بهار خواهد آمد و تو نیز می آیی!

Posted: March 21, 2014 in Uncategorized

حسن فرشتیان-اکنون نوبت توست که نقاب برداری و پرده گشایی و رخ نمایی ای بهار، تا با آمدنت «حال و احوال ما» رقصی کند و چرخی بزند

چشم هایم به در دوخته است، این بار مطمئن هستم «تو» نیز خواهی آمد، می دانم وقتی بیایی مثل همیشه با شکوفه های گل یاسمنِ باغچهِ خانه مان خواهی رقصید، عطر گل ها فضا را پر خواهد کرد؛ روزی که تو بازآیی، نغمه های بویت مست می کند و سازهای گرد و غبار گرفته لولیان سرمست، کوک خواهند شد و سمفونی عصمت کودکی هایمان را دوباره خواهند نواخت، و مطربان شهر، نام «تو» را ترانه خواهند کرد، بلبل های وحشی و طوطی های اهلی، غزل «تو» را عشوه خواهند آمد.

سرمای دانه های کریستالی برف را فراموش خواهم کرد روزی که تو بیایی. کوچه ها را پارو خواهم زد به استقبال قدمهایت. همه ذخیره عود و سپنج شهر را به پیشواز تو دود خواهم کرد. چشم هایم را خواهم شست تا تو را ببینم، و مردمک چشم هایم آنقدر تصویر «تو» را ضبط خواهد کرد که در آرشیوش تصویر دیگری جز زیبایی چشمان بهاریت نقش نبندد.

می دانی که چرا از وقتی که رفته ای همیشه به خواب زمستانی می روم؟ می دانی که چرا سالهاست و بلکه قرنهاست که در حالت نیم مستی و نیم هوشیاری، همچنان به خواب می روم یا خویش را به خواب می زنم؟ به خواب می روم تا که شاید تو میهمان رویاهایم شوی. قرن هاست که می خوابم فقط برای تکرار همان لحظه ها، لحظه های با تو بودن و لذت با تو زیستن. با تو حرف ها دارم، درد دل ها دارم. اما هر وقت که می آیی، آمدنت آن قدر مبارک است و فرخنده، که من همه ی سوزِ سرمای فصل یخبندان را فراموش می کنم و به گرمای آغوش تو می اندیشم.

همه یخ هایی را که آماده کرده بودم تا بسان شاهدی از فصل سرما و یخبندان، نشانت دهم و برایت حکایت کنم که در نبود تو زمستان چه بر سرمان آورد، با آمدنت همه ی آن یخ ها آب می شود، و من فراموش می کنم سرما را و گلایه های زمستان را.

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

پس، بیا و بیش از این، مرا در دلهره و اضطراب لحظه های وصال مسوزان.

«بیا که بار دگر گل به بار می آید

بیار باده که بوی بهار می آید

هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل

که گل شکفته و بانگ هزار می آید»

می دانم آمدنت را باور نمی کنند و امیدوارانت را به سخره و استهزا می گیرند، ولی باور دارم که خواهی آمد. سعدی حال و روز مرا ترسیم کرد وقتی که سرود:

«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی»

در برابر این موج نا امیدی از حکم های مسخره «میرنوروزی»، حافظ یادآوری کرد که این فقط یک «بازی» هست و میرنوروزی فقط پنج روز سرِکار است، هر چند شهر را به آشوب و خنده و استهزا کشانده است و خردمندان شهر، از خانه برون نمی آیند تا در روزهای حمکرانی وی، خویش را از تیررس سخره های او به دور نگاه دارند، ولی دوران حکمرانی وی کوتاه است. این تو هستی که بایستی «گل گونه» از «غنچه هایت» سر برون آوری، این تو هستی که بایستی بدون هراس از حکم های «کُمدی» و طنزهای سرگرم کننده میرنوروزی، شکوفا شوی و بهار را «بهار» کنی.

«سخن در پرده می‌گویم، چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست، حکم میر نوروزی»

وقتی که تو بیایی با تو سخن ها دارم، این بار تو با بهار خواهی آمد. چه می گویم، اصلا تو کِی رفته بودی که اکنون بازگردی؟ تو غایبِ همیشه حاضر بودی، تو با این که نبودی از همه ی آنانی که بودند، بیشتر و بهتر بودی.

وقتی که گفتند رفتی، من باور نکردم رفتنت را. حسّ غریبی همیشه به من می گفت تو از پشت برگ های پهن درخت انجیر پشت حیاط، ما را می پاییدی و در غم و شادیمان شریک بودی. در فصل خزان نیز، در برگ های رنگانگ خزانی جلوه گری می کردی، اما یخ های شیشه مانع بود و حاجب.

آخرین تلاش های سخت زمستان سرد، بیهوده ترین مقاومت ها در برابر حضور گرم و گرمابخش توست.

«چشمهٔ حیوان و جام مستی است

کان بلندیها همه در پستی است

آن بهاران مضمرست اندر خزان

در بهارست آن خزان مگریز از آن

همره غم باش و با وحشت بساز

مِی ‌طلب در مرگ خود عمر دراز»

پس بیا ای بهار! و فصل سردمان را بهار کن! و بهارمان را «بهار» کن! ای که تو خود چرخش فصل هایمان هستی! مگر نه این است که همه فصل هایمان بهانه حضور توست؟

وقتی که تو رفتی، بهار رفت. غنچه ها منجمد شدند و درخت شاه توت باغچه کوچکمان در انتظار تو یخ زد. گل های گلخانهِ مان قهر کرده اند و دیگر شکوفه نمی دهند، و قُمری های محله، هنوز رفتن تورا باور نکرده اند صبحگانان با نوحه نام تو از زیرشیروانی خانه بیرون می زنند و شامگاهان با درد کهنه سرمای هجرانت به لانه باز می گردند.

بی تو این شهر، سوت و تاریک است، کوچه هامان را یخ گرفته است، خورشید هم بی تو نمی درخشد و گاهی هم که می درخشد آنقدر بی حال و بی رمق است که گویا نیست.

«یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

ولله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»

از سرمای سخت و از آخرین غرش ابرهای مست و خشمگین در آن شب چله آخر، می شد حدس زد که تو خواهی آمد، آن ها حریف تو نخواهند شد.

اکنون نوبت توست که نقاب برداری و پرده گشایی و رخ نمایی ای بهار، تا با آمدنت «حال و احوال ما» رقصی کند و چرخی بزند تا ما نیز در این «رقص میانه میدان»، سرمست از حضور تو، «بهار» شویم.

«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ، دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست…

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست»

وقتی بیایی «رونق باغ» خواهد رسید، «چشم و چراغ» خواهد رسید، «غم به کناره» خواهد رفت و بی تردید «مه به کنار» می‌رسد، و من «مست و خمار» در خلسه چشمان خسته ات، لذت بیکران «با تو بودن» را جستجو خواهم کرد، نه، فقط «تو» را جستجو خواهم کرد، فقط «تو» را:

«تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس، شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان، تا چه شراب می‌خورند

روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد».

منبع: جرس

ادوار کبک آگاه است

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s