Archive for May, 2015

 نباید لزوما به جرگه مخالفان یا پشیمان‌ شده‌ها از انقلاب ۵۷ تعلق داشته باشیم تا اعتراف کنیم شعار «شاه برود، هرکسی که بیاید بهتر است» چقدر ساده‌لوحانه بوده است. همین‌که از فردای انقلاب، همه به جان هم افتادند و آمار تلفات و سپس اعدام‌ها و بمب‌گزاری‌ها و برادرکشی‌ها و حبص‌ها و حصرها به صورتی جهشی افزایش پیدا کرد نشان می‌داد که اکثر گروه‌ها با شاه راحت‌تر کنار می‌آمدند تا با رقبال انقلابی خود! این‌ها همه مشاهدات عینی یک ملت است، اما چه فایده اگر نخواهیم از آن‌ها درس بگیریم؟!
«رضا علیجانی» در یادداشت اخیر خود (اینجا+) حقیقت ساده‌ای را مطرح می‌کند که کسی در اساس آن تردیدی ندارد، اما نتیجه‌ای که از پس این شیوه از طرح ماجرا به دست می‌آید جای نگرانی بسیار دارد. اینکه نیروهای اطلاعاتی همواره در تلاش برای نفوذ به جریانات مخالف و یا دست‌کم تفرقه‌افکنی میان آن‌ها هستند حقیقتی غیرقابل انکار است. (اساسا این مفیدترین و انسانی‌ترین دستور سازمانی یک نهاد اطلاعاتی می‌تواند باشد. دست‌کم از سر به نیست کردن مخالفین خیلی بهتر است!) اما وقوف بدین حقیقت باید ما را به کجا برساند؟
البته آقای علیجانی در بخش انتهایی یادداشت خود اشاره‌ای دارند مبنی بر اینکه نباید «به هر نقد سیاسی که با تضارب آرا، خود عامل مفاهمه همگانی و باعث رشد و شکوفایی می‌گردد» به دیده شک و تردید نگاه کرد؛ اما در عین حال توصیه‌ای می‌کنند که مرزهای آن نامشخص و گنگ است: «آنچه باید مورد تردید واقع و به دیده شک بدان نگریسته شود تنش‌زایی و ملتهب کردن فضا، دوقطبی کردن‌های تنفرآلود سیاسی و دفاع و توجیه نقطه چینی و بی‌وقفه آنچه حکومت انجام می‌دهد به دست افرادی با ظاهر منتقد و مخالف اپوزیسیونی و بعضا با برچسب‌هایی از جریاناتی شناخته شده (و حتی خوش نام) است».
پرسش اینجا است که چه کسی باید مرز «نقد سیاسی» با «تنش‌زایی و ملتهب کردن فضا» را تشخیص دهد؟ مرزهای این «حکومت» کجاست و منتقدان آن چه کسانی هستند که اینگونه توسط آقای علیجانی در یک جبهه قرار می‌گیرند؟ آیا یک نیروی اصلاح‌طلب می‌تواند در کنار یک سلطنت‌طلب یا عضو سازمان جاهدین خودش را «ما» تعریف کند؟ هشدار نسبت به «توجیه رفتار حکومت» به چه معنا است؟ یعنی برای آنکه از جانب آقای علیجانی مورد اتهام «اطلاعاتی بودن» قرار نگیریم باید هرکاری حکومت کرد و هر تصمیمی که گرفت حتما از آن انتقاد کنیم؟ ولو اینکه احساس کنیم کار درستی بوده؟! (یک زمانی تحلیل مجاهدین این بود که حتی ساخت بلوار کشاورز هم نشان‌گر خیانت شاه است، چون هدف اصلی آن واردات بیشتر خودروی آمریکایی و نجات اقتصاد آمریکا است!)
جای تعجب ندارد اگر یک فرد گمان کند که تمام حقیقت را یک‌جا در مشت خود دارد. هنوز هم چنین باورها و حتی ادبیات افراط‌گرایی در میان بسیاری از گروه‌های سیاسی به چشم می‌خورد؛ اما قطعا شگفت‌آور است که در قرن ۲۱ هم ما شاهد تحلیل‌گرانی سیاسی باشیم که با ادبیاتی تماما ایدئولوژی‌زده به تصویر جهانی سیاه و سفید می‌پردازند که در آن «حکومت تماما بد» و «تمامی مخالفان آن خوب» هستند! آیا چنین نگاهی، دقیقا همان نگاهی نیست که از پس انقلاب سال ۵۷ به حکومت برآمده از انقلاب رسوخ کرد و امروز عواقب آن را در گفتمان جناح‌های افراطی حکومت به وضوح مشاهده می‌کنیم؟ آیا «پرهیز از تفرقه در شرایط حساس کنونی» شعار آشنایی نیست که اتفاقا نه از جانب منتقدان، بلکه از جانب دستگاه حاکمه و در توجیه سرکوب همان منتقدان با آن مواجه می‌شویم؟ حالا چطور کار به جایی رسیده که در تلاش برای تغییر این شرایط، دقیقا مشغول بازنمایی طابق النعل بالنعل همین وضعیت نامطلوب در دل جریان‌های منتقد شده‌ایم؟

کبک ۲۲

Advertisements
 زن سنتی/مذهبی ایرانی، تا همین چند سال پیش تصویر دقیق و گویایی داشت. محجوب بود. یعنی در محیط عمومی حتی‌المقدور حاضر نمی‌شد و یا در صورت حضور خودنمایی نمی‌کرد. در خیابان با صدای بلند حرف نمی‌زد. از اینکه در کانون توجه مردان قرار گیرد شرم داشت. همین ویژگی باعث می‌شد که ای بسا در محیط‌های خشن حق او به سادگی تضییع شود. برای حق‌اش می‌توانست با زن‌ها وارد گفت و گو شود. اما از گفت و گو با مردان ابا داشت و این گفت و گو را صرفا تا سطحی می‌توانست ادامه دهد که از دایره ادب و ادبیات رسمی خارج نشود. طبیعتا اگر مردی می‌خواست حق او را ضایع کند کافی بود کلمه زشتی به کار ببرد و یا صرفا نیشخند و شیشکی بارش کند تا زن محجوب و سنتی میدان را ترک کند.
این‌ها که عرض می‌کنم «تمجید» یا «انتقاد» نیست. این‌ها صرفا توصیفاتی از یک تیپ شناخته شده ایرانی است که تا همین چند سال پیش آشنا و ملموس بود اما این روزها دارد به دست فراموشی سپرده می‌شود. زن سنتی/مذهبی ایرانی طی یک دهه گذشته به یک گونه نادر جمعیتی، در آشفته بازار اجتماع ایرانی بدل شده است و در مقابل جای خود را به رقبایی داده که ریشه تاریخی چندانی ندارند.
زن مدرن ایرانی، یا دست‌کم بخشی از زنان که قدم در راه مدرنیته و برابری اجتماعی گذاشته بودند، در کشور ما دست کم برای ۱۰۰ سال سابقه حضور دارند. طبیعتا درصد آن‌ها  ۱۰۰ سال پیش بسیار اندک بوده و به مرور رشد یافته است. بسیاری این گروه را نقطه مقابل زن سنتی/مذهبی قلمداد می‌کنند، اما به باور من این تقابل کاذب است. جنس این دو روی‌کرد با هم متفاوت است، اما هر دو در یک اصل با یکدیگر تشابه دارند «ریشه و اصالت». خاستگاه هر یک از این دو قابل پی‌گیری و شناخت است. هویت آنان در این خاستگاه قابل تحقیق و البته قابل درک است. تفاوت‌ها و تمایزهای آنان از جنس تمایزهای انسانی/اجتماعی است. از جنس تغییر در محیط‌های رشد، بنیان‌های فکری، خوراک آموزشی و در نهایت اهداف و معیارهای ارزشی است.
به صورت مشخص اگر بخواهیم بحث را تا حدودی به سیاست پیوند بزنیم، زن سنتی/مذهبی ایرانی به صورت معمول به اردوگاه «محافظه‌کاران» سابق، یا «اصول‌گرایان سنتی» تعلق دارد. اردوگاهی که معمولا خاستگاه آن در دوگانه بازار/حوزه نهفته است. با این حال، در موارد بسیاری شاهد حمایت این بخش از جریان اصلاحات هم بوده‌ایم. به ویژه زمانی که اصلاحات با چهره‌هایی چون یک «سید روحانی» وارد رقابت سیاسی شده است. در نقطه مقابل، زن مدرن/تجددگرای ایرانی به صورت معمول خواستار اصلاح/تغییر است. به دلیل مطالباتی که دارد و وضعیت نابرابری که در سطح اجتماع مشاهده می‌کند، تقریبا تحت هیچ شرایطی به اردوگاه محافظه‌کاران نمی‌پیوندد. حال یا از اصلاح‌طلبان حمایت می‌کند و یا به خطوطی افراطی‌تر، چون انقلابیون می‌پیوندد. این تقسیم‌بندی کلاسیک و بسیار ساده‌سازی شده، از نزدیک به یک دهه پیش در کشور ما دست‌خوش یک تحول بنیادین شد.
تصویر زنان چادر به سری که در خیابان ممکن است بر سر یک مرد غریبه فریاد بزنند، از الفاظ رکیک استفاده کنند و حتی وارد درگیری فیزیکی شوند، تصویر تازه‌ای است که هنوز هم درک و هضم آن برای بسیاری از ایرانیان مقدور نیست! چادر، به صورت کلاسیک لباس و نماد زن سنتی/مذهبی ایرانی بوده است. تمایلی برای پرهیز او از هرگونه برخورد با نامحرمان. حجابی برای مستور داشتن هرآنچه نباید در ملاء عام عرضه داشت. حجب و حیایی که گرایش به سکوت اندرونی و اکراه از جنجال بیرونی داشت. بیرق کردن این نماد سنتی در جدال‌هایی «هل من مبارز» طلبانه اتفاق جدیدی است که ناظر ایرانی را به تعجب وا می‌دارد!
پدیده جدید را احتمالا باید با شکست تاریخی محافظه‌کاران در دهه هفتاد و ناامیدی راس هرم قدرت از ثمربخش بودن حمایت آنان دانست. نتیجه‌ای که به پوست اندازی تاریخی هرم قدرت در کشور انجامید تا ماهیت سنتی/مذهبی آن جای خود را به یک خاستگاه نظامی/رانتیر بدهد. بدین ترتیب، بجز اصلاح‌طلبانی که همواره یک جریان آلترناتیو و مزاحم محسوب می‌شدند، حالا هسته مرکزی قدرت به مرور از انحصار جناح سنتی/اصول‌گرای نظام هم خالی و عاری می‌شود و جای خود را به چکمه‌پوش‌ها و نیروهای تازه‌نفسی می‌دهد که در ازای دریافت رانت کافی، توانایی هرگونه تحرک شبه‌انقلابی هم داشته باشند.
در عرصه اجتماعی، تصویر بسیجی مومن و نورانی که از فرط ایمان و تقوا همواره با صدای پایین سخن می‌گوید و از فرط فروتنی سر به زیر دارد، جای خود را به عربده‌کش‌هایی می‌دهد که آمادگی کامل برای تکه‌پاره کردن هرآن‌کس که خم ابروی «آقا» به سمت‌اش اشاره کند را دارند. (ولو آنکه طرف، پاره تن شهید مطهری باشد که خودش پاره تن امام بود!) متناظر با این جریان جدید، ارتش زنان هم باید بازآرایی شوند. حجب و حیای زن سنتی/مذهبی ایرانی به کار قرق کردن خیابان‌ها و رعب افکنی در دل منتقدان و مخالفان نمی‌آید. در مقابل، نیروی جدیدی لازم است که در فرهنگ سنتی ایرانیان به «پاچه ور مالیده» شهرت دارد تا توانایی هر آن اقدامی را داشته باشد که پیش از این «سلیطه‌بازی» خوانده می‌شد.

حالا دیگر چند سالی می‌شود که با پدیده نوظهوری مواجه هستیم که در ابتدای امر در لباس و قامت زن سنتی/مذهبی ایران ظاهر می‌شود، اما در نخستین برخورد چنان زیر و بالای حریف را می‌کشد که روح مرحوم شعبان‌جعفری «احسنت» بگوید و چهارستون بدن «طیب تاج‌بخش» در گور بلرزد! گروهی که در پلاکاردهای مکتوب خود به «دهن سرویس کردن» افتخار می‌کنند، در یک برخورد رو در رو آمادگی آن را دارند که هر عضو داشته و نداشته‌ای را به شما و خانواده گرامی‌تان حواله دهند. طبیعتا خاستگاه این گروه، ابدا با خاستگاه محافطه‌کاران سنتی قابل قیاس نیست. این پدیده اجتماعی، هرچه داشته باشد یک ریشه و اصل و نسب طبیعی ندارد. محصول دستکاری‌ها و جراحی‌های اجتماعی است از جانب تیم‌های اطلاعاتی و پروژه‌های امنیتی. چیزی شبیه یک لقاح مصنوعی که محصول نهایی‌اش گوساله‌ای با چند سر اما بدون چشم باشد! البته فعلا برای قرق کردن خیابان‌ها و عربده‌جویی در فضای سیاسی کاربردهایی دارند، اما باید دید در آینده و در برخورد با نخستین نسیم تغییر چه واکنش خارق‌العاده‌ای از خود بروز خواهند داد.

کبک ۲۲

«… بعضی بانوان جوان ما کافی است گیسوان خود را کوتاه کنند و عینک کبود به چشم بزنند و خود را نیهلیست بخوانند و فورا تعیین کنند که به مجرد به چشم گذاشتن عینک کبود به راستی اعتقاداتی خاص خود پیدا کرده‌اند. برای بعضی کافی است که در دل خود اندک اثری از نرمی و انسان‌دوستی سراغ کنند و بی‌درنگ یقین یابند که هیچ کس هرگز چنین احساساتی نداشته است و آن‌ها علمدار قافله تحول و تعالی‌اند. یکی دیگر کافی است که اندیشه‌ای را که به گوشش خورده بی چون و چرا بپذیرد یا صفحه‌ای از کتابی را بی اعتنا به آغاز و انجام آن بخواند و بی‌درنگ تعین یابد که این‌ها همه افکار خود اوست! و در ذهن او جوشیده است».
(ابله – فئودور داستایوفسکی – سروش حبیبی – نشر چشمه – ص۷۳۵)
این توصیف انتقادی جناب داستایوفسکی یک نمونه ایرانی بسیار جالب هم دارد که شباهت‌شان خالی از لطف نیست. «رضا قاسمی» در «هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها»:
«تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه‌ای بود که اول محتوای‌اش عوض شده بود (یعنی اسب‌هایش را برداشته به جای‌اش موتور گذاشته بودند) و بعد کم‌کم شکل‌اش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکل‌اش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی هم که بعدها به همین شیوه صورت گرفت کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هر کس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش گاه از چادر بود تا مینی ژوپ. می‌خواست در همه تصمیمات شریک باشد اما همه مسوولیت‌ها را از مردش می‌خواست. می‌خواست شخصیت‌اش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیت‌اش، اما با جاذبه‌های زنانه‌اش به میدان می‌آمد. مینی‌ژوپ می‌پوشید تا پاهای‌اش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی به او چیزی می‌گفت از بی‌چشم و رویی مردم شکایت می‌کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می‌داد ضعیف و بی‌شخصیت قلمداد می‌کرد. خواستار اظهار نظر در مسایل جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی‌کرد. از زندگی زناشویی ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی می‌کشید به جوانی‌اش که بیخود و بی‌جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می‌خورد»!
بی‌شک خواننده گرامی انصاف می‌دهد که سر و کله زدن با جهان ادبیات و جلب شدن به شباهت‌های دو دیدگاه ادبی، مرز آشکاری دارد با مباحث فلسفی/اجتماعی. یعنی می‌توان از زیبایی این آثار ادبی لذت برد، بدون اینکه لزوما با روی‌کرد اجتماعی این متون همراه بود. البته کاملا پذیرفته است که بخواهیم روی‌کرد اجتماعی یک اثر ادبی را نقد کنیم، اما در این صورت باید کلیت مجموعه را ببینیم و نه صرفا یک دیالوگ بریده شده. ای بسا که خود نویسنده هم این دیالوگ را در دهان یکی از شخصیت‌ها قرار داده تا بعد بتواند آن را نقد و حتی رد کند. (البته در مورد داستایوفسکی انصافا اینگونه نیست و نسبت به جنبش فمنیستی زمان خودش واقعا موضع داشت)
پی‌نوشت:

تصویر متعلق است به یکی از آثار «ژان متزینگر»، اندیشمند و نقاش فرانسوی.

کبک ۲۲

نخست: ابهام‌های تاریخی
اگر ملاک «قانون‌گرایی» را معیاری برای قضاوت در نظر بگیریم، آنگاه با قاطعیت می‌توانیم بگوییم که جنبش دوم خرداد، یک خیزش شکست خورده است. در زمانه حصرهای غیرقانونی و ممنوع‌التصویری‌های بی‌محاکمه، قطعا بیش از هر زمان دیگری با «قانون‌گرایی» فاصله داریم. در بازخوانی یکی از جنبه‌های این شکست، من فقط می‌خواهم به نکته‌ای کوچک اشاره کنم و آن نقش ادبیات «گنگ و دو پهلو» و روحیه ابهام‌گرای ایرانیان است. ادبیاتی که همه چیزش در ابهام قرار دارد و «ایهام» یکی از صنایع رایج ادبی‌اش محسوب می‌شود؛ و روحیه‌ای که عادت دارد به صورت مداوم مقصود و هدف اصلی خود را پنهان دارد و به صورت متقابل همواره هدف دیگری را نیز نهفته و پیچیده قلمداد کند.
این روحیه تاریخی باعث شد تا شمار قابل توجهی از فعالان اصلاح‌طلب، شعار «قانون‌گرایی» سیدمحمد خاتمی را صرفا «ضرورت فضای رسمی» قلمداد کنند. این گروه باور داشتند: خاتمی هم مثل خودمان در کلام یک چیز می‌گوید، اما هدف اصلی‌اش چیز دیگری است. ناگفته پیداست که حتی جناح مخالف و راس هرم قدرت هم دقیقا همین برداشت را داشتند و به جریان اصلاحات به چشم یک «خطر بلقوه برای براندازی» نگاه می‌کردند. وقتی شعار اصلی رهبران اصلاحات یک چیز بود و برداشت و روی‌کرد فعالین چیز دیگری، چه جای تعجب که نتیجه نهایی نه این شود و نه آن؟!
همین ابهام، در پس اعتراضات ۸۸ با شدتی به مراتب بیشتر گریبان‌گیر جنبش سبز شد. میرحسین موسوی در سطر به سطر بیانیه‌های‌اش بر «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» تاکید می‌کرد و بخش عمده‌ای از بدنه آن‌چنان خود را برای سرنگونی نظام آماده کرده بودند که حتی کار به اختلاف نظر بر سر شرایط پس از «انقلاب» رسیده بود! جالب اینکه برداشت غیرمستقیم از کلام میرحسین موسوی آنچنان بر صراحت بیان او ارجحیت داشت که حتی شاهزاده رضا پهلوی هم دستبند سبز به دست بسته بود و مجاهدین خلق نیز خود را حامی جنبش می‌دانستند.
اینجا کلمات معنایی دیگر از آنچه آشنا به نظر می‌آید دارند. همه افعال به مصداق دست‌مایه آن برنامه طنز «افعال معکوس» هستند. آدم‌ها آن‌که خود می‌گویند نیستند و مطالبات‌شان آن‌چه خود اعلام می‌کنند نیست. وقتی رییس فاسدترین دولت تاریخ کشور می‌شود «دزدگیر عدالت‌خواه»، باید هم که بنیان‌گزار گفتمان «قانون‌گرایی» رهبر براندازان قلمداد شود. همه‌چیز باید به همه چیز بیاید.
دوم:‌ یک تجربه جدید 
شکست اصلاحات در نهادینه‌کردن شعار «قانون‌گرایی»، نباید به معنای بیهوده بودن کل آن جنبش و هدر رفت تمامی آن هزینه‌های پرداخته شده قلمداد شود. روی دیگر آن جریان، تجربه تاریخی متفاوتی بود که پیشتر در کشور ما وجود نداشت. کشوری که تجربه دو انقلاب و چند کودتا و چندین خیزش قهرآمیز را پشت سر گذاشته بود، اما هیچ گاه برای خروج از انسداد سیاسی دست به سیاست‌ورزی نزده بود. به یاد داریم که از پس کودتای ۱۲۹۹، جامعه مدنی در چنان بهت و سکوتی فرو رفت که تمامی شور و نشاط مشروطه‌خواهی برای نزدیک به دو دهه از جامعه رخت بر بست تا در نهایت کار به اشغال نظامی کشور بکشد. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، جریانات سیاسی دچار چنان ترکیبی از سرخوردگی و کینه شدند که تا ۲۵ سال بعد به هیچ وجه حاضر به مشارکت در بازسازی ساختار حکومتی نشدند و طبیعتا نتیجه چنین شکافی میان ملت و دولت به یک انقلاب ختم شد. اما کودتای ۲۲ خرداد ۸۸ در شرایطی صورت گرفت که جامعه ایرانی برای نخستین بار به تجربه «اصلاح‌طلبی» مسلح شده بود.
به باور من، بزرگ‌ترین عاملی که سبب شد سرانجام کار ما به یک سوریه، لیبی، یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت مصر بدل نشود، همان نهادینه شدن تجربه دوم خرداد بود. تجربه‌ای که در پس ذهن جامعه ایرانی رسوب کرده بود و نوید می‌داد که برای خروج از انسداد سیاسی می‌توان راهکارهایی کم‌هزینه‌تر از برخوردهای قهری انتخاب کرد. راهکارهایی که شاید زمان‌برتر و دیربازده‌تر به نظر برسند، اما بی‌تردید گزینه‌هایی مناسب‌تر از بازی بی‌بازگشت و نامشخص حرکت‌های خشونت‌آمیز خواهند بود.
سوم: هم‌چنان فشار از پایین و چانه‌زنی در بالا

این استراتژی، دست‌کم در دوران اصلاحات آنچنان شهرت یافت که به گوش هر شنونده‌ای آشنا می‌آید. با این حال من گمان می‌کنم که علی‌رغم آشنایی ظاهری، مفهوم این فشار مدت‌هاست که در جامعه مدنی ما با یک سوءتفاهم تاریخی نهادینه شده است. سوءتفاهمی که دقیقا مرجع و هدف اعمال فشار را نادرست انتخاب می‌کند و طبیعتا به نتیجه مطلوب نمی‌رسد.
در دولت اصلاحات، خود دولت و شخص سیدمحمد خاتمی هدف اصلی بیشترین انتقادات از جانب جامعه مدنی قرار داشتند تا جایی که حتی گروهی گناه قتل‌های زنجیره‌ای و ماجرای ۱۸تیر را هم به پای دولت گذاشتند. همین امروز هم شاهد هستیم فعالان مدنی، به ظاهر در تلاش برای پرهیز از سرسپردگی کامل به دولت و در افتادن به وادی اعتماد صفر و یکی، به صورت مداوم عملکرد دولت را زیر ذره‌بین گرفته و به آن واکنش نشان می‌دهند. مثلا اگر یک کنسرت موسیقی با حمله گروه‌های فشار لغو شود، یا کتابی بدون حکم قضایی جمع‌آوری شود، و یا افرادی بدون محاکمه عادلانه از جانب دستگاه قضایی محکوم شوند، این دولت است که مورد انتقاد و یا هدف همان «فشار اجتماعی» قرار می‌گیرد.
در واقع این گروه اعتقاد دارند «فشار از پایین» باید همواره عاملی برای تحت فشار قرار دادن دولت باشد که مجبور شود هرچه بیشتر به جنگ هسته قدرت برود؛ اما سرنوشت دوم خرداد به خوبی می‌تواند یادآوری کند که سرانجام چنین سیاستی، صرفا فرسایش هرچه بیشتر دولت، ایجاد بی‌اعتمادی و شکاف اجتماعی میان فعالان مدنی و دولت، و در نهایت یاس و دلسردی جامعه مدنی و خالی شدن دست دولت از پشتوانه اجتماعی‌اش خواهد بود.
استراتژی «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا» تنها زمانی می‌تواند موثر واقع شود که دولت را در جایگاه ناظر بی‌طرف و میانجی‌گر سوم قرار دهد. یعنی فشار اجتماعی به صورت مستقیم و بی‌واسطه به نهادهای مسوول اعمال شود. حال این نهاد مسوول می‌خواهد قوه قضاییه باشد، شورای نگهبان، سپاه و یا هر قدرت و نهاد دیگری. پس از ایجاد حداقلی از توازن میان فشار اجتماعی با آن نهاد مورد انتقاد، دولت می‌تواند برای میانجی‌گری اقدام کرده و به سود جامعه کسب امتیاز کند. در حال حاضر، نیروی فعالیت اجتماعی بسیار چشم‌گیر است. شبکه‌های اجتماعی و تجربیات به جای مانده از جنبش سبز، جامعه مدنی ما را به نسبت پویا و با ظرفیت ساخته‌اند. اما اگر از این اشتباه تاریخی درس نگیریم و نوک پیکان اعتراضات خود را از دولت به سمت دیگر نهادهای مسوول (و البته مقصر) تغییر ندهیم، نتیجه کار قطعا همان فرسایش بدفرجامی خواهد بود که در سال‌های پایانی دولت اصلاحات شاهد آن بودیم.

کبک ۲۲

ارزش جان آدمی…

Posted: May 21, 2015 in Uncategorized
چند سال پیش، در یک برنامه تلویزیونی با حضور محسن رضایی از ایشان در مورد عملیات کربلای۴ پرسیده شد. متاسفانه متن آن برنامه را پیدا نکردم. آنچه از حافظه‌ام باقی مانده این است که آقای رضایی پذیرفت که از لو رفتن عملیات آگاه شده بودند، اما برای اینکه عراقی‌ها را فریب دهند و بعدا فرصت یک عملیات دیگر را از دست ندهند بخشی از عملیات را به اجرا درآورده‌اند. جست و جوی اینترنتی چندان کمکی به شفاف‌تر شدن بحث نکرد. از خلال صحبت‌های آقای رضایی به این بخش رسیدم که بخشی از کتاب «جنگ به روایت فرمانده» به روایت «محسن رضایی» است:
«تا یک هفته قبل از عملیات (کربلای۴) بر اساس ارزیابی فرماندهان، غافلگیری در حدود ۸۰درصد بود اما از یک هفته به عملیات هر چه به شب عملیات نزدیک می‌شدیم، این رقم کاهش می‌یافت تا حدی که شب عملیات به حدود 50 درصد رسیده بود. بنابراین تصمیم گرفتیم طوری عمل کنیم که اگر تا قبل از روشن شدن هوا متوجه لو رفتن عملیات شدیم، عملیات را متوقف کنیم اما هیچ فرمانده‌ای را از این برنامه‌ریزی آگاه نکردیم، چرا که باید با قاطعیت می‌جنگیدند و نباید تزلزلی در آن‌ها به وجود می‌آمد، لذا به جز برادر علی شمخانی که قائم مقام من بود، کسی خبردار نشد. هنگامی که عملیات شروع شد، بعد از گذشت چند ساعت یقین پیدا کردیم که عملیات لو رفته است. و با این شرایط دیگر غافلگیری معنا نداشت. بنابراین از نزدیکی‌های صبح به نیروها دستور داده شد که برای برگشت خودشان را آماده سازند و نیروها تقریباً تا قبل از ظهر به عقب برگشتند. اما بلافاصله متوجه شدیم که می‌توانیم همان جا عملیات موفقی را انجام دهیم مشروط به این که ارتش عراق از حالت آماده‌باش و هوشیاری خارج شود. بر همین اساس این عملیات را به یک عملیات فریب تبدیل کردیم و طوری وانمود کردیم که عملیات بزرگ سالانهٔ ایران به پایان رسیده است». (اینجا+ بخوانید)
از خلال این صحبت‌ها دو نکته قطعی است. نخست اینکه حتی اگر تا پیش از شروع عملیات، لو رفتن آن به صورت قطعی برای فرماندهان مسجل نشده بود، دست‌کم تا ۵۰درصد قطعی شده بود. دوم اینکه همین میزان در ساعات نخست عملیات قطعی شد، اما دستور عقب‌نشینی از نزدیکی‌های صبح صادر شد که البته می‌دانیم این دستور هم به تمامی نیروها نرسید و عده زیادی از رزمندگان بدون اطلاع از دستور عقب‌نشینی در تله عراقی گرفتار و شهید شدند.
با این حال روایت‌های دیگری هم از ماجرا وجود دارد. «نورالدین، پسر ایران» عنوان کتابی است به قلم «نورالدین عافی»، بسیجی لشکر ۳۱ عاشورا. وی در چندین بخش از کتاب‌اش بر آگاهی کامل نسبت به لو رفتن عملیات تاکید می‌ورزد:
صفحه ۵۲۰: «… اینحا با اروند و والفجر۸ فرق داشت. در اروند یک طرف ساحل دست خودمان بود و یک طرف دست عراق. ولی اینجا باید بیش از 6 کیلومتر در آبی که دو طرفش دست عراقیها بود غواصی می کردیم. در همان روزهای آخر با دوستم م.ر که از بچه های اطلاعات بود صحبت می کردم. از حرف‌هایش حدس زدم که عملیات لو رفته است. او می گفت عراق در حال بستن تنگه است. با حرف‌های او و تحلیل شرایط منطقه فکر می کردم این عملیات انجام نخواهد شد اما به کسی چیزی نمی‌گفتم. او هم ناامید نبود و فکر می‌کرد عملیات به احتمال ۵۰% انجام خواهد شد».
صفحه ۵۳۹: … «هرچه از چند و چون عملیات بیشتر مطلع می‌شدیم، سختی و حساسیت کار بیشتر برایمان مشخص می‌شد. در تمام این مدت از لو رفتن عملیات با کسی حرف نزدم. می‌دانستم آقا سید فاطمی خودش خبر دارد اما خیلی‌ها نمی‌دانستند».
صفحه ۵۴۰: … «حاج رضا.د را هم دیدم که در گروهان، نیروی آزاد بود. او در والفجر۸ مسوول گروهان غواصی بود. دیگر از لو رفتن حمله مطمئن بودم. ما برای حمله آماده بودیم و دشمن برای دفاع. حدود 2 ساعت به وقت حرکت باقی بود». (اینجا+ بخوانید)
خبر پیدا شدن پیکرهای ۱۷۵ تن از شهدای غواص ایران در عملیات کربلای۴، آن هم در شرایطی که به نظر می‌رسد شماری از آنان با دستان بسته «زنده به گور» شده‌اند، افکار عمومی را بار دیگر متوجه خسارت‌های ناشی از جنگ کرد. خسارت‌هایی که هر کسی از ظن خود به آن توجه می‌کند. گروهی اولویت اصلی را به تجهیزات، یا اقتصاد و یا حتی خاک می‌دهند. گروه دیگر، ارزش انسان‌ها را از همه این موارد برتر می‌دانند و حد و مرز پیروزی یا شکست را با میزان تلفات انسانی تخمین می‌زنند. به باورم، یکی از پررنگ‌ترین تفاوت‌های میان نیروهای مسلح آموزش‌دیده‌ای چون «ارتش» با فرماندهان سپاهی که با سن و سالی بسیار اندک و صرفا بر پایه شور و عشقی عارفانه و هیجانی به جنگ روی آورده بودند در همین معیارهای دوگانه تجلی پیدا می‌کند. وقتی شما مدام با خودت تکرار کنی که «شهادت هزینه نیست، بزرگ‌ترین افتخار و کسب پیروزی است»، آن وقت بعید نیست که شمار بالای تلفات انسانی را ابدا در معادلات هزینه و فایده خود وارد نکنی.

چند سال پیش، روزنامه شرق به مناسبت روز ارتش با «پدر» مصاحبه‌ای کرد. در جریان مصاحبه از او خواسته شد تا بهترین و بدترین خاطره خودش را از ۸ سال حضور در جنگ روایت کند. پاسخ یک نظامی آموزش دیده این بود که: «در طول ۲۸۸۰ روزی که در مناطق عملیاتی حضور داشتم، از مریوان، بانه، سومار، میمار و امیدیه گرفته تا خارک، یک نفر از نیروهایم را که سرباز وظیفه بود از دست دادم. این برایم خیلی ناراحت‌کننده بود؛ از طرفی هم خوشحال هستم که در طول این مدت با اینکه همیشه زیر آتش دشمن بودیم تنها یک نفر از نیروهایم را از دست دادم». (اینجا+)

کبک ۲۲

 نورالدین کیانوری را ۳ ماه تمام به صورت مرتب شلاق زدند. پس از آن ۱۸ روز پیاپی، هر روز ۹ تا ۱۰ ساعت با دست‌بند قپانی در سلول رها کردند. وقتی هیچ کدام جواب نداد، همسرش را در برابر او قرار دادند و شروع به شلاق زدن کردند. آنقدر همسرش را زدند که پرده گوش‌اش پاره شد و به قول خودش تا ۷ سال بعد هنوز درد شلاق‌ها از کف پاهای‌اش نرفته بود. در زمان اعمال این شکنجه‌ها کیانوری پیرمردی ۶۸ ساله، و همسرش «مریم فیروز»، پیرزنی ۷۰ ساله بودند. (شرح کامل شکنجه‌های این دو را اینجا+در نامه‌ای خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای بخوانید)
* * *
دهه پنجاه شمسی، دهه سیطره گفتمان چپ بر فضای روشنفکری جامعه ایرانی بود و بخش عمده‌ای از جامعه تحصیل‌کرده و نخبگان ایرانی به این گفتمان تعلق داشتند. معلم‌ها، دانشجوها، شعرا و نویسندگان، هنرمندان و اهالی مطالعه و اندیشه، هر یک به نسبتی. این تاثیر تا بدان حد بود که حتی پس از فتح کامل نظام برآمده از دل انقلاب به دست جناح اسلام‌گرا، باز هم گفتمان چپ سیطره خود را بر ادبیات، معادلات، روی‌کردهای کلی و البته قانون اساسی کشور حفظ کرد. از شعارهای ایدئولوژیکی همچون «ضدیت با امپریالیسم» و «حمایت از مستضعفین» گرفته تا دستاوردهایی عینی چون تاکید بر بهداشت و آموزش و پرورش رایگان در قانون اساسی و البته حق کار و مسکن برای تمامی شهروندان، همه و همه تاثیرات عمیق جریان چپ بود بر فضای فکری و سیاسی کشور. دولت میرحسین موسوی، شاید آخرین باقی‌مانده نفوذ این گفتمان در دل حکومت بود. اما وضعیت به همان‌گونه باقی نماند.
پس از حذف جریاناتی که علیه حکومت مرکزی دست به اسلحه بردند، سیاست پاک‌سازی به احزابی رسید که در ظاهر سیطره اسلام‌گرایان را پذیرفته بودند و نوبت به حزب توده و سازمان فداییان خلق (اکثریت) رسید. اما این «پاک‌سازی»ها در سطح حذف سیاسی رقبا باقی نماند.
«مستضعف» معادلی اسلامی شده بود برای اشاره به «پرولتاریا»، یا اقشار و طبقات فرودستی از جامعه بود که از نگاه گفتمان چپ، توسط نظام سرمایه‌داری ضعیف نگاه داشته شده بودند. طبیعتا این تضعیف هم ابعاد اقتصادی داشت و هم ابعاد فرهنگی. دشوار نیست که دریابیم آنانی که با حداقل ضروریات اقتصادی برای تداوم معیشت خود درگیر هستند فرصت چندانی برای رشد فرهنگی نخواهند یافت و به زودی مستضعفین اقتصادی به مستضعفین فکری/فرهنگی/سیاسی/اجتماعی نیز بدل خواهند شد. این تحلیل را نیروهای پیروز در جدال انقلابیون خیلی خوب درک کردند. پس در یک جراحی بزرگ اجتماعی، سیاست «مستضعف‌سازی جریانات رغیب» در دستور کار قرار گرفت!
انقلاب فرهنگی و پاک‌سازی دانشگاه‌ها، صرفا نخستین جرقه بود. پس از آن گزینش‌ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند تا هرآن‌کس که اندیشه‌ای «مضر» و مخالف گفتمان مرکزی داست در یک کلام از «هست و نیست» ساقط شود. دشوار می‌توان خانواده‌ای ایرانی را پیدا کرد که دست‌کم یکی از بستگان‌اش (که اتفاقا در زمان خود تحصیل‌کرده و به نسبت روشنفکر محسوب می‌شده) در تور گزینش‌های حکومتی گرفتار نشده باشد. نتیجه این طرح گسترده در نسل نخست صرفا به دشواری افتادن نسلی از تحصیل‌کردگان کشور بود اما در نسل‌های بعدی، نتیجه کار رسما به یک «جراحی اجتماعی» شباهت داشت.
منتقدان حکومت مرکزی روز به روز از دست‌رسی به حداقل‌های لازم برای زندگی (یعنی کار) دور شدند؛ در مقابل  رانت سمت‌های حساس و پر درآمد در اختیار وابستگان حکومتی قرار گرفت. این سیاست، با گذشت یک نسل ترکیب اجتماعی کشور را بر هم زد. فرزندان نسل نخبگان و تحصیل‌کردگان دهه پنجاه، در خانواده‌هایی رشد کردند که علاوه بر سایه شوم تعقیب و گریز و فشارهای سیاسی، یک عمر فشارهای اقتصادی را تحمل کردند. پس به موازات فقر اقتصادی، به مرور بخشی از توان فرهنگی/اجتماعی خود را نیز از دست دادند.
در نقطه مقابل، وابستگان به هسته قدرت، ولو آنکه در نسل اول خود صرفا به ابزار «تدین و ایمان» مسلح بودند، خیلی زود و با کسب درآمدهای رانت‌گونه، توانستند در نسل‌های بعدی خود فرزندان‌شان را به مدارج بالای علمی/تحصیلی/اجتماعی برسانند. عجیب نبود که در سومین دهه انقلاب، نسل جدیدی که به عنوان اصلاح‌طلبان جوان از راه رسیدند و اتفاقا تاثیر چشم‌گیری بر روند سیاسی جامعه گذاشتند، غالبا برآمده از دل همان جناح مذهبی بودند که یک نسل پیش مسوول بخشی از پاک‌سازی‌های سیاسی به حساب می‌آمد. بخش قابل توجهی از نخبگان نسل جوان اصلاحات، نازپروده‌های موقعیت‌های رانت‌گونه‌ای بودند که پدران و مادران‌شان از حذف رقبای چپ‌گرای خود به دست آوردند. برخورداری از این حاشیه امن اقتصادی، در کنار حداقل‌هایی از امنیت سیاسی به دلیل تعلق به اردوگاه «خودی»ها سبب شد تا این نسل به سرعت بتوانند رشد کنند و در بسیاری از جهات هم‌تایان غیرمذهبی خود را پشت سر بگذارند.
تقابل بعدی سیاست که از راه رسید، این بار این نسل جدید اصلاح‌طلبان، نیازمند حمایت همان حذف شدگان سابق شدند. در واقع، گفتمان اصلاح‌طلبی، از بخش‌های بزرگی از جامعه انتظار داشت تا در مقابل ظلم‌های تاریخی که تحمل کرده، کار را به خصومت و انتقام‌جویی شخصی نکشاند. بلکه با ترجیح مصلحت ملی، بر منافع شخصی، گذشته را ببخشید و فراموش کند و بار دیگر از بارقه ظهور اصلاحات در دل حکومت حمایت کند.
این بخش‌های حذف شده صرفا در نخبگان چپ‌گرا و نسل‌های بعدی‌شان خلاصه نمی‌شود. بجز گروه‌های سیاسی، بسیاری از اقلیت‌های قومی و مذهبی هم شامل حال این روی‌کرد کلی شدند. (مثل دستورالعمل+ تازه منتشر شده‌ای که نشان می‌دهد از نظر دستگاه‌های امنیتی بهاییان نباید به مشاغلی با درآمد بالا دست‌پیدا کنند) در واقع، گفتمان اصلاح‌طلبی، از تمامی این «مستضعفین» سیاسی/اقتصادی/اجتماعی انتظار دارد که با فاصله گرفتن از روحیه تاریخی ایرانیان، در برابر این ظلم‌های تاریخی به منش‌های «انقلابی» روی نیاورند و در مقابل مشی «اصلاح‌طلبانه» در پیش بگیرند. اما این دعوت به چه صورتی انجام می‌شود؟
* * *
از نگاه من، آزادی بیان، دست‌کم در سطح طرح نقد، (یعنی اگر بحث بهره‌گیری از الفاظ رکیک و تعابیر مستهجن و یا امور شخصی نباشد) هیچ مرزی نمی‌شناسد. با این حال، برای هر منتقدی یک رسالت اخلاقی نیز قایل هستم که از مسیر «انصاف» می‌گذرد. یعنی اگر روزنامه‌نگاری به مانند «محمد قوچانی» مدعی می‌شود که قصد ترویج مرام «اصلاح‌طلبی» را دارد و در مقابل مشی انقلابی/مسلحانه را به نقد می‌کشد، وظیفه‌ای اخلاقی دارد تا انصاف را در برابر بی‌شمار مخاطبی که بر خلاف او تریبون، مجوز و پشتوانه مالی برای دفاع از منطق و یا تاریخ و پیشینه خود ندارند را رعایت کند.
انتقاد به مبارزه مسلحانه نیز همچون انتقاد به سیاست‌های اقتصاد کمونیستی و یا تصمیمات حزب توده در نیم قرن پیش، با طرازها و معیارهای امروزین کار بسیار ساده‌ای است. مشکل آن است که برای نزدیک به ۳۰ سال جریان چپ نتوانسته به صورت معمول و صحیح رشد کند، گفتمان خود را بسط دهد، از اشتباهات‌اش درس بگیرد و نقاط ضعف‌اش را اصلاح کند. امثال آقای قوچانی هیچ گاه بازخوانی جریان راست را به عمل‌کرد ۴۰ سال پیش آن (کودتا در ایران، کودتا در شیلی، جنگ ویتنام، حمایت از دولت آپارتاید آفریقای جنوبی و …) تقلیل نمی‌دهند که البته در این مساله حق هم دارند. اما چرا نقد جریان چپ هم‌چنان با نقد همان روی‌کردهای ۴۰ سال پیش، یا نقد شکست شوروی استالینی یکی انگاشته می‌شود؟
در ذهن مخاطب آقای قوچانی به صورت طبیعی می‌تواند این پرسش‌ها مطرح شود که آیا این نقدها فقط شامل جریان چپ می‌شود؟ آیا آقای قوچانی شهامت تروریست خواندن اسلام گرایانی که امروز در راس قدرت قرار گرفته‌اند را هم دارد؟ اگر آزادی کافی برای نقد همه جریان‌ها وجود ندارد، و اگر یک جریان کلا هیچ رسانه‌ای در دفاع از خود ندارد، آن وقت آیا طرح این گونه انتقادات یک جانبه و ناقص اخلاقی است؟ آیا در پس چنین روی‌کردی هم‌چنان می‌توان داعیه‌دار دعوت به مشی «اصلاح‌طلبانه» باقی ماند؟
* * *
نورالدین کیانوری، همان پیرمرد شکنجه دیده، یکی از کسانی بود که در آستانه دوم خرداد ۷۶ کینه شخصی را کنار گذاشت و از مشارکت انتخاباتی به سود جریان اصلاحات حمایت کرد. (ناگفته پیداست که برای این حمایت، هزینه‌های سیاسی بسیاری نیز پرداخت و از جانب برخی رفقای زجر دیده به خیانت متهم شد) این تصمیم سیاسی البته نمی‌تواند سدی باشد برای جلوگیری از نقد کارنامه نیم قرن فعالیت سیاسی او و حزب توده که قطعا سرشار از اشتباهات و نقاط تاریک هم خواهد بود. اما از نگاه من، این سطح از شرافت اخلاقی برای فراموش کردن مظالم شخصی به سود منفعت ملی قابل احترام است. به یاد بیاوریم که روی‌کرد امثال کیانوری به اصلاح‌طلبی، آن هم در سال‌های پایان عمر، بر خلاف بسیاری از اصلاح‌طلبان، نمی‌توانست در راستای کسب قدرت و شهرت و ثروت باشد.
به باور من، مرام اصلاح‌طلبی تنها در صورتی قابل تعمیم و گسترش است که به همین جنبه اخلاقی مساله توجه ویژه‌ای داشته باشد. اگر قرار است از خیل انبوه ستم‌دیدگان در تاریخ ۳۰ ساله انقلاب دعوت کنیم تا به سود منافع ملی، از مصائب شخصی خود چشم‌پوشی کنند، باید برای این تعهد والای اخلاقی و اجتماعی آنان ارزش و احترام کافی قایل شویم. اصلاح طلب شدن آنانی که ۳۰ سال فشار و بی‌عدالتی را تحمل کرده‌اند زمین تا آسمان با اصلاح‌طلب ماندن آنانی که در تمامی این مدت رانت حذف رقبا را دریافت کرده‌اند تفاوت دارد!

کبک ۲۲


«ولی بنده، این حقیر منفور، به ارابه‌هایی که برای بشریت نان حمل می‌کنند اعتقادی ندارم. زیرا این گاری‌های نان‌آور اگر حرکت‌شان بر اساس اخلاق استوار نباشد قسمت بزرگی از بشریت را در عین خونسردی با نانی که می‌آورند از لذت سیری محروم می‌کنند … مالتوس (Malthus) هم بوده که خود را دوست بشریت می‌شمرده ولی دوستی که بنیان اخلاقی‌اش لرزان باشد دیوی آخری می‌شود، حالا کاری به خودخواهی‌اش نداریم، زیرا اگر احساس خودخواهی این دوستان بشریت را بیازارید حاضرند از سر انتقام‌جویی حقیر خود دنیا را از چهارسو به آتش بکشند».
(شیاطین (جن‌زدگان) – فئودور داستایوفسکی – سروش حبیبی – نشر نیلوفر – ص۶۰۲)
فقط به یاد بیاورید که نیم قرن پس از نگارش این سطور توسط داستایوفسکی، نظام استالینی، برآمده از انقلابی با شعار نان و آزادی و برادری، چه بلایی بر سر ملت روسیه آورد. پیش‌بینی پیامبرگونه اگر این نیست، پس چیست؟
ما هم مدل‌های مشابه چنین ارابه‌هایی را تجربه کرده‌ایم. از سال‌های دور انقلاب حرف نمی‌زنم. از همین تجربه‌ای می‌گویم که هنوز یادمان نرفته، همانی که می‌خواست «پول نفت را سر سفره مردم بیاورد»! دریغ که دیر یادمان افتاد دست‌مان را در برابرش بلند کنیم و فریاد بزنیم که «ادب مرد، به ز دولت اوست»!

پی‌نوشت:
تصویر متعلق است به یک نمایش‌گاه عکس با عنوان «مصر و انقلاب». (اینجا+) گروهی از زنان مصری، با فرهنگ‌های مختلف را در تصویر می‌بینیم که در مقابل‌شان انبوهی از «نان» ریخته شده است. شاید سرنوشت انقلاب مصر و بهار عربی، انعکاس دیگری باشد از هشدار تاریخی جناب داستایوفسکی.

کبک ۲۲

بجز اشک ناشی از غم و درد و اندوه، «اشک شوق» هم معروف و شناخته شده است. ولی تماشای «در دنیای تو ساعت چند است» تجربه جدیدی برای من به وجود آورد تا احساس کنم یک اشک دیگر هم باید وجود داشته باشد. اشکی که از یک احساس خوب می‌جوشد. با اشک شوق فرق دارد؛ اشک شوق شما را بر می‌انگیزد و از غلیان هیجان و احساسات فوران می‌کند. (مثلا در جریان پیروزی یک تیم ورزشی) اما این یکی یک جور حس آرامش دارد، مثلا بگوییم «اشک زیبایی»! در برابر یک تصویر و احساس زیبا به ناگهان احساس سبکی می‌کنید. آن‌قدر سبک و راحت که گویی درون‌تان صاف شده است و در همان حال چشمان‌تان تر می‌شود.
«در دنیای تو ساعت چند است» یک احساس بود. احساسی لطیف که فیلم می‌خواست به مدد تصویر، رنگ، موسیقی و البته کمی هم کلام آن را ترسیم و سپس منتقل کند. موقعیتی که به واقع نزدیک به دو ساعت زمان لازم بود تا تمامی ابعاد آن در قلب بیننده بازسازی شوند. آنقدر که وقتی کسی می‌گوید «ارزش‌اش را داشت؟» بیننده به تمام و کمال بداند که طرفین کفه این ترازو چه بوده و چرا ارزش‌اش را داشته است.
اگر بخواهیم از تصاویر زیبا، بهره‌گیری از رنگ‌پردازی‌های تاثیرگزار، نماهای دلنشین و البته موسیقی اعجاب‌آور فیلم تمجید کنیم، ناگزیر از واژگانی اغراق شده خواهیم بود که زمختی باورشان برای مخاطبی که هنوز فیلم را ندیده در تضاد با لطافت فیلم قرار خواهد گرفت و کار را به نقض غرض می‌کشاند. پس اجازه بدهید به همان تک عبارت عصاره فیلم بسنده کنیم که حتی اگر چندین برابر وقت و هزینه برای تماشای آن صرف می‌کردیم «ارزش‌اش را داشت»!
پی‌نوشت:

به نظرم علی مصفا بهترین بازی‌اش را دقیقا در همین صحنه ورود به حیاط انجام داد که تصویرش را اینجا استفاده کرده‌ام.

کبک ۲۲

«ابراهیم قاشوش» تروریست نبود. تفنگ نداشت. سر نمی‌برید. فقط یک حنجره داشت! یک حنجره طلایی! صدایی صاف و رسا که از میان هلهله صدها و هزاران هم‌وطن‌اش به گوش می‌رسید و جمعیت را به وجد می‌آورد. آخر او «بلبل انقلاب» بود. در میان ده‌ها هزار سوری که به خیابان آمده بودند تا اعتراض خود را تنها با آواز خواندن و کف زدن اعلام کنند می‌ایستاد و می‌خواند: «یالله، ارحل یا بشار»!
تصویر را از دست ندهید. شب زیبایی است. تا چشم کار می‌کند جمعیت است. شب «حماء» در حضور هلهله این معترضان نورانی‌تر از همیشه است و طنین صدای «قاشوش» هر شنونده‌ای را به وجد می‌آورد. لازم نیست سر سوزنی عربی بلد باشید تا با موج صدای او و کف زدن‌های جمعیت همراه شوید، فقط کافی است گوشی شنوا داشته باشید که «اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب»!
قاشوش اما دیگر نیست. فرمانده، بشار اسد، نمی‌توانست مخالفانی را تحمل کند که سلاح‌شان ساز و آواز بود. شب‌ها به اعتراض جمع می‌شدند و دست می‌زدند و صبح‌ها با آرامش به سر کار می‌رفتند. پس قاشوش را دزدیدند. گلوی‌اش را بریدند؛ حنجره‌اش را از آن بیرون کشیدند و جسد خونین و بدون حنجره را به رودخانه انداختند. آتشی که به جان ملت زدند خیلی زود به خرمن‌ها افتاد. حالا سوریه دریای خون است و آنقدر خون بی‌گناه بر روی خون قاشوش ریخته که دیگر دوست و دشمن را نمی‌توان تشخیص داد. حالا حامیان اسد هم می‌توانند در لابلای اجساد پنهان شوند و انگشت اتهام را به سمت جنایات تروریست‌ها بگیرند. دیگر در آن خاک مرده کسی به یاد ندارد که زمانی سلاح معترضان تنها دست‌زدن‌هاشان بود در جشنواره‌های شبانه. تنها یادگار آن روزهای آرام و شب‌های زیبا، انعکاسی از همان حنجره طلایی «قاشوش» است که همچنان می‌خواند: «یالله، ارحل یا بشار»!

پی‌نوشت:
این روزها هنرمندی همت کرده است و در گوشه‌ای از تهران، با یاد و خاطره «ابراهیم قاشوش» و تنی چند از دیگر قربانیان جنایات اسد نمایشی روی پرده رفته است. از آنجا که نمایش جنبه عمومی ندارد نمی‌دانم حق دارم اینجا توضیح بیشتری بدهم یا نه.

کبک ۲۲

تصور غالب بر این است که نخستین بارقه‌های مردم‌سالاری، با خیزش مشروطیت به ایران وارد شد. پیش از آن هم یک نظام خودکامه سنتی داشتیم که امر، امر حاکم بود و حضرت سلطان، صاحب اختیار مال و جان و ناموس رعایا. واقعیت تاریخی اما تطابق تمام و کمالی با این تصویر سنتی ندارد.
قاجاریان تا پیش از انقلاب مشروطه، یک قرن تمام بر ایران حکم‌رانی کردند و در طول این سال‌ها، به جز اندک موارد گذرا، با بحران مشروعیت و اعتراضات عمومی مواجه نشدند. بدین ترتیب باید حدس زد که علی‌رغم ناکارآمدی آشکار دولت مرکزی و فساد گسترده‌ای که در سراسر کشور میان حکام و خوانین وجود داشت، عوامل دیگری هم دست در کار بوده‌اند تا حداقل‌های مورد نیاز جهت تداوم حکومت و حفظ انسجام کشور فراهم شوند.
در ریز جزییات کشورداری قجری اگر دقیق شویم، در خواهیم یافت که با توجه به عقب‌افتادگی کشور، در این دوره نه از راه‌های مناسب برای برقراری ارتباطات بین شهری خبری هست و نه از تلگراف و تلفن. قوای نظامی نیز آن‌چنان ناکارآمد و غیرمتمرکز هستند که عملا اقتدار و نفوذ دولت مرکزی، از مرزهای پایخت فاصله چندانی نمی‌گیرد. اگر هم در دیگر شهرهای بزرگ (نظیر اصفهان و تبریز ومشهد) با یکی دو واسطه اثری از این اقتدار به چشم می خورد، در نقاط دورافتاده و روستایی دیگر هیچ اثری از نفوذ پایتخت مشاهده نمی‌شود. با این حال، دست‌کم بر روی کاغذ، تمامی حکام ولایات، ولو در سطح کدخدایان دهات هم منصوب اعلی‌حضرت همایونی به حساب می‌آمده‌اند. انتصاباتی که البته چندان هم به اختیار نبوده است!
در واقع، حکومت مرکزی، از آنجا که نه از نظر امکانات و سخت‌افزارها، و نه از نظر دانش کشورداری، توانایی مدیریت کشور پهناوری چون ایران را نداشت، در اکثر بخش‌های کشور صرفا و به ناگزیر تسلیم آرای محلی بود. برای مثال، مردم یک روستا و یا اهالی یک قبیله کوچ‌نشین بر سر کدخدایی ریش سفید خود به توافق می‌رسیدند. این توافق به اطلاع حکومت مرکزی می‌رسید و (بجز در مواردی بسیار معدود که فرد منتخب قصد گردن‌کشی و مخالفت داشت) حکومت مرکزی حکم ولایت را به نام همان فرد صادر می‌کرد.
البته این فرآیند چندان هم سالم طی نمی‌شد و همواره بودند کسانی که با فساد و ارتشاء در این روند اخلال ایجاد کنند. با این حال، کلیت جامعه، به حداقلی از توازن رسیده بود. توازنی که در آن، مردم به صورت سنتی ریش‌سفیدان خود را برای اداره امورات روزمره خود انتخاب می‌کردند و حکومت مرکزی هم دست‌شان را در این دایره باز می‌گذاشت. این فرآیندی است که من آن را «دموکراسی قجری» می‌خوانم. هرچند «دموکراسی» خواندن این شیوه تماما سنتی، آشکارا تقلیل مفهوم مردم‌سالاری است، اما دست‌کم در ابعاد «قجری» خود، می‌تواند شیوه‌ای منحصر به فرد از کشورداری را به تصویر بکشد که نه یک دموکراسی مدرن بود، نه یک استبداد خودکامه سنتی. چیزی بینابین بود که نه سیخ می‌سوخت و نه کباب، مردم هم تا حدودی راضی بودند و حتی فرصت آن را هم داشتند که کم‌کم به فکر گسترش حقوق خود، تا سطح «مشروطیت» بیفتند.
*  *  *
یک قرن پس از انقلاب مشروطیت، هنوز هم که هنوزه، کشور ما نتوانسته به لوازم ضروری یک دموکراسی مدرن دست پیدا کند. فرهنگ حزبی و مطبوعات آزاد، دو رکن اساسی و ضروری در بنای یک دموکراسی مدرن هستند که ما از هر دو محروم هستیم. بدین ترتیب، حداقل‌های مورد نیاز برای نظارت بر کار سیاست‌مداران فراهم نیست و رای دادن در چنین شرایطی، به انداختن تیر در تاریکی، یا خرید هندوانه‌های دربسته شباهت دارد.
با این حال، ناتمام پیمودن مسیر تجدد، هرچند ما را از دست‌یابی به یک دموکراسی مدرن و تمام عیار محروم ساخته، اما در برخی موارد سبب شده تا هم‌چنان برخی پی‌وندهای خود با شیوه‌های سنتی کشورداری را حفظ کنیم. برای مثال، وقتی از یک انتخابات فراگیر و متمرکز همچون انتخابات ریاست‌جمهوری فاصله می‌گیریم و به انتخاباتی به نسبت محلی و بومی (همچون انتخابات مجلس یا شورای شهر) نزدیک می‌شویم، ایرانیان به روال سابق خود، بر پایه شناخت شخصی و روابط فامیلی/قبیله‌ای بر کار نمایندگان خود نظارت می‌کنند.
در شهرهای کوچک، اکثر مردم نماینده خود را از نزدیک می‌شناسند. هم خودش را و هم ایل و تبارش را. می‌دانند از کجا آمده، چه داشته، از کجا آورده و حالا به کجا رسیده است. اگر درخواستی داشته باشند مستقیما به او مراجعه می‌کنند و خیلی ساده می‌توانند سطح پی‌گیری و پاسخ‌گویی او را تخمین بزنند. این شیوه از نظارت بومی/سنتی در شهرهای کوچک، به نوعی یادآور همان دموکراسی قجری است که در نبود ابزارهای ضروری برای نظارت‌های مدرن، حداقل‌هایی از ضروریات را مرتفع می‌سازد. حال اما سخن از تغییر نظام انتخاباتی مجلس، به سمت نظامی استانی است.
برخی از مدافعین استانی شدن انتخابات مجلس، استدلال می‌آورند که محلی بودن انتخابات روحیه و نگاه ملی را از شهروندان گرفته و سبب شده تا صرفا در سطح دغدغه‌های بومی و قومی خود در انتخابات شرکت کنند. البته آسیبی قابل تامل است، اما به باور من راه حل آن از تغییر نظام انتخاباتی نمی‌گذرد. نهادینه نشدن روحیه مدرن شهروندی، با نگاهی فرامنطقه‌ای در میان ایرانیان، محصول تکمیل نشدن فرآیند شکل‌گیری دولت/ملت است. ما هنوز هم دولت را قدرتی بیرونی و بیگانه از خود تصور می‌کنیم. نمی‌خواهم اینجا بدین مساله بپردازم که چقدر هم در این نگاه محق هستیم؛ اما تا وقتی این نگاه وجود دارد، صرفا با تغییر ساختار انتخابات، روحیه مردم عوض نخواهد شد.
از سوی دیگر، وقتی این تغییر را در شرایطی انجام دهیم که هنوز انحصار رسانه‌های عمومی در دست خود دولت است و مجوز انتشار مطبوعات آزاد صادر نشده است و البته که حزبی هم به معنای واقعی وجود ندارد، آن‌گاه قطعا در مسیر دست‌یابی به یک نظام انتخاباتی مدرن صرفا جهشی کرده‌ایم بدون اینکه زیر پای خود را محکم کنیم. نتیجه آن خواهد شد که نه تنها اهداف مورد نظر محقق نمی‌شود، بلکه همان اندک نظارت، و در نتیجه دلبستگی مردم به نمایندگان بومی خود نیز از بین خواهد رفت و نتیجه کار مجلسی می‌شود که نه مردم آن را از جنس خود می‌پندارند و نه هیچ گونه امکان نظارتی بر آن دارند.

ناگفته پیداست که قطع ارتباط مردم با مجلس به معنای بریدن بندهایی است که دولت را به جامعه پی‌وند می‌زند و در نبودشان حکومت به درخت سنگین‌وزنی شباهت می‌یابد که ریشه‌ای در دل خاک ندارد. در یک کلام، در چنین وضعیتی مصداق کاملی خواهیم شد برای «از اینجا رانده و از آنجا مانده»!

کبک ۲۲