Archive for May, 2013

 

اصل حرف همین است

اصلاحات یک سرمایه است. همان‌طور که جنبش سبز یک سرمایه است. آخرین انتخاباتی که اصلاح‌طلبان در آن پیروز شدند به ریاست‌جمهوری سال ۸۰ باز می‌گردد. پس از آن دو دوره انتخابات شورای شهر، سه دوره انتخابات مجلس و دو دوره انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار شد که اصلاح‌طلبان در تمامی این ۷ دوره انتخابات یا شکست خوردند و یا به هر طریق ممکن حذف شدند. جنبش سبز نیز آخرین بار در ۲۵ بهمن ماه ۱۳۸۹ توانست خودی نشان دهد. پس از آن نه تنها نتوانست به اهداف اولیه‌اش (ابطال انتخابات و بازپس گیری آرای دزدیده شده) برسد، بلکه حتی رهبران خودش را هم در حصر دید. داغ سنگین نزدیک به ۱۰۰ شهید و هزاران همراه در بند بر پیشانی جنبش باقی ماند. پرسش من این است: «پس از این همه شکستی که بر پیکره اصلاحات و جنبش سبز تحمیل شده، آیا عقلانی‌تر نیست که کمی بیشتر محتاط باشیم؟ می‌دانید که پرطرف‌دارترین تیم‌های جهان هم با تداوم در شکست هواداران و همراهان خود را مایوس کرده و به مرور از دست می‌دهند؟»

 

حقیقت این است که شما بازی بلد نیستید

فعلا بجز «سیاست‌ورزی انتخاباتی» گزینه‌ای نمی‌شناسیم. بلد نیستیم. ضعیف هستیم. نمی‌توانیم. این‌ها را که دیگر باید پذیرفته باشیم. اما این به چه معناست؟ دقیق‌تر بگویم، آیا اینکه ما بازی دیگری بلد نیستیم، به این معناست که ما واقعا سیاست‌ورزی انتخاباتی را بلد هستیم؟ من بعید می‌دانم.

 

طی هفت دوره انتخابات گذشته، اصلاح‌طلبان یا با بازی رد صلاحیت آچمز شده‌اند یا مجبور شده‌اند با گزینه‌های دسته چندم خود وارد رقابت شوند و یا در برابر تقلب و کودتای انتخاباتی درمانده‌اند. گروهی هم در طول این مدت مدام بر طبل تحریم کوبیده‌اند اما هفت دوره انتخابات گذشته نشان داده که تحریمی‌ها هم بجز شاد کردن دل خودشان تا کنون ره به جایی نبرده‌اند و دستاوردی برای کشور به همراه نداشته‌اند. حال باید پرسید «وقتی شما هفت انتخابات پیاپی را باخته‌اید و در برابر این شکست‌های مداوم نه تنها هیچ دستاورد و چشم‌انداز دیگری پدید نیاورده‌اید، بلکه تازه به جایی رسیده‌اید که باز هم در انتخابات هشتم صرفا با رد صلاحیت یک گزینه دچار سردرگمی مطلق می‌شوید، فقط یک توصیف در مورد شما صادق است: شما حتی سیاست‌ورزی انتخاباتی را هم بلد نیستید»!

 

حریفت را مسخره نکن و دست‌کم نگیر

سیطره غالبی است در فضای رسانه‌ای و حتی در اذهان اصلاح‌طلبان و منتقدان نظام که پیروزی‌های اصولگرایان را صرفا و صرفا محصول رانت‌خواری آنان از قدرت شخص رهبر نظام قلمداد می‌کند. تصور کاملا بی‌پایه‌ای نیست، اما من گمان می‌کنم ابدا گویای تمام حقیقت نیست. واقعیت این است که اصول‌گرایان، بخش عمده‌ای از پیروزی‌های خود را مدیون زیرکی خود بودند. سیاست‌ورزی انتخاباتی را بسیار بهتر از ما بلد بودند و نتیجه‌اش را هم بارها و بارها گرفته‌اند. اجازه بدهید یک مرور کوچک داشته باشیم و چند نکته آموزنده را تذکر بدهیم:

 

۱- پیروزی‌های چشم‌گیر خاتمی در ظاهر قاطع‌ترین پیروزی‌های اصلاح‌طلبان بودند. اما جناح محافظه‌کار با این شکست‌ها چه کرد؟ ساده بگویم: از آن یک پیروزی حداقلی ساخت. اصولگرایان بلافاصله به خاتمی نزدیک شدند و علی‌رغم شکست قاطعی که خورده بودند توانستند از او برای کابینه سهم‌خواهی کنند. (در سطح وزیران، حسین مظفر، محمد سعیدی‌کیا، محمد رحمتی و طهماست مظاهری از مجموعه وزیران خاتمی بودند که بعدها سر از دولت محمود احمدی‌‌نژاد درآوردند) نکته: اصول‌گرایان در عمل سیاست را حیثیتی نکرده و در صورت لزوم با رقیب خود هم سازش می‌کنند.

 

۲- معروف است که علی لاریجانی از نخستین کسانی بوده که پیروزی میرحسین موسوی را در انتخابات سال ۸۸ به او تبریک گفته است. قطعا کم نیستند اصول‌گرایانی که در آن انتخابات به موسوی رای دادند، اما بعدها از کودتای انتخاباتی حمایت کردند. نکته: حتی پیروزی موسوی هم باعث نمی‌شد که اصولگرایان خود را بازنده بخوانند. آن‌ها آمادگی داشتند که در صورت لزوم نامزد ما را به سود خودشان مصادره کنند.

 

۳- تا پیش از پیروزی در انتخابات شورای شهر دوم، اصول‌گرایان در چهار انتخابات پیاپی با نام «محافظه‌کاران» شکست خورده بودند تا سرانجام در انتخابات شورای دوم با عناوین جدیدی همچون «رایحه خوش خدمت» و بعدها «اصول‌گرایان» موفق به یک پیروزی حداقلی شدند. از آن پس این عنوان را حفظ کردند. نکته: اصول‌گرایان توانایی نقد گذشته و حتی به روز رسانی خود را دارند و در بند اسامی یا چهره‌ها نیستند.

 

۴- در انتخابات سال ۸۴، اصلاح‌طلبان علت شکست خود را در تعدد نامزدها عنوان می‌کنند اما اشاره نمی‌کنند که اصول‌گرایان هم در همان انتخابات با سه کاندید وارد عرصه شده بودند. نکته: «تنوع کاندید همیشه منفی نیست. مهم این است که شما بتوانید با این برگ‌ها مختلف به خوبی بازی کنید و در لحظه حساس تمرکز خود را به سرعت از یک گزینه به گزینه دیگر تغییر دهید.

 

همه این موارد یعنی: «اصول‌گرایان می‌توانند تغییر تاکتیک بدهند تا بازنده نباشند».

 

کلیشه‌ها را بریز توی فاضلات!

اواخر دولت دوم خاتمی تصور رایج در جو رسانه‌ای اصلاحات این بود که مشکل مردم ما تضاد «آزادی بیان» با «حکم حکومتی» است. وقتی آن افتضاح شکست بالا آمد، همه به این فکر افتادند که «نتوانستیم دموکراسی را به نان شب ترجمه کنیم». خیلی‌ها با نگاه به تبلیغات احمدی‌نژادی، فهمیدند که برای مردم نان شب از هرچیز واجب‌تر است اما این شعار را تنها در کارکرد یک «کلیشه» دریافتند. یعنی حتی همراهی و دلسوزی با «اقشار فرودست» هم فقط به صورت یک کلیشه به ادبیات اصلاح‌طلبان راه پیدا کرد و دم خروس جایی بیرون می‌زند که باز هم هیجان انتخاباتی بالا بگیرد. هاشمی که آمد حرف نخبگان و توده مردم به طرز عجیبی یکی شد تا جایی که آمار رای داشت رکورد تاریخی می‌شکست. اما بعد از هاشمی معلوم می‌شود که همراهی شعارهای اصلاحات با توده مردم چقدر واقعی است و چقدر از سر کلیشه. آیا به نظر شما، روی‌کرد توده مردم به همان سمتی دارد می‌رود که اصلاح‌طلبان پس از رد صلاحیت هاشمی می‌روند؟

 

تغییرات خوب اما ناکافی

بی‌تعارف بگویم، حمایت از هاشمی رفسنجانی، دست‌کم پس از ثبت‌نامش بی‌سابقه بود. امسال بحث آزارنده و تمسخر‌های تنزه‌طلبانه تحریم کم‌تر از هر سال بود. جماعتی هم که سرخوشانه حتی برای خاتمی هم شرط تعیین می‌کردند صرفا به گزینه‌هایی نادر در فضای مجازی محدود بودند. خیزش توده جامعه به گونه‌ای بود که حتی این احتمال می‌رفت که هاشمی بیش از ۷۰ درصد آرای انتخاباتی را به خودش اختصاص دهد. این یعنی اصلاح‌طلبان نیز در چند جنبه به بلوغ رسیدند:

 

نخست آنکه تقریبا لزوم «اجماع» را درک کردند و اگر نباشند گروه‌های کوچکی که با بی‌اخلاقی و سودجویی تلاش کنند آبروی اصلاحات را به حساب شخصی خودشان واریز کنند، (+) احتمالا این اجماع تا پایان انتخابات هم حفظ خواهد شد. نکته دوم آنکه مفهوم سیاست را تا حد خوبی از آرمان‌گرایی و تسویه حساب شخصی تهی کرده‌اند. پس می‌توانند حتی بر روی هاشمی رفسنجانی هم به توافق برسند. اما آیا این تغییرات کافی است؟ اگر بود که با این اغتشاش و سردرگمی مواجه نبودیم. در واقع پیش‌رفت‌های اصلاح‌طلبان هرچند خوب بود، اما هنوز تا تبحر در «سیاست ورزی انتخاباتی» فاصله دارد. در انتخابات امسال هم بار دیگر اصلاح‌طلبان همه تخم مرغ‌های خود را در سبد یک نفر گذاشتند و پس از رد صلاحیت او دچار بهت و درماندگی شده‌اند، تا جایی که بجز ابراز افسوس و شگفتی از رد صلاحیت هاشمی هنوز هیچ صدایی از آن‌ها به گوش نرسیده است. فقط این خود مردم هستند که با صورت فردی و با ابتکارات شخصی دارند بین نامزدها یک گزینه (مثلا روحانی) را انتخاب می‌کنند. شاید اتفاق بدی نباشد اما: به این نمی‌گویند سیاست‌ورزی، این «باری به هر جهت» بودن است.

 

اصل اولیه سیاست‌ورزی، تعیین «فلسفه عمل» است

اگر از اهالی فوتبال نباشید، شاید برایتان عجیب باشد که بدانید استراتژی‌های فوتبالی، بر اساس یک «فلسفه مشخص» تعیین می‌شوند. یعنی استراتژیست‌های بزرگ فوتبال ابتدا یک فلسفه برای خود تعیین می‌کنند و سپس بر اساس آن فلسفه تاکتیک‌های فوتبالی طراحی می‌کنند. برای مثال، تفاوت فوتبال «برزیلی» با فوتبالی «ایتالیایی» در تاکتیک‌های این دو تیم خلاصه نمی‌شود، بلکه از اساس فلسفه فوتبال برزیلی با فوتبال ایتالیایی تفاوت دارد. فلسفه فوتبال ایتالیایی خیلی ساده است: «تیمی که گل نخورد، هیچ وقت نمی‌بازد»! اما برزیلی‌ها به این فکر می‌کنند که «تیمی که بیشتر گل بزند برنده است».

 

ایرانی‌ها، احتمالا بنابر یک سری ویژگی‌های فرهنگی، ناخودآگاه به سمت فلسفه فوتبال برزیلی گرایش دارند. یعنی با هر تیمی که بازی می‌کنند دوست دارند برنده باشند، ولو آنکه آن تیم «آلمان» باشد. ایرانی‌ها بازی کردن برای نباختن را نوعی پذیرش حقارت قلمداد می‌کنند. پس حتی وقتی به چشم خودشان می‌بینند که اوضاع تیم ملی خوب نیست و بازیکنان بزرگی هم در اختیار ندارد، هم‌چنان جایی در اعماق وجودشان به یک «حماسه ملبورن» امیدوار هستند. البته حماسه ملبورن هم گاهی رخ می‌دهد، اما کارنامه نهایی را اگر مرور کنیم باید بگوییم اوضاع ما خوب نیست!

 

وقتی حتی «فوتبال» هم پیش از تعیین تاکتیک به مشخص کردن «فلسفه» احتیاج دارد، چطور می‌توان تصور کرد که یک کنش عظیم اجتماعی و سیاسی به چنین فلسفه‌ای احتیاج نداشته باشد؟ اما فلسفه سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبان در ایران چه بوده؟ از من اگر بپرسید می‌گویم سیاست‌ورزی ایرانی هم بی‌شباهت به فوتبالش نیست. همه همیشه پیروزی می‌خواهند. فوتبال برزیلی دوست دارند و به «حماسه ۲ خرداد» همچون «حماسه ملبورن» امیدوار هستند. اما چند سال است که چنین حماسه‌ای تکرار نشده و یا نتیجه موفقی نداشته؟ تقریبا دوازده سال!

 

رویاهای رومانتیک برزیلی

میرحسین موسوی در حصر است. سیدمحمد خاتمی اصلا امکان نامزد شدن نداشت. هاشمی نامزد و سپس رد صلاحیت شد. به نظرتان اردوگاه اصلاحات چند بازیکن قابل اتکای دیگر در اختیار دارد؟ آیا احساس نمی‌کنید هر تیمی هم که باشد، وقتی کاپیتان و مهاجمان اصلی‌اش را از آن بگیرید، احتمالا شانسی برای پیروزی ندارد و دست به عصا رفتار می‌کند؟

 

این روزها عده زیادی سردرگم هستند که چه راهی پیش روی اصلاح‌طلبان است که بتوانند در این انتخابات پیروز شوند؟ آیا باید بر روی یکی از نامزدها اجماع کنند؟ آیا باید همه با هم تحریم کنند و به دنبال کنش خیابانی باشند؟ بخش قابل توجهی از این گمانه‌زنی‌ها طبیعتا به بن‌بست می‌رسد و افراد درمانده و ناامید اعلام شکست می‌کنند. اما من می‌گویم دلیل اینکه این دوستان به جایی نمی‌رسند و یا گمانه‌زنی‌هایشان از سطح رویاپردازی خارج نمی‌شود این است که از اساس «فلسفه» درستی برای بازی در نظر نگرفته‌اند.

 

به نظر من، مشکل اصلی این است که این دوستان می‌خواهند حتما برزیلی بازی کنند و این فلسفه‌ای است که در آن یا پیروز مطلق هستی یا بازنده مطلق. می‌خواهند حتما با حضور گسترده مردم یک نامزد با شعار اصلاحات رای بالایی بیاورد و رییس جمهور هم بشود و حصر را هم بردارد و زندانیان را هم آزاد کند و اوضاع اقتصادی را هم به سامان برساند و جلوی سپاه هم بایستد و تحریم‌های جهانی را هم بر طرف کند. خلاصه بگویم: «به دنبال حماسه‌ هستند، پس تردید نکنید که نتیجه‌ای جز یک سقوط وحشتناک و کوبیده شدن دوباره سرها به دیوار سخت واقعیت به دست نخواهند آورد.

 

من از این به بعد ایتالیایی بازی می‌کنم

اما من پیشنهاد دیگری دارم. حالا که در دوران ضعف به سر می‌بریم، حالا که شاخص‌ترین بازیکنان ما از دور خارج شده‌اند و حالا که مجبور هستیم در زمین حریف قدرتمند بازی کنیم، باید فلسفه اصلی مسابقه را بر روی پرهیز از یک «شکست سنگین» متمرکز کنیم. اگر با این دست و پای بسته بتوانیم در زمین حریف از سنگین‌ترین شکست ممکن پرهیز کنیم، در واقع یک پیروزی به دست آورده‌ایم. البته نه با نگاه «برزیلی»، بلکه از دید یک «ایتالیایی»!

 

«سعید جلیلی» گزینه خطرناکی است، آن هم با رانت حمایت‌های حکومتی. ساده بگویم: «از نگاه من رییس جمهور شدن سعید جلیلی، همان افتضاح‌ترین شکستی است که ما ممکن است در زمین حریف متحمل شویم». بسیاری گمان می‌کنند تنها پیروزی ما در مقابل این شکست می‌تواند مثلا ریاست جمهوری «حسن روحانی» باشد. (عارف را حتی نام هم نمی‌برم، چون آنقدر با بی‌اخلاقی‌های خودش و تیم هوادارن و تبلیغات‌چی‌هایش آشنا هستم که حتی با او به بهشت هم نمی‌روم!) اما من می‌گویم در این شرایط پرهیز از فاجعه خودش یک پیروزی است.

 

به یاد بیاورید مرور کنید که در دوران ریاست‌جمهوری محمود احمدی‌نژاد و سیطره کامل سپاه بر تمام ارکان کشوری هستیم. چیزی نزدیک به «سیاه مطلق» که فقط ریاست‌جمهوری سعید جلیلی می‌تواند به آن تداوم ببخشد. در نقطه مقابل، «هر یک» از دیگر نامزدهای انتخابات که رییس دولت شوند، وضعیت قطعا از اینی که هست بهتر می‌شود. از خود بپرسید که بجز جلیلی، کدام کاندید است که از احمدی‌نژاد هم بدتر باشد؟ پس چرا به این صورت به قضیه نگاه نکنیم که «پیروزی هر نامزدی بجز جلیلی، به مثابه یک گام به جلو خواهد بود؟»

 

اصل حرف را یادتان هست؟

می‌خواهم به بند نخست این نوشته باز گردم. اصل حرف این است که جریان اصلاحات و جنبش سبز به اندازه کافی هزینه داده‌اند. آبروی هیچ کدام را نمی‌شود بیش از این هزینه چهره‌های درجه چندم کرد. اینکه باز هم اصلاحات نام و اعتبار خود را وارد یک بازی جدید کند و بار دیگر شکست بخورد، معلوم نیست که از توان تحمل‌ش خارج نباشد. از نگاه من گزینه «اجماع اصلاح‌طلبان» قطعا باید به یک پیام ختم شود: «مردم ایران؛ اصلاح‌طلبان در این انتخابات هیچ گزینه‌ای ندارند. حاکمیت جلوی ورود ما را به انتخابات گرفته است».

 

اما آیا این به معنای تحریم انتخابات و رای ندادن است؟ قطعا خیر. ارجاع می‌دهم به یادداشت «در باب «مشروعیت» و روی‌کرد نادرست رسانه‌ای به آن». اینکه ما اسم و آبروی اصلاحات را جلو نیاوریم، به این معنا نیست که روی رای دادن به کسی توافق نکنیم. اتفاقا کاملا برعکس. در عین حال که سیاست اصلاحات را بر روی اجماع در بیرون از ساختار قدرت حفظ می‌کنیم، به عنوان یک تاکتیک گذرا طی ۲۰ روی آینده می‌توانیم انتخابات را رصد کنیم و به «محتمل‌ترین» گزینه برای شکست جلیلی رای بدهیم. تا زمانی که منطق قدیمی و تهاجمی را از ذهن بیرون نکنیم، برای شناخت این «محتمل‌ترین گزینه» فقط در دوگانه «عارف – روحانی» به جست و جو می‌پردازیم. اما من می‌خواهم «ایتالیایی» بازی کنم.

 

من برای پرهیز از یک شکست سنگین به سراغ کسی می‌روم که اسم اصلاحات را یدک نکشد و خبط و خطایش گریبان اصلاحات را نگیرد؛ چرا من باید هزینه اعمال کسی را بدهم که خودم هم قبول‌ش ندارم؟ چرا باید اصلاحات را با یک گزینه درجه چندم از موضع طلب‌کار به موضع پاسخگویی بکشانم؟ پس:


۱– برای برداشتن یک گام به جلو فقط به گزینه‌ای فکر می‌کنم که جلوی پیروزی جلیلی را بگیرد.

۲- برای پند گرفتن از سیاست‌ورزی اصول‌گرایان طی دوازده سال گذشته هیچ موضوعی را حیثیتی نمی‌کنم و آمادگی دارم که نامزد رقیب‌ام را به نامزد خودم تبدیل کنم.

۳- برای پرهیز از تمام کلیشه‌های رایج سیاسی، سعی می‌کنم به سراغ گزینه‌ای بروم که به واقع در اعماق جامعه گمان نسبی بر این است که می‌تواند کشور را اداره کند. (یعنی دوباره بین مواضع خودم با خواست احتمالی مردم شکاف ایجاد نمی‌کنم)

 

با همه این اوصاف من با تاکید بر عدم حضور جریان اصلاحات در انتخابات و نامشروع بودن حکومت برآمده از حذف نمایندگان واقعی مردم، «احتمالا» به «قالیباف» رای خواهم داد.

 

پی‌نوشت:

این حرف آنقدر جای سوءتفاهم دارد که فعلا ۲500 کلمه در موردش نوشتم و باز هم مجبورم در یادداشت‌های بیشتر و بیشتری دلایل و جزییات آن را بیشتر تشریح کنم.

کبک ۲۲

Advertisements

دکتر احمد زیدآبادی، دبیر کل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) و زندانی سیاسی محبوس در زندان رجایی شهر پس از تمدید نشدن مرخصی به زندان بازگشت.

احمد زیدآبادی، روزنامه نگار و دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) که دوران ۶ ساله ی محکومیت خود را در زندان رجایی شهر کرج می گذارند و از بهمن ماه سال گذشته در مرخصی به سر می برد، در پی عدم تمدید مرخصی به همراهان خود در این زندان پیوست.

احمد زید آبادی، در خرداد ۸۸، تنها ساعاتی پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم از سوی ماموران امنیتی بازداشت و ۱۴۱ روز در سلول انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوین به سر برد.وی در آذر ماه ۸۹ از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ۶ سال زندان و تبعید در گناباد و ممنوعیت مادام‌العمر از فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی محکوم شد و اکنون دوران محکومیت خود را در زندان رجایی‌شهر می‌گذراند.

زیدآبادی چندی پیش در پی بروز برخی ناراحتی‌های گوارشی به بیمارستان امام خمینی منتقل شده و تحت درمان قرار گرفته بود که در حین انجام مراحل درمانی این زندانی سیاسی با تقاضای مرخصی وی موافقت شد.

ادوار کبک آگاه است

خانه عنکبوت

Posted: May 27, 2013 in Uncategorized

 

رد صلاحیت‌ها را به حدی رساندند که «هاشمی رفسنجانی» هم از حلقه تنگ «خودی‌ها» بیرون افتاد. با این همه تراش و خراشی که شورای نگهبان داد، موجی از ناامیدی و دلسردی در فضای جامعه شکل گرفت که هشت نامزد باقی مانده فرقی با هم ندارند و جدالشان به سطح «چاکرم قربان» و «مخلصم» قربان کشیده شده است. تصور بر این بود که «مهندسی معقول و منطقی» انتخابات محقق شده و با کم‌ترین هزینه، انتخابات به نمایش بی خاصیت و بی‌تنش و هیاهو بدل شده است که بازیگرانش محض خالی نبودن عریضه روی سن می‌روند و برای صندلی‌های غالبا خالی یا ناظران خواب‌آلود نطق می‌کنند، اما همه ماجرا این نبود.

 

شب گذشته فیلم صحبت‌های انتخاباتی محمدرضا عارف را از نیمه قطع کردند. (+) گویا او بحث خودش را به لزوم حفظ احترام شخصیت‌هایی همچون خاتمی و هاشمی کشانده بود. باقیش چه بوده؟ ما که ندیدیم. از عارف گذشته، فیلم سخنان «محسن رضایی» هم سانسور شده است. (+) جایی که او از گلایه‌های یک «پدر شهید» صحبت می‌کند و می‌گوید که پیرمرد گفته اگر وضع به همین منوال پیش برود دست به خودکشی خواهد زد.

 

این‌ها تعابیر ساده‌ای هستند. از نگاه من ِ ناظر بیرونی، این حرف‌ها تفاوت فاحشی مثلا با حرف‌های ولایتی ندارند که می‌گوید پول مملکت را چینی‌ها و هندی‌ها خورده‌اند و برده‌اند. یا حتی غرضی که به مردم می‌گوید «می‌خواهند جیب‌تان را بزنند». (گویا فقط جلیلی است که نه گرانی را دیده و نه تورم و نه مشکل دیگری را و جوری حرف می‌زند و چهارتا واژه نامفهوم را مدام پشت سر هم تکرار می‌کند که خودش هم از صحبت‌های خودش خوابش می‌برد!) هیچ کدام از این حرف‌ها از نظر ما حرف جدیدی نیست و هیچ کدام هم قرار نیست توفانی به پا کند. اما چه می‌شود که همین سطح از صحبت‌ها را حتی از شخصی مثل محسن رضایی تحمل نمی‌کنند؟

 

مهندسی معقول و منطقی، هرچند در ظاهر کلام پروژه‌ای پیچیده و چند لایه، با صرف هزینه‌های هنگفت اطلاعاتی و امنیتی است، اما به باور من در عمل چیزی نیست بجز چهارتا محاسبه ساده در حد اینکه چه کسی را در برابر چه کسی قرار بدهیم تا مثلا انتخابات به دور دوم برود و بتوانیم با یک عملیات یک شبه یکی را به سود دیگری تخریب کنیم. از جنس محاسباتی که هرکدام از خوانندگان این متن هم قطعا تا کنون به آن فکر کرده‌اند. اگر آقایان «مهندس انتخاباتی» می‌توانستند معجزه‌ای کنند، مجبور نبودند در لحظات آخر و با آن افتضاح و آبروریزی دست به دامن شورای نگهبان شوند که هاشمی را رد صلاحیت کند. این دستگاه مهندسی آنقدر ضعیف و آسیب‌پذیر است که نمی‌تواند در برابر خیزش موج استقبال از هاشمی هیچ تدبیر دیگری بجز پاک کردن صورت مساله بیندیشد. پس از آن هم تمام آنچه طراحی و مهندسی می‌شود، در سطح ناامید کردن مردم و سردرگم کردن و مغشوش کردن اذهانشان است. اینکه مدام از خود بپرسند کدام گزینه مطلوب آقا است؟ دولت از چه کسی حمایت می‌کند؟ چه کسی در آخرین لحظه کنار می‌کشد؟ و از همه مضحک‌تر، اخبار پراکنده دولتی‌ها که هنوز می‌خواهند دم از بازگشت رحیم‌مشایی بزنند تا چند روزی دیرتر دست‌شان رو شود.

 

خلاصه کلام آنکه، با تمام این ترفندها و تدابیر، اوضاع هنوز آنقدر افتضاح است که خاطره‌گویی‌های محسن رضایی هم ارکان نظام را به لرزه می‌اندازد. فضای یاس و سرخوردگی در جامعه غیرقابل کتمان است. درماندگی ناشی از توهم قدرت مطلق رغیبی که می‌خواهد با زبان بی‌زبانی بگوید «من هرکاری دلم بخواهد می‌کنم و آنقدر قدرت‌مند هستم که نفس از نفس‌کش ببرم و شما هم هیچ راهی برای مقابله نخواهید داشت». با این حال، نشانه‌هایی که من می‌بینم حاکی از آن است این مترسک مهیب، حتی از سایه خودش هم به لرزه می‌افتد!

 

قرآن، تعبیر «خانه عنکبوت» را برای جماعتی به کار می‌برد که دل به غیر از خدا بسته‌اند. اما در این صحنه سیاسی می‌توان گفت: «آن جماعتی که بنای قدرت و حکومت خود را بر پایه‌ای بجز خواست و اراده مردم بنا نهاده‌اند به مثال عنکبوت‌هایی هستند که به استحکام تارهای خودشان دل خوش دارند». عنکبوت‌های سیاست مهیب و هول‌انگیز هستند، اما تردید نکنید که خانه‌های سست‌شان با نخستین وزش اراده مردمی از هم خواهد پاشید و نقشه‌های مهندسی‌شان نقشه بر آب خواهد شد.

کبک ۲۲

 

چه به «سیزیف» تشبیه‌اش کنید با آن تکرار بی‌پایان مشقت‌هایش و سقوط هرباره سنگ از فراز کوه، چه به سرگشتگی در هزارتوی «لابیرنت»ی که هیچ خلاصی از آن وجود ندارد، در هر صورت زندگی یک دور باطل است که ابتدا و انتهایش پیدا نیست و آنچه برای آدمی باقی می‌گذارد همان بردوش کشیدن کوله بار گناهی است که خودش هم نمی‌داند چه زمانی مرتکب شده.

 

افسانه‌ها می‌گویند پدری از اجداد پدری‌مان فریب مادری از اجداد مادری‌مان را خورد و گناهی نابخشودنی مرتکب شد. آیا همین است راز همواره گناه‌کار بودن انسان؟ آیا سرگشتگی‌اش محصول آن هبوط نفرین شده است؟ چه اهمیتی دارد؟ مگر می‌شود فهمید؟ یا برفرض هم که بشود، چه گرهی از مشکل امروز ما باز خواهد کرد.

 

«بودا»، در توصیف زندگی تمثیل جالبی به کار می‌برد. می‌گوید فردی را تصور کنید که در میدان جنگ تیری به دست‌اش برخورد می‌کند. واکنش او چه خواهد بود؟ آیا در نخستین گام تلاش می‌کند که این تیر را از دست‌اش بیرون آورده و از درد و رنج آن خلاصی یابد، یا اصرار می‌کند که پرتاب کننده تیر را بیابد؟ به باور «بودا»، زندگی همچون همان تیری است که در دستان انسان فرو رفته. تا زمانی که انسان از درد این تیر در رنج و عذاب است لزومی ندارد که به دنبال پرتاب کننده تیر بگردد. تا رسیدن به آسایش «نیروانا» انسان تنها و تنها باید بر رهایی از این درد و رنج تمرکز کند.

 

در «نمایش لابیرنت» نیز ابتدا و انتهای مشخصی پیش چشم ما قرار ندارد. شما از بخشی از یک دایره وارد آن شده‌اید. دایره مبداء و مقصد ندارد. فقط می‌توانید در محیط دایره یک چرخ کامل بزنید تا به همان‌جایی برسید که از ابتدا قرار داشته‌اید. شما می‌توانید یک دور از این چرخه باطل را به چشم ببینید. جزییات مضحک و سخیفی که معلوم نیست منطقی دارند یا ندارند، اما همه در گرو تداوم همین سردرگمی و تکرار هستند. پرسش این نیست که چرا ما اینجا هستیم، یا منطق این روی‌دادها چیست؟پرسش ِ درست، فقط همان است که مدام تکرار می‌شود: «من چطور می‌تونم از اینجا برم بیرون». هرچند معلوم نیست پاسخی برای این پرسش وجود داشته باشد.

 

به دیدن نمایش «لابیرنت» اگر می‌روید، فرصت را از دست ندهید. از موقعیت کم‌نظیری که در اختیار شما قرار گرفته کمال استفاده را ببرید. نگران بر هم خوردن نظم نمایش نباشید. چشم‌انتظار اشارات گروه هماهنگ کننده هم نمانید. راه بیفتید در دهلیزهای نمایش و به هر گوشه‌اش سرک بکشید. اطمینان داشته باشید چیزی را از دست نمی‌دهید. شما با پرده سینما مواجه نیستید که فقط باید نگاه خیره خود را به مرکز آن بدوزید. ظرفیت تیاتر توانسته است این موقعیت را به شما بدهد که به هر سو که می‌خواهید بنگرید و حتی فراتر از آن، هر کجا که می‌خواهید بروید. بازیگران را به حال خودشان رها کنید و زمانی که همه یک جا تجمع کرده‌اند، شما بروید و از راهرو رد شوید و بپیچید توی آن دهلیزی که حالا کسی نیست. بروید یک گوشه کنار یک شمع بنشینید. یا وقتی همه به سمت شما هجوم آوردند، میان بازیگران راه بروید. به چهره‌هایشان خیره بشوید. بعد برای خودتان حدس بزنید که در این زمان که همه بر روی این بخش و این بازیگران تمرکز کرده‌اند، در آن یکی دهلیز چه خبر است؟ بروید و بچرخید، این فرصت محدود، درست به همان محدودیتی است که زندگی در اختیار شما قرار می‌دهد. ابتدا و انتهای زندگی از قدرت اختیار شما خارج است. اما شما این حق انتخاب را دارید که از فرصت محدودی که در اختیارتان قرار داده‌اند به هر شکلی که می‌خواهید استفاده کنید.

 

گمان می‌کنم حداکثر یک هفته تا پایان دوره نمایش «لابیرنت» باقی مانده است. به نظرم فرصتی است که از دست دادنش جای افسوس دارد. اگر از من می‌شنوید، در اولین فرصت بروید به سالن نمایش «آو» و بچرخید در دهلیزها و بازی‌گوشی کنید در حین اجرای نمایش و از این حداقل احساس رهایی و انتخاب خود لذت ببرید.

 

پی‌نوشت:

برخی اخبار حکایت از اجرای نمایش لابیرنت تا پایان خردادماه دارند. (+) اما شنیده‌های من حاکی از آن است که این خبر چندان قطعی نیست که در غیراین صورت احتمالا روز 13 خرداد اجرا به پایان می‌رسد. لابیرنت، برنده جایزه‌های «بهترین کارگردانی»، «بهترین بازیگری زن» و «بهترین طراحی صحنه» از سیزدهمین جشنواره دانشجویی است.

کبک ۲۲

ادوارنیوز: درحالی که فقط سه هفته به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده٬ دانشگاه آزاد قزوین(باراجین) اینترنت این دانشگاه قطع شده است.

یکی از دانشجویان این دانشگاه به خبرنگار ادوارنیوز گفت قطعی اینترنت بنا به دستور مسوول انتظامات و خوابگاه دانشگاه صورت گرفته است.

به گفته این دانشجو مسوولان این دانشگاه از چند روز قبل اینترنت محوطه دانشگاه را قطع کرده و به دانشجویانی که برای پیگیری مراجعه کرده بودند گفته اند که اینترنت تا بعد از انتخابات قطع خواهد بود.

دانشگاه آزاد قزوین که در جریان حوادث پس از انتخابات سال ۸۸ شاهد اعتراضات گسترده دانشجویان به تقلب در انتخابات بود، هم‌اینک و سه هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری، با فضایی امنیتی روبه‌رو شده است.

آنگونه که دانشجویان این دانشگاه اعلام کرده‌اند، در سالن سایت دانشگاه نیز دو مامور حراست مستقر شده اند و ناگهان به طور رندوم مانیتور کامپیوترهای دانشگاه را که دانشجویان در حال استفاده از آن هستند چک می‌کنند.

همچنین یک مامور حراست نیز در کتابخانه دانشگاه مستقر شده و برگه‌ها و برخی کتاب‌های و حرکات دانشجویان را کنترل می‌کند. رفت آمد دانشجویان نیز از چند روز قبل به دانشگاه با کنترل شدیدتری صورت می‌گیرد.

دانشگاه آزاد قزوین از دانشگاه‌های فعال طی چند سال گذشته بوده و اشکان سهرابی و امیر جوادی‌فر که از دانشجویان این دانشگاه بودند در جریان حوادث پس از انتخابات، در تهران به شهادت رسیدند.

ادوار کبک آگاه است

به دنبال رد صلاحیت اکبر هاشمی رفسنجانی از سوی شورای نگهبان، عبدالله نوری وزیر کشور دولت اصلاحات در نامه ای خطاب به هاشمی رفسنجانی نوشت جمهوریت بر بنیان اعتقاد به اعتبار رای اکثریت استوار است و هیچ کس شایسته تر از آنان برای تعیین فرد شایسته برای ریاست جمهوری نیست.

متن این نامه که نسخه ای از آن در اختیار ادوار نیوز قرار گرفته است به شرح ذیل است:

بسم اله الرحمن الرحیم

حضرت آیت الله جناب آقای هاشمی رفسنجانی دامت برکاته

سلام علیکم

پس از حمد و سپاس خداوند و آرزوی تندرستی، طول عمر و توفيق خدمت برای شما و تمامی خدمتگزاران به مردم، دریافت خبر حذف جنابعالی از عرصه رقابت های انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری قشر وسیعی از جامعه را شگفت زده کرد و موجی از ناراحتی و نگرانی را برای آنان در پی داشت. همچنان که اقدام فداکارانه جنابعالی در ورود به عرصه انتخابات، شور و امید را در اقشار و طبقات گوناگون مردم ایران زنده کرد و تحسین آنان را بر انگیخت.

انتخابات بر پایه قانون اساسی نماد اصیل جمهوریت و رکن رکین حاکمیت ملت است که به هیچ بهانه¬ ای نمی توان آن را از مردم سلب کرد و یا با تفاسیر خاص ارزش آن را فروکاست. قانون اساسی به مردم حق داده است که حق تعیین سرنوشت خویش را با انتخاب عالی رتبه ترین شخصیت اجرایی کشور به تحقق برسانند و تمامی نهادها موظف به تامین شرایط و فراهم آوردن امکانات لازم برای تحقق این حق می باشند، در غیر این صورت انتخابات از جایگاه اصلی خود که اراده مردم است جدا خواهد شد. جمهوریت بر بنیان اعتقاد به اعتبار رای اکثریت استوار است و هیچ کس سزاوارتر از آنان برای تعیین فرد شایسته ی ریاست جمهوری نیست.

جایگاه آن جناب برای هدایت و مدیریت عرصه سیاسی به ویژه در شرایط سخت و بحرانی، چنان بر همگان روشن است که تحت تاثیر داوری هیچ شخصیت و نهادی قرار نخواهد گرفت. آنان که در کاروان پرتکاپوی انقلاب، دستی بر آتش داشته¬ اند، خوب به خاطر دارند که امام راحل، در حادثه ی ترور شما -در سوم خرداد 1358- اعلام داشتند: “هاشمی زنده است تا نهضت زنده است.” رهبر فقید انقلاب در این سخن نغز خویش، حیات معنوی، سیاسی و اجتماعی شما را در تراز حیات طیبه ی نهضت سنجید و به رسمیت شناخت و قرین و همزاد هم نامید. حذف جنابعالی از عرصه انتخابات ریاست جمهوری، هیچ از قدر و اندازه ی شما نکاست، چرا که هاشمی، خود شاخص بلند و سرافراز معیارهای انقلاب و جمهوری اسلامی است.

قصد حضور و اراده ی مصمم شما، از اين رو بود که آیندگان، عملکرد نامطلوب دولت مستقر را به حساب ناکارآمدی جمهوری اسلامی نگذارند. شما برای كمك به ایجاد الفت و اتحاد و بسط اعتمادِ مردمی آمديد که هنوز دلبسته و البته نگران سرزمین و سرنوشت خویش اند. در شرایطی که سوء مديريت ها، تهدید های بیگانگان و تحریم های گوناگون شرایط سختی را برای ملت نجیب و ميهن عزیز ما ایجاد کرده است، برای کنترل و جلوگیری و کاهش این خطرات، حضور در صحنه انتخابات را وظیفه ملی میهنی خود دانستید و در مقام انسانی مسئول و مؤسس، برای صيانت از ميراث امام (ره) و پاسداری از خون هاي به زمين ريخته شده ي شهيدان معزز و والامقام و جوانان برومند،

با کوله باری از تجربیات مثبت و منفی ناشی از انتقادات منصفانه و بي پرواي کارشناسان و گاهی تخریب های ناجوانمردانه نسبت به عملکرد گذشته ي تان، به صحنه ی خدمت بازآمدید. طیف گسترده ای از مردم حضور شما را همواره فراتر از نزاع های سیاسی و فارغ از مرزبندی های اصلاح طلبي و اصولگرايي و در راستای ایجاد همگرایی بین تمامی نیروهای سیاسی و عملگرا، در چارچوب گفتمان اعتدال و منافع ملی قلمداد مي نمايند. مدیران بلندنظر و با همت جامعه همواره تدبیر و عقلانیت جنابعالی را ستوده، از بستر حوصله و صبر و شکیبایی تان تجربه ها اندوخته و دوراندیشی و ذکاوت شما را در روند توسعه ی ملی، ره توشه ی کار و تلاش خویش کرده اند.

به اعتقاد بسیاری از صاحبنظران هم امروزهم، جنابعالی می توانید میزانی گران سنگ برای اعتماد آفرینی میان گروه های سیاسی دل بسته ی جمهوری اسلامی در اردوگاه اصلاح طلبان و اصول گرایان معتدل باشید. چرا که نقش شما تندروی ها را به اعتدال، دشمنی ها را به همزیستی، رقابت های شکننده را به کوشش های سازنده، کارشکنی ها را به کارآمدی و منفعت طلبی ها را به تقویت منافع ملی، تبدیل خواهد کرد.

اینجانب براین باورم که از آنزمان که جنابعالی با شجاعت و پایمردی زبان گویای مردم گشتید ، به مرور صلاحیت شما مورد تردید قرار گرفت لکن در میان اقشار گوناگون مردم جایگاهی رفیع یافتید و این جایگاه جدید نعمتی الهی ست که به شما ارزانی شده است. ” إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا / كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، به زودى خداى‏ رحمان براى آنان محبتى در دلها قرار مى‏دهد – سوره مبارکه مریم – آیه 96″

امید که به شکرانه این نعمت بزرگ همیشه در کنار مردم مهربان، صبور و رنجدیده باشید و درجهت تحقق خواسته های آن عزیزان و پاسداری از حقوق ملت تا نهایت توان کوشش و تلاش کنید.

والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین

عبدالله نوری

پنجم خردادماه 1392

ادوار کبک آگاه است

 

از کلیدواژه‌های پر استفاده در فرهنگ سیاسی و رسانه‌ای ما، یکی هم باید به بحث «مشروعیت» اشاره کرد که زیاد استفاده می‌شود، اما کمتر مشخص‌ است که در چه معنایی به کار می‌رود. مثلا می‌گویند با فلان حرکت مشروعیت نظام افزایش یا کاهش می‌یابد. این تعبیر در ذهن شما چه مفهومی را تداعی می‌کند؟ آیا ذهن شما به سمت تبلیغات معمول رسانه‌ای حکومت می‌رود؟ آیا گمان می‌کنید افزایش مشروعیت نظام یعنی اینکه «یک عده آدم کم اطلاع، چه در داخل و چه در بین کشورهای جهانی گول ظاهر حکومت را می‌خورند»؟ کاربرد رسانه‌ای مشروعیت معمولا گنگ و فاقد مفهوم و اعتبار است. به همین دلیل با توانایی پاسخ‌گویی ندارد. برای سنجش این ادعا به موارد زیر دقت کنید:

 

پرسش‌هایی از یک کلیشه رایج:

رایج‌ترین کلیشه از مفهوم «مشروعیت» در فضای رسانه‌ای آن است که حضور گسترده مردم در انتخابات «مشروعیت» نظام حاکم را افزایش می‌دهد. در این کلیشه، درصد مشارکت مردم در انتخابات به عنوان یک شاخص از مشروعیت حکومت معرفی می‌شود. در پاسخ به این برداشت، می‌توان پرسید: «آیا انتخابات دومین دوره شوراهای شهر و روستا، سبب افزایش مشروعیت نظام جمهوری اسلامی شد و یا سبب کاهش مشروعیت آن»؟

 

توضیح آنکه انتخابات دوم شوراها، قطعا آزادترین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی و احتمالا آزادترین انتخابات تاریخ کشور بود که بجز گروه‌های سلطنت‌طلب، مجاهدین و کمونیست‌ها، تقریبا همه گروه‌های حاضر در آن نماینده داشتند اما در نهایت، با کمترین مشارکت مردمی مواجه شد به طوری که در تهران چیزی حدود ۱۷درصد مردم پای صندوق‌های رای رفتند. اما آیا این اتفاق کاهش مشروعیت حکومت را به همراه داشت؟ آیا در نقطه مقابل انتخابات شورای دوم، حضور نزدیک به ۸۰ درصد از واجدین شرایط در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ به افزایش مشروعیت حکومت منتهی شد؟ پاسخ قطعا باید منفی باشد.

 

پرسش دیگری که کلیشه رایج «مشروعیت» نمی‌تواند به آن پاسخ دهد، میزان تاثیرگزاری این عامل در روند حرکتی حکومت است. فرض کنیم که مشروعیت حکومت، برگرفته از درصد مشارکت شهروندان در انتخابات باشد. توافق داریم که کاهش مشروعیت، قرار است به بحرانی برای حکومت بدل شود که ای بسا آن را در معرض سقوط قرار دهد. در نقطه مقابل، می‌دانیم که حکومت‌های اقتدارگرا علاقمند هستند که تا حد امکان مردم را از دخالت‌های سیاسی-اجتماعی دور کرده و حتی‌المقدور انتخابات را از معنا تهی کنند. پرسش اینجا است: «غیبت مردم، کار چنین حکومتی را آسان‌تر می‌کند یا سخت‌تر؟»

 

و آخرین پرسش آنکه باز هم فرض می‌گیریم که میزان مشارکت مردمی نمایان‌گر مشروعیت حکومت باشد. آیا اگر حکومتی بتواند آمار رای دهندگان را با تقلب یا تهدید و تطمیع افزایش دهد، بر میزان مشروعیت خودش افزوده است؟ می‌دانیم که تحت هیچ شرایطی در فردای روز انتخابات، دستگاه تبلیغاتی حکومت نمی‌پذیرد که مشارکت در انتخابات کاهش یافته. حال یا با تبلیغات، یا عدد سازی و یا هر روش دیگری ادعا می‌کند که مشارکت بالا بوده است. ادعایی که مخالفان هم هیچ ابزار یا سند قابل اتکایی برای رد آن ندارند. آیا این بدان معناست که حکومت توانسته با چنین ترفندهایی مشروعیت خود را حفظ کند؟

 

تعریفی کارآمدتر برای مشروعیت

طبیعتا معیار «مشروعیت» تنها زمانی به درد ما می‌خورد که بتوانیم با اتکا به آن به پرسش‌هایی از قبیل آنچه ذکر شد پاسخ دهیم. ما نیاز داریم تا با سنجش یک معیار، وضعیت حکومت را بررسی کنیم و بتوانیم به صورت متقابل برای افزایش یا کاهش آن برنامه‌ریزی کنیم. بدین منظور و در گام نخست باید نگاه خود به مفهوم «مشروعیت» را اصلاح کنیم. در این زمینه، علوم سیاسی تعاریف فراوان و بحث‌های بی‌پایانی دارد. اجازه بدهید از این مجموعه تعاریف، دو معیار را به صورت خلاصه مطرح کنیم:

 

۱– مشروعیت، معیار پذیرش حق حاکمیت گروه مستقر در میان مردم است.

۲– مشروعیت، میزان هم‌دلی و هم‌راهی مردم برای تداوم وضعیت حاکمیت است.

 

حال اجازه بدهید ببینیم با این دو تعریف، چه پاسخی می‌توان به پرسش‌های قبلی داد:

 

الف) آیا درصد مشارکت مردمی می‌تواند معیاری برای «مشروعیت» باشد؟

هم بلی، و هم خیر. بستگی دارد مردم با چه روی‌کردی در انتخابات شرکت کنند و یا به چه دلیلی شرکت نکنند. مثلا در کشورهای پیشرفته از  آنجا که هر یک از گروه‌های رقیب قدرت را در دست بگیرند، به هر حال حداقل‌هایی از زندگی شهروندان تامین بوده و حقوق اساسی آن‌ها تضمین شده است، درصد قابل توجهی از مردم در انتخابات شرکت نمی‌کنند. (وضعیتی که شهروند تهرانی در برابر انتخابات شورای شهر پیدا می‌کند) در نقطه مقابل، گاه مردم عمیقا از وضعیت موجود ناراضی هستند و خواستار تغییرات بنیادین می‌شوند. این مطالبه ممکن است به جای مسیرهای پرهزینه‌ای همچون انقلاب، به مسیر کم‌هزینه‌تر انتخابات کشیده شود. بدین ترتیب، درصد مشارکت بالا می‌تواند به معنای یک «نه» بزرگ به تداوم وضعیت موجود یا همان «مشروعیت حکومت» قلمداد شود. (مثلا دوم خرداد ۷۶ یا ۲۲ خرداد ۸۸)

 

ب) کاهش مشروعیت چه تاثیری در روند حرکتی حکومت دارد؟

اگر میزان هم‌دلی مردم با حکومت کاهش یابد، قطعا سطح کارآمدی نهاد حکومت، ولو با بهره‌گیری از شایسته‌ترین نیروهایش رو به افول می‌گذارد. نتیجه آنکه حاکمیت دچار «بحران کارآمدی» می‌شود و مثلا همان‌طور که امروز در کشور ما مشاهده می‌شود، از اداره ساده‌ترین امور روزمره خودش هم بر نمی‌آید. مقایسه کنید با تاکیدهای فراوان مسوولین بر دوران جنگ، یعنی زمانی که مردم علی‌رغم تمام مشکلات با حاکمیت خود احساس هم‌دلی می‌کردند و تلاش می‌کردند تا ضعف‌ها و ایراداتش را با تلاش خود جبران کنند. با آن هم‌دلی ایران موفق شد دوران هشت‌ساله جنگ را به سلامت بگذراند، اما به چشم می‌بینیم که حکومت‌های دیکتاتوری که این «مشروعیت مردمی» را ندارند، با نخستین وزش نسیم جنگ متلاشی می‌شوند.

 

ج) آیا حکومت با تغییر میزان آرای انتخاباتی می‌تواند مشروعیت خود را تغییر دهد؟

پاسخ قطعا منفی است. درصد مشارکت انتخاباتی فقط یک عدد است. ربطی به واقعیت جامعه ندارد. این درصد ممکن است صرفا با عددسازی تغییر کند. (انتخابات مجلس گذشته) یا اینکه حکومت دست به سیاست تهدید و تطمیع بزند. (مثلا بسیاری از شهروندان فکر می‌کنند که اگر رای ندهند ممکن است در مراحل گزینش مردود شده و یا حتی یارانه آن‌ها قطع شود) در این صورت، درصد مشارکت افزایش می‌یابد، اما دقیقا به همان میزان مشروعیت حکومت، یعنی احساس اعتماد و یک‌دلی مردم با حاکمیت کاهش پیدا می‌کند.

 

این بحث‌ها به چه درد می‌خورد؟

بحث مشارکت، یا تحریم انتخابات، احتمالا سیاسی‌ترین کنشی است که به ذهن ایرانیان خطور می‌کند. بدون تعارف باید گفت که چه از جانب نخبگان و چه از فعالین سیاسی کشور، هنوز هیچ کس نتوانسته‌ است جایگزینی عملی برای سیاست‌ورزی انتخاباتی ارایه دهد. هرچند گروهی هستند که تنزه‌طلبانه همواره در کنج آفیت می‌نشینند و سیاست‌ورزی انتخاباتی دیگران را به سخره می‌گیرند و یا آنان را برای ناتوانی در ارایه راهکارهای متفاوت مورد انتقاد و تخطئه قرار می‌دهند، اما پای عمل که برسد همین گروه‌ها هم توانایی ارایه راهکاری جایگزین ندارند. (طبیعتا تحریم هم یک نوع سیاست‌ورزی انتخاباتی است) واقعیتی تلخ اما اثبات شده است که کشور ما از نظر نهادهای مدنی و شکل‌یافتگی اجتماعی در سطحی نیست که بتوان به دیگر راه‌های مشارکت مردمی اتکای خاصی کرد.

 

با پذیرش این مقدمه، لزوم تفکیک مرز میان «رای دادن» با «مشارکت انتخاباتی» می‌تواند قابل توجه باشد. بدین معنا که تک برگ رای من، آنقدر کوچک و کم اهمیت است که نمی‌توان و نباید برای آن تقدسی ایجاد کرد و یا تلاش نمود تا آن را ملاکی برای چانه‌زنی سیاسی دانست. آنچه اهمیت دارد، روی‌کرد من به «مشارکت انتخاباتی» است که می‌تواند از جنس تحریم، مشارکت با هدف تغییرات بنیادین، مشارکت با هدف مقاومت حداقلی و یا مشارکت با هدف تثبیت وضع موجود باشد. این‌ها روی‌کردهایی هستند که مستقیما با «مشروعیت» حکومت رابطه دارند.

 

برای مثال، همه ما می‌توانیم در انتخابات پیش رو به یکی از گزینه‌های موجود رای بدهیم. حتی می‌توانیم توافقی برای انتخاب یک گزینه در تقابل با دیگر گزینه‌ها داشته باشیم. با این حال، روی‌کرد «مشارکت انتخباتی» جریان اصلاحات، با توجه به کارشکنی‌های ایجاد شده نمی‌توان روی کرد «حضور» باشد. روی‌کرد «حضور» در بحث «مشارکت» یعنی مهر تایید بر مشروعیت حاکمیت کنونی و ایجاد هم‌دلی و نزدیکی بین مردم با حاکمیت مستقر. یعنی آمادگی برای هم‌کاری صادقانه در مسیر سیاست‌های حاکمیت. این چیزی نیست که جریان اصلاح‌طلب بخواهد. پس از نگاه من، «اجماع حداکثری» جریان اصلاحات تنها و تنها با تاکید بر «حذف اصلاح‌طلبان و غیبت آنان در انتخابات» می‌تواند شکل بگیرد. یعنی باید یادآوری شود که هیچ گزینه‌ای در این انتخابات مطالبات بخش خواستار اصلاح جامعه را نمایندگی نخواهد کرد. بدین ترتیب، نتیجه این انتخابات هرچه باشد، پیشاپیش از نظر این بخش از جامعه «نامشروع» خواهد بود.

 

در گام بعدی، می‌توان بحث «رای دادن» را مطرح کرد که یک مساله تاکتیکی است. لزومی هم ندارد که برای اجرای این تاکتیک، تلاش کنیم نزدیک‌ترین چهره به جریان اصلاحات (مثلا روحانی یا عارف) را انتخاب کنیم. وقتی از ابتدا تکلیف خودمان را روشن کنیم که اصلاحات اصلا در این انتخابات حضور ندارد و تاکتیک احتمالی صرفا جلوگیری از ورود جریان افراطی است، آن‌گاه بهتر است به «مقدورترین» گزینه فکر کرد. بدین ترتیب حتی «قالیباف» هم می‌تواند یک گزینه باشد.

 

مشروعیت‌زایی هدف نهایی جریان اصلاحات است

این موخره را به عنوان یک پی‌نوشت و یا بحث داخل پرانتز اضافه می‌کنم. وقتی بپذیریم که «مشروعیت» به معنای مقبولیت جریان حاکم در میان مردم و در عین حال احساس هم‌دلی مردم با حاکمیت خود است، آن‌گاه درخواهیم یافت که هرگونه ادعا و یا تلاش برای «مشروعیت زدایی» تا چه اندازه بی‌معنا و برگرفته از درک ناصحیح است. قطعا هدف نهایی برای کنش‌گر سیاسی، به ویژه کنش‌گر اصلاح‌طلب باید رسیدن به ملت-دولتی باشد که در آن حاکمیت مستقر در میان مردم خود مشروعیت داشته باشد. در این بین باید دقت کرد که این معادله دو طرف مستقل دارد. از یک طرف می‌توان تلاش کرد که مردم به سمت حکومت نزدیک شوند، از طرف دیگر می‌توان تلاش کرد که حکومت بیشتر با تمایلات مردم هم‌خوانی پیدا کند. در نهایت، نتیجه کار همواره میل به سمت جامعه‌ای است که میان حاکمیت با جامعه‌اش یک توازن و تناسب وجود داشته باشد. تناسبی که در کشور ما مدت‌هاست بر هم خوردم و جای خود را به یک شکاف داده است. (باز هم تاکید می‌کنم، با این معیار می‌توانید روی‌کرد کلی گروهی که خواستار «مشروعیت زدایی» می‌شوند را بسنجید و ببینید که از اساس و فارغ از مصادیق ظاهری که مطرح می‌کنند در چه مسیر مخربی گام بر می‌دارند)

کبک ۲۲

 

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند. این مطالب «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

 

میم.آزادی – نمی‌دانم شما نظرگاه سیاسی‌تان چیست. نمی‌دانم چپ‌اید؟ راست‌اید؟ نمی‌دانم کجا ایستاده‌اید و نگاهتان به آینده‌ مملکت چیست؟ حتا نمی‌دانم اهمیتی قایل هستید یا نه؛ که صد البته اگر هم قایل نباشید از نگاه من گناهی به گردنتان نیست.

 

از قضا گناه به گردن آن‌هایی‌ است که به عمد این حس را در شما زنده کرده‌اند. در من زنده کرده‌اند. در دیگران زنده کرده‌اند. حسی که می‌گوید «اصلا گور پدر مملکت هم کرده. مگر نظر من هم برای‌شان مهم است. مگر کسی حرف مردم را هم می‌خرد»؟

 

امروز فضای سیاسی مملکت به قدری سرد و ساکت است که می‌شود به درستی ادعا کرد:«سرها در گریبان است». حسابی هم در گریبان است. عجیب نیست اگر شما که دارید این صحبت‌ها را می‌خوانید هیچ امیدی به آینده‌ این مملکت نداشته باشید. عجیب نیست اگر نخواهید در هیچ کار حکومتی شرکت کنید. چه انتخابات و چه غیر انتخابات. عجیب نیست اگر بغض فروخورده‌ سال‌ها خفقان استبدادی بیخ گلویتان نشسته باشد و هر آن برود که بترکد. عجیب نیست چون خواسته‌اند که ما این‌طور باشیم. خواسته‌اند که کنار بکشیم. از حقوق‌مان بگذریم. از ادعاهایمان عقب بنشینیم. این‌طور خواسته‌اند و این‌طور خواهند خواست.

 

جمهوری اسلامی، یا شاید به‌تر باشد حالا بگویم شخص آقای خامنه‌ای، سال‌هاست که یاران و اطرافیان خودش را کنار می‌زند. سال‌هاست. آن موقع که انقلاب روی دوش جبهه‌ ملی‌ها و توده‌ای‌ها و مجاهدین و فداییان و چپی‌ها و لیبرال‌ها و جمهوری‌خواهان و غیره و غیره بود کسی فکر نمی‌کرد آینده‌ سیاسی این مملکت خالی از همه این احزاب و تفکرات و منش‌های سیاسی باشد.حتی حزب «جمهوری اسلامی» هم حالا دیگر جزو همان گروه‌های پس‌زده‌شده است. حتی خط امامی‌ها. همه و همه؛ هر کسی به جز «آقا»! کسانی که روزی انقلاب را رقم زدند و آقای خمینی را روی دوششان آوردند توی مملکت که آزادی را به بار بنشانند حالا یکی یکی از صحنه کنار زده شده‌اند.

 

حالا هم نوبت به انقلاب‌چی قدیمی، یار و یاور آقای خمینی، هاشمی رسیده. نوبت به مغز متفکر و سیاست‌مدار انقلاب رسیده که پس زده شود. کسی که خودش از بانیان این کنار زدن‌ها و پس زدن‌ها بوده و حالا خودش به دستِ دیگری کنار می‌رود. دیگری، که اثباتا می‌توان ادعا کرد اگر همراهی و همیاری خود هاشمی نمی‌بود نه می‌توانست رهبری مملکت را بگیرد و نه می‌توانست رهبری بکند. اما امان از آدم‌های خودخواه جاه‌طلب. امان از حکومت‌های تمامیت‌خواه.

 

لابد این لغت توتالیتر و تمامیت‌خواه را این روز‌ها و این سال ها زیاد شنیده‌اید. تمامیت‌خواه یعنی هیچ کس به جز من نباید باشد. درست را من می‌دانم و من می‌گویم و من اعمال می‌کنم. دستورات و خط مشی‌ها را من اعلام می‌کنم و من دستور می‌دهم. کسی به جز من درست نیست و هر چه هر کس علیه من بگوید از راه راست خارج است. این یعنی توتالیتر. این یعنی یک شخص تمامیت‌خواه.

 

غصه‌ای نیست…

ایرادی ندارد…

قلب ما آکنده از غم روزگارانی‌ست که بر این مرز و بوم گذشته. دل ما پر است از نامروتی‌ها و ناعدالتی‌ها و بی‌تدبیری‌ها و دروغ‌ها و قتل‌ها و زندان‌ها…

غمی نیست…

 

نگذارید شما را پس بزنند. نگذارید آن‌چنان که می‌خواهند، کنار بروید. صحنه را خالی نکنید که انقلاب مردم سال‌هاست به راه کج رفته. نمی‌گویم در انتخابات شرکت کنید. نمی‌گویم نکنید. می‌گویم کنار نروید. ناامید نباشید. احساسی بر خورد نکنید و برنامه بریزید. با هم‌فکرانتان جمع شوید و راهی را پیش بگیرید. آگاهی دادن وظیفه‌ همه ماست. هر کس به قدر خودش.

 

اگر مثل من ریفورمیست آزادی‌خواه جوانی هستید، حواستان به دهان بزرگ‌تر‌ها باشد. آقای سبز پوشمان نیست اما دیگرانی هستند که می‌توانیم به‌شان تکیه کنیم. هرچند که بزگ‌ترین تکیه‌گاه خومان و خشم فروخورده‌مان است. شاید خیر در کنار رفتن از انتخابات باشد. شاید صلاح بر شرکت و پشتیبانی از آقای عارف یا آقای روحانی باشد. نمی‌دانم. اما می‌دانم که اگر همه با هم باشیم، آینده روشن است.

 

زنده باد جنبش مردمی سبز ایران.

زنده باد آزادی

زنده باد آزادی

زنده باد آزادی

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲


 

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند. این مطالب «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

 

حسام ماندگار – ۱۶ سال از دوم خرداد می‌گذرد از آن روزی که روند گذار به دموکراسی در ایران با شیوه جدیدی شروع شد. اینکه چگونه شد که دوم خرداد رقم خورد در حوصله این مقاله نمی‌گنجد اما دستاوردهای دوم خرداد چه بود؟ بدون شک دوم خرداد راهی برای استحاله رژیم ایران و گذار به دموکراسی به صورت نرم و با نگرش بالا به پایین توسط نخبگان سیاسی ایران. در طول این مدت مانیفستی که توسط بعضی اصلاح‌طلبان تندرو نظیر تاج‌زاده و عبدی طراحی شده است گذار به دموکراسی را نه از منظر انقلاب بلکه تغییر قانون اساسی و به شکل بالا به پایین می‌بینیم. برخی دستاوردهای این مانیفست را با هم مرور می‌کنیم:

 

اولین مساله تغییر اپوزسیون نظام از افرادی که در میان مردم جایگاهی ندارند به افرادی که پایگاه مردمی دارند انجام شد، بعد از کودتا 88 میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی عملا توسط حکومتی‌ها و به نفع اصلاحات به عنوان فتنه‌گر و عامل بیگانه معرفی شدند و حصر آن‌ها باعث شد که پیاده شدن آن‌ها از قطار نظام بر مردم‌اش احراز شود. این عمل باعث شد حاکمیت بسیاری از همراهان خود را از دست بدهد، قبل از این هم و در نتیجه رد صلاحیت‌های مجلس هفتم عده کثیری از نخبگان سیاسی از قطار نظام پیاده شده بودند و به جرگه مخافین یا منتقدین جدی نظام بدل گشته بودند.

 

دومین مساله مهم شکست ستون نظام بود، امروز که هاشمی با گفتمان اصلاحات وارد عرصه رقابت شد می‌دانست بعد از به دست گرفتن قدرت مدیون اصلاحات است اما زیرکی هاشمی مطمئنا اجازه ورود اصلاح‌طلبان تندرو به پست‌های حیاتی کشور را نمی‌داد. پس بهترین شرایط برای اصلاح‌طلبان خروج استوانه نظام از نظامی شود که امروز تنها بر یک ستون مانده است. رد صلاحیت هاشمی او را عملا از نیروهای انقلاب حذف کرد و باعث سریعتر شدن این جریان شد. طی این دو مرحله و فشارهای خارجی تقریبا بدنه کشور که حدود 50 درصد کشور را تشکیل می‌دهد همراه با جریان پیش آمده‌اند اما برنامه بعد چیست؟

 

برنامه بعد به طور یقینی حکایت از قطع همکاری روحانیت با مرکز قدرت در ایران را دارد که خب سختترین مرحله است. در اخبار شنیدم که آیت‌الله سیستانی از هاشمی حمایت کرده بود مطمئنا بسیاری از مراجع مثل آقای وحید، اقای جوادی آملی و حتی مکارم که پیشتر از گفتمان اعتدال حمایت کرده بود با این رد صلاحیت مخالف هستند اینکه چه زمانی این مخالفت‌ها آشکار می‌شود را من هم نمی‌دانم ولی اگر در ۸۸ تنها صانعی و دستغیب بود امروز کثیری از مردم قم همراه هاشمی بودند و خب با افتضاحی که تیم مصباح نشان داد وجهه آن‌ها میان مردم بسیار خراب شد احمدی‌نژاد هم به عنوان کاتالیزور بهترین فردی بود که می‌توان از او تقدیر کرد.

 

امروز که ۱۶ سال از 2 خرداد 76 گذشته است، می‌بینیم که رهبر ایران ضعیف‌تر از هر زمان دیگر باید به جنگ در برابر ناملایمات داخلی و خارجی بدون هیچ همراهی برود او در برابر تحریم‌های خارجی نیز باید مقاوت کند اما مردم بر خلاف دهه ۶۰ از رهبرشان حمایت بی‌دریغ نمی‌کنند. امید است فرایند گذار به دموکراسی در ایران به آرامی و دور از جنگ داخلی توسط نخبگان سیاسی انجام شود.

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند. این مطالب «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

 

مهیار – انتخاب بین بد و بدتر در این ولایت به انتخاب چرک و چرک‌تر رسیده است. برای کسی که «میر» و «شیخ» کف مطالباتش هم نیستند، خیلی زجرآور بود رای دادن به هاشمی؛ و حالا که او هم پریده است لابد باید بین قالیباف و روحانی یکی را انتخاب کنیم که اوضاع بدتر از این نشود.

 

اصلاح‌طلبی ایرانی، کالایی ورافتاده شده است که استوکش هم خریدار ندارد. نمی‌دانم چه حکمتی است که پس از هر بار به بن‌بست رسیدن، اولش یکی دو سالی در اغما می‌روند و بعدش دوباره می‌آیند که آلترناتیو نظامی شوند که در حمالی‌های تاسیسش جانفشانی‌ها کرده‌اند، و ظاهرا باورش سخت است برایشان  که اکنون به همین سادگی نمی‌خواهدشان.

 

اصلاح طلبی ایرانی بیشتر از اصلاح نظام به اصلاح مردمان همت گماشته است. جهد عظیمی کردند در این سال‌ها که سکولاریسم روش منسوخی است و مخالفانشان را به انگ تندروی راندند. سعی وافری داشتند به نسلی که به لطف سیم و موج می‌داند که در دنیا چه خبر است، بقبولانند که آسمان هر کجا همین رنگ است . اصلاح طلب ایرانی به طرز عجیبی محافظه‌کار یا بهتر است بگویم عافیت‌طلب است. در بازی‌ای که سال ۸۸ خوردند انتظار این حمله از جانب حکومت را نداشتند و آن دو شجاع هم از جنس دیگری بودند و همین شد که هزینه‌ها دادند. البته چند صباحی نگذشت که آمدند دوباره با سرهای کج که تو را به خدا ما را بازی دهید و پای دماوند هم رفتند. اما این تو بمیری دیگر از جنس قبلی‌ها نبود.

 

اصلاح‌طلب ایرانی، کارمند صفت است و میزان آزادی عملکردش را رییسش معلوم می‌کند. شنیده است که دموکراسی خوب است و اگر ارباب، باب آن را باز کند فبها و در غیر اینصورت به تشری جامعه مدنی‌اش می‌شود مدینه‌النبی و جبهه دموکراسی خواهی وعده داده شده‌اش در غبارها گم می‌شود. آن میر گفت و گفت از شبکه‌های سبز و از گفتگو، اما ظاهرا اصلاح‌طلب ایرانی گوشش به آن‌طرف بود که کی اذن دخول پیدا می‌کند به بازی  و چشمش به میزهای در انتظار مدیریت و وزارت و سفارت. از اصلاحات گورباچف، حکومت بی‌نهایت فاسد و مافیایی پوتین سر بر می‌آورد؛ نه دموکراسی آن‌گونه که از ما بهتران دارند.

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲