Archive for December, 2014

لمپنیسم گستاخ!

Posted: December 14, 2014 in Uncategorized
خب راست‌اش به سن من قد نمی‌دهد، اما دست‌کم نخوانده و نشنیده‌ام آن زمان که «نیما» سرود «غم این خفته چند / خواب در چشم ترم می‌شکند» خون کسی به جوش آمده باشد که «تو غلط می‌کنی خود را هشیار و خلق را خواب قلمداد می‌کنی» و یا حتی اینکه «مردم حق خوابیدن دارند، چرا مزاحم خواب مردم می‌شوی»؟ شاید از خوش اقبالی نیما بود که عمرش کفاف نداد تا ظهور شبکه‌های اجتماعی را درک کند. آرام سرش را زمین گذاشت و سر سوزن احترام‌اش را با خود برد.
* * *
برای قرن‌ها آموزه‌ای اخلاقی در گوش ما زمزمه شد که «ندانستن عیب نیست» و به ناگاه در جهانی چشم باز کردیم که ندانستن مایه تفاخر شد و ترغیب به «پرسیدن و دانش» به تجمل‌گرایی خواص خودبرتربینی بدل شد که حتما مسوول تمامی فجایع تاریخی بوده و هستند. نمی‌توان منکر شد که این خواص، جامعه نخبگان، روشنکفران و حتی نوابغ آنقدر اشتباه تاریخی داشته‌اند که اگر کار به مچ‌گیری برسد زبان هر کسی را بتوان بست؛ مشکل از زمانی بحرانی می‌شود که اشتباه روشنفکران برای عوام به مجوزی برای درنوردیدن هرمرزی بدل می‌شود.
بعید است که ناظری عیب‌جو در مخالفت با این متن بپرسد که «مرز این روشنفکری و عوام را چه کسی تعیین می‌کند؟» اگر این نوشته در زمانه دیگری نگاشته و منتشر می‌شد حتما باید خود را برای چنین انتقاداتی آماده می‌ساخت، اما حالا زمانه‌ای است که «روشنفکری» خودش نوعی فحش است و «من عوام هستم» افتخاری است که آنچنان فریادش می‌زنند که چهارستون بدن‌تان بلرزد. به باور نگارنده، ما شاهد موجی از «تفاخر به تجاهل» هستیم که شاید نامی برازنده‌تر از «لمپنیسم گستاخ» نتوان برای آن جست. نمونه‌ای که با لمپنیسم آشنا و سنتی تفاوتی بنیادین دارد که احتمالا محصول عصر رسانه‌های جدید است.
لمپنیسم سنتی، جریانی مستقل با مسیری مشخص و اهدافی قابل پیش‌بینی بود. جریانی که از نظر رشدیافتگی قادر به درک مفاهیمی چون «خیر جمعی» نبود. همچنین با هرگونه «تفکر و تعمق» بی‌گانه بود. سطحی‌نگری و باری به هر جهت بودن را ساده‌تر می‌یافت و در روزمرگی خود نیز به بیش از این حد نیازی پیدا نمی‌کرد. با این حال، همواره حریم امن خود را تشخیص می‌داد و می‌دانست که رقیبی همچون «مدنیت» دارد، با نمادهایی که «روشنفکر» خوانده می‌شوند. لمپنیسم سنتی می‌دانست که این جریان به کل از جنس دیگری است؛ پس اگر نگوییم به آن به دیده احترام می‌نگریست و خود را فروتر قلمداد می کرد، دست‌کم فاصله‌اش را حفظ می‌کرد و تفاوت‌های‌اش را به رسمیت می‌شناخت: «من بهتر عربده می‌کشم، او هم بهتر بلد است حرف بزند»!
لمپنیسم عصر جدید اما، با حفظ تمامی ویژگی‌های لمپنیسم سنتی، به مرزهایی که برای سال‌ها دست نخورده باقی مانده بود یورش آورده است. این لمپنیسم جدید، می‌خواهد بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای «هم خدا را داشته باشد و هم خرما را». حاضر به پذیرش هزینه‌های مطالعه و اندیشه نیست، اما در عین حال نمی‌تواند تحمل کند که گروهی دیگر با پرداخت این هزینه‌ها به جایگاهی متفاوت دست یابند. سرگرمی‌خواه و باری به هر جهت است اما تصور می‌کند باید در بنیادی‌ترین تصمیمات نظر او موثر و تعیین کننده قلمداد شود. از ابتذال روزمرگی خودش لذت می‌برد و حاضر به تغییر آن نیست، اما در عین حال تحمل نمی‌کند که دیگرانی با عبور از این مرزها به عناوینی همچون «روشنفکر» نزدیک شوند. از همه مهم‌تر، به مدد معجزه عصر ارتباطات، می‌تواند عده‌کشی‌های خیابانی پیشین را که تنها به قرق‌های شبانه خیابان می‌انجامید حالا در فضایی تکرار کند که به صورت موازی محمل اندیشه نیز محسوب می‌شود. بدین ترتیب، برای نخستین بار این فرصت را یافته است تا کمیت برتر خود را به شکل و شمایل «کیفیت» قلب کند و به استناد تاییدات بیشتر (لایک!) مهملات پیشین خود را هم‌وزن تعابیر رقیب عرضه کند. درست به موازات شکل‌گیری این لمپنیسم جدید، اتفاق دیگری نیز رخ‌داد که به گستاخی بیشتر این جریان انجامید.
دور نبود زمانه‌ای که شعار «آگاهی بخشی، چشم اسفندیار حکومت است» سرمشق فراگیری محسوب می‌شد. اما شاید تاخیر در کسب دستاوردهای ملموس و یا ناامیدی در مشاهده نسبت نامتقارن انتظارات به نتایج، بار دیگر «جامعه کوتاه‌مدت» را به فکر یافتن راه میان‌بر انداخت. پس این بار هم صورت مساله عوض شد. به جای راه پر مشقت تدبیر و اندیشه‌ی مقصد، جهت، درون‌مایه مورد نیاز، ابزار ضروری و شیوه گسترش این «آگاهی»، ایرانی زیرک دست به ابداع مسیری شگفت‌انگیز زد: «آگاهی همان است که مردم می‌گویند!»
وقتی مفهوم «دفاع از حقوق مجرم» به «دفاع از جرم» خلط می‌شود و تا سرحد تقدیس مجرم پیش می‌رود، دفاع از حقوق توده مردم نیز به طریق اولی به تقدیس هرآنچه توده می‌پسندد و انجام می‌دهد تبدیل می شود. بدین ترتیب، دیگر دیر یا زود باید تعبیر «ناهنجاری اجتماعی» را از فهرست دانش‌نامه‌ها پاک کرد چرا که گروه‌های فشار جدید عربده‌جویانه هر نقدی را که نوک پیکان‌اش خطاب به جامعه باشد سرکوب می‌کنند و تقدیس جامعه را تا سرحد تفاخر به رذایل جمعی ادامه می‌دهند و این همان نقطه طلایی است که جریان لمپنیسم یک عمر در آرزوی‌اش سوخته بود. پس لمپنیسم جدید بلافاصله در اتحادی نانوشته بسیج شد تا با تمسک به همین سوءتفاهم‌های جمعی، پوسته جدیدی از خود را به معرض نمایش بگذارد: «لمپنیسم گستاخ»!
بدین ترتیب، جامعه یک شبه بی‌نیاز از هر تحولی شد. دیگر بحران بی‌سوادی برطرف شد چرا که هرکسی خودش علامه دهر است و مدرک و تحصیلات و تحقیقات و مطالعه نه ارزش، که گاه ضد ارزشی نشانگر «بیگانه‌نگی از جامعه» است. این «بیگانگی از جامعه»، مجاز جدیدی در تحقیر و تخطئه آنانی که اگر چیزی گیرشان آمده بود قطعا «برج عاج نشین» خطاب می‌شدند. اما حالا که طرف عمری خالصانه صرف جامعه‌اش کرده، البته که همان «بیگانگی» توصیف بهتری است، چرا که پند پیشینیان را به گوش نگرفته که «گر خواهی نشوی رسوا /  همرنگ جماعت شو»!
حالا دیگر مشکل هنر و ادبیات و سینما و موسیقی هم مرتفع شده است، چرا که لزومی نیست بررسی کنیم چرا سینمای ایران رو به ورشکستگی است و بجز مواقعی که «اخراجی‌ها»ی جدیدی عرضه می‌شود، در باقی موارد مردم ترجیح می‌دهند که «فارسی۱» نگاه کنند و یا چرا تیراژ کتاب از دو هزار نسخه فراتر نمی‌رود و چرا «خالتور»، اگر نه تنها موسیقی تولید شده، که دست‌کم تنها موسیقی «شنیده شده» کشور است. لمپنیسم گستاخ به ما یاد می‌دهد که: اساسا سینما یعنی اخراجی‌ها چون سالن‌های نمایش‌اش خیلی زود پر می‌شوند و سریال همان است که فارسی۱ نشان می‌دهد چرا که پیرزن هشتادساله و نوجوان ۱۷-۱۸ ساله را به یک اندازه جذب می‌کند و کتاب خوانی نیز شعار پوسیده‌ای برای «پز روشنفکری» است که البته در زمانه پرچم‌داری لمپنیسم گستاخ خریداری ندارد.
آن زمانی که رهبر نظام از «علوم انسانی بومی» سخن می‌گفت حتی تصورش را هم نمی‌کرد که نوابغ وطنی به این سرعت دست به ابداع بومی‌ترین شاحه جامعه‌شناسی می‌زنند که در آن جامعه همیشه در وضع مطلوب است و هر برون‌دادی که دارد ایده‌آل است و وظیفه جامعه‌شناسان نیز نه تحقیق و تحلیل رفتار جامعه، که تحسین و تمجید و توجیه آن است. بی‌تناسبی کار فعلا در اینجاست که این «جامعه شناسی» بومی به جای فوران از درون دانشگاه به سمت جامعه، از دل جامعه به درون دانشگاه جریان دارد که البته با تحرک و پویایی نمایندگان «لمپنیسم گستاخ» در بدنه جریان دانشجویی کشور دیر یا زود این مشکل نیز برطرف خواهد شد!
چماق‌داران عصر جدید خیلی زود توانستند با ارتش سایبری «خودجوش» خود سیطره ابرقدرت «لمپنیسم گستاخ» را از دایره تنگ دنیای مجازی به فضای جامعه نیز گسترش دهند تا سایه ترس را بر سر هرآنکس که نخواهد اسیر این موج گله‌وار شود بیفکنند. اعجاب‌آور است که تمامیت‌خواهی «لمپنیسم گستاخ» تا چه میزان شبیه اقتدارگرایی مطلق دیکتاتورهایی است که گمان می‌کنند «خواص نه تنها باید مراقب گفته‌های خود باشند، بلکه باید مراقب ناگفته‌های خود نیز باشند». پس تفاوتی نمی‌کند که «اباذری» باشی و موسیقی پاشایی را مبتذل بخوانی، یا «هانیه توسلی» باشی و تمام گناهت این باشد که هنوز مرگ پاشایی را تسلیت نگفته‌ای، (اینجا+) چماق‌داران بلایی به سرت می‌آورند که پس از این حتی خیال داشتن رنگی جز «رنگ اکثریت» را از سر بدر کنی.
«فردیت‌گرایی» مطلوب در لیبرالیسم که زمانی آخرین سنگر در برابر جامعه توده‌وار به حساب می‌آمد، در تفسیری شگفت‌انگیز به دست دستگاه تئوری‌پرداز «لمپنیسم گستاخ» به تمایل به «فخر فروشی» و «خود متفاوت‌بینی از مردم» ترجمه شد، تا جایی که اگر کسی خدای ناکرده علاقه به مطالعه ادبیات کلاسیک، یا گوش سپردن به موسیقی «واگنر» داشته باشد، راز خود را آنچنان در هزارتوی درون‌اش پنهان می‌کند که گویی از شرم این گناه نابخشودنی خود نمی‌تواند در انظار عمومی ظاهر شود. این تراژدی زمانی به مضحکه بدل می‌شود که به یاد بیاوریم «جمع‌گرایی» فعال در مطلوب سوسیالیستی نیز از تیغ تیز لمپنیسم گستاخ در امان نیست و هرگونه دعوت به «مشارکت و اتحاد اجتماعی» در معنایی که یک عمر تجربه بشری توانسته در واژه «شهروندی» تلنبار کند، با چماق متقابل فردگرایی لمپنیسم گستاخ که هیچ نیست جز تقدیس هرهری مذهبی رانده می‌شود.
نگارنده این مطلب، هیچ راه‌کار کوتاه مدت و یا متفاوتی برای ایستادگی در برابر سونامی لمپنیسم گستاخ نمی‌بیند و عمیقا باور دارد که مبارزه با این آفت جدید نیز فرمولی متفاوت از دیگر مبارزات اجتماعی ندارد. ایستادگی قاطع در برابر امواج تخریب و توهین و تمسخر لمپنیسم، تن ندادن به بازی تحقیر ارزش‌ها (همچون تمسخر روشنفکری) و البته تکرار و پافشاری بر بازسازی نهادها و مراجع اجتماعی، مسیری است که این جامعه به طی آن نیاز دارد. آسیب متقابلی اگر وجود داشته باشد به مصداق دیگر موارد مبارزات اجتماعی ما، شکسته شدن اتحاد بر سر تسویه‌حساب‌ها و خصومت‌های شخصی است. آن زمانی که موج تمسخر «دکتر شریعتی» به اسم سرگرمی‌خواهی به راه افتاد، بسیاری از آنان که در ته قلب‌شان خورده حسابی با «بت‌وارگی شریعتی» داشتند با توجیه «شوخ‌طبعی جامعه» سکوت کردند. بعدها این سیل به سراغ موارد دیگری همچون امام دهم شیعیان، آیت‌الله خمینی، نام‌ خانوادگی شهیدان (…همسر شهید دستغیب!) و الخ رفت و هر بار یک عده که پای‌شان گیر بود اعتراض کردند و دیگران سکوت کردند. کار به جایی رسید که به مصداق شعر معروف منتسب به «برتولت برشت» کم‌کم هیچ کسی باقی نماند و عرصه برای ترک‌تازی لمپنیسم گستاخ خالی شد تا بعد به سراغ چه کسی و یا چه چیزی برود.
دیر یا زود البته نوبت «نیما» هم خواهد رسید؛ آن‌گاه، درست در اوج دورانی که موج «سرگرمی‌خواهی» پیرمرد را از زیر خاک بیرون کشید تا دست‌مایه‌ای جدید برای وقت‌گذرانی خودش فراهم کند، بد نیست گوش‌هامان را کمی تیزتر کنیم تا از ورای قهقهه لمپن‌ها بشنویم که صدایی جرات هنوز این توهین نابخشودنی به «مردم» را حفظ کرده و زمزمه می‌کند: «غم این خفته چند، خواب در چشم ترم می‌شکند».
پی‌نوشت:
از پراکندگی احتمالی مطلب پوزش می‌خواهم. تمام تلاش من در خلاصه نویسی این منظور، بدین‌جا کشید که علی‌رغم تحمل خطر کژتابی‌های بسیار در انتقال مفاهیم، یادداشت در ۱۷۰۰ کلمه به پایان برسد. دوستی با ارجاع به کتاب ماندگار «مدار صفردرجه»، نوشته «احمد محمود» می‌گفت: «محمود این مطلب را در ۱۸۰۰ صفحه خلاصه کرده است. من نمی‌توانم خلاصه‌ترش کنم»!

کبک ۲۲

Advertisements

با تحکم و افتخار فریاد می‌زند: «من هرچه دلم بخواهد گوش می‌دهم»! بسیار قاطعانه و حاکی از آزادی و آزادگی می‌بود اگر چنین فریادی را در برابر مامور اداره سانسور موسیقی، یا وزیر ارشاد یا دست‌کم روحانی مسجد محل می‌زد. اما یکی از همانانی که در مقابل گشت‌های ارشاد، در بهترین حالت بازی موش و گربه راه انداخته‌اند و فریاد «هرچه دلم بخواهد می‌پوشم» را صرفا برای گوش مادرشان نگه داشته‌اند، این بار هم فریاد آزادی در انتخاب موسیقی‌اش را بر سر یک استاد دانشگاه می‌زند که دارد از سانسور موسیقی که در نهایت سلیقه مخاطب را به ابتذال می‌کشاند سخن می‌گوید! به نظرم، کمتر هنرمندی می‌توانست این حجم از تناقض‌های مضحک و البته مبتذل را اینگونه در یک مجلس کنار هم قرار دهد!
دکتر یوسف اباذری، در جلسه‌ای که به بهانه نقد واکنش‌های اجتماعی به مرگ «مرتضی پاشایی» تشکیل شده، مدعی می‌شود که روند جامعه در راستای سیاست‌زدایی پیش می‌رود. (+) یک بار این کلام را به گونه‌ای مطرح می‌کند که گویی یک دستگاه متمرکز حکومتی در حال پیش‌برد چنین سیاستی است که اگر اینگونه بود من با ایشان مخالف بودم، اما همان‌طور که خودشان بلافاصله توضیح دادند که «البته کسی کار خاصی نمی‌کند، بلکه ساختار به اینگونه پیش می‌رود» (نقل به مضمون) آن وقت من هم باید بگویم با ایشان صد در صد موافقم و در این مورد نیز گمان می‌کنم که خود صحنه، بی‌نیاز از توضیح بیشتر است: جوانی که با فریادهایی بلند در قامت یک طغیان‌گر سرکش و ای بسا مدافع توده مردم قد علم کرده است، اما نه در برابر یک سیاست‌مدار! بلکه صرفا در برابر یک «تحلیل‌گر وضعیت»! گویی که جوان معترض، نه نیت تغییر وضعیت نامطلوب، بلکه صرفا قصد انکار و سرپوش گذاشتن بر آن را دارد.
اباذری می‌گوید که جامعه به سمت جلاد خودش جذب شده و اتحادی نامقدس با جلاد خودش بسته تا دست از سیاست‌ورزی بردارد و من به چشم می‌بینم که دانشجوی جوان یا تفاوت سیاست‌مدار و تحلیل‌گر را درک نمی‌کند، یا درک می‌کند اما به مصداق پیش‌بینی جناب دکتر، ترجیح می‌دهد به جای فریاد زدن‌های هزینه‌زا در برابر یک سیاست‌مدار، انرژی ذخیره شده برای کنش اجتماعی خود را بر سر یک استاد دانشگاه خالی کند که از قضا خودش منتقد وضعیت سیاسی و در نتیجه «بی پشتوانه» محسوب می‌شود. در نمونه‌ای دیگر، اباذری جایی به پرونده هسته‌ای به عنوان یکی از عوامل گمراه کننده ذهن مردم از موضوع اصلی سیاست اشاره می‌کند و باز به طرز مضحکی در اواخر جلسه، دانشجوی دیگری که «اتفاقا من خودم یکی از ارادتمندان آقای دکتر هستم ولی!» شروع به سخنرانی می‌کند و معلوم نیست با چه معجزه‌ای موضوع جلسه را به این روضه می‌کشاند که «مگر دانشمند هسته‌ای نمی‌تواند عاشق شود»!
روی هم رفته، من با انتقاد و یا هشدار دکتر اباذری نسبت به روند رو به ابتذال جامعه موافقم. (اینجا ملاک‌اش سلیقه هنری است که شاید در نظر اول چندان اهمیتی نداشته باشد، اما اگر بدانیم که این روند ارتباط تنگاتنگی با اخلاقیات جامعه دارد آن وقت نقش آن را بیشتر درک می‌کنیم) با این حال، با نتیجه‌گیری نهایی ایشان که چنین وضعیتی مقدمه ظهور فاشیسم است کاملا مخالفم و حتی برعکس، به گمانم دست‌کم مصادیقی که ما اینجا با آن مواجه هستیم حرکتی کاملا آشکار در فاصله گرفتن از خطر فاشیسم است.
صحبت اصلی را در یادداشت قبلی («سخنی کوتاه در مورد بحران اقتدار اجتماعی…») نوشتم که دو سه روز پیش از انتشار این سخنرانی دقیقا به تحلیل مشابهی پرداخت. اینجا به صورت جزیی‌تر به موضوع فاشیسم می‌پردازم و یادآوری می‌کنم که فاشیسم محصول ابتذال در سطح سلیقه موسیقی نیست. اتفاقا نازی‌ها همواره بزرگ‌ترین حامی هنرمندان بودند و «هنر والا» را به شدت تشویق و تحسین می‌کردند. شوروی استالینی نیز (که البته نظامی فاشیستی نبود اما در توتالیتاریسم با آلمان نازی اشتراک داشت) ستایش‌گر «هنر متعهد» بود. در نقطه مقابل، هر دوی این حکومت‌ها ار هدر رفتن وقت مردم و ابتذال موسیقی و یا امور بیهوده دیگر به شدت نگران بودند چرا که ذات تعهد فاشیستی یا هژمونی توتالیتر نیازمند بسیج توده‌ای مردم است و نه انزوا و تکثرطلبی آن‌ها.
«هانا آرنت» اعتقاد  داشت: «از دیدگاه فرمانروایان توتالیتر جامعه‌ای که وقت خود را به شطرنج به خاطر شطرنج اختصاص می‌دهد از طبقه کشاورزی که به خاطر کشت خودش کار می‌کند تنها اندکی کم‌خطرتر و متفاوت‌تر است» (توتالیتاریسم / هانا آرنت / محسن ثلاثی / نشر ثالث / ص69) تعریف هیملر نیز از یک عنصر اس.اس به عنوان یک نوع انسان جدیدی که در هیچ شرایطی «کاری را به خاطر خود آن کار» انجام نمی‌دهد کاملا گویا است و  اگر به یاد بیاوریم که شعار حزبی اس.اس این بود که «وظیفه‌ای نیست که به خاطر خودش وجود داشته باشد»، آن وقت در می‌یابیم که فاصله گرفتن از موسیقی متعهد و ایدئولوژیک، ولو به قیمت پی‌وستن به شبه‌هنری پوچ و بی‌محتوا تا چه میزان با دلخواست‌های حاکمان اقتدارگرا، توتالیتر و یا فاشیست در تضاد است.
در نهایت، به همان صحبت جناب اباذری باز می‌گردم و طرح این پرسش که: «چرا اگر بگوییم این روند سیاست‌زدایی و سقوط سلیقه هنری مردم محصول فعالیت هدفمند حکومت است به خطا رفته‌ایم و چرا اگر بپذیریم این اتفاق نتیجه طبیعی (اما نه مطلوب) حرکت جامعه است گزاره‌ ما درست می‌شود؟» برای درک این تصویر می‌توان به صورت خیلی ساده هرم نیازهای «مازلو» را در نظر گرفت. درک هنری و نیاز به اخلاقیات و تفکر و فلسفه در پله‌های بالای هرم، و نیاز به ضروریات ابتدایی زندگی (خورد و خوراک و مسکن) در سطح زیرین هرم قرار دارد. بدین ترتیب باید پذیرفت در یک جامعه «طبیعی» (نه مطلوب) اکثریت جامعه که در سطح زیرین هرم قرار دارند با درک ضرورت هنر و فلسفه و اخلاقیات فاصله زیادی دارند. برای این گروه «هنر» صرفا در رده ابزار «سرگرمی» جای می‌گیرد و طبیعتا به ابتذال هم کشیده می‌شود. اما هرگونه تلاش برای تغییر این هرم و بر هم زدن این نظم طبیعی (و باز هم نه لزوما مطلوب) محصول فعالیت متمرکز و برنامه‌ریزی یک نظام «تمرکزگرا» (اگر نگوییم «اقتدارگرا») است. بدین ترتیب، حکومتی که به زور می‌خواهد همه مردم را به سمت «هنروالا»، «هنر ناب» و یا «هنر متعهد» رهنمون شود بسیار بیشتر در معرض در افتادن به وادی فاشیسم قرار دارد تا حکومتی که با دلخواست‌های مردم‌اش، ولو دلخواست‌هایی مبتذل همراه می‌شود.
پی‌نوشت:

صحبت‌های زیادی هم در انتقاد از لحن دکتر اباذری منتشر شده است که به نظرم محصول همین وارونگی وضعیت است. به نظر من تنها نکته مثبت سخنان جناب دکتر که هیچ جای برو برگردی نداشت، لحن ایشان در طرح مساله بود. اگر نتوانیم جایگاه یک روشنفکر (که وظیفه‌اش صراحت و صداقت است) را با یک سیاست‌مدار (که وظیفه دارد بازتاب‌دهنده دلخواست مردمی باشد) تمیز دهیم، البته لحن اباذری را هم محکوم می‌کنیم. اینکه دانشجوی مخاطب نمی‌تواند میان نظر متخصصی که می‌گوید «این موسیقی از آن یکی هنری‌تر است» با تحکم دستگاه سانسور که می‌گوید «حق نداری این را گوش بدهی» تفاوتی قایل شود، نه ایراد کار جناب دکتر، که صرفا شاهد دیگری است بر ادعای ابتذالی که سطح سلیقه اجتماعی را در بر گرفته است.

کبک ۲۲

«… ما هر روزه با آموزگارانی مواجه می‌شویم که نمی‌دانند چگونه با خشونت‌های روزافزون دانش‌آموزان رو‌به‌رو شوند؟ بعضی اوقات در برابر موقعیت ‌تناقض‌آلود آموزگاری قرار می‌گیریم که خودش داوطلب کار در یک موسسه آموزشی به اصطلاح‌ بحرانی شده اما حالا آمده و به ما می‌گوید که یک دوشیزه مهاجر او را کتک زده است. اندوه ناشی از این خشونت را این واقعیت که آموزگار نامبرده واقعا مایل به کمک به این گونه جوانان است دو چندان می‌کند. بنابر این حیرت این خانم ضدنژادپرست و ترقی‌خواه را هنگامی که محمد جوان نه تنها از کمک‌های بی‌دریغ او قدردانی نمی‌کند، بلکه مشتی نیز حواله چانه او می‌کند، می‌توان به درستی درک کرد. گرچه این مورد ممکن است افراطی یا استثنایی به نظر رسد، اما چنین نیست. این نمونه‌ای از انعکاس آثار روزمره بحران است. به جای این آموزگار می‌توان قاضی اطفالی را در نظر آورد که با گرایشات بشردوستانه‌اش کوشش می‌کند از صدور حکم پرهیز کند. یا حتی تصور کنید احساس یک افسر نیروی انتظامی ترقی‌خواه را که با اعتماد راسخ به این که ادامه سیاست سرکوبگرانه کاری جز تشدید خرابکاری جوانان ندارد وقتی که می‌بیند هیچ لذتی برای جوانان بالاتر از تحریکات و خشونت‌ها نیست...». (گسست‌های اندوه‌بار / میشل بن سایق / حمید نوحی / نشر صمدیه / ص۴۵)
خبر قتل معلمی در شهرستان بروجرد به ضرب چاقوی دانش‌آموز ۱۵ ساله که به تازگی منتشر شده است،(+) صرفا نشانه‌ای جنجالی‌تر از زنجیره خشونت‌های متقابل میان دانش‌آموزان و معلمان در مدارس است.(+)به نظر می‌رسد در نظام آموزش و پرورش ما تغییراتی رخ داده که عواقب کم‌سابقه‌ای را بروز می‌دهد. نارسایی‌های این سیستم آموزشی جای بحث فراوان دارد، اما من صرفا می‌خواهم مساله را از جنبه متفاوت «بحران اقتدار» نگاه کنم.
«بحران اقتدار» را به صورت معمول در مفهوم عارضه‌ای سیاسی برای نظام‌های حکومتی به کار می‌بریم. اگر دستگاه حکومتی با بحران اقتدار مواجه شود، باید چشم‌انتظار یک دگرگونی چشم‌گیر باشیم. این بحران تقریبا شناخته شده و آشنا است، اما جنبه‌ای که کمتر بدان توجه می‌شود سویه‌های اجتماعی «بحران اقتدار» است. جایی که مشروعیت منابع سنتی اقتدار دچار تردید می‌شود و نمونه جدیدی نیز جایگزین آن‌ها نمی‌شود. بدین ترتیب اقتدار نهادها و واحدهای اجتماعی، نظیر اقتدار خانواده یا معلم فرو می‌پاشد.
اگر ترس از تنبیهات فیزیکی را حذف کنیم کودکان جدید دلایل کمتر و کمتری برای حرف‌شنوی از والدین خواهند داشت. زمانی، ساختار سنتی جامعه ما، ملاکی مشخص با رتبه‌بندی «بزرگ‌تر و کوچک‌تر» داشت که همین بیشتر بودن سن فرد برای او مشروعیتی در اعمال نظر به همراه می‌آورد؛ اما از زمانی که جهان مدرن، اصالت این ملاک سنی را زیر سوال برد، کانون خانواده در اعمال کارکردهای قدیمی خود دچار بحران شد.
نمونه مشابه همین وضعیت در کلاس‌های درس هم وجود دارد و اقتدار معلمان نیز به چالش کشیده می‌شود چرا که در عصر ارتباطات هر کودکی به سادگی به شبکه‌های خبری و اجتماعی دست‌رسی دارد، پس معلم دیگر جایگاه «دانای کل» و تنها منبع انتقال آگاهی را از دست داده است؛ چه جای تعجب که حتی در مواردی معلومات دانش‌آموزان از معلم هم بیشتر باشد.
«بزرگ‌تر بودن» لزوما ارزشی ندارد، پس اطاعت بی‌چون و چرای از والدین بی‌معناست. معلم دانای کل نیست پس همیشه نباید از او پی‌روی کرد. پلیس‌های فاسد هم وجود دارند پس پلیس همیشه حافظ قانون و اخلاقیات نیست. دستگاه قضایی احکام ناعادلانه می‌دهد پس محکومیت لزوما مذموم نیست. مامورین شهرداری رشوه می‌گیرند پس اجرایی شدن طرح‌های شهرداری لزوما در راستای منافع مردم نیست. این گزاره‌ها و ده‌ها گزاره دیگر به سرعت در سطح جامعه پخش و در عمق باورهای شهروندان نهادینه می‌شوند. این‌جاست که «بحران اقتدار» کم‌کم عوارض و عواقب اجتماعی خود را بروز می‌دهد.
«بحران اقتدار»، ابدا مختص جوامع سنتی یا نیمه‌سنتی و حکومت‌های غیردموکراتیک و یا نیمه‌دموکراتیک نیست. این بحران اتفاقا در پیشرفته‌ترین کشورهای جهان نیز کاملا جدی است. بند نخست این نوشته روایت یک روان‌شناس آرژانتینی است از وضعیت جامعه فرانسه. تفاوت در این است که نظام‌ اقتدارگرا، به دلیل مقاومت در برابر بروز مصادیق این بحران، انعطاف‌پذیری لازم در مواجهه با آن را از دست می‌دهد و تنها زمانی به فکر چاره می‌افتد که شکاف‌ها تا سطح بحران پیش رفته‌اند. برای مثال، حاکمیت ممکن است آنقدر چشم بر روی حقیقت گرایش جوانان به موسیقی پاپ ببندد که ناگاه با سیل شگفت‌آور حضور خیابانی شهروندان در مراسم سوگ‌واری یک خواننده نه چندان شناخته شده مواجه شود.

در نهایت اینکه، «بحران اقتدار اجتماعی»، هرچند پدیده‌ای طراحی شده و یا قابل هدایت از جانب یک گروه مشخص (مثلا جریان منتقد حکومت اقتدارگرا) نیست، اما در نهایت و بنابر ذات اقتدارگریز خود، به بزرگ‌ترین بحران حکومت اقتدارگرا بدل خواهد شد. وقتی در هیچ یک از ارکان جامعه، زیردستان (یا جوان‌ترها) اقتدار سنتی فرادست خود را به رسمیت نمی‌شناسند، عملا ساختار از بالا به پایین نظام اقتدارگرا زیر سوال رفته و پایه‌های آن سست می‌شود. طبیعی است که در چنین جامعه‌ای هژمونی اقتدار حکومت بر کلیه شهروندان نیز به طریق اولی دچار بحران می‌شود. بدین ترتیب، زمانی فرا می‌رسد که بزرگ‌ترین تهدید برای یک دستگاه اقتدارگرا، نه اپوزوسیون سیاسی و مشکل‌اش، بلکه توده شهروندانی است که اقتدار حاکمیت و منتقدان‌اش را به یک اندازه به چالش می‌کشند و هیچ اشتراک فراگیری ندارند مگر در توافقی نانوشته بر سر عصیان و سرپیچی!

کبک ۲۲

شعبه آذربایجان شرقی سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت) به مناسبت شانزدهم آذر (روز دانشجو) بیانیه ای صادر کرد.

در این بیانیه با اشاره به روند تاریخی مبارزات آزادی خواهانه دانشجویان ایران و تلاش صاحبان قدرت در طول تاریخ برای سرکوب جنبش دانشجویی، تحولات سالهای اخیر در حوزه دانشگاه را مورد ارزیابی قرار داده و با انتقاد از سنگ اندازی های مجلس و مخالفان دولت بر سر راه فعالیت های وزارت علوم دولت یازدهم آورده است: «اگرچه با بررسی عملکرد دولت روحانی در یک سال اخیر به جرات می توان گفت که مجموعه وزارت علوم موفق ترین عملکرد را نسبت به وزارتخانه های دیگر داشته است اما نگرانی ها نسبت به ادامه سنگ اندازی ها هم چنان پابرجاست ،ما امیدواریم با اراده وزیر جدید علوم وهمراهی سایر اعضای مسئول در کابینه، مسئله دانشجویان ستاره دار یک بار برای همیشه حل شود تا دیگر شاهد آن نباشیم که یک دانشجو صرفا به خاطر افکار سیاسی خویش از تحصیل بازمانده باشد.»

متن این بیانیه که در تارنمای ادوار نیوز ارگان رسمی سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) منتشر شده به شرح زیر است:

درجامعه استبداد زده ایران، دانشگاه همواره در کانون مبارزات سیاسی و اجتماعی قرار داشته است و دانشجویان در صف مقدم این مبارزات بوده اند از این رو همیشه مورد تنفر اربابان قدرت قرار گرفته اند.

اقتدارگرایان که جامعه را همرنگ و هم رای با خود می خواهند پس از تاسیس نهاد دانشگاه در ایران متوجه شدند که روحیه آزادی خواهی و انتقادی این قشر پیشرو در تضاد با منافع آنان قرار دارد. 16 آذر سال 1332 یکی از روزهایی است که صاحبان قدرت اوج نفرت خویش را از این قشر به نمایش گذاشتند.

در این روز، صفیر گلوله های استبداد در دانشگاه تهران طنین انداز شد و 3 قطره خون جاویدان بر نهال آزادی و دموکراسی این کشور جاری شد.

اگرچه پس از آن روز هم در مقاطع مختلف تاریخ معاصر دانشگاه های ایران رنگ آتش و خون را دیده است اما همچنان سربلند و مقاوم ایستاده است. دانشگاه در برابر اقتدارگرایان ساکت و مطیع نیست و همچنان روح آزادی خواهی، برابری طلبی و دموکراسی خواهی در آن موج می زند. جنبش دانشجویی ایران در دوران احمدی نژاد یکی از سخت ترین مقاطع حیات سیاسی خود را گذراند. در این دوران اقتدارگرایان با تمام قوا در پی آن بودند تا هرگونه صدای مخالف و منتقد دانشجویان را در نطفه خفه کنند که ایستادگی و مقاومت بی نظیر دانشجویان در برابر این تمامیت خواهی آنان را در رسیدن به اهدافشان مستاصل کرد.

در این دوران تشکل های مستقل دانشجویی به بهانه های واهی پلمپ و تعطیل شدند، دانشجویان منتقد وضع موجود سر از زندان درآوردند و یا از ادامه تحصیل محروم شدند، نشریات دانشجویی زیادی به محاق توقیف رفتند و اساتید بیشماری به خاطر افکار متفاوت سیاسی خود حکم بازنشستگی اجباری دریافت کردند، اکثر کانال های رسمی و قانونی فعالیت های دانشجویی مسدود شد و در مقابل اقتدارگرایان به دنبال آن بودند که جریان های به ظاهر دانشجویی و در اصل وابسته به خود را که از رانت قدرت برخوردار بودند در دانشگاه نهادینه کنند.

جنبش دانشجویی ایران قدرت و توانایی خویش را در انتخابات 24 خرداد سال 92 نشان داد و یکی از پایه های اصلی پیروزی حسن روحانی در این انتخابات شد، رای گسترده قشر دانشجو و دانشگاهیان به ایشان نشان از همراهی آنها با نامزد نهایی گفتمان تحول خواه داشت. با روی کار آمدن دولت آقای روحانی در چند ماه ابتدایی گام های مثبت و قابل تقدیر در حوزه وزارت علوم برای احیای فضای پویا در دانشگاه برداشته شد.

روسا و مدیران دانشگاه های کشور که توسط اقتدارگرایان بر کرسی های مدیریتی دانشگاه تکیه کرده بودند و نقش اصلی را در برخورد و سرکوب جنبش دانشجویی داشتند تغییر یافتند تا بارقه های امید در بدنه جنبش دانشجویی زنده گردد، هم چنین تلاش مجموعه مسئولان وزارت علوم برای بازگشت دانشجویان ستاره دار به دانشگاه-که به دلایل سیاسی از تحصیل بازمانده بودند-، از دیگر نقاط درخشان کارنامه وزارت علوم دولت آقای روحانی است که خیلی زود با کارشکنی و سنگ اندازی نهاد های غیرمسوول و نمایندگان اقتدارگرای مجلس روبرو شد.

از همین رو مجلسیان با رد 4 نفر از گزینه های برجسته دانشگاهی برای تصدی وزارت علوم که مورد حمایت قاطبه اساتید و دانشجویان نیز بودند، درنهایت به پنجمین گزینه معرفی شده از سوی دولت رای اعتماد دادند. این رفتار نشان از واهمه و ترس جدی اقتدارگرایان از اوج گیری و باززایی جنبش دانشجویی دارد، چراکه این جریان براساس تجربیات تاریخی خویش همواره از ظهور جنبش دانشجویی پویا و منتقد گریزان است.

بسیاری از فعالین جنبش دانشجویی به این شروع خوب امید بسته اند و فضای کنونی دانشگاه های کشور به سمت پویایی و سرزندگی در حال حرکت است ، تشکل های دانشجویی مستقل امکان فعالیت دوباره پیدا کرده اند اما به نظر می رسد که فشارهای خارج از عرف اقتداگرایان هنوز هم کارساز است و ما بار دیگر با مسئله دانشجویان ستاره دار روبرو هستیم.

اگرچه با بررسی عملکرد دولت روحانی در یک سال اخیر به جرات می توان گفت که مجموعه وزارت علوم موفق ترین عملکرد را نسبت به وزارتخانه های دیگر داشته است اما نگرانی ها نسبت به ادامه سنگ اندازی ها هم چنان پابرجاست ،ما امیدواریم با اراده وزیر جدید علوم وهمراهی سایر اعضای مسئول در کابینه، مسئله دانشجویان ستاره دار یک بار برای همیشه حل شود تا دیگر شاهد آن نباشیم که یک دانشجو صرفا به خاطر افکار سیاسی خویش از تحصیل بازمانده باشد.

در پایان با توجه به ضرباتی که در دوران احمدی نژاد بر پیکره جنبش دانشجویی وارد شده است وهنوز هم زخمهای آن با وجود دانشجویان زندانی پا برجاست ضمن استقبال از اقدامات مثبت دولت یازدهم که تاکنون انجام یافته است خواهان آزادی دانشجویان زندانی ،حل مسئله دانشجویان ستاره دار، ادامه روند احیاء و بازگشایی تشکل های دانشجویی مستقل، استقلال نهاد دانشگاه از ارکان قدرت، ایجاد شرایط مساعد برای بازگشت اساتید بازنشسته اجباری به دانشگاه وجلوگیری از روند اجرای تفکیک جنسیتی در دانشگاه های کشور هستیم.

سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (شعبه آذربایجان شرقی)

شانزدهم آذرماه هزار و سیصد و نود و سه

ادوار کبک آگاه است

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.
فرنام شکیبافر – جناب آقای ابوالفضل قدیانی، زندانی سیاسی و از اعضای محترم «سازمان مجاهدین انقلاب»، طی نامه‌ای سرگشاده حامیان اصلاح‌طلب دولت دکتر روحانی را مورد انتقاد قرار داده‌اند. (اینجا+) در این گفتار قصد نقد نامه سرگشاده این بزرگوار دربند را دارم.
ایشان در بخشی از نامه خود نوشته‌اند: «اصلاح طلبی سبز چنانکه پیشتر نیز تصریح کرده‌ام آن اصلاح‌طلبی است که در تحلیل نهایی خود نقشی استبدادی و مطلقه برای هیچ صاحب قدرتی قایل نیست و هرچند بسته به شرایط حرکتش به سوی نقطه مطلوب را تند و کند می‌کند اما هیچ‌گاه از حقوق مردم عقب ننشسته و از عامه مردم عقب‌تر نخواهد بود. این اصلاح‌طلبی ضدسلطانی حتی اگر دولتی بر آمده از متن خودش باشد و ۱۰میلیارد دلار را برای هزینه در امر خیر آب و آبیاری به جای ترتیب قانونی با تکیه بر فرمان (…) از خزانه کشور پول برداشت کند آوای هشدار سر می‌دهد. شاید از منظر توسعه مدنظر تکنوکرات‌ها چنین حساسیتی بی‌جا باشد، اما جنبش سبز بنا به ماهیت‌اش با اصل چنین رویکردهایی مخالف است.»
تأکید بر قانون و قانون‌گرایی از جانب ایشان امری قابل تمجید است. بدون شک یکی از آرمان‌های هر مصلحی در ایران نیل به «حاکمیت قانون» است که امر جدیدی نیز نیست بلکه ریشه‌های آن را می‌توانیم در تلاش‌های اجداد مشروطه‌طلب‌مان که در پی تأسیس «عدالت‌خانه» بودند، جستجو کنیم. آرمانی که هنوز آنگونه که باید تحقق نیافته و متأسفانه با وجود تلاش‌های زیاد و علی‌رغم وقوع حرکات و جنبش‌های بزرگ ملی که بعضاً در سپهر سیاسی ایران رخ نموده‌اند، هنوز در فراغ گوهر حاکمیت قانون (در سطحی که مطلوب و مورد نظر است) به سر می‌بریم.
نکته‌ای که در این بند از نوشته ایشان تلخ است، کنایه به تکنوکرات‌هایی است که طی چند دهه اخیر علی‌رغم همه سختی‌ها و از جمله تنگ‌نظری‌های مرتجعین و زخم‌زبان‌های اصلاح‌گرایان و تحول‌طلبان رمانتیک، نیرویی بوده‌اند که با مقاومت در برابر موجه‌ها و سیلاب‌های سوءمدیریتی که ارتجاع سرخ و سیاه در چند دهه اخیر دائماً به سمت مراکز تصمیم‌گیری کشور روانه داشته‌اند، مانع از تعمیق بحران و خارج شدن بیش از حد کشور از تعادل شده‌اند. تکنوکرات‌هایی که فقدان آنان را در یک دوره هشت ساله توأم با اختناق نسبی و سوءمدیریت سرسام‌آور همه حس کردند و همه نیز متضرر شدند. نه تنها عموم مردم حتی حاکمیت سیاسی نیز در پی وقوع تکانه‌ها و زلزله‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی که اصلی‌ترین عامل آن‌ها کاستن از نقش تکنوکرات‌ها در تصمیم‌گیری‌ها و اداره امور بود نیز دریافت هیچ چیز حتی درآمدهای نجومی نفتی و بادآورده نمی‌تواند جای خالی تکنوکراسی را پر کند. اکنون در شرایطی که کشور به مدد تکنوکراسی و تکنوکرات‌ها مجدداً در حال بازگشت به تعادل و قرار گرفتن مجدد بر روی ریل توسعه است، روانه کردن زخم زبان به این طیف انسان‌های توانا، باتجربه، رنج‌کشیده و دغدغه‌مند برای آینده کشور تا چه حد اخلاقی است؟!
امروز پس از دهه‌ها عدم واقع‌نگری، بدبینی به نظام سرمایه‌داری، رواج نظریات توطئه و پی‌جویی عدالت‌طلبی رمانتیک و بی‌حاصل، باید بپذیریم حاکمیت قانون در خلأ شکل نمی‌گیرد و وصول به این مطلوب معدوم و آرمان صد ساله روشنفکر ایرانی تنها و تنها از مسیر برقراری توازن قوا میان جامعه و حاکمیت می‌گذرد و چنین توازن قوایی نیز تنها از طریق مرفه‌سازی جامعه با تکیه بر حسن استفاده از منابع در دسترس، سرمایه‌گذاری در امور زیربنایی (به جای اقدامات پوپولیستی و کوته‌بینانه)، گسترش بخش خصوصی یعنی بورژوازی و سرمایه‌داری مستقل از دولت (با هدف گسستن جامعه از بند وابستگی اقتصادی به قدرت مستقر) و در یک کلام قوی، غنی و توانمند کردن جامعه و خصوصاً قشر متوسط مدرن، قابل دسترسی است. اگر این سلسله علی و منطقی را بپذیریم پس هر تلاشی در مسیر بخشیدن قوت اقتصادی به جامعه و افزایش امکانات رفاهی مردم (ولو گاهی همراه با پاره‌ای مصلحت‌سنجی‌ها)‌، تلاشی ارزشمند و غیرمستقیم در راستای برقراری «حاکمیت قانون» نیز می‌باشد. کسانی که در کارنامه چپ‌گرایی تند و اقتدارگرایی دارند، امروز که به درستی داعیه قرار گرفتن در صف مقابل را دارند، اگر راهی نمی‌گشایند، حداقل سبوی ما را نشکنند.
آقای قدیانی عزیز در بخش دیگری از نامه خود نوشته‌اند: «تاریخ و تجربیات به ما نشان می‌دهد که جبهه استبداد برای حذف آزادی‌خواهان تنها به شیوه‌های بگیر و ببند اکتفا نمی‌کند و روش‌های ایجابی را نیز گاه به کار می برد. از این رو مستبد در علن لاف تحزب و بلااشکال بودن جناح‌بندی سیاسی و کار حزبی زده و در خفا دست به کار توطئه تشکیل احزاب دست‌پرورده و تحت کنترل می‌شود. اکنون بر ما روشن شده است که (…) هوس راه اندازی احزاب «چشم قربان» و «بله قربان»را دارند. گویی تجربه پهلوی دوم را در پیش روی خود گذاشته و خیالات خام مشاوران امنیتی‌شان را با بادمجان دور قاب چین‌هایی که غوره نشده هوس مویز شدن کرده و شهره بودن در شهر به «ارتباط با بیت» را کلید حل معما و وارد شدن به میان رجال سیاسی می‌دانند، در میان می‌گذارند. بازیچه‌ای را علم کرده و با تهدید و تطمیع و نشان دادن در باغ سبز رابط‌های صاحب منصبی را به جان جوانان جویای نام می‌اندازند.»
بدیهی است مقصود جناب آقای قدیانی گرانقدر حزب تازه تأسیس «ندا» است. متأسفانه باید گفت نقد ایشان به این حزب جدید بی‌رحمانه است. امروز در دوره پس از ۲۴ خرداد که مجدداً فضا برای تشکل‌یابی اصلاح‌طلبان فراهم شده است، باید تأسیس هر حزبی را که رویکرد اصلاح‌جویانه دارد، به فال نیک گرفت. قیاس دو حزب تصنعی «ایران نوین» و «مردم» مربوط به اواخر دوره سلطنت مطلقه محمدرضاشاه با حزبی که شروع به فعالیت آن محصول تلاش جمعی از جوانان اصلاح‌طلبی که اغلب یک بار به زمین خورده‌اند و اکنون به جای در پیش گرفتن دو رویکرد زیان‌بار (یا در بهترین حالت بی‌حاصل) «انفعال» یا «رادیکالیسم»، هوشمندانه و دغدغه‌مندانه کمر راست کرده‌اند و در پی تأثیرگذاری مثبت بر روندهای سیاسی کشور هستند، نه تنها قصاص قبل از جنایت بلکه چنین قیاسی کاملاً مع‌الفارغ و بدون پایه داشتن در فاکت‌های سیاسی و اقتصادی است.
در شرایط حاضر خصوصاً با توجه به ضعیف شدن بنیه اقتصادی حکومت و نبود چشم‌انداز روشن برای تقویت دوباره و جدی این بنیه با توجه به روند نزولی بهای نفت و وجود قوه مجریه‌ای میانه‌رو، توسعه‌گرا، دارای رویکرد تقویت جامعه و متشکل از رجال و جریانات سیاسی نسبتاً مستقل، چنین امری که احزابی حاکمیت‌‌ساخته و ذوب در قدرت نظیر اواخر دوره پهلوی دوم پدید آید، تقریباً غیرممکن است. البته این به این معنا نیست که این حزب نوپا ناگزیر به سازش و تعدیل خواست‌ها و علقه‌ها نخواهد بود اما بدون تردید «ندا» همچون سایر احزاب خواهان اصلاح وضع موجود می‌تواند اهرمی قال اعتنا در راستای تداوم روندهای توسعه‌ای و تحقق مطالبات عمومی باشد. البته بدون شک این امر منوط به  پرهیز از سازش‌پذیری «بیش از حد مکفی» است. اگر فضیلت ضدیت با استبداد را برای خود قائل هستیم پس نباید در قضاوت کسانی که به شیوه‌ای غیر از ما می‌اندیشند با خوی استبدادی عمل نماییم. اصلاح‌طلبانی که ۲۴ خرداد را آفریدند و اکنون نیز به دنبال متشکل شدن هستند، به هر دلیل تحلیلی متفاوت با کسانی دارند که در سال ۸۸ فریز شده‌اند. در پی این طبیعی است که راهبردی متفاوت و راهبردی غیر از «رادیکالیسم انفعالی» که برخی از اصلاح‌طلبان متأسفانه آن را برگزیده‌اند، اتخاذ نمایند. «ندا» نمی‌خواهد «بله قربان گو» باشد. سرکش نبودن لزوماً مرادف با «بله قربان گو» بودن نیست. «ندا» و سایر احزاب اصلاح‌گرایی که تلاش برای خروج از انفعال و پرهیز از رادیکالیسم را در مقطع کنونی دارند، یک سخن اساسی دارند و آن این است که «اکنون آذر سال ۹۳ است نه خرداد ۸۸». اگر تندروانی در مجلس و سایر نهادها از آن وقایع «چماق فتنه» ساخته‌اند و بر سر مطالبات جامعه، مصلحین جامعه و دولت این جامعه می‌کوبند، زیبنده نیست عده‌ای از سوی دیگر از جنبش سبز و مطالبات غالباً حقه آن تپانچه‌ای بسازند و با آن به قلب اعتدال و اصلاحات شلیک کنند. 
این رجل مذهبی ارجمند در فرازی دیگر از نامه خود نوشته‌اند: «خطر بزرگی که امروز اصلاحات و اصلاح‌طلبان را تهدید می‌کند تبدیل و تقلیل آن‌ها به لایه ضربه‌گیر و توجیه‌گر دولت مستقر است. اصلاح‌طلبان باید بدانند که هر دولتی بنا به اقتضای ذاتش همواره سخنگویانی خواهد داشت تا در عرصه رسانه و سیاست از او دفاع معمول کنند و برنامه‌های تبلیغاتی‌اش را پیش برند اما وظیفه امروز اصلاح‌طلبانی که به پشتوانه حرکت عظیم جنبش سبز و مقاومت رهبران سرافرازشان موسوی و کروبی، اعتبار و آبرویی نزد ملت دارند و نقش تاریخی پی‌گیری آرمان حاکمیت ملی بر دوش آن‌ها قرار گرفته، بیان دغدغه‌های ملی حول همان سه محور بی‌تنازل ماهیت جنبش سبز (مطالبه حق، آزادی‌خواهی و ضدیت با استبداد مطلقه فردی) است. لازمه چنین مواجهاتی نهراسیدن از استماع مطالبات واقعی مردم و انعکاس آن است.»
نباید تردید کرد که اصلاح‌طلبان نباید به توجیه‌گر و حامی بدون قید و شرط دولت بدل شوند و اینگونه نیز نشده است. سبد رأی اصلاحات مشروط به تحقق حداقل بخشی از مطالبات پایگاه اجتماعی‌ آنان روانه سبد اعتدال شده است. گذشته از این اصلاح‌طلبان به عنوان مؤتلفین دولت وظیفه گوشزد کردن کاستی‌های دولت را به آن دارند کما اینکه شخص رئیس‌جمهور نیز به کرات خواهان این شده است. از این موارد بدیهی اگر بگذریم آیا غیر از این است که یکی از اصلی‌ترین عوامل شکل‌گیری سونامی پوپولیسم هشت ساله‌ای که بر ساحل ایران در حال حرکت به سمت توسعه‌یافتگی سرازیر شد، برخی تندروی‌ها و سوگیری‌های غیرمصلحت‌اندیشانه‌ در دوره اصلاحات بود که نهایتاً سرخوردگی از دولت اصلاحات را علی‌رغم دستاوردهای مهم آن به دنبال آورد؟! آیا این سناریو و این اشتباه را باید در قبال دولت جدید هم تکرار کرد؟!
دکتر حسن روحانی، «امینی و بازرگان» زمانه ما است. اگر پشت کردن به آن دو برای مصلح ایرانی سودی به همراه داشت، پشت کردن به دولت «نجات ملی» مستقر نیز سودمند خواهد بود. در ساختارهای دوگانه و دوپایه قدرت نظیر نظم مستقر در ایران باید با حمایت از پایه زمینی و دموکراتیک قدرت که در ایران کنونی، قوه مجریه حال حاضر است را تقویت کرد تا توازن قوا به نفع دولت تغییر کرده و دولت بتواند از موضع قوی‌تری رهیافت توسعه‌گرایانه خود را دنبال و مطالبات عمومی را پیگیری کند، نه آنکه با روی برگرداندن از دولت زمینه را برای مخالفین اقتدارگرای آن فراهم آورد تا با هجمه به دولت آن را راحت‌تر مهار، خنثی و کم‌اثر کنند.
این محبوس محبوب در بخش دیگری از نامه خود نگاشته‌اند: «وقتی که از تعامل با نظام (…) سخن می‌گوییم، آیا متوجه‌ایم که تعامل امری طرفینی است و نه جاده ای یکطرفه؟ مدعیان تعامل که با رها کردن پایگاه جنبشی خویش در پی اعتمادسازی‌اند آیا با خود اندیشیده‌اند که با ترک جبهه قدرت آفرین مردمی اساساً دیگر چه در بساط دارند که به کار تعامل و مذاکره آید؟ و آیا ولی (…) حوصله و مجال مذاکره و تعامل با بیعت‌کنندگان تازه از راه رسیده‌ای که در انتهای صف چاکران قرار می‌گیرند را خواهد داشت؟ نباید واژه‌ها و معانی را از درون تهی کرد. تعامل شیوه‌ای مطلوب در ساختی دموکراتیک، شفاف و توأم با حاکمیت قانون است که دست کم جناح حاکم حق وجود و حیات نیروی مخالف را به رسمیت بشناسد، نه آنکه همگی آنها را پیاده نظام بیگانگان، میکروب و خائن معرفی کند. پس تعاملی که پیش شرط آن توبه و اظهار ندامت باشد، نه گفت و گو و مذاکره‌ای بر سر منافع ملی که تنها پروژه‌ای برای تواب‌سازی است.»
برگزاری یک انتخابات سالم، روی کار امدن دولتی توسعه‌گرا،  تغییر چشمگیر در دیپلماسی کشور، مسئله معروف به «نرمش قهرمانانه»، صدور مجوز «مذاکره علنی» با ایالات متحده (در حالی که پیش‌تر هیچ دولتی چنین جوازی را نیافته بود)، عدم ممانعت از خروج نسبی کشور از فضای امنیتی، تغییرات تدریجی معتدل‌کننده در برخی نهادهای غیرانتخابی، کنترل و مهار نسبی نظامیان و تندروان، تمدید نامحدود دوره سرپرستی آقای نجفی در وزارت علوم که موفقیت دولت در جریان مناقشه با تندروان مجلس بر سر وزارت علوم را در پی آورد و … آیا ناظر بر «طرفینی» بودن سازش صورت گرفته نیست؟
پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

کبک ۲۲

اتهام «سیاه‌نمایی»، چند سالی است که به بزرگ‌ترین کابوس هنرمندانی بدل شده که به سراغ موضوعات اجتماعی می‌روند. هرگونه روایت و تصویر‌گری از نارسایی‌های اجتماعی، چه بر روی پرده سینما و چه در سطور داستانی از جانب یک جریان خاص به چماق «سیاه‌نمایی» کوفته می‌شود و البته که اتهاماتی چون «وطن‌فروشی» و «غرب‌پرستی» و بی‌تعصبی نسبت به مام میهن بلافاصله به دنبال چماق «سیاه‌نمایی» روانه می‌شوند تا چماق به دستان در عین حالی که سایه سنگین سانسور و خفقان را بر آسمان هنر کشور می‌گسترانند، همچنان موضع «میهن‌پرستی» را برای خود قبضه کنند.
هنرمندان معدودی این فرصت یا تریبون را یافته‌اند تا در برابر انبوه حملاتی که از تریبون‌های رسمی و حکومتی به جانب‌شان روان می‌شود، سر سوزنی در برابر این اتهام پاسخ‌گو باشند. حال، من به نمونه جالبی از یک اتفاق مشابه، در روسیه قرن ۱۹ برخورد کردم که گویا هنرمندانش را در وضعیتی مشابه امروز ما قرار داده بود. «نیکلای گوگول»، نویسنده نامدار روسیه، کتاب «مردگان زرخرید» (نفوس مرده) خود را در سال ۱۸۴۲ نوشت. کتاب، با قالبی طنزآمیز به نقد و هجو فساد بوروکراتیک اداری، روابط بیمار اجتماعی و در نهایت روحیات و عادات زشت مردمان روسیه در نیمه نخست قرن ۱۹ می‌پردازد و تا سطح یکی از شاهکارهای ماندگار ادبیات کلاسیک روسیه خود را بالا می‌کشد. در این کتاب، نویسنده، که مشخص است در همان زمان نگارش از عواقب انتشار کتاب‌اش و موج حملات «میهن‌پرستان» آگاه بوده است، در صفحات پایانی پیش‌دستی می‌کند و به اتهام «سیاه‌نمایی» که انتظارش را می‌کشد پاسخ می‌دهد:
«من مورد حمله وطن‌پرستان نیز قرار خواهم گرفت. این اشخاص در کنج آرامی می‌نشینند و در حالی که به اموری که هیچ ربطی به وطن‌پرستی ندارد مشغول‌اند، مبالغ گزافی پول روی پول انباشته می‌کنند یا برنامه زندگی خود را به هزینه دیگران تنظیم می‌نمایند. ولی اگر هر اتفاقی بیفتد که تصور رود نسبت به مادر وطن توهین‌آمیز است، مانند چاپ کتابی که محتوی حقایقی تلخ باشد، همچون عنکبوتی که مگسی تارهایش را لرزانده باشد از نهان‌گاه‌های خود بیرون می‌جهند: «آیا واقعا درست است که این چیزها را سر زبان‌ها انداخته و علنی کرد؟ چرا همه چیزهایی که مورد اشاره او هستند در اینجا در کشور ما واقع می‌شود؟ خارجی‌ها چه خواهند گفت؟ واقعا فکر می‌کنید خوشایند باشد بشنوند که مردم چیزهایی حاکی از بی‌اعتنایی نسبت به کشور خودشان بگویند؟ خیال می‌کنید این موضوع موجب رنجش نمی‌شود؟ آیا او نمی‌فهمد که ما میهن‌پرست هستیم و به کشورمان عشق می‌ورزیم؟» (مردگان زرخرید/ نیکلای گوگول/ فریدون مجلسی/ انتشارات نیلوفر/ ص۳۴۶)
گوگول در پاسخ ابتدا تشبیه جالبی از چسباندن اتهام «سیاه‌نمایی» به آثار هنری که ضعف‌های اجتماعی را هدف قرار داده‌اند ارایه می‌کند: «این مطلب همانند آن است که ملاکی به مباشرش چیزی از این قبیل بگوید: «چرا آمدی به من می‌گویی وضع ملکم خراب است؟ خودم می‌دانم. مطلب دیگری برای صحبت نداری؟ تنها درخواستم از تو این است که بگذاری همه این چیزهای نامطبوع را فراموش کنم. بهشان فکر نکنم. آن وقت می‌توانم خوشحال باشم». بعد، تنخواهی که می‌توانست به وضع ملک سر و صورتی بدهد صرف راه‌های مختلفی برای فراموش کردن واقعیت می‌شود و لذا مغزی که ای بسا می‌توانست راه حل بسیار خوبی پیدا کند خود را به خواب می‌زند و بعدا خواهیم شنید که ملک را به حراج گذاشتند». (همان)
و در نهایت پاسخ کوبنده خود را نثار وطن‌پرستان خودخوانده می‌کند: «برای آن‌ها کوچکترین اهمیتی ندارد که آیا اعمال‌شان برای کشور زیان‌بخش است یا خیر. تنها چیزی که آنان را نگران می‌کند این است که شخصی بگوید که آنان به کشور زیان می‌رسانند. نه؛ در کنه اتهامات آنان نه میهن‌پرستی وجود دارد و نه حتی عواطف شرافتمندانه. در پس آن چیز دیگری نهان است. چرا نعل وارونه بزنیم؟ اگر نویسنده اقدام نکند چه کسی می‌خواهد حقیقت تلخ را بگوید؟ پس باید چنین گفت: همه شما از یک چشم جستجوگر بیمناکید».

(تصویر متعلق است به یک نقاشی بر اساس رمان «مردگان زرخرید»)

کبک ۲۲