Archive for October, 2014

در نهایت تالم و تاسف مطلع شدیم پدر بزرگوار جناب آقای بلال مرادویسی عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت دار فانی را وداع گفتند.

سازمان دانش آموختگان ایران ضمن عرض تسلیت به خانواده گرانقدر مرادویسی پیامی به شرح زیر صادر کرد.

بسمه تعالی

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام

در نهایت تالم و تاسف مطلع شدیم پدر بزرگوار جناب آقای بلال مرادویسی، که معلمی زحمتکش و پرورش دهنده ی فرزندان شایسته ای برای این مرز و بوم بودند دار فانی را وداع گفتند.

سازمان دانش آموختگان ایران (ادوارتحکیم وحدت) ضمن اعلام مراتب عمیق تاسف خود از این ضایعه از سوی کلیه اعضای خود در ایران و خارج از کشور و همچنین از طرف اعضای دربندش این مصیبت را به خانواده معظم مرادویسی به ویژه برادر بزرگوار بلال مرادویسی عزیز عضو برجسته این سازمان تسلیت می گوید و از درگاه باریتعالی رحمت، مغفرت و رضوان الهی برای روح مطهر این پدر دلسوز و زحمتکش و صبر و بردباری خانواده را در این مصیبت، خواستار است.

روابط عمومی سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت)

یکشنبه 20 مهر 1393

ادوار کبک آگاه است

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.
سهراب نوروزی – «ملاله یوسف‌زی» و «کایلاش ساتیارتی»، به خاطر فعالیت‌های‌شان برای حقوق کودکان امسال برنده جایزه نوبل صلح شدند(+). فعالیت این دو آسیایی بیشتر متمرکز بر حق آموزش کودکان و مبارزه برای جلوگیری از استثمار اقتصادی آن‌ها بوده است. پرسشی که مطرح می‌شود این است که چرا حقوق کودکان مهم است؟
در نگاه اول این پرسش بسیار واضح است و نیازی به تعمق بسیار ندارد. کودکان، ضعیف‌ترین اعضای جامعه هستند و خشونت علیه آن‌ها بسیار متداول‌تر ست. آن‌ها نمی‌توانند از حقوق خود دفاع کنند. آن‌ها آینده جوامع هستند. آن‌ها معصوم اند و قدرت تغییر محیط را ندارند و در نتیجه این وظیفه ما بزرگسال‌هاست که از حقوق‌شان دفاع کنیم. اما این پرسش، مانند هر پرسش دیگر، جای تعمق بیشتر دارد و این پاسخی ست که به آن رسیده‌ام:
اهمیتِ به رسمیت شناختن و احترام گذاشتن و حفاظت از حقوق کودکان ریشه در اهمیتِ حقوق طبیعی انسان در برابر حقوق قانونی او دارد. در دوره روشنگری متفکرانی چون جان لاک به شکلی بسیار موثر و شسته رفته میان حقوق طبیعی و حقوق قانونی تفکیک قائل شدند. حقوق طبیعی حقوقی‌ست که ما به عنوان انسان با آن زاده شده‌ایم. کسی آن‌ها را به ما اعطا نکرده است (جز طبیعت) و کسی نمی‌تواند آن‌ها را از ما بگیرد (جز مرگ). حقوق طبیعی منوط و مشروط به توافق دیگران، یا نهادهای سیاسی، قانونی، اجتماعی و حتی فرهنگی نیستند. در نتیجه می‌توان ادعا کرد که آن‌ها جهان‌شمول و سلب ناشدنی هستند (آن‌ها را نمی‌توان فروخت، از بین برد، انتقال داد، یا واگذار کرد). در مقابل حقوق قانونی وجود دارند که نتیجه‌ توافق سیاسی یا فرهنگی ما با دیگران است. حقوق قانونی آن‌هایی هستند که توسط یک سیستم قانونی به فرد اعطا شده‌اند. در مورد این‌که چه حقوقی طبیعی هستند و کدام‌ها قانونی اختلاف نظر بسیار است، اما در این مورد که آن‌ها متفاوت هستند تقریبا یک اتفاق نظر جمعی وجود دارد.
از تعریف حقوق قانونی مشخص است که آن‌ها در نتیجه‌ یک عمل سیاسی به وجود می‌آیند. برهم‌کنش افراد جامعه در اشکال مختلف آن‌ها را به وجود می‌آورد یا از بین می‌برد. در نتیجه، برای احقاق و بنیان گذاری آن‌ها همواره نوعی کش مکش یا مبارزه سیاسی ضرورت دارد. نکته اینجاست که این مبارزه برای حق آن‌قدر «طبیعی» و مسلم جلوه می‌کند که بسیاری از ما از یاد می‌بریم که برخی از آن‌ها در واقع حق طبیعی انسان هستند. اصطلاح «حق گرفتنی است نه دادنی» به نوعی اشاره به این موضوع دارد که اگر حق‌ات را می‌خواهی (هر چه که می‌خواهد باشد) باید وارد نوعی مبارزه (سیاسی) شوی. اشتباه چنین تصوری این ست که حقوق طبیعی را هم ذاتا «گرفتنی» لحاظ می‌کند.
اما چرا حقوق کودکان مهم است؟ به این دلیل که کسی که برای احقاق حقوق آن‌ها تلاش می‌کند به این درک رسیده است که مبحث حقوق طبیعی را باید از حقوق قانونی جدا کرد. آن‌که برای حقوق کودکان تلاش می‌کند در واقع برای حقوق سلب‌ناشدنی انسان فعالیت می‌کند. چرا که وی به این باور رسیده است که لازمه‌ی حقوق طبیعی نه مبارزه سیاسی یا چانه زنی یا لابی‌گری که نفس انسان بودن است. قطعا «انسان بودن» شرط کافی برای در امان بودنِ حقوق طبیعی نیست، اما بحث حقوق کودکان این است که آیا ما به عنوان انسان بزرگسال (به عنوان صاحب مشروع یا نامشروع قدرت) به آن درجه از درک و کنترل رسیده‌ایم که بتوانیم بدون این‌که کسی برای حقوق طبیعی‌اش مبارزه کند، بگذاریم آزادانه و انسان‌گونه از آن‌ها بهره‌مند شود یا نه. موضوع این نیست که بهره‌مندی از حقوق طبیعی نیاز به مبارزه سیاسی دارد یا نه (که البته دارد)، بلکه موضوع این است که بپذیریم «ذات» آن حقوق «نباید» نیاز به مبارزه سیاسی داشته باشد.
مبارزه برای حقوق کودکان صرفا از آن جهت مهم نیست که آن‌ها آینده‌ی جوامع بشری هستند (که هستند)، بلکه از آن جهت اهمیت دارد که تمرینی برای ما بزرگسالان است که ببینیم آیا به آن درجه از فهم و کنترل قدرت رسیده ایم که اجازه دهیم عده‌ای از انسان‌ها بدون نیاز به مبارزه سیاسی از آزادی‌های طبیعی و حقوق سلب نشدنی خود بهره ببرند. حمایت و حفاظت از حقوق کودکان نه به خاطر این مهم است که آن‌ها معصوم‌اند و قدرت کنترل محیط خود را ندارند، بلکه اهمیتش در این است که نشان می‌دهد آیا ما بزرگسالان می‌توانیم فردی را به عنوان عضوی عادی در جامعه‌مان بپذیریم که عملا هیچ قدرتی ندارد اما «باید» از تمام حقوق طبیعی مانند یک بزرگسال بهره‌مند باشد. فعالیت برای حقوق کودکان صرفا از آن جهت مهم نیست که آن‌ها ضعیف‌تر از آنند که بتوانند برای حقوق خود مبارزه کنند (و در نتیجه این وظیفه اخلاقی ماست که به جای آن‌ها مبارزه کنیم)، بلکه اهمیت اصلی‌اش در این است که تنها به واسطه‌ی چنین فعالیت‌هاییست که می‌توانیم انسان بودن خود را محک بزنیم. در نتیجه حمایت از حقوق کودکان نه تنها یک وظیفه اخلاقی، که یک عمل انسانی، به طبیعی‌ترین معنای انسان است.
از همین روست که فعالیت برای حقوق کودکان نباید در سطح یک فانتزی یا عمل قشنگ یا ژست روشنفکری بماند و نباید نشأت گرفته از حسی باشد که یک قدرتمد در کمک به یک فرد ضعیف ممکن است از آن لذت ببرد. بلکه باید نشأت گرفته از حسی باشد که یک انسان در کمک به یک انسان دیگر و برابر با او تجربه می‌کند.
خلاصه این‌که، مبارزه برای حقوق کودکان، خالص‌ترین نوع مبارزه سیاسی برای «دیگری» است. «دیگری»ای که توانایی مبارزه ندارد اما صرفِ انسان بودنش کافی ست که برایش جنگید. مسلما چنین مبارزه‌ای در هنگامی که بسیاری از حقوق قانونی و طبیعی خودمان در معرض خطر هستند، نیاز به باوری عمیق به انسان به مثابه انسان دارد. نیاز به پذیرش اخلاقیاتی انسانی با جایگاهی ویژه برای «از خود گذشتگی» و پذیرش دیگری دارد.
پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

کبک ۲۲

در این تجمع که به همت سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی ادوار تحکیم وحدت در خراسان برگزار شد، تجمع کنندگان با در دست داشتن پلاکاردهایی پیرامون محکوم نمودن جنایات داعش در کوبانی که به دو زبان فارسی و انگلیسی نوشته شده بود، اعتراض خود را در سکوت اعلام کردند.

‘سکوت من فریاد مظلومیت کوبانی است’، ‘سقوط کوبانی، سقوط ارزش های انسانی است’، ‘ کوبانی تنها نیست’، ‘داعش فرزند نامشروع دخالت آمریکا در منطقه است’، ‘برخورد گزینشی با اعمال حقوق بشر در سراسر دنیا محکوم است’، ‘دپیلماسی مزورانه ترکیه شرم آور است’ و ‘هر جا کرد است، آنجا ایران است’، از جمله عناوین نوشته شده در پلاکاردهای تجمع کنندگان بود.

مسوول سازمان دانش آموختگان اسلامی ادوار تحکیم وحدت شعبه خراسان در این باره به خبرنگار ایرنا گفت: در این تجمع از همه شهروندان، فعالان و دانشجویان مشهدی برای محکومیت جنایات داعش در عراق و سوریه بویژه کوبانی و نقص حقوق بشر دعوت شده است.

امیر اقتناعی افزود: سکوت معنادار مجامع جهانی در قبال اقدامات جنایت آمیز داعش در منطقه، اعتراض جهانی را به دنبال داشته و قابل تامل است.

وی با بیان اینکه مقاومت مردم کوبانی در این حملات قابل ستایش است، گفت: مجامع جهانی و مدعیان حقوق بشر در مورد این اقدامات باید تصمیمات عاجل اتخاذ کنند، چرا که اگر تدبیر مناسب اندیشیده نشود، احتمال گسترده تر شدن دامنه این فجایع وجود دارد.

این فعال مدنی افزود: ما بر این باوریم که این جنایات یک نسل کشی است، دیروز ایزدی ها و اهالی آمرولی و امروز کوبانی ها و فردا معلوم نیست که این اتفاق کجا رخ دهد.

اقتناعی گفت: امروز همچنانکه مقاومت کوبانی یک نماد است، سقوط آن نیز می تواند نشانه و مصداق بارزی از سقوط ارزش های انسانی و اخلاق بشری باشد.

در پایان تجمع مزبور، قطعنامه ای قرائت شد که در بخشی از آن آمده است: ما شهروندان، دانشگاهیان و فعالان فرهنگی و مدنی در مشهد، جنایات و نقض حقوق انسان ها توسط افراط گرایان و مرتجعان داعشی در منطقه را که نمود آشکار سقوط ارزشهای انسانی است محکوم می کنیم.

تجمع کنندگان در این قطعنامه از همه پویندگان راه صلح، دوستی و آزادگی خواسته اند در راستای رفع ظلم و خشکاندن ریشه های شوم تروریسم گام بردارند.

در پایان این قطعنامه آمده است: درحالی که بسیاری از دولت های منطقه و جهان چشم بر روی جنایات وحشیانه داعشی ها بسته اند، ما همگام و هم نفس با مردم ستمدیده کوبانی از تمام نهادها و سازمان های فعال مدافع حقوق بشر بویژه سازمان ملل متحد می خواهیم با استفاده از همه ابزارهای حقوق بین المللی هرچه سریع تر برای پایان دادن به این فجایع انسانی اقدام کنند.

ادوار کبک آگاه است

ادوار کبک آگاه است

ادوارنیوز: تجمع «سکوت» در حمایت از مردم بی دفاع کوبانی و محکومیت جنایت‌های گروه تروریستی داعش برگزار شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)- منطقه خراسان، این تجمع عصر امروز شنبه ۱۹ مهرماه، رأس ساعت ۱۶ مقابل دفتر سازمان ملل در مشهد آغاز و ساعت ۱۷ به پایان رسید.

این تجمع در سکوت کامل برگزار شد و تنها تجمع کنندگان پلاکارت‌هایی با مضامین « کوبانی تنها نیست»،« سکوت من، فریاد مظلومیت کوبانی است»،« دیپلماسی مزورانه دولت ترکیه شرم آور است»،«سقوط کوبانی، سقوط ارزش های انسانی است»، «سکوت و انفعال سازمان ملل در قبال این نسل کشی محکوم است»… در دست داشتند.

در پایان این تجمع بیانیه حقوقدانان شرق کشور و پس از آن قطعنامه قرائت شد.

متن این قطعنامه به شرح زیر است:

به نام خدای صلح و دوستی

ما شهروندان، دانشگاهيان، فعالان فرهنگي، مدني و حقوق بشري در مشهد نقض گسترده حقوق انسانها توسط افراط گرايان و مرتجعان داعشي در منطقه که نمود آشکار سقوط ارزش‌هاي انسانيست را قوياً محکوم نموده و از همه پويندگان راه صلح، دوستي و آزادگي مي خواهيم تا در راستاي رفع ظلم و خشکاندن ريشه‌هاي شوم تروريسم در حالي‌ که بسياري از دولت‌هاي منطقه و جهان چشم به روي اين جنايات وحشيانه بسته‌اند، همگام و هم نفس مردم ستمديده شهر کوباني و ساير شهرهاي تحت استيلاي خشونت طلبان باشند و از تمامي نهادها و سازمان‌هاي فعال حقوق بشري خصوصاً سازمان ملل متحد انتظارداریم تا با استفاده ازهمه ابزارها و اهرم‌هاي حقوقي و بين‌المللي موجود هرچه سريع‌تر در راستاي پايان دادن به اين فجايع انساني اقدام نمايند.

سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي (ادوار تحکيم وحدت)
شعبه خراسان

ادوار کبک آگاه است

نخستین تصویری که اعلام عمومی و رسمی خبر عمل جراحی رهبر نظام در ذهن من ایجاد کرد این بود که «دستگاه اطلاعاتی کشور چه تصمیم خردمندانه‌ای گرفته است»؛ اما این ابدا نخستین بازتابی نبود که من در فضای مجازی مشاهده کردم!
رسوبات هزاران سال حاکمیت استبدادی که اندرون شاهنشاهی را حریم ممنوعه «رعایا» قلمداد می‌کرده است، ذهن ایرانی بی‌خبر مانده را وادار ساخته که کمبود اطلاعاتی خود را با خیال‌پردازی جبران کند. خیال‌پردازی‌هایی که خیلی زود به ورطه «توطئه‌پنداری» گرفتار خواهد شد و تا بدان‌جا پیش خواهد رفت که حتی در پس وقایع و اخبار کاملا شفاف هم به دنبال رد پایی از «ناگفته‌ها» و «پشت پرده‌ها» می‌گردد. البته، گرایش افراطی دستگاه امنیتی کشور ما برای پنهان سازی ساده‌ترین مسایل مربوط به رهبران کشور نیز خوراک مناسبی برای این ذهنیت توطئه‌پندار فراهم کرده است.
سابقه بیماری رهبر نظام هم مساله جدیدی نبود. تفاوت اینجا بود که در سال‌های پیش دستگاه اطلاعاتی کشور مدام تلاش می‌کرد که این مساله را از مردم پنهان کند. طبیعی هم بود که اخباری پراکنده و شایعه‌وار به بیرون درز کند و ذهن شهروند ایرانی این اخبار ناقص را با خیال پردازی خودش پر و بال ببخشد. این بار اما گمان می‌کمنم دستگاه اطلاعاتی به این بلوغ رسید که شفافیت بهترین راهکار برای جلوگیری از عواقب غیرقابل پیش‌بینی شایعات سیاسی است. مساله را از همان ابتدا رک و راست مطرح کرد و به شیوه خودش گام به گام نیز مردم را در جریان آخرین وضعیت جسمانی رهبر کشور قرار داد. با این حال، سنت دیرینه توطئه‌پنداری به این سادگی‌ها برچیدنی نیست.
عجیب‌‌ترین توهم‌پردازی‌ای که من دیدم با برچسب «تحلیل» روانه بازار اخبار شد، مقایسه بیماری آقای خامنه‌ای، با غش کردن‌های دکتر مصدق به هنگام حضور در جلسات سازمان ملل بود. این تحلیل می‌خواست از دل این ماجرا به نسخه و روی‌کردی در مساله پرونده هسته‌ای برسد. جدا از اینکه این تشابه تا چه اندازه بی‌مسما بود و ارایه آن تا چه حد نشان‌گر بی‌اطلاعی از وضعیت و کارکردهای غش مصدقی است، حجم آسمان و ریسمان بافی‌هایی که قرار بود از خبر عمل جراحی رهبری به تغییر مسیر در مذاکرات هسته‌ای برسد واقعا جای تامل دارد.
در نمونه‌ای دیگر که دست‌کم در ظاهر امر تا بدین حد متوهمانه نیست و از عنصر «باورپذیری» بیشتری برخوردار است، بحث مساله «جانشینی» رهبری مطرح بود و این ادعا که نظام قصد دارد با تلنگر زدن به قریب‌الوقوع بودن پایان عمر آقای خامنه‌ای، بحث رسمی در مورد جانشین ایشان را آغاز کند. به ظاهر همه چیز این «شبه تحلیل» درست است، بجز اینکه به سرانجام نرسید و اساسا تا این لحظه که تصاویر کوهنوردی رهبر هم به نشانه تایید کامل سلامتی ایشان منتشر می‌شود هیچ بحثی در مورد جانشین رهبری در نگرفت. به قول معروف «همه چیزش درست بود، بجز اینکه کلا غلط بود»!
اشاره من، به لزوم تمایزگزاری میان «رویاپردازی» با بحث «تحلیل» باز می‌گردد. بسیاری از رویاپردازی‌ها اتفاقا می‌توانند شباهت‌های زیادی به یک «تحلیل علمی» داشته باشند. یعنی در بادی امر، هیچ تناقض و ضعفی در آن‌ها دیده نمی‌شود. درست مثل گزاره‌های «شبه علم» که تشخیص آن از «علم» گاهی دشوار می‌شود. اگر قصد بر این باشد که ما از این تجربیات بتوانیم سنگ محکی برای عیارسنجی «شبه تحلیل‌های» آینده کسب کنیم، من دو راهکار کلی برای مخاطب پیشنهاد می‌کنم.
راهکار نخست، بهره‌گیری از سنگ عیار «توطئه پنداری» است. «توهم توطئه»، در غیاب اطلاع‌رسانی شفاف و جریان آزاد اطلاعات همواره بروز پیدا می‌کند و در جامعه ما نیز به صورت طبیعی شیوع فراوان دارد. باور به شیوع گسترده «توهم توطئه»، انکار این واقعیت نیست که گاه برخی بازی‌های پیچیده سیاسی و یا امنیتی ممکن است در ظاهر امر مردم را فریب دهند. با این حال، ذهنیتی که بدون در دست داشتن شواهد کافی، عینی و قابل ارائه، هر موضوعی را در چهارچوب «دست‌های پشت پرده»، یا «نیت‌های پنهانی» تحلیل می‌کند، به احتمال قریب به یقین در دام «تئوری توطئه» گرفتار است و کلام‌اش غیرقابل اعتنا خواهد بود. حتی می‌توان یک گام به پیش نهاد و ادعا کرد: متوهمانه خواندن چنین تحلیل‌هایی، در برخی موارد ممکن است ما را گمراه کند. با این حال، احتمال وقوع این موارد نادر، و همچنین نداشتن ابزار کافی برای راستی‌آزمایی آن‌ها، در نهایت سبب می‌شود که بنابر شرط عقل، تمامی این تحلیل‌ها را متوهمانه خوانده و کنار بگذاریم؛ در نهایت مزایای این روی‌کرد بر معدود معایب آن برتری دارد.
راهکار دوم کمی به «نوشداروی پس از مرگ سهراب» شباهت دارد، اما اگر از یک مصداق خاص خارج شویم، در تداوم مسیر ارزش پیدا می‌کند. این راهکار، پرسش‌گری و به چالش کشیدن تحلیل‌گرانی است یک تحلیل آن‌ها در نتیجه و در جریان عمل مردود می‌شود. تداوم این پرسش‌گری، در درجه نخست هزینه ارایه تحلیل بی‌پشتوانه را بالا می‌برد، در درجه دوم خود مخاطب را عادت می‌دهد که در ادامه کار ملاک‌هایی به دست بیاورد که این بار به جای پرسش پس از اثبات اشتباه تحلیل در عمل، به مرور توانایی پرسش‌گری در همان زمان ارایه تحلیل را پیدا کند.
پی‌نوشت:

عکس تزیینی است و به یک کوهپیمایی قدیمی از رهبری مربوط می‌شود.

کبک ۲۲

یک جایی از فیلم «شهر موش‌های ۲»، تقریبا همان موقع‌ها که بچه‌ها «پیشو» را پیدا می‌کنند و حدس می‌زنند که او فرزند «اسمش رو نبر» باشد، جرقه‌ای از امید در درون من زده شد. خیلی ساده بگویم: به وجد آمده بودم از مساله‌ای که گمان کردم فیلم می‌خواهد به آن بپردازد، اما افسوس که گویی زمان برای خانم برومند سپری نشده و بعد از گذشت نزدیک به ۳۰ سال از «شهر موش‌های۱»، نسخه دوم تنها و تنها نمونه بروز شده همان داستان قبلی است.
ضعف مخاطب‌شناسی
نخستین چالش جدی در مقابل فیلم شهر‌موش‌های۲، به نظرم ناتوانی کارگردان در تشخیص مخاطب خود بود. طبیعتا فروش بالای این فیلم به پشتوانه نسل متولدین دهه شصت که خاطرات شیرینی از شخصیت‌های داستان و نسخه نخستین آن در ذهن داشتند تضمین شده بود. پس محتمل‌ترین گزینه این بود که کارگردان، همان نسل را بار دیگر مخاطب خود قرار دهد که در این صورت حداقل انتظار منطقی از کارگردان این بود که گذشت این سه دهه را به رسمیت بشناسد و فراموش نکند که کودکان دیروز حالا بزرگ شده‌اند. پرسش‌ها و دغدغه‌های‌شان هم تغییر کرده است. آن‌ها حالا با چالش آزادی درگیرند؛ با مشکل ارتباط مواجه هستند؛ با بحران بی‌آرمانی و سرخوردگی ناشی از فقر، بیکاری، سرکوب یا تبعیض دست به گریبان شده‌اند. برای چنین نسلی، تکرار همان حکایت نبرد با اسم‌اش را نبر، بجز تلخند افسوس در یاد و خاطره احساسات کودکی، چه جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟
اما اگر فرض کنیم، خانم برومند، همان‌گونه که ۳۰ سال پیش برای کودکان زمان فیلم ساخته بود، امروز هم کودکان را مخاطب اصلی خود فرض کرده است، آنگاه باز هم به این پرسش بر می‌خوریم که آیا از نظر ایشان، دنیای کودکان امروز درست همان دنیای کودکان ۳۰ سال پیش است؟ هنوز از همان «اسمش رو نبر»هایی ترس دارند که آن زمان داشتند؟ و هنوز پاسخ‌شان جنگ و مبارزه با دشمن متجاوز است؟
باتلاق نوستالژی قاتل زمان است
به باورم، بار سنگین نوستالژیک این اثر آنقدر بر دوش کارگردان و فیلم‌نامه‌اش سنگینی می‌کرد، که نه تنها سیاهی سایه‌اش بر موضوع و درون‌مایه داستان قابل مشاهده بود، بلکه حتی ساختار روایی فیلم را هم دچار مشکل کرده بود. بخش آغازین فیلم، در وسوسه مرور سرگذشت تمامی چهره‌های دوست داشتنی داستان نخست، آنقدر طولانی و بی‌فراز و نشیب می‌شود که اگر بیننده در خاطرات گذشته خود غرق نشده و در عیش بازخوانی احاساسات نوستالژیک‌اش فرو نرفته باشد، با یک روایت تماما ملالت‌بار مواجه می‌شود.
پس از روایت داستانی، این درون‌مایه اثر است که باز هم قربانی وسوسه تکرار خاطرات نوستالژیک می‌شود. به نحوی که در نهایت، داستان با نمونه قبلی خود هیچ تفاوتی نمی‌کند. بچه‌ها باید متحد شوند و «اسمش رو نبر» را از بین ببرند. گویی کارگردان فراموش کرده که نسخه نخست فیلم زمانی ساخته شد که کشور از جانب یک دشمن خارجی مورد تعرض قرار گرفته بود. زبان و ادبیات آن زمان، زبان و ادبیات جنگ و مقاومت بود. حتی فراتر از مرزهای جنگ ایران و عراق نیز نظام دوقطبی «شرق و غرب» در جهان حاکم بود و جنگ سرد بر تمامی روابط بشری نفوذ و سیطره داشت.
نسخه دوم این فیلم اما در دوران پرسش‌گری روانه بازار شده است. عصر رسانه‌ها و ارتباطات. دورانی که هژمونی دو قطبی و تک‌قطبی حاکم بر جهان شکسته شده است و زمانه‌ای که نسل جدید به صریح‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن تمامی باورها، آرمان‌ها، عملکرد و دستاوردهای نسل‌های قبلی را به چالش می‌کشد. تمام آنچه را که زمانی مقدس بود، خاکی می‌خواهد و دیگر برای «مقاومت» تقدسی قائل نیست، بلکه «سازش و مدارا» را ترجیح می‌دهد.
پرسش‌هایی که تغییر نمی‌کنند
یک جایی از فیلم که مشخص می‌شود نسل جدید موش‌ها با نسل جدید «اسمش رو نبر» مواجه شده‌اند، این امیدواری در دل مخاطب ایجاد می‌شود که کارگردان توانسته هم‌پای مخاطبان دیروز خود رشد کند و به بازخوانی وضعیت جدید یک جامعه پس از گذشت سه دهه برسد. وضعیتی که در آن نسل جدید دست به طغیان و پرسش‌گری می‌زند. جدال‌های قدیمی پدران‌ و مادران‌اش را بر نمی‌تابد، نتایج عملکردشان را زیر سوال می‌برد و به دنبال راه حل متفاوتی می‌گردد.
این امیدواری حتی در صحنه دیگری هم تکرار شد. جایی که بچه‌موش‌ها درون مدرسه گرفتار شده بودند و «موش‌بان»ها مدرسه را محاصره کرده بودند. در آن موقعیت نیز هر لحظه این انتظار می‌رفت که نماینده بچه‌ها در برابر نمایندگانی از نسل پیش قد علم کند تا ما شاهد دیالوگ بین دو نسل باشیم. دیالوگی که البته باز هم شکل نمی‌گیرد.

آخرین امیدواری بر باد رفته این بود که نسل جدید بچه‌موش‌ها، در نهایت برای حل مشکل خود شیوه متفاوتی از پدران و مادران خود در پیش بگیرند. برای مثال، تلاش کنند تا به جای مبارزه مستقیم و نابود کردن «اسمش‌رو نبر»، به نحو دیگری و بدون خشونت «پیشو» را نجات دهند. اما این آخرین امید هم زیر کشش بی‌اندازه کارگردان به تکرار همان روایت ۳۰ سال پیش رنگ باخت تا در نهایت، نسل جدید هم دقیقا وارد همان چالش و همان گفتمان و همان عملکردی شوند که نسل قبلی تجربه کرده بود. باز هم انگار نه انگار که نسلی عوض شده و جهانی تغییر کرده و به تبع آن پرسش‌ها و پاسخ‌ها هم باید تغییر کند.

پی‌نوشت:

چند هفته‌ای امیدوار بودم که بتوانم در گفت و گو با خانم برومند این دغدغه‌ها را مطرح کنم. امکان گفت و گو فراهم نشد و این یادداشت را با کمی تاخیر منتشر کردم.

کبک ۲۲

بحث بر سر خشونت، به ویژه انواع اجتماعی و خانوادگی آن، (یعنی با خشونت جنگ‌ها کاری نداریم) آنقدر گسترده است که پرداختن یک سویه، یا موضعی بدان، در درجه نخست ابعاد مساله را محدود می‌کند و در درجه دوم تلاش برای آسیب‌شناسی و ریشه‌یابی را به انحراف می‌کشاند. اگر ما بخواهیم با عینک‌های محدود و یا پیش‌فرض‌های جهت‌دهی شده به مسایل اجتماعی بپردازیم، البته که می‌توانیم نمونه‌های آماری و شواهدی عینی هم برای ادعای خود پیدا کنیم، اما بعید است بتوانیم در عمل کمکی به بهبود اوضاع عمومی داشته باشیم. اجازه بدهید که چند ادعای محدود و جهت‌دهی شده را مرور کنیم:
گزاره نخست – در کشور ما، به دلیل وجود حکومت ایدئولوژیک مذهبی، اقلیت‌های مذهبی به شدت سرکوب می‌شوند.
این ادعا، قطعا می‌تواند با شاهد قرار دادن برخوردهای امنیتی با دراویش گنابادی، یا اعدام هم‌وطنان کورد اهل سنت، یا بلوچ‌های اهل سنت خود را موجه و علمی نشان دهد و پرونده بحث را مختومه اعلام کند. اما ناظر بی‌طرف، با نگاهی فراتر می‌تواند ببیند که در همین حکومت، تعداد زیادی مسلمان اهل تشیع هم سرکوب شده، مورد خشونت قرار می‌گیرند، بازداشت و زندانی و ای بسا اعدام می‌شوند. این‌ها گزاره‌هایی است که در ادعای نخست نادیده گرفته شده تا موضعی بودن ادعا و نقص در ریشه‌یابی را پوشش دهند.
گزاره دوم- ساختار سنتی ازدواج‌های ایرانی و شرایط دشوار و ناعادلانه قانون ازدواج منجر به شیوع خشونت‌های فیزیکی علیه زنان ایرانی شده است.
قطعا آمار خشونت فیزیکی علیه زنان ایرانی گسترده و  نگران کننده است. اما اگر نگاهی به آمار خشونت علیه زنان اروپایی یا آمریکایی بیندازیم متوجه می‌شویم که وضعیتی مشابه و ای بسا نگران‌کننده‌تر از کشور ما دارند. (فقط یک مثال+) آمارهای دیگر نشان می‌دهد که اتفاقا خشونت، در روابط غیرسنتی و غیررسمی حتی از ازدواج‌های سنتی هم بیشتر است،* اما این‌ها آمارهایی است که در طرح این ادعا نادیده گرفته می‌شود تا باز هم به نتیجه یک‌سویه از پیش طراحی شده برسیم.
گزاره سوم –  مناسبات سلطه و سلسله مراتب قدرت در جوامع مردسالار باعث می‌شود که زنان بیشترین قربانیان خشونت کلامی باشند.
باز هم با ترکیبی از ادعا و تحلیل‌ها مواجه هستیم که به ظاهر همه چیزش درست است. تنها مشکل‌اش اینجاست که ابتدا این فرضیات تصور شده و سپس به واقعیت تحمیل می‌شوند، در حالی که آمارها حکایت دیگری دارند و برخلاف این گزاره، «مردان» را قربانیان نخست خشونت کلامی در ایران معرفی می‌کنند.
تکراری ضروری است که بگوییم در کشور ما آمارهای دقیقی در مورد خشونت وجود ندارد. جدا از اینکه خشونت اساسا امری پنهان است و آمارگیری در موردش دشوار، متاسفانه اراده کافی برای تحلیل و بررسی این پدیده در جامعه ما وجود نداشته است. در معدود موارد بررسی هم، غالبا تلاش شده که میزان خشونت علیه زنان مورد بررسی قرار گیرد و سطح و انواع آن شناسایی شود. کمتر آماری به خشونت علیه مردان توجه داشته که این خود نشان‌گر جهت‌گیری بیش از اندازه در پیش‌فرض‌ها و یا روی‌کرد فعالین است. به هر حال، صرفا به عنوان یک نمونه مقایسه میان خشونت علیه زنان یا مردان می‌توان به این گزارش (+) استناد کرد که در بخشی از آن می‌خوانیم:
«بر اساس برخی آمارها، ۶۵درصد زنان کشور مورد خشونت قرار می‌گیرند که از این آمار بیش از ۹۰ درصد به خشونت‌های جسمی باز می‌گردد. در برابر حدود 65 درصد مردان نیز مورد خشونت قرار می‌گیرند که از این میان نیز حدود ۹۰درصد را خشونت کلامی تشکیل می‌دهد».
این مساله را من سال‌ها پیش و در قامت خبرنگار هم پی‌گیری کرده بودم. اساتید جامعه‌شناسی تقریبا بر سر این مساله اتفاق نظر دارند که به همان میزان که «زنان» قربانیان اصلی خشونت فیزیکی هستند، «مردان» نیز قربانیان اصلی «خشونت کلامی» به شمار می‌آیند. حتی این بحث هم در جریان است که این دو نوع خشونت، پیامدهای متقابل همدیگر هستند. یعنی زنان مردان را به صورت کلامی آزار می‌دهند، مردان در مقابل دست به خشونت فیزیکی می‌زنند. یا اینکه، ابتدا مردان دست به خشونت فیزیکی می‌زنند و در ادامه زنان با خشونت کلامی پاسخ می‌دهند.
خلاصه کلام اینکه، تا زمانی که بخواهیم در مفاهیم بنیادین جامعه‌شناسی و در تحلیل آسیب‌ها و ناهنجاری‌های پیچیده اجتماعی، با روی‌کردهای متصلب و از پیش‌تعریف شده‌ وارد شویم و از ابتدا مطلوب نهایی خود را انتخاب کنیم، بعید است به نتیجه‌ای مفید و موثر دست پیدا کنیم. به باور من، خشونت، در انواع و اقسام آن، معظل اصلی جامعه ایرانی است. معظلی که نگاه‌های کلیشه‌ای می‌تواند ابعاد اصلی آن را پنهان کند. ما با یک بحران ارتباطی مواجه هستیم، چرا که توانایی برقراری رابطه بر پایه «گفت و گو» را نیاموخته، یا از دست داده‌ایم و طبیعتا خشونت را جایگزین آن کرده‌ایم.
باز کردن این بحث نیازمند مباحث مفصل‌تری است که در این یادداشت نمی‌گنجد. اما صرفا در حد طرح بحث به این فکر کنیم که خشونت ابدا به روابط زن و مرد محدود نمی‌شود. به روابط کاری، رییس و مرئوس، کارگر و کارفرما، مالک ومستاجر، همسایه‌ها و حتی احزاب و گروه‌های سیاسی و اندیشمندان و نخبگان و روشنفکران هم فکر کنید و ببینید که اختلاف نظرهای اجتماعی ما هیچ گاه «حل» نمی‌شود، بلکه به صورت معمول به منازعاتی ختم می‌شود که یک طرف برنده و طرف دیگر بازنده است.
پی‌نوشت:
* در مورد گستردگی خشونت در روابط مدرن و غیررسمی من پرونده مفصلی دارم که احتمالا پس از انتشار در رسانه‌های مکتوب رسمی، در فضای مجازی هم آن را منتشر خواهم کرد.

کبک ۲۲