Archive for August, 2014

در هجوم گارد ویژه و نیروهای حفاظت زندان اوین به بند ۳۵۰ وسایل و امکانات زندانیان سیاسی و عقیدتی در این بند به نحوه بی سابقه ای مورد تخریب قرار گرفت و برخی اشیاء قیمتی آنها به سرقت رفت.

به گزارش خبرنگار کلمه، بعد از ظهر روز چهارشنبه جواد مومنی معاون اجرائی زندان اوین با مراجعه به بند ۳۵۰ از زندانیان ساکن در سالن ۱ این بند خواست فقط برای یک ربع ساعت این سالن را تخلیه کنند تا بازرسی معمولی صورت گیرد.

زندانیان نیز این سالن را تخلیه کردند و به سالن ۲ که تعداد دیگری از زندانیان در آن ساکن هستند، رفتند. ولی پس از آن درِ سالن ۲ به وسیله مسئولین زندان قفل شد و با ورود تعداد زیادی ماموران گارد ویژه و نیروهای حفاظت زندان، وسایل زندان سیاسی و عقیدتی به نحو بی سابقه ای مورد تخریب قرار گرفت.

این بازرسی خارج از وقت اداری و در زمانی صورت گرفت که مسئول بند ۳۵۰، آقای اعتمادیان، نیز حضور نداشت و روز بعد با مشاهده تخریب های صورت گرفته، خود او نیز نسبت به اقدامات صورت گرفته معترض بود.

پس از وقایع تهاجم خونین پنجشنبه سیاه ۲۸ فروردین ۹۳ و انتصاب رئیس جدید سازمان زندان ها، انتظار می رفت وی به این مسائل رسیدگی کند و نظارت بیشتری بر عملکرد مسئولین زندان اوین داشته باشد، ولی او نیز تاکنون هیچ اقدامی در این زمینه نکرده است.

ادوار کبک آگاه است

جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی در نامه ای به دادستان تهران، درباره ضرورت مرخصی های استعلاجی برای بیماران دربند و فراهم آوردن امکان دسترسی به درمان تخصصی برای کلیه بیماری های ایشان، به وی تذکر دادند و نوشتند: کاش شما و همکارانتان در مورد حق الناس غیرت دینی به خرج می دادید و اجازه نمی دادید بیش از این جان زندانیان سیاسی به مخاطره بیفتد.

به گزارش کلمه، خانواده هایی که یکی از عزیزان خود را در زندان دارند، در این نامه تاکید کردند: محروم ماندن بخش اعظم زندانیان سیاسی از درمان و اقدامات پزشکی با هیچ دین و آئینی مطابقت ندارد و این گونه زجر و شکنجه روحی و روانی زندانی و خانواده اش به دلیل بی توجهی و بی مبالاتی نسبت به سلامت عزیزان دربند بی شک اقدامی انسانی نیست چه رسد به رأفت اسلامی.

متن این نامه بدین شرح است:

جناب آقای دولت آبادی

دادستان محترم تهران

سلام علیکم

از آن جا که سال هاست هیچ گونه امکان دیدار و گفت و گو با شما مهیا نیست و از آن جا که نماینده شما و دادیار ناظر زندانیان سیاسی پاسخ گویی لازم را به سوالات خانواده های زندانیان سیاسی در مورد حق مسلم عزیزانشان شامل استفاده از حق آزادی مشروط، مرخصی، ملاقات حضوری، تماس تلفنی و درمان تخصصی را ندارد، برآن شدیم تا طی نامه ای خدمت جنابعالی ضمن تبریک عید سعید فطر توجه شما و دیگر مسئولین قضایی را به این نکته جلب کنیم که در کشور اسلامی ما آن چه می تواند زمینه را برای ترویج دین مبین اسلام فراهم آورد استفاده از خشونت و اعمال اشد مجازات برای جرم ناکرده و سنگ دلی و بی تفاوتی نسبت به حقوق اولیه انسان ها نیست بلکه به عکس تمسک به سیره و روش پیامبر رحمت حضرت ختمی مرتبت و بهره مندی از شیوه های نرم و مهربانانه برای جلب قلوب انسان ها و ایجاد وحدت میان آن ها و سوق یافتن به طریق حق و حقیقت همیشه نتیجه بخش بوده است.

بدین وسیله متذکر می شویم خوب است حال که بحث غیرت دینی نقل محافل درون نظام است، دستگاه قضا نیز غیرت دینی اش را مصروف بازگشت به احکام رحمانی دین محمد (ص) نماید و با فرزندان مظلوم این سرزمین بیش از این ناروایی نکند و اگر قرار است حضرات در فتنه ۸۸ باقی بمانند و زندان را هم چنان آباد و پررونق نگاه دارند و هر روز قصه تازه ای ساز کنند لااقل به وصایای شهید رمضان گوش جان بسپارند و با اسیر مدارا کنند. محروم ماندن بخش اعظم زندانیان سیاسی از درمان و اقدامات پزشکی با هیچ دین و آئینی مطابقت ندارد و این گونه زجر و شکنجه روحی و روانی زندانی و خانواده اش به دلیل بی توجهی و بی مبالاتی نسبت به سلامت عزیزان دربند بی شک اقدامی انسانی نیست چه رسد به رأفت اسلامی.

در پایان ضمن تشکر از معدود اقدامات دادستانی از جمله آزادی خانم مهناز محمدی که بی شک ادامه حضور در زندان برای وی لطمات و صدمات جبران ناپذیری به بار می آورد، ضرورت مرخصی های استعلاجی برای بیماران دربند و فراهم آوردن امکان دسترسی به درمان تخصصی برای کلیه بیماری های ایشان را متذکر می شویم. کاش شما و همکارانتان در مورد حق الناس غیرت دینی به خرج می دادید و اجازه نمی دادید بیش از این جان زندانیان سیاسی به مخاطره بیفتد. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!

با آرزوی توفیق

جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی

۱۵/۵/۱۳۹۳

ادوار کبک آگاه است

بهمن احمدی امویی:

داستان عاشقانه بنیادگرایان مذهبی و بنیادگرایان بازار( به مفهوم اقتصادی آن) که پس از دست کم ۱۰ سال همکاری در کسوت دولت احمدی نژاد تبلور یافته بود، با پیروزی حسن روحانی در انتخابات ریاست جهموری سال ۹۲، ظاهرا عقیم مانده است.

در این مدت بنیادگرایان مذهبی نقش جاده صاف کن و محلل را برای بنیادگرایان بازار بازی کرده اند و آنها هم با استفاده از روش و شعارهای پوپولیستی و بهره مندی از حمایت حداکثری سیاسی ، امنیتی، اقتصادی و قضایی که کمتر دولتی در پنجاه سال اخیر تاریخ ایران از آن برخوردار بوده، کشور را به یکی از حاشیه نشین‌های جهان سرمایه داری تبدیل کردند. البته بنیادگرایان بازار نیز دانسته یا ندانسته نقش کاتالیزور را برای بنیادگرایان مذهبی برای رسیدن به نوع حکومت مورد نظر خود بازی کردند. در واقع آنچه این دو گروه را در این نقطه از تاریخ ایران به یکدیگر پیوند داد، شرایطی بود که هر دو گروه امکان استفاده از توان، ظرفیت و امکانات طرف مقابل را برای تحکیم موقعیت و جایگاهشان در ساختار سیاسی‌اقتصادی ایران و دستیابی به خواسته‌های مورد نظرشان را فراهم می آورد. به همین دلیل بود که به رغم بسیاری از اختلاف دیدگاهها و نگرانی‌ها نسبت به روش‌های اجرایی، بنیادگرایان بازار، مطمئن از حداکثر حمایت از سوی بنیادگرایان مذهبی بودند و بی‌محابا رفتار می کردند.

مشخصه اصلی جامعه ایران در فردای تکمیل ائتلاف و همکاری بنیادگرایان بازار و مذهبی از نظر اقتصادی و اجتماعی،حاشیه نشینی جهان سرمایه داری و تبدیل شدن به زباله دانی اقتصاد فساد جهانی است. از نظر ساختار سیاسی و حکومتی نیز کشور می رفت که به نوعی از حکومت اسلامی براساس تعریف خاص بنیادگرایان مذهبی وارد شود که در آن نقش مردم در درجه دوم قرار دارد و سرچشمه و منبع اصلی قدرت مردم نیستند، بلکه آنها تنها وظیفه تشریفاتی همگامی و همراهی با صاحب قدرت را دارند.

در این شرایط نوعی از سرمایه داری لجام گسیخته در ایران به نمایش گذاشته شد که از لحاظ عملکرد ، بی‌نظمی و بی‌توجهی به طبقات و گروههای اجتماعی‌اقتصادی ضعیف و متوسط ، به نوعی تداعی کننده ی کانتالیست‌های اروپایی در اواخر قرن ۱۸ و ابتدای قرن ۱۹ میلادی است. این نوع سرمایه داری در شرایط امروز ایران تبدیل به سرمایه داری غارت و چپاول شده است.

ماهیت این سرمایه داری مبتنی بر رانت و سرمایه داری تجاری است. سرمایه داری غارت و چپاول با نظام اداری مبتنی بر نظم و قانونمندی ، نظارت، پاسخگویی و شفافیت و دمکراسی در تضاد است. بخش خصوصی را برنمی تابد، اقتصاد ملی تولید گرا و صنعتی را نفی می کند و به دنبال تضعیف آن است و وجود این نوع اقتصاد را در تضاد با منافع خود می داند. ردیابی و بررسی عملکرد گردش کار و سرمایه در این نوع سرمایه داری به سختی امکان پذیر است و فرار مالیاتی در آن بسیار زیاد روی می دهد.

بنیادگرایان مذهبی نیز در پس این ائتلاف و همکاری با بنیادگرایان بازار به دنبال تکمیل پروژه ی حکومتی خود بودند. آنها خواستار نوعی حکومت اسلامی با ساختار و سازمانی عمودی اند که جامعه مدنی و دموکراسی،آزادی انتخاب،بیان و اندیشه در آن محلی از اعراب ندارد.جامعه‌ای کنترل شده که درآن تصمیم‌ها و فرامین از بالا به پایین و با کمترین مانعی ساخته و صادر می شود . دو بال قیچی این ائتلاف در عمل تمام دستاوردهای ۱۵۰ ساله اخیر تاریخ مبارزات و تجربیات بشری در امر حکومت داری و عدالت اجتماعی را هدف حمله خود قرار داد. در سایه این ائتلاف ایران تبدیل به جامعه‌ای بدون قاعده و قانون شد. نظام‌ها و نهادهای مبتنی بر خردورزی و عقل گرایی و ساختارهای کارشناسی و تصمیم سازی که فرایند اقتصاد ملی تولیدگرا را تقویت می کرد، از بین رفت. طبقه متوسط آسیب پذیر بیش از پیش ضعیف شد و به تحلیل رفت، حوزه‌های رفاهی،سلامت،بهداشت و آموزش و نهادهای حمایتی که می توان آنها را در موضوع عدالت اجتماعی و بازتوزیع ثروت خلاصه کرد بلا موضوع و از محتوا خالی کرد. فساد، دزدی و چپاول مشخصه‌های اصلی این ائتلاف شد و پول و ارزش‌های مادی و سبک زندگی خاص آن به یکی از مهم‌ترین ارزش‌های جامعه ایران تبدیل شد.بی تفاوتی نسبت به سلامت جامعه، کاهش سطح اعتماد عمومی، تخریب سرمایه اجتماعی و افزایش نابرابری، از دیگر نتایج این ائتلاف است که در حوزه‌های اجتماعی و اقتصادی خود را نشان داد.

دستاوردهای این ائتلاف با قصد و نیت قبلی و یا به طور ناخواسته، پاسخ گفتن به بسیاری از خواسته‌های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی بوده است.

افزایش حجم واردات،نابودی محیط زیست، اخلال در کارکردهای اجتماعی‌اقتصادی شبکه‌های حمایتی به شدت آسیب خورده کشور، زیر خط فقر قرار گرفتن دست کم ۴۰ درصد مردم ایران و ناکارآمد کردن سیستم‌های تامین اجتماعی، حمایتی و یارانه‌ای ، ایران را در شرایط امروز تبدیل به یکی از زباله دانی‌های اقتصاد فساد جهانی کرده است.افشای بزرگ‌ترین پرونده‌های فساد جهان، پولشویی گسترده و انبوه ناهنجاریهای اجتماعی تلنبار شده تنها نوک کوه یخ آن است که اینک از آب بیرون زده است.فاسدترین و ناکارآمد‌ترین تکنولوژی‌های موجود جهان سرمایه داری وارد چرخه حیات اجتماعی‌اقتصادی کشور شد و آسیب‌های جبران ناپذیری بر محیط زیست و سلامت روحی و روانی مردم وارد کرده است.

به موازات حذف نهادهای خرد و مکانیسم‌های اقتصادی‌اجتماعی چون سازمان برنامه، شورای عالی نظام جامع، رفاه و تامین اجتماعی، شورای عالی کار، پول و بیمه به بهانه سریع تر کردن عملکرد دولت، تشکل‌های صنفی،انجمن‌های دانشجویی،معلمان، زنان و روزنامه نگاران و انجمن‌های حرفه ای، وکلا و کارگران که در هشت سال دولت خاتمی زمینه هایی برای تولد و رشد یافته بودند؛ به نابودی کشیده شد و احزاب و گروههایی که کورسویی از دموکراسی و جامعه مدنی را به نمایش می گذاشتند خاموش شدند.

شاخص‌های اقتصادی و توزیع ثروت نشان می دهد که ایران یکی از بدترین شرایط را در میان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا دارد. نرخ تورم رسمی اعلام شده نزدیک به ۴۵ درصد، نرخ بیکاری در خوشبینانه‌ترین وضعیت به بالای ۳۵ درصد و ظرفیت تولید واحدها و موسسات تولیدی کشور به زیر ۴۰ درصد کاهش یافت. کارکرد بوروکراتیک نظام اداری که تا حدودی منجر به کارآمدی دستگاه اداری دولت بود، با حذف نهادهای تصمیم سازی کارشناسی و نظارتی،همانند سازمان برنامه و بی‌اعتباری بانک مرکزی از بین رفت، ساختار بودجه ریزی کشور مختل و بی‌سر و سامان شد، بی‌انضباطی مالی کشور که به تازگی نظم گرفته بود به شدت تشدید و رفتارها و تصمیم‌های روزمره عمودی از بالا به پایین جایگزین آنها شد. امروز فساد در انواع و روش‌های متفاوت به بخش جدایی ناپذیر زندگی روزمره ایرانیان تبدیل شده است. تمام این عوامل به همراه گسترش فضای پلیسی‌امنیتی در جامعه شرایط کسب و کار را بدتر از پیش کرده و از این بابت ایران را در رتبه بدترین کشورها قرار داده است.

نتیجه و دستاورد این ائتلاف خدمت بیشتر به طبقه مرفه و چاق کردن آن بود. آنها جزیره تمکن و توانگری پرسرو صدای خود را در پای فقر مردم ایران بنا نهادند. وجود تنها صدهزار میلیارد تومان مطالبات معوقه بانکی، فساد گسترده و اختلاس‌های چند ده میلیارد تومانی تا چندهزار میلیارد تومانی که جزو بزرگ‌ترین پرونده‌های فساد در جهان هستند؛ تنها نمونه هایی از این به هم ریختگی اجتماعی‌اقتصادی و سیاسی ناشی از ائتلاف بنیادگرایان مذهبی و بنیادگرایان بازار بوده ، علاوه بر این اختلاف حساب در خصوص عدم واریز صد میلیارد دلار درامدهای نفتی دولت احمدی نژاد به خزانه که در حساب‌های شخصی برخی از افراد قرار دارد را نیز باید به ارقام فساد فوق اضافه کرد.

هرچندبسیاری هستند که نمی خواهند و نمی گذارند آن پرونده‌های فساد و بی‌انضباطی مالی و اداری دوران احمدی نژاد بررسی و مطرح شود همچنانکه مانع از بیان فساد مالی‌اداری او در دوره شهرداری‌اش بوده اند. این رازها چون جواهرات خانوادگی پر ارزش باید در گاوصندوق نگهداری شود و کسی از وجود آنها آگاه نباشد. شعارهایی که دو بال این ائتلاف برای تحقق خواسته‌های خود مطرح کردند و با آن به قدرت رسیدند، دفاع از انقلاب اسلامی،حکومت محرومان، دولت پاک دستان،اجرای عدالت، آماده سازی زمینه‌های ظهور و تقویت بنیادهای دینی و مذهبی و اخلاقی جامعه و مبارزه با امپریالیسم و صهمیونیسم و سیاستهای صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و از بین بردن سرمایه داری جهانی بود.استفاده و بهره برداری از این شعارها یکی از فصل مشترک‌های این دو بنیادگرایی مذهبی و بازار بود که تقریبا تمام توان و ظرفیت موجود جامعه را برای استفاده از این شعارها به کار بستند و حداکثر شیره هنجارهای اجتماعی‌سیاسی و اخلاقی جامعه را مکیدند. به گونه‌ای که هیچ نقطه‌ای از جامعه را نمی توان تصور کرد که از این سوء استفاده‌ها مصون بوده باشد.

اگرچه این ائتلاف تا آخر عمر دولت احمدی نژاد در ظاهر ادامه پیدا نکرد و دیگر از آن حمایت‌های همه جانبه بنیادگرایان مذهبی از او خبری نبود، اما همچنان کورسویی وجود داشت که در ورای آخرین تلاش‌ها در آخرین روزها، می توانست اتفاقات خوشایندی را برای هر دو رقم بزند با این همه به نظر می رسد که بنیادگرایان بازار بیش از بنیادگرایان مذهبی به خواسته‌ها و اهداف خود جامه عمل پوشاندند. هرچند بنیادگرایان مذهبی تلاش کردند تا با حمایت همه جانبه از احمدی نژاد از او بخواهند که نقش جاده صاف کنی را که انها برایش باز می کردند او نیز برای آنها باز کند و در این راه دوش به دوش یکدیگر پیش رفتند، اما تنها مانعی که بر سر آنها وجود داشت و لازم بود دست کم در محتوا و نه فرم و شکل و ساختار دچار تحول و کاملا بی‌اثر شود، انتخابات بود. با این اتفاق بنیادگرایان مذهبی نیز می توانستند خوشحال باشند که از این ائتلاف اگر نه بیشتر، دست کم به اندازه بنیادگرایان بازار، بهره مند شده اند. تلاش هایی نیز برای این تغییر محتوایی آغاز شد اما گویا دیرهنگام بود.

ظاهرا چنین به نظر می رسید که داستان عاشقانه بنیادگرایان مذهبی و بازار در دو سه سال آخر دولت احمدی نژاد آگاهانه و یا به طور غریزی همان راهی را در پیش گرفت که پیش از آن در سال ۱۹۶۴ خوآن پرون، یکی از اعضای گروه نظامیان کودتا کرده در آرژانتین پیموده بود. او که با دیگر رهبران نظامی کشور اقدام به کودتا کرده بود،تلاش کرد بر خلاف نظر دیگر یاران کودتاچی‌اش یک پایگاه اجتماعی- اقتصادی خاص خود ایجاد کند. از این رو به کارگران گرایش پیدا کرد و سیاست هایی را در جهت بازتوزیع ثروت و ارائه خدمات اجتماعی برای آنها در پیش بگیرد. سیاست‌های توسعه صنعتی و جایگزینی واردات نیازمند یک طبقه ی کارگر پرقدرت بود. دولت نیز که تشکل‌های کارگری را در اختیار داشت و آنها را با خود همسو کرده بود، به رهبری پرون تلاش کرد شرایطی را فراهم کند، تا با اتکا به این طبقه خود را از همکاران سابق جدا و تکیه گاه جدیدی برای خود ایجاد کند. اما همکاران سابقش در ارتش و نیروهای نظامی او را برنتافتند و علیه او کودتا کردند و به او اجازه دادند تا در تبعید به زندگی خود ادامه دهند. احمدی نژاد نیز با ارئه یک سری شعارها و برنامه‌های اقتصادی و اجتماعی تلاش کرد تا تکیه گاهی جدید و جدای از دوستان سابق و حامیان پیشین برای خود فراهم کند. او تلاش کرد بخشی از طبقات آسیب پذیر و متوسط را به طور همزمان در اطراف خود جمع کند. ارائه شعارهایی چون اسلام ایرانی، موضع گیری دربرابر مساله حجاب برخلاف بنیادگرایان مذهبی، گرایش به ایران باستان، حمایت از ورود زنان به ورزشگاه و پوشش آزادانه تر جوانان و زنان و اجرای هدفمندی یارانه‌ها به بدترین شکل ممکن،همه بخش هایی از راهکارهای او برای ایجاد این پایگاه اجتماعی بود. اقداماتی که ظاهرا بی‌نتیجه بود و اقبال لازم را به سوی وی به همراه نداشته است. اما هرچند این شعارها و اقدامات برای احمدی نژاد طبقه و تکیه گاه لازم را فراهم نکرده، اما زمینه‌های اختلاف در این داستان عاشقانه را فراهم و آن را تشدید کرد. روابط میان این دو گروه تا بدانجا تیره شد که در انتخابات سال ۹۲، هیچ یک از هفت کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری نماینده دولت به شمار نمی آمدند و به نوعی علیه دولت، کودتای خاموشی صورت گرفت.در واقع سرانجام احمدی نژاد همانند آن چیزی بود که بر سر خوان پرون آمد. اما همچنانکه پرون دوباره به قدرت بازگشت و با توجه به اینکه پوپولیستی همواره احتمال تکرار دارد، آیا احمدی نژاد نیز دوباره سر برخواهد آورد؟

رویای اعتدال، رقابت با جنبش سبز

از هفت کاندیدایی که از فیلترینگ تاریک شورای نگهبان عبور کردند، دو نفر آنها کسانی بودند که نسبت و تباری متفاوت از دیگران داشتند.عارف و روحانی.

تبار عارف به اصلاح طلبان سال ۷۶ تا ۸۴ می رفت و یادآور سید محمد خاتمی و جنبش دوم خرداد و تا حدودی جنبش سبز بود و حسن روحانی به آن بخش از حاکمیت جمهوری اسلامی گرایش داشت که در تمام این سالها در اطراف هاشمی رفسجانی گرد آمده بودند و به نوعی تکنوکرات‌های راست مدرن جمهوری اسلامی را تشکیل می دادند که با راست سنتی به یک ائتلاف دست یافته بودند. پنج نفر دیگر تکرار کسل کننده‌ای از یکدیگر بودند و نماد بنیادگرایان مذهبی در سعید جلیلی خلاصه می شد. اما روحانی به دلیل وابستگی به هر دو حوزه قدرت سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی از محدوده ی قدرت مانور بیشتری برخوردار بود و می توانست طیف گسترده تری را از نیروهای درون حاکمیت به دور خود جمع کند. راست سنتی و مدرن جمهوری اسلامی در سالهای گذشته از ائتلاف بنیادگرایان مذهبی و بازار آسیب جدی خورده بودند و نیاز به تجدید حیات و بازسازی خود در یک قالب جدید داشت. کسی که بتواند در برابر آنها اتحاد شکننده و لرزان منافع آنها را حفظ کند. عارف کسی نبود که بتواند نقش چنین فردی را بازی کند اما توان او در جذب و بسیج نیروهای تحول خواه اجتماعی می توانست موتور حرکت روحانی را روشن کند و او را با دو بال نیروهای اجتماعی تحول خواه که عمدتا ادامه جنبش سبز و اصلاحات بودند، ائتلاف راست سنتی و مدرن را به قدرت برساند. ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری روحانی موقعیت و شرایط ژله‌ای و غیر ثابتی را برای او ایجاد کرده بود که هر لحظه می توانست به سمت و سوی یکی از جریان‌های قدرت در جمهوری اسلامی بلغزد. از همین رو در جریان انتخابات سعی می کرد به عنوان کسی که می تواند منافع همه جریان‌های جمهوری اسلامی را تامین کند نقش بازی کند. او گاه برای جلب نظر مردم در گروههای اجتماعی تحول خواه جنبش سبز، گریزی نیز به خواسته‌ها و تمایلات آنها می زد و حتی با نام بردن تلویحی از رهبران و زندانیان جنبش سبز از اعتبار آنها برای رای آوری خود بهره ی لازم را برد.

اینک روحانی پس از یک سال و با کمک بخشی از نیروهای جنبش سبز و جریان اصلاح طلبی ایران سعی کرده یک هویت مستقل و گفتمان مسلط و خاص برای خود ایجاد کند. تکیه بر کلماتی چون اعتدال، تدبیر، امید و میانه روی در طول سال گذشته و استفاده از توان و ظرفیت بخشی از اصلاح طلبان و نیروهای جنبش سبز که همانند خود او رفتار و مواضع ژله‌ای و غیر ثابتی داشتند امکاناتی بودند که شرایط را برای ساختن یک گفتمان خاص برای روحانی فراهم می کرد؛ اما ظاهرا در این راه موفقیت لازم را تا کنون نداشته است.

در شرایطی که دولت روحانی موفق نشد گفتمان لازم و بدنه ی اجتماعی قابل اتکایی را برای خود ایجاد کند، در موقعیتی قرار دارد که در عین اینکه خود را به نوعی در رقابت با جنبش سبز و رهبران آن می بیند، تیغ مخالفت بنیادگرایی مذهبی و بازار را بر بالای سر خود احساس می کند.

نشانه هایی از محبوبیت اجتماعی‌سیاسی بالای رهبران در حصر جنبش سبز هرازچندگاهی در جلسات و گردهمایی‌های مختلف به گوش می رسد و این نشان می دهد که روحانی نباید فراموش کند که بخش عمده‌ای از موقعیت و هویت خود را از جنبش سبز و حوادث پس از سال ۸۸ به عاریه گرفته است و نمی تواند آن را نادیده بگیرد. موضوعی که پذیرش آن برای روحانی و اطرافیانش سخت و دشوار است. همین مساله نیز موجب شده که تمام سعی و تلاش خود را برای ایجاد یک گفتمان و هویت انجام دهد، ولی هرچه زمان می گذرد در این کار نا موفق تر نشان داده شده است. شاید یکی از دلایل عدم موفقیت روحانی و احمدی نژاد در ایجاد یک گفتمان و هویت با بدنه ی اجتماعی موثر و قابل اتکا را در این دانست که هر دو نفر در حاشیه گفتمان‌ها و هویت‌های دیگر قرار داشته اند و ظرفیت لازم را برای ایجاد یک گفتمان مستقل دست کم تا کنون از خود بروز نداده اند.

در موضع رقابت قرار گرفتن روحانی، جنبش سبز و رهبران زندانی، وضعیتی را پیش آورده که برخی از هواداران جنبش سبز را به این نتیجه رسانده که دولت روحانی تلاش جدی و موثری برای آزادی رهبران جنبش سبز نخواهد کرد چرا که احتمالا او را در موقعیت دشواری قرار خواهند داد، ضمن اینکه واکنش این رهبران نسبت به عملکرد او در حوزه اجتماعی و سیاست‌های داخلی مشخص نیست چرا که در این دو حوزه روحانی کمترین رضایتمندی را حتی در میان آن بخش از اصلاح طلبان و اعضای جنبش سبز که با خود همراه کرده، دارد. از این زاویه بنیادگرایان مذهبی و روحانی اینک در یک نقطه مشترک قرار دارند و با کارت رهبران در حصر و زندانیان جنبش سبز بازی می کنند. با توجه به انتخابات پیش روی مجلس در سال آینده به نظر می رسد هرگونه اقدامی در جهت تغییر وضعیت رهبران زندانی جنبش سبز از یک سو کفه ی ترازوی رای آوری حامیان دولت را در مقایسه با مخالفان اقتدارگرایش سنگین تر خواهد کرد و از سوی دیگر توان انتقاد جامعه به نیروهای تحول خواه را در خصوص عملکرد نامناسب دولت روحانی در حوزه‌های اجتماعی و سیاسی بالا خواهد برد بنابراین هر دو طرف این معادله نتایج خوبی را در ورای آزادی رهبران جنبش سبز برای خود متصور نیستند از این رو تا دو سال آینده کمترین امیدی به آزادی رهبران دربند جنبش سبز وجود خواهد داشت مگر اینکه متغیرهای معادله تغییر اساسی کنند و یا متغیر جدیدی وارد شود.

اما ماهیت تفاوت ائتلاف راست مدرن و سنتی با ائتلاف بنیادگرایان مذهبی و بازار در نوع نگرش آنها به مقوله اقتصاد و ایجاد شرایطی است که بتواند حداکثر منافع آنها را تامین کند از این رو فارغ از بودن یا نبودن جنبش سبز درگیری و چالشی دیگر را در ارکان جمهوری اسلامی شاهد خواهیم بود. ویژگی بارز و مهم تمام اعضا و حامیان این دو ائتلاف کنونی در جمهوری اسلامی، برخورداری حداکثری از رانت و منافع اقتصادی،اجتماعی و سیاسی است و همه آنها با درجات مختلف از این رانت‌ها در طول ۳۶ سال گذشته بهره مند بودند اما تفاوت هایی نیز دارند.

راست مدرن و تا حدودی سنتی متحول شده ی امروزی، به یک طبقه متوسط گسترده برای حمایت از بقای خود نیاز دارد. ویژگی‌های بارز آنها گرایش به تولیدات جهان صنعتی در قالب صنعت مونتاژ و توسعه صنعتی است. ثبات و آرامش در روابط بین الملل، سهولت بیشتر و راحت تر در رفت و آمد سرمایه گذاران خارجی، وجود یک بخش خصوصی قوی و کارآمد، ثبات در تصمیم سازی و تصمیم گیری‌ها و وجود ساختاری دموکراتیک،منسجم،کارآمد و کارشناسی شده،دیگر مختصات آن را تشکیل می دهد. همه این موارد، آنها را با بنیادگرایان مذهبی و بازار دچار چالش و درگیری کرده و خواهد کرد. یکی دیگر از زمینه‌های چالش بین این ائتلاف که می تواند چالش و درگیری احتمالی پیش رو را برای روحانی پر هزینه کند، بی‌تفاوتی نسبت به خواسته‌های تحول خواهان و جنبش سبز است که اکنون دیگر هویت و وجود آن را نمی توان انکار کرد. بخش عمده‌ای از خواسته‌های این جنبش همان خواسته‌های طبقه متوسطی است که روحانی در پی ائتلاف راست مدرن و سنتی جمهوری اسلامی خود را موظف به برآوردن خواسته‌های آنها می داند اما این موارد، در عین حال خواسته‌های تلنبار شده و بی‌پاسخ و مهم جنبش سبز نیز هستند.

حکومت قانون، پاسخگویی ،شفاف سازی، مبارزه با فساد گسترده و فراگیر، انتخابات آزاد و سالم، آزادی بیان و اندیشه و آزادی احزاب،تشکل ها، اتحادیه‌ها و رسانه‌ها از جمله این موارد و خواسته هاست. روحانی از یک سو باید به بخشی از این خواسته‌ها برای تداوم حیات آن ائتلاف پاسخ بگوید و از سوی دیگر برای تامین نیازهای بنیادگرایان مذهبی و موضع رقابتی خودش با جنبش سبز، باید مانع تحقق آنها شود. آیا او در ایجاد این اعتدال ظریف و شکننده موفق خواهد بود؟

* این یادداشت را بهمن احمدی امویی، زندانی سیاسی، تیر ماه ۹۲ در زندان رجایی شهر نوشته و اولین بار با تیتر «میراث روحانی از ائتلاف بنیادگرایان مذهبی و بازار» در سایت جرس منتشر شده است.

ادوار کبک آگاه است

عصبانی است. از همان لحن کلام و تن صدا مشخص است که جناب رییس جمهور بسیار عصبانی است. آنقدر عصبانی که دیگر فرقی نمی‌کند بگوید «به جهنم» یا نگوید. منظور را کاملا می‌رساند. چنین انفجاری از عصبانیت، شاید در مواجهه با یک شوک ناگهانی کمی قابل‌ درک باشد. مثلا فرض کنید رییس جمهوری دارد سر کلاس جلوی یک عده دانش‌آموز صحبت می‌کند و ناگهان کسی زیر گوشش می‌گوید «حمله تروریستی، برج‌ها تجارت جهانی فرو ریختند»!
مهم نیست که برخی حتی در برابر چنین شوک‌های سنگینی هم اینچنین عنان از کف نمی‌دهند. برای من مهم‌تر این است که دست‌کم طی روزهای اخیر، چنین شوک سنگینی را سراغ نداریم. مگر اینکه فرض کنیم اخبار پنهانی به رییس جمهوری می‌رسد که او اصل خبر را از مردم پنهان می‌کند و صرفا خشم‌اش را نشان می‌دهد. این به نظرم عذر بدتر از گناه است.
حالت دیگری که من احتمال‌اش را بیشتر می‌دانم آن است که آقای رییس جمهور فشارهای زیادی را تحمل می‌کند، اما عادت دارد کم حرف بزند و تا حد امکان (شاید برای کاهش تنش‌های اجتماعی/سیاسی) از نشان دادن واکنش و درگیر شدن در سناریوی «هر ۹ روز یک بحران» پرهیز می‌کند. چنین پرهیزی، اگر امکان بقا و دوام بیاید، قطعا قابل تقدیر است. می‌توان گفت، در جدال‌های لجام گسیخته‌ای که هر گروه چشم‌اش را بر منفعت یک ملت بسته و تنها در منفعت‌طلبی شخصی‌اش فریاد می‌زند، یک نفر دارد فداکاری می‌کند، اما این «فداکاری» چاقوی دو دمی است!
از این جنس «فداکاری»ها همه‌مان زیاد دیده‌ایم، شاید هم زیاد انجام داده‌ایم. بهترین مثال‌های‌اش برای من پدر و مادرهایی است که ادعا می‌کنند «یک عمر سوخته و ساخته‌اند، اما دیگر بریده‌اند». از نگاه من، این رفتاری که «فداکاری» نام می‌گیرد، جز یک خیانت دو طرفه نیست. اولین قربانی‌اش همان کسی است که به حساب خود از برخی اشتباهات و یا حتی گناه‌های دیگری چشم‌پوشی می‌کند و قربانی دوم، دیر یا زود طرف مقابلی است که به ناگاه با انفجار تلنباری از «خورده گناهان» مواجه می‌شود که تناسب آن را با رفتار اخیر خود درک نمی‌کند. پرسش من از این «فداکارها» این است که «چرا اینقدر سکوت کردید که کار به انفجار برسد»؟
اینکه «به جهنم» گفتن به هیچ وجه در شان و ادب رییس جمهور یک ملت نیست بدیهی‌تر از آن است که نیاز به گفت و گو داشته باشد. پس انتقاد اصلی من به آقای رییس جمهور چیز دیگری است: چرا شما اینقدر سکوت می‌کنید که ناگهان نیازمند انفجار باشید؟
من نمی‌دانم چند تجربه ناکام کافی است تا سرانجام سیاست‌مداران این کشور با تمام وجود ایمان بیاورند که سیاست‌ورزی پشت درهای بسته و بی‌خبر گذاشتن مردم، شاید در یکی دو مورد گرهی را باز کند، اما در طولانی مدت محکوم به شکست است، آن هم شکستی که دیگر کسی حتی حاضر نیست دلایل و توجیهات آن را بشنود. به باورم، اگر آقای روحانی و دولت ایشان هم گام به گام، در برخورد با هر سد کوچکی که به صورت «غیرقانونی» در برابر راه‌شان قرار گرفته بود واکنش درخور و به موقع نشان می‌دادند، اگر هر بار مساله را کاملا تشریح می‌کردند و از اختیارات خود برای شکل‌گیری گفت و گوی برابر و اقامه استدلال در فضای رسمی استفاده می‌کردند، و در نهایت اگر اینقدر تلاش نمی‌کردند که ظرفیت اجتماعی هواداران‌شان را به دور از صحنه نگه دارند، آن‌گاه هیچ گاه به موقعیتی نمی‌رسیدند که گمان کنند کارد به استخوان رسیده و باید به سیم آخر زد.

کبک ۲۲

«ناجیعلی» تروریست نبود. هنرمند بود. تفنگ نداشت. قلم داشت. هرچند این دومی از نگاه خیلی‌ها خطرناک‌تر است.
ناجی اهل جنگیدن نبود. یعنی اگر جنگیدن در شلیک کردن و سینه سپر کردن در برابر آتش دشمن خلاصه شود، او اهل‌اش نبود. حتی می‌شود گفت برای این کار کمی هم ترسو بود. آخر ناجی عاشق زندگی بود و درست به اندازه همین عشق به زندگی از مرگ می‌ترسید. اما او زندگی را فقط برای خودش نمی‌خواست. حتی می‌شود گفت، بیش از خودش، زندگی را برای مادری می‌خواست که میهن‌اش بود.
ناجی را خیلی زود کشتند. هزارها کیلومتر دورتر از وطن‌اش. هزارها کیلومتر دورتر از هر میدان جنگی. همان‌هایی که می‌گویند فقط تروریست‌های متجاوز را می‌کشند و اگر تیرشان خطا برود از گناه همان تروریست‌هاست، ناجی را هزاران کیلومتر تعقیب کردند و آخر کشتندش، چون عاشق زندگی بود، اما «حنظله‌»اش زنده ماند. همان حنظله که هیچ گاه رو به ما نخواهد کرد، چرا که ناجی اعتقاد داشت «ما به فلسطین پشت کردیم، پس حنظله هم به ما پشت می‌کند». «حنظله»، فرزند ناجی بود. مخلوقی که بر خلاف خالق خود ابدی شد.
سال‌های سال از مرگ ناجی گذشته و حنظله هنوز روی‌اش را به ما نکرده، اما دست‌کم دیگر تنها نیست. حالا از مرزها گذشته. زمانی سنگ سبور مام فلسطین بود. چند باری مادر لبنان را هم در آغوش کشید. اما حالا دیگر از مرزها عبور کرده است. حالا گاهی شال سبز هم به گردن می‌اندازد و خلاصه سفر می‌کند به هر کجایی که گروهی آزادی را فریاد می‌زنند. حنظله، نه از جنس بمب است که قابل خنثی‌سازی باشد و نه از جنس راکت که در پس سپر آهنین گرفتار شود. از جنس قلم است، بی‌مرز و ابدی، آزاد و رها، پدیدارگر تباهی دهر.

کبک ۲۲

. . . یا خموش!

Posted: August 5, 2014 in Uncategorized


«تسهیل بازگشت ایرانیان مهاجر»، وعده مشترک حسن روحانی و وزیر اطلاعات او بود. ابتدا محمود علوی، وزیر اطلاعات بود که گفت: آن‌ دست از فعالان سیاسی ساکن خارج که «مرتکب خلافی نشده‌اند»، می‌توانند با تضمین مقامات سیاسی به کشور بازگردند. (+) (البته آقای علوی جای این ابهام را باقی گذشت که «مرتکب خلافی نشده‌اند» یعنی چه؟) پس از آن حسن روحانی نیز خواستار تسهیل بازگشت ایرانیان مهاجر به کشور شد. (+) هرچند صحبت‌های ایشان هم با توجه به اشاره به مساله «توبه» کمی مبهم شد، اما مشخصا از جانب مخاطبان، به وعده تلاش دولت برای حمایت از بازگشت مهاجرین سیاسی تعبیر شد. نتیجه اینکه جناح مقابل نیز به سرعت به چنین وعده‌ای واکنش داد. برخوردهای خشن و احکام سنگین برای امثال سراج‌الدین میردامادی و حسین نورانی‌نژاد نشان داد که بخش‌های دیگر حاکمیت عظم خود را برای به شکست کشاندن وعده رییس جمهور جزم کرده‌اند. به قول عیسی‌سحرخیر: پیام کاملا روشن است، به ایران بر نگردید!
انتقاد من در این مورد به مخالفانِ حکومتیِ دولت نیست. کمترین توقع و انتظاری که از اینان می‌رفت همین بود که به دنبال شکست در انتخابات باز هم بسیج شوند تا تجربه هشت ساله دولت اصلاحات را تکرار کنند و انتقام شکست خود را از بدنه اجتماعی دولت بگیرند: فشار و سرکوب را افزایش دهند تا میان بدنه اجتماعی و دولت فاصله بیندازند. به گمانم، مساله هم دقیقا همین است که چنین برخوردی آنقدر طبیعی و «قابل پیش‌بینی» بود که از دولت انتظار برود از سقوط در چنین دامی تا حد امکان پرهیز کند.
آقای روحانی وعده‌های بسیاری داده‌اند که احتمالا بخش عمده‌ای از آن‌ها هم عملی نخواهند شد. این سنت سیاست‌ورزی در غیاب احزاب است که روسای جمهور می‌توانند وعده بدون پشتوانه بدهند. مساله جدیدی هم نیست. اما مشکل زمانی پر رنگ می‌شود که بار برخی از این وعده‌ها به فشاری دو چندان بر دوشت جامعه مدنی بدل می‌شود. ای بسا اگر دولت مدعی تلاش برای تسهیل بازگشت مهاجران نمی‌شد، قوه قضائیه هم اینچنین بی‌ضابطه و «چکشی» با پرونده‌ها برخورد نمی‌کرد. به شخصه از نزدیک شاهد پرونده یکی از همراهان گم‌نام جنبش بودم که حدودا از شش ماه پیش به کشور بازگشت و پرونده‌اش در فرآیندی شگفت‌انگیز از قانون‌شکنی‌های قضات و دستگاه قضایی به حکم سنگین شش سال حبس تعزیری ختم شد. پرونده‌ای که تمام وکلا از روند آن حیرت کردند و هیچ دلیل منطقی یا حقوقی برای این شیوه از برخورد قضایی پیدا نکردند، بجز همان فرضیه سیاسی که «می‌خواهند جلوی روند بازگشت مهاجران را بگیرند»!
طبیعتا نخستین و بدیهی‌ترین توقع از یک سیاست‌مدار این است که پیش از طرح یک وعده، تحقق آن را امکان‌سنجی کند. اما توقع من از آقای روحانی از این هم کمتر است. من از ایشان انتظار دارم، حتی اگر وعده بی‌پشتوانه هم می‌دهند، دست‌کم مراقب باشند که وعده کلامی ایشان به چماق جدیدی برای اعمال فشار بیشتر بر بدنه اجتماعی تبدیل نشود. به نقل از شاعر اگر بخواهیم خلاصه‌اش کنیم می‌شود: «یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل …».

کبک ۲۲

اسراییل به غزه حمله می‌کند. جنگ نابراری است. یک نفر می‌پرسد چرا آمریکا، یا سازمان ملل، یا اتحادیه اروپا برای جلوگیری از تداوم قتل‌عام دخالت نمی‌کنند؟ دیگری هم نگران است. می‌پرسد چرا کشورهای عربی سکوت کرده‌اند؟ در ظاهر، هر دو نگران جان شهروندان بی‌گناه هستند، اما اگر به دقت نگاه شود، در پس یک اظهار نظر، می‌توان ته مانده و رسوب نوعی تفکر «نژادپرستانه» را مشاهده کرد.
* * *
در فرهنگ سیاسی «داریوش آشوری»، در تعریف «نژادگرایی» آمده است: «نژادگرایی نظریه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست‌شناسی مانند دین، آداب، زبان و… رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژادهای بشری می‌شمارد». به باور من، مقدمه آنکه ما برخی نژادها را «برتر» از برخی دیگر قلمداد کنیم این است که در درجه نخست مرزبندی‌های انسانی را به صورت نژادی انجام دهیم. مخالفت با نژادپرستی، یعنی اینکه همه انسان‌های جهان را صرفا «انسان» بدانیم. مرزبندی‌های سیاسی کشورها یک الزام بین‌الملل است، اما دسته‌بندی‌های بعدی نه ضروری، و نه حتی انسانی است.
* * *
حکومت‌های انگشت شماری در طول تاریخ آشکارا از نژادپرستی حمایت کرده‌اند اما انگشت‌شماری این تجربه‌های تاریخی ابدا به معنای محدود و کمرنگ بودن خطر نژادپرستی نیست. مساله اینجاست که درک رفتارهای نژادپرستانه، تنها زمانی که به صورت آشکارا دست به کنش‌های تهاجمی می‌زنند راحت است. در باقی موارد، پی بردن به ذات قضاوت‌های نژادگرایانه کمی دشوارتر می‌شود.
وقتی اسراییل به غزه حمله می‌کند، «طبیعی» است که انتظار داشته باشیم مراجع حقوقی و یا دست‌کم کانون‌های قدرت در جهان جلوی جنایت را بگیرند. «سازمان ملل» که مرجع حقوقی است و بیشترین انتظار از او می‌رود. اتحادیه اروپا و یا حتی آمریکا هم قدرت‌های برتر جهانی هستند که توان نظامی، اقتصادی یا دیپلماتیک جلوگیری از این حملات را دارند. اما چرا ناظر نگران با شنیدن نام فلسطین باید به یاد «کشورهای عربی» بیفتد؟ این کشورهایی که همه‌شان روی هم یک ارتش نصفه و نیمه هم نداشته و بعضی‌هاشان فاصله بسیار زیادی هم از منطقه دارند، مثلا چه اولویتی به «چین» (یک قدرت نظامی) یا «یونان» (همسایه آبی «غزه») دارند؟ آیا فقط به خاطر اینکه فلسطینی‌ها هم «عرب» هستند؟ و ما در پس ذهن‌مان همچنان عادت داریم انسان‌های جهان را بر اساس نژادهای‌شان طبقه‌بندی کنیم؟ و حتما در دفاع از ملتی «عرب»، از یک «عرب» انتظار بیشتری داریم تا از یک «اسلاو»؟!
* * *
نگارنده‌ای در شبکه‌ای اجتماعی تذکر می‌دهد که فعالان کوردی که نسبت به سکوت جهانیان در برابر فاجعه «کوبانی» اعتراض می‌کنند «بهتره تیغ انتقادشون رو به جای اونکه به سمت جهان بگیرند، در درجه اول به سمت بارزانی و سیاست های اون و حزبش در مقام ریاست اقلیم کردستان بگیرند». (+) در ظاهر ما با هشداری نسبت به قوم‌گرایی کور و متعصبانه کوردها مواجه هستیم. اما پرسش من این است که این نگارنده غیرقوم‌گرا، چرا تصور می‌کند که در این مساله یک «خودشان» وجود دارد؟ مرزهای این «خودشان» چیست بجز نژاد مشترک اهالی کوبانی با اطلاع‌رسانان اینترنتی و رهبر حزب دموکراتیک؟ چه چیز باعث می‌شود که نگارنده، رهبر یک حزب سیاسی در عراق را دارای اولویت نخست برای رسیدگی به کشتار یک شهر در کشور سوریه بداند؟ پاسخ ساده است: «نژاد» بارزانی!
این مساله، آنقدر ساده، طبیعی، بدیهی و پیش‌پا افتاده به نظر می‌رسد که حتی نشان دادن عمق نگرش نژادپرستانه در مورد آن دشوار است. درست مثل «هوا»یی که آنقدر در برابر دیدگان ما است که قطعا نمی‌توانیم آن را ببینیم. خواننده این متن هم می‌تواند به یاد بیاورد که «احتمالا» به صورت یک پیش‌فرض بدیهی انتظار داشته کوردهای عراق، یا کوردهای ترکیه، یا دیگر کوردهای جهان برای نجات «کوبانی» پیش‌قدم شوند. اما چرا؟ کوردها در جهان چه سمت حقوقی دارند که بخواهند به جنایت‌های جنگی یا اختلافات نظامی رسیدگی کنند؟ دارای کدام قدرت نظامی برتر جهانی هستند که از آن‌ها توقع دخالت در مسائل مربوط به نسل‌کشی می‌رود؟
اگر هم‌چنان گمان می‌کنید که در چنین قضاوتی ابدا مرتکب استفاده از رسوبات اندیشه «نژادگرایی» نشده‌اید، به این پرسش بیندیشید که چقدر احتمال دارد بتوانیم جای این دو انتظار را عوض کنیم: «از اقلیم کردستان عراق و حزب مسعود بارزانی توقع داشته باشیم که جنایات غزه را محکوم کند، و از کشورهای عربی انتظار داشته باشیم که جلوی کشتار شهروندان کوبانی را بگیرند».

کبک ۲۲

 

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

 

آرمان امین – نمی‌دانم این موج مهاجرت سال‌های اخیر چقدر واقعی و از سر اجبار است و چقدر متاثر از جو حاکم بر جامعه‌ی امروز. اما ارتباطی که در این مورد به ذهنم می‌رسد، تقابل زمانی آن است. بعد از انقلاب و سال‌های اولیه دهه شصت شاید بتوان گفت این دومین موج بزرگ مهاجرت است که بر اساس دوره‌ی زمانی آن و قابلیت ریسک‌پذیری در سنین خاصی، غالبا در بین جوانان دهه‌های شصت تا هفتاد اتفاق می‌افتد. نسلی که همراه با رشد تکنولوژی در جهان و ایران بزرگ شده و تا امروز پیش رفته است اما شاید همین موضوع بر بار عاطفی این پدیده بیفزاید، برعکس چیزی که به ظاهر دیده و درک می‌شود.

 

وقتی با دوستانی که عازم فرنگ اند وداع می‌کنم، از جهانی واقعی و ملموس ناچار به صفحه‌های دیجیتالی پناه می‌آورم تا ادامه‌ی رابطه را آنجا حفظ کنم. با دوستانی در پشت شناسه‌هایی ناملموس‌تر. اما این شناسه‌ها چیست؟ تا مدتی قبل بیشتر «آی دی»ها باب بودند اما مدتی است به مدد فراگیر شدن گوشی‌های هوشمند، همان شماره تلفن‌ها این وظیفه‌ خطیر! را به دوش می‌کشند. اما این تغییر، زمانی بیشتر احساس می‌شود که این شناسه‌ها که به ذات ناملموسند، از آن اعداد آشنای قدیمی که عمدتا در یادها بودند به اعدادی غریب تبدیل می‌شوند. ترکیبی از ده عدد خاص که با چینشی کنار هم قرار می‌گرفتند دیگر وجود ندارند، پیش شماره‌های نزدیک جای‌شان را به اعدادی می‌دهند که ناخوداگاه فاصله را نمایان می‌کنند و شما حتی زحمت به خاطر سپردنشان را هم نمی‌کشید. شما آن قدیمی‌ها را از حافظه خود پاک می‌کنید و جایگزین تازه‌ای که هیچ ازش نمی‌دانید دریافت می‌کنید. اما حتی شاید مطمئن نباشید این همان فرد سابق باشد. انگار شخصیت‌ها همراه این اعداد عوض می‌شوند؛ کُدهای جدید و آدم‌های جدید.

 

هر دوی این پدیده‌های رایج، مثل تمام مسائل مشابه‌شان می‌تواند صورتهای مختلفی، و نه الزاما مثبت یا منفی، داشته باشد. می‌دانم شاید قدری بدبینانه باشد اما محدود کردن آدم‌ها به شناسه‌ها خیلی هم مسیر هوشمندانه‌ای نیست. اما شاید چاره‌ای هم به تبع آن، نیست.

 

(عکس از فیلم  Her ساخته‌ی  Spike Jonze)

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

 

کبک ۲۲