر به دعوت شما لبیک خواهد گفت.
پی‌نوشت:
عنوان این یادداشت را از کتابی با همین نام نوشته استاد «حسن قاضی‌مرادی» برداشته‌ام.

کبک ۲۲

۲۵ خرداد ۸۸، با تردید، پرسش و اضطراب آغاز شد. در میانه روز، با سیلی عظیم از جمعیت، بزرگ‌ترین راهپیمایی مدنی کشور را به چشم دید، اما با غروبی تلخ و خونین به پایان رسید. هنوز نمی‌دانیم در غروب آن روز چند هم‌وطن به خاک و خون کشیده شدند. گزارش‌های پراکنده‌ای حکایت از آن دارد که کشته شدگان در چند نقطه مختلف پراکنده بودند که دلایل وقوع این درگیری‌های پراکنده هنوز مشخص نشده است. با این حال، اصلی‌ترین کانون درگیری آن روز، پایگاه بسیج ۱۱۷ عاشورا، در حوالی میدان آزادی بود.
چه عاملی باعث حمله معترضان به پایگاه بسیج شد؟ روایت‌های یک سویه حکومتی تا کنون تنها پاسخ فراگیر به این پرسش بوده‌اند. روایت‌هایی که تمامی گناه را به گردن معترضانِ فتنه‌گر، اراذل و اوباش و عوامل نفوذی انداخته‌اند و برای تکمیل سناریوی خود، حتی از ابزار سینما نیز استفاده کرده‌اند. در فیلم پیوست اما برای نخستین بار روایت متفاوتی را از جرقه آغاز آن درگیری‌ها شاهد خواهیم بود. روایتی که با اتکا به تصاویر مستند، تمامی ادعاهای دستگاه تبلیغاتی حکومت را به چالش می‌کشد.
این مستند ۱۶ دقیقه‌ای را از کانال یوتیوبی «مجمع دیوانگان» ببینید.

کبک ۲۲