Archive for April, 2013

 

Freedom: من دو دور به خاتمی رای دادم. سال 84 در دور دوم به رفسنجانی و سال 88 هم به کروبی. هیچ یک از این‌ها وقتی بر سر قدرت بودند مانند احمدی‌نژاد این‌گونه صادقانه و دلیرانه مردم را خطاب قرار نداده بودند. هیچ کدام خواستار آن نبودند تا سیاست را به جای مهندسی پشت پرده از راه اراده مستقیم مردم پیش ببرند. بدون شک امروز احمدی‌نژاد تنها امکان برای تغییر انقلابی و احیای دوباره اراده مردم در مقابل سپاه و بیت رهبر‌ای است. کاری را که خاتمی به سود نظام و برای حفظ وضع موجود انجام نداد، احمدی‌نژاد علیه نظام و برای برهم زدن وضع موجود انجام می‌دهد.او این روزها می‌گوید سپاه و بیت رهبری بر اقتصاد و سیاست مملکت چنگ انداخته‌اند و حاضر نیستند اجازه دهد سیاست‌های توسعه‌ای که فقر و محرومیت را کاهش دهد به اجرا در آید زیرا به خوبی می‌دانند که پایگاه اجتماعی و پیاده نظام چماق بدست‌شان، همین طبقات محروم و مستضعف‌اند و به خوبی می‌بینند که چگونه طبقات متوسط و مرفه جامعه سال به سال بیشتر از آنان می‌برند و دیگر خریدار ایدئولوژی پوسیده‌شان نیستند. به همین خاطر است احمدی‌نژاد می‌گوید:

«مثل اقتصاد در سیاست هم انحصارطلب‌ها نمی‌خواهند مردم انتخاب کنند. رهبری خودش گفت من یک رای دارم اما این‌ها کارشان به جایی رسیده از طرف شورای نگهبان هم حرف می‌زنند! آخر تو چه کاره‌ای؟ بعضی می‌خواهند قیم مردم باشند … بعضی شیاطین و انحصارطلب‌ها دست ما را بسته‌اند انداخته‌اند داخل حوض می‌گویند خودت بیا بیرون مملکت را هم بیاور بیرون و نجات بده. می‌گوییم باشد اما بعدش وزنه‌ای هم می‌بندند به پایمان. الان دیگر کارشان به جایی رسیده که سرمان هم فشار می‌دهند و هل می‌دهند. خب این چه وضعی است؟ … بعضی انحصارطلب‌ها نمی‌خواهند طبقه مستضعف قدرت بگیرد چون می‌گویند اگر این‌ها وضع‌شان بهتر شود اونوقت چیزهای دیگری از ما می‌خواهند! خب بخواهند مال ملت است مال خودشان است … چرا فکر می‌کنید فقط زمانی به نفع شماست که توده‌ها محروم باشند و اقتصاد دست یه عده محدودی باند و گروه و محفل باشد؟» (+)

و یا در جایی دیگر به طرز بی‌سابقه‌ای از تهدیدها و توهین‌های مستقیم سپاه خبر می‌هد که قصد حذف و ساکت کردن او را دارند: «پیغام دادند که فلانی اگه روت رو زیاد کنی پدرت را در می‌آوریم … می‌گویند که چرا آخر کار سفر می‌روی؟ آیا آخر کار و یا اول کار با هم فرقی دارد؟ … رییس‌جمهور با بیان اینکه «می‌گویند باهات برخورد می‌کنیم»، اظهار کرد: برخورد کنید؛ شما عددی نیستید در برابر ملت که بخواهید برخورد کنید. ملت ایران هیچگاه در برابر ابرقدرت‌ها جا نزد و توی دهن آن‌ها زد و باز هم این کار را می‌کند و شما که کسی نیستید. شما هر کدامتان هر گوشه‌ای از پرونده‌تان را بالا بزنیم دیگر جایی در بین ملت ایران نخواهید داشت». (+)

دیگر نماینده‌ای از سوی رهبری او را در سفرهای خارجی‌اش همراهی نمی‌کند. سپاه و بسیج دیگر مردم را سازماندهی نمی‌کنند تا مثل سابق در سفرهای استانی به استقبالش بیایند و صدا و سیما هم از هیچ فرصتی برای تحقیر و کوبیدنش فروگذار نمی کنند. بسیاری از سبزها انگار در ادامه بت‌پرستی نسل پیش از خود این بار به جای (آیت‌الله) خمینی هنوز در کاریزمای موسوی غرق‌اند و جز اشک و آه و ماتم برای شهید زنده اما در حصر خویش در فضای مجازی، کار موثری در عرصه واقعی از آنان سر نزده است. گویی سبزها هنوز غرق دوگانه موسوی/احمدی باقی مانده‌اند و از تغییر صورت مساله در این 4 سال که به کلی جواب متفاوتی را طلب می‌کند بی‌خبرند و به عبارت دقیق‌تر آن‌قدر ضعیف و ایدئولوژیک‌اند که ترجیح می‌دهند بی‌خبر بمانند و همچنان با نوستالژی سبز اما عقیم و مرده خویش خودارضایی کنند. اینان فراموش کرده‌اند که هدف انتخاب موسوی و بت کردن یک (آیت‌الله) خمینی جدید و حذف و تمسخر و توهین و تکرار هزار باره اتهام فساد و دزدی و (+) … به  احمدی‌نژاد نبود، بلکه در تمام این سی و چند سال، هدف رسیدن به آرمان‌هایی مثل محدود کردن قدرت ولایت فقیه به عنوان مقامی انتصابی (و نهادهای تحت امرش از شورای نگهبان و قوه قضاییه تا  سپاه و صدا و سیما و …) در برابر رییس جمهور به عنوان مقامی انتخابی در قالب شعارهایی مانند دموکراسی، آزادی و عدالت بود. 


همان ابزاری که سال 84 و 88 با حذف دموکراتیک‌اش رسیدن به اهداف فوق، ممکن و آسان می‌شد و به هر دلیلی نشد، حالا در سال 92 با مقاومت در برابر حذف مهندسی شده و غیردموکراتیک‌اش است که می‌توان گامی در جهت رسیدن به آن اهداف برداشت و نه تن دادن به یک کاندیدای دست چندم اصلاح‌طلب به قصد رونق دادن به انتخابات و رای دادن در یک روز و سپس بازگشتن به کنج خانه و تماشاگر بازی الیگارشی نظام بودن. ارزش بی بدیل این ابزار کمیاب و چه بسا تکرارناشدنی را خود حکومت و وابستگانش مدت‌هاست فهمیده‌اند و با جعل عنوان «جریان انحرافی» از زمین و آسمان افکار عمومی را هدف گرفته‌اند تا مقدمات حذف بی‌دردسرش را فراهم کنند. اما افسوس و صدافسوس که هنوز بخش بزرگی از اپوزیسیون حکومت از شناخت واقعی و استراتژیک این ابزار و پتانسیل عظیم‌اش  که با عنوان «جریان انحرافی» در طیف مشایی – احمدی نژاد متبلور شده عاجز مانده‌اند. ابزاری که می‌تواند یک فرصت تاریخی باشد برای همراهی آزادی خواهان عمدتا سکولار و اپوزیسیون از یک سو و مذهبیون عدالت‌گرای پوزیسیون برای رسیدن به هدفی مشترک علی‌رغم همه تضادهای فکری – عقیدتی شان.

ما در یک بزنگاه تاریخی و در میانه یک فرصت تکرارنشدنی هستیم. وقتی در سال‌های پایانی ریاست جمهوری در سال 82 نمایندگان مجلس ششم در اعتراض به ردصلاحیت فله‌ای شورای نگهبان در مجلس  تحصن کردند همان هنگام که موسوی در خانه اش نقاشی می‌کرد و کروبی به سود رهبری، نمایندگان متحصن را تنها گذاشت، ما مردم با هزار و یک بهانه از سازماندهی و اثبات حضور خویش در مقابل مجلس عاجز ماندیم و خاتمی هم به ناچار ذلت برگزاری انتخابات را پذیرفت. همان خاتمی که هیچ‌گاه با ما شفاف نبود و در ژست یک تدارکاتچی رهبری بی «های و هوی» از قدرت کناره گرفت. این بار اما احمدی‌نژاد ما مردم را خطاب قرار داده و می‌خواهد رییس جمهور مردم باشد نه آلت دست سپاه و رهبری. احمدی‌نژاد هم مثل بقیه ضعف‌ها و کاستی‌هایی داشت و دارد اما باید همه آن‌ها را موقتا به نفع یک اولویت عظیم تاریخی و یک درد درمان نشده به فراموشی سپرد: اعاده حیثیت از مردم و جمهوریت در برابر ولایت فقیه و نظامی گری سپاهیانش. آیا سال‌های «کُمای سیاست» تداوم خواهد داشت و با مهندسی دوباره به مرگ سیاست می‌انجامد یا این بار «سیاست مردمی» چون ققنوسی مرادش را می‌یابد و دوباره بر می‌خیزد؟ آیا ما مردم زنده‌ایم یا ترس خورده و ذلیل در کنج خاموش و سیاه تاریخ خویش به تماشای سرنوشتی که سلطان تعیین می‌کند نشسته‌ایم؟

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲

Advertisements

ادوارنیوز: پس از دو هفته بی‌خبری٬صبح روز سه شنبه سوم اردیبهشت ماه٬ یکی از برادران خانم جمیله کریمی موفق به ملاقات با وی شد.

بنا به گفته وی وضعیت روحی و جسمی خانم کریمی خوب توصیف شده است اما این در حالی است که همچنان بازجویی‌ها از وی ادامه داشته و از وضعیت پرونده اطلاعی در دست نیست.

جمیله کریمی از فعالان سیاسی استان فارس و از جمله امضا کنندگان نامه ۹۱ چهره سیاسی اصلاح طلب برای دعوت از سید محمد خاتمی برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری بوده است.

ادوار کبک آگاه است

ادوار نیوز: سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) با صدور اطلاعیه ای درگذشت پدر علی تاجرنیا، نماینده مردم در مجلس ششم، عضو جبهه مشارکت و از اعضای سابق دفتر تحکیم وحدت را به ایشان و خانواده وی تسلیت گفت.

به گزارش ادوار نیوز متن این پیام به شرح زیر است:

انا لله و انا علیه راجعون

برادر عزیز، جناب آقای دکتر علی تاجرنیا

با خبر شدیم که حجه الاسلام و المسلمین علیرضا تاجرنیا، پدر بزرگوار جنابعالی دار فانی را وداع گفت و به دیدار حق شتافت.

سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت) این ضایعه را به جنابعالی، که از جمله شخصیت های سیاسی شجاع و قابل احترام برای مردم هستید تسلیت می گوید و ازخداوند متعال برای آن مرحوم رحمت و مغفرت و برای بازماندگان صبر و بردباری مسئلت می نماید.

عذر یاران دربندمان را بپذیرید و ما را در غم خویش شریک و سهیم بدانید.

روابط عمومی سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت)

دوشنبه دوم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و دو

ادوار کبک آگاه است

«بی هویتی و مسوولیت‌ناپذیری» از مهم‌ترین شاخصه‌های جوامع  توده‌ای به شمار می‌روند. جامعه‌ای که اجزای آن از افرادی پراکنده تشکیل شده که هیچ گونه رابطه معنادار، منسجم و یا اخلاقی با یکدیگر ندارند. در مورد بی‌هویتی انسان‌های این جامعه حرف زیاد است، اما به تازگی با یک تفسیر جالب از دلایل مسوولیت ناپذیری انسان توده‌ای برخورد کرده‌ام.
«سیمور مارتین لیپست» در ریشه‌یابی دلایل بی‌مسوولیتی انسان توده‌ای، به تغییر کارکرد نظام سنتی به نظام بوروکراتیک شهری اشاره می‌کند. به تعبیر او، افراد در ساختارها و ارزش‌های جامعه سنتی تابع دستورات گریزناپذیر و جابرانه سنتی بودند و سرپیچی از آن‌ها با واکنش طرد کننده جامعه مواجه می‌شد. حال آنکه در نظام بوروکراتیک و شهری شده، افراد تمام شکست‌ها یا حتا موفقیت‌ها را به حساب ساختارها می‌اندازند و نه کنشگران انسانی. یعنی هیچ کس خود و جامعه را مقصر بخشی از مشکلات و یا حتی ناکامی‌هاش شخصی خودش نمی‌داند و همه، همه‌چیز را صرفا به گردن ساختارها می‌اندازند. بدین ترتیب عجیب نیست اگر نسل جدید جامعه ایرانی، در پس تهاجم چند ساله حکومت به ساختارهای جامعه مدنی و تلاش برای توده‌ای کردن هرچه بیشتر جامعه، حتی نسبت به اجداد خودش هم «مسوولیت‌ناپذیرتر» شده باشد. اجدادی که دست‌کم تحت جامعه سنتی خود، نسبت به قواعد سنتی جامعه احساس مسوولیت می‌کردند. (مثلا مرد در هر صورت موظف به تامین معاش خانواده بود و زن در هر صورت موظف به گرداندن امورات خانه و تربیت فرزندان)
ناگفته پیداست که سخن آقای لیپیست صرفا در مقایسه جوامع سنتی، با جوامع صنعتی شده اما توده‌ای صادق است. در غیر این صورت، جامعه اندام‌وار مدرن، یا آنچه که می‌تواند «جامعه مدنی» خوانده شود بنابر پی‌وندی که میان اجزای جامعه ایجاد می‌کند و هویت‌های جمعی جدیدی که شکل می‌دهد قطعا مسوولیت‌های جدید و مسوولیت‌پذیری‌های جدیدی برای شهروندانش به وجود می‌آورد. به بیان دیگر، ما در یک وضعیت گذار، یا «از اینجا رانده و از آنجا مانده» به سر می‌بریم!
پی‌نوشت:
با نگاهی به «احساس تنهایی و توتالیتاریسم» از «داریوش محمدی مجد».

کبک ۲۲

 

معیاری برای سنجش یک اختلاف

«اقصاد» یکی از مهم‌ترین شاخصه‌ها برای تعیین سطح رشدیافتگی جوامع به حساب می‌آید، اما قطعا نمی‌تواند تنها معیار سنجش توسعه یافتگی باشد. برای مثال، بسیاری از کشورهای حاشیه خلیج فارس از نظر اقتصادی رشد چشم‌گیری داشته‌اند که لزوما هم در گرو فروش نفت نبوده، (به مانند امیرنشین «دوبی» که اصلا نفت ندارد) اما کمتر ناظری این جوامع را «توسعه یافته» قلمداد می‌کند. آشکار است که توسعه اجتماعی، هرچند با توسعه اقتصادی در پی‌وندی ناگسستنی قرار دارد، اما در آن خلاصه نمی‌شود. جامعه توسعه یافته قطعا در زمینه هنر هم از سطح و سلیقه بالاتری برخوردار است. اندیشه‌هایی ژرف‌تر را در دل خود پرورانده و از آموزش رشدیافته‌تری بهره می‌برد. مفاهیم انسانی‌تری را معیار قرار داده، درک ارزشمندتری از برابری و عدالت و آزادی دارد، و از همه مهم‌تر، چالش‌های اخلاقی پیش روی شهروندانش، چالش‌هایی ظریف‌تر است. به باور من این چالش‌های اخلاقی آنچنان عصاره تمام عیاری است که می‌تواند به تنهایی یک ملاک قابل اعتماد برای مقایسه سطح رشدیافتگی افراد و جوامع قلمداد می‌کنم.

 

مقصود این کلام این نیست که در جوامع رشد یافته، شهروندان بیشتر تلاش می‌کنند اخلاقی عمل کنند و در جوامع دیگر کسی به اخلاق پایبند نیست. موضوع بر سر خود تعابیر اخلاقی، و مرتبه و عمق آن‌ها است. بدین ترتریب، آن دغدغه اخلاقی که مساله روز شهروندان جامعه توسعه یافته است، اساسا برای شهروندان جامعه توسعه نیافته هنوز «مطرح نیست» که بخواهد به آن پایبند باشند یا نباشند. اگر در جامعه توسعه نیافته «دروغ‌گویی» محکوم است، در جامعه توسعه یافته نه تنها دروغ‌گویی محکوم است، بلکه کوچکترین عملی که به مشروعیت بخشی به وجهه یک دروغ‌گو بینجامد هم محکوم است. 


دو تعبیر جامعه ایرانی از یک کلیشه قدیمی

«سیاست پدر و مادر ندارد»، تعبیر بسیار آشنایی است که از نیم یا یک قرن پیش به صورت متواتر در ادبیات عامه و حتی رسمی کشور ما تکرار شده و برای اکثر شهروندان ایرانی تعبیری آشنا است. با این حال من گمان می کنم دو برداشت کاملا متفاوت و حتی متضاد از این عبارت وجود دارد. برداشت نخست معتقد است که بازیگر سیاسی نمی‌تواند در این عرصه، به ابزارها و تضمین‌هایی از جنس روابط فردی و اخلاقیات متداول در آن اکتفا کند. بدین ترتیب، شاید شما در روابط روزمره خود حتی با یک قول اخلاقی یا «سوگند» و شاهد بخواهید یک چک سفید امضا به دست کسی بدهید، اما در سیاست، بدون هیچ‌گونه «بدبینی»، شما حق ندارید چنین فاکتورهایی را دخیل کنید. جنس «تضمین سیاسی» صرفا و صرفا از جنس برابری قوا است. بدین ترتیب، سیاست پدر و مادر نمی‌شناسد، یعنی اگر نیروی برابر دارید، در حاشیه امن قرار خواهید داشت. اگر ندارید، با من بمیرم و تو بمیری، یا ریش گرو گذاشتن و آشنایان را واسطه کردن کاری از پیش نخواهید برد. دقت کنید که در این تعبیر هیچ بحثی از اخلاق نیست، بلکه صرفا داریم بر روی واقعیات تاکید می‌کنیم. یعنی در هیچ کجای این تعبیر، فرد از لزوم رفتار اخلاقی معاف نشده، بلکه پیش‌شرط «اخلاقی رفتار کردن» آنچنان در روابط انسانی بدیهی قلمداد شده که اصلا نیازی به تکرارش نبوده است.

 

اما تعبیر دیگری وجود دارد که «سیاست پدر و مادر ندارد» اینگونه ترجمع می‌کند که عرصه سیاست، عرصه‌ای است که در آن نباید اخلاقی عمل کرد. این نگاه، میان سیاست و اخلاق یک تضاد ماهوی قایل است که سبب می‌شود این دو پدیده از اساس با یکدیگر قابل جمع نباشند. احتمالا سیطره همین نگرش بر بخشی از فرهنگ ما سبب شده تا افرادی که با دروغ‌گویی و تظاهر در صدد کسب منافع شخصی هستند «سیّاس» خوانده می‌شوند. معتقدان به این نگرش می‌توانند با وجدانی آسوده مرتکب هرگونه دروغ و بی‌اخلاقی در راستای آنچه «اهداف سیاسی» می‌خوانند شوند، اما در عین حال همچنان مدعی «اخلاق‌گرایی» باشند. با این توجیه که «اخلاق ربطی به سیاست ندارد». البته مشخص نیست که این نگرش دقیقا چطور می‌خواهد مرز «امر سیاسی» را با «زیست اجتماعی» مشخص کند تا در یکی اخلاقی عمل کرده و در دیگری خود را مجاز به بی‌اخلاقی بداند. اتفاقا من باور دارم که این تمایزگزاری ابدا امکان‌پذیر نیست و آنان که «سیاست پدر و مادر ندارد» را با تعبیر آزادسازی بی‌اخلاقی در عرصه سیاسی به کار می‌برند، بی ‌بر و برگرد در تمامی زمینه‌های اجتماعی و حتی ریزترین روابط شخصی نیز بی‌اخلاقی‌های خود را تکرار می‌کنند.


تفاوت «چشم پوشی» در جامعه قبیله‌ای با «تساهل» در جامعه مدنی

یکی از آشکارترین مظاهر رشد یافتگی اخلاقی، حذف سلسله مراتب «من – خانواده – قبیله – شهر» و جایگزینی آن با یک پی‌وند کامل میان «منفعت شخصی» و «منفعت اجتماعی» است. بدین معنا که روابط شخصی، خانوادگی، قومی و قبیله‌ای، به عنوان اولویت‌هایی ارزشی در روابط اجتماعی محسوب نشوند. جامعه توسعه یافته جامعه‌ای است که رفتارهای قبیله‌ای در آن جای خود را به رفتارهای مدنی بدهد. پس اولویت قبیله نیز جای خود را به اولویت جامعه می‌دهد و نتیجه‌اش آن می‌شود که دیگر مهم نیست یکی از طرفین دعوا پدر بنده باشد و طرف دیگر یک شهروند ناشناس، اولویت با رعایت اخلاق است. پدر من، تنها در یک جامعه قبیله‌ای است که می‌تواند روی حمایت‌های غیرمنصفانه من حساب کند. من باید بدانم بی‌اخلاقی، صرفا زمانی که دقیقا شخص من را مورد تهدید قرار دهد بی‌اخلاقی نیست، رفتار غیراخلاقی با دیگران، ولو آنکه نتیجه آن بخواهد در کوتاه مدت منافع من را هم تامین کند مردود است. چه شخصی که عمل غیراخلاقی انجام می‌دهد از دوستان من باشد و چه قربانی این عمل از دشمنان بنده، در هر صورت عمل غیراخلاقی محکوم است و باید با آن برخورد کرد.

 

اینجا نقطه‌ای است که بحث می‌تواند گسترش یابد. یعنی ما وارد مرز باریک میان «تساهل» با «سرپوش گذاشتن» می‌شویم. رواداری یا تساهل که از ملزومات و مقدمات جامعه مدنی است به ما می‌آموزد که تا حد امکان تلاش کنیم بر اختلاف سلیقه‌ها و باورها چشم پوشی کرده و برای ارتقای یک زیست مدنی بر روی نقاط مشترک تاکید کنیم. اما رفتاری دیگری در جامعه توسعه نیافته وجود دارد که در ظاهر شباهت‌هایی فریبنده با «تساهل» به معنای مدرن آن دارد. این رفتار قبیله‌ای به افراد این حقانیت را می‌دهد که به جای «اختلاف عقاید» خود با دیگران، بر روی «بی‌اخلاقی‌های» نزدیکان چشم پوشیده و به تعبیر من «سرپوش» بگذارند و این عمل را هم «تساهل» بماند. جامعه‌ای که در پذیرش اختلاف عقاید مقاومت کرده اما در چشم‌پوشی از خطاهای اخلاقی با تساهل عمل می‌کند جامعه‌ای توسعه نیافته، غیرمدنی و حتی غیراخلاقی است. در مقابل، جامعه‌ای که اختلاف عقاید را با دیده تساهل می‌نگرد، اما در برخورد با بی‌اخلاقی‌ها با شدت عمل تمام رفتار می‌کند می‌تواند نه تنها یک جامعه رشد یافته مدنی، بلکه یک جامعه منزه و اخلاقی باشد.

 

حال، در پس این بحث کسالت‌بار نظری، بار دیگر به جامعه خود مراجعه و هزاران مصداق عینی این تفاسیر را مرور کنید. از خود بپرسید اگر جامعه ایرانی عادت داشت که با هرگونه «دروغ‌گویی با هدف تخریب دیگری»* برخورد شدید کند، آیا روزنامه کیهان حتی یک نسخه هم به فروش می‌رسید؟ به نظر می‌رسد برای انبوهی از مخاطبان کیهان دست‌کم برخی دروغ‌گویی‌های آن به اثبات رسیده اما همچنان گمان می‌کنند چنین رفتاری چون «دشمنان نظام و ولایت» را هدف گرفته و از آنجا که از جانب «حامیان نظام و ولایت» صورت گرفته، اگر چه «چندان مطلوب نیست»، اما خطایی «قابل اغماض» است!

 

نمونه بارزتر «پدیده شگفت‌انگیز محمود احمدی‌نژاد» است که دروغ‌گویی‌های بی‌پایانش بر کسی پوشیده نیست. آیا دلیل همین مقدار اقبال به این چهره در جامعه ایرانی این نیست که بخشی از جامعه گمان می‌کند «درست است که او دروغ می‌گوید، اما از این دروغ‌گویی برای نابود کردن فلان عنصر و یا تامین بهمان منفعت و دلخواست ما استفاده می‌کند». و اتفاقا به تازگی شمار این توجیه‌گران افزایش هم یافته و دامنه‌اش به بخش‌هایی از اپوزوسیون هم کشیده شده که با شعار «سیاست پدر و مادر ندارد» ادعا می‌کنند «در شرایط فعلی، برای ضربه زدن به قدرت برتر، بد نیست که این پدیده تماما غیراخلاقی را تقویت کنیم». (این گروه تمام مخالفان چنین رفتاری را به «بیگانگی به ملزومات جهان سیاست» متهم می‌کنند)

 

توسعه یافتگی، نیازمند افزایش حساسیت‌های اخلاقی است

حال من دوباره به همان موضعی باز می‌گردم که در یادداشت «تفاوتی است میان استدلال نادرست با توهین یا پرونده‌سازی» با اشاره‌ای کلی مطرح کردم. جامعه‌ای که میان «تفاوت در تحلیل یا باورها» و ای بسا اشتباه و بی‌اطلاعی از مسایل، با «بی‌اخلاقی» تفاوت قایل نمی‌شود، جامعه‌ای رشدنیافته  است که صرفا می‌تواند تغییر در اشکال بروز و ظهور بی‌اخلاقی را رقم بزند و جای این چهره بی‌اخلاق را با آن یکی عوض کند، اما همچنان خودش نقش ابزار و حامل تداوم بی‌اخلاقی را ایفا خواهد کرد. تنها آنانی می‌توانند مدعی عبور از این مرحله شوند که شهامت کافی برای موضع گیری قاطع و پرهیز از هرگونه اغماض در برابر «بی‌اخلاقی» را داشته باشند. اگر این شجاعت اخلاقی را نداشته باشیم که در مواجهه با یک بی‌اخلاقی، روابط شخصی، دوستانه یا قومی را زیر پا گذاشته و مستقیما به عنوان یک شهروند مستقل دین خود را به اخلاقیات کل جامعه ادا کنیم، قطعا ما یک حلقه از زنجیره جامعه‌ای توسعه یافته نخواهیم بود. 


در نهایت اینکه، جامعه ایرانی، در برخورد با سخت‌افزارهای جدیدی که امکان توسعه روابط میان اجزای آن را پدید آورده‌اند، قطعا با چالش‌های جدید اخلاقی مواجه خواهد شد. تا دیروز، روابط ما غالبا محدود به یک حلقه کوچک اما کاملا ملموس بود. حال که رسانه‌های جدید و شبکه‌های مجازی به همه ما قدرت گسترش روابط و ابراز عقاید را داده‌اند، قطعا با مسایل جدید و البته مسوولیت‌های جدیدی مواجه خواهیم بود. نادیده گرفتن یک بی‌اخلاقی در شبکه‌های مجازی، از جانب کسانی که بیشتر یک حساب کاربری هستند و تجسم ملموسی ندارند، علیه دیگرانی که آن‌ها هم چندان حضور ملموسی در جهان حقیقی ما ندارند، با تکیه صرف بر اخلاقیات سنتی جامعه ما دشوار نیست. اخلاقیات سنتی در این موارد می‌تواند صرفا به این گزاره «تنزه طلبانه» اکتفا کند که «من این کار را نکردم و با آن هم موافق نیستم». اما اگر ما می‌خواهیم به تناسب گسترش ظرفیت‌های سخت‌افزاری، به سطحی برتر از چالش‌های اخلاقی پا بگذاریم، باید حساسیت‌های اخلاقی خود را هم تقویت کنیم، و باید شهامت قربانی کردن روابط شخصی-دوستانه و ای بسا صرف هزینه‌ای از کیسه وجهه و آبروی شخصی خود را در راه دفاع از اخلاقیات به دست بیاوریم.

 

پی‌نوشت:

* در بحث دروغ‌گویی بر روی این «با هدف تخریب دیگری» تاکید دارم، چرا که انواع دیگری از دروغ وجود دارد که غالبا با هدف دفاعی شکل می‌گیرد و در زندگی روزمره همه ما وجود دارد و بحث پیرامون آن پیچیده‌تر است.

کبک ۲۲

خانواده شهید بهشتی در آخرین جمعه فروردین ماه به دیدار نوروزی خانواده حجت الاسلام و المسلمین مهدی کروبی رفتند.

در این دیدار فاطمه کروبی همسر مهدی کروبی به تشریح وضعیت کنونی وی پرداخت و درباره نیاز ایشان به مراقبت های ویژه توسط خانواده سخن گفت.

اعضای خانواده شهید بهشتی نیز ضمن یادآوری خدماتی که آقای کروبی در سی سال گذشته برای کشور انجام داده است، اظهار کردند که ملت ایران مردم قدردانی هستند و تلاش های ایشان را فراموش نخواهند کرد.

آنها همچنین ضمن آرزوی سلامتی برای ایشان، ابراز امیدواری کردند که شیخ مهدی کروبی هرچه سریع تر به جمع خانواده بازگردد.

خانواده شهید بهشتی دو هفته پیش هم در دیدار با خانواده مهندس موسوی، تاکید کرده بودند که امروز بیش از هر زمان دیگری حقانیت راهی که طی شده، حتی برای آنان که تاکنون در آن تردید داشتند، آشکار شده و این همه را باید مرهون صبر و استقامتی دانست که در راه حق صورت گرفته است.

مهدی کروبی، میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ در حصر خانگی به سر می برند و با وجود گذشت نزدیک به ۸۰۰ روز از این بازداشت غیر رسمی و غیر قانونی، حاکمیت نه به محاکمه علنی و عادلانه رهبران جنبش سبز تن داده، نه حاضر شده حق قانونی و شرعی آنها برای آزادی از حبس خانگی غیرقانونی را بپذیرد و نه حتی ابتدایی ترین الزامات حقوقی و بدیهی ترین حقوق یک زندانی را درباره آنها مراعات می کند.

ادوار کبک آگاه است


 از هر جنبه‌ای که نگاه کنید و هر قدر هم اغماض به دیده راه دهید، «قاعده تصادف» فیلم بسیار بدی است. حوصله شما را سر می‌برد. از بازی‌هایش به ستوه می‌آیید. از ضعف داستان‌ و کوچکی دنیای‌ آن به تعجب می‌افتید و در نهایت به خود حق می‌دهید، در کنار این همه ضعف که از بدیهیات اصلی ساخت یک فیلم است، از پررنگ بودن یک حاشیه زاید به حالت افسوس به حال سینمای کشور بیفتید!

 

من به واقع از فیلم «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» خوشم آمده بود و بدون توجه به اینکه آن فیلم، نخستین ساخته بلند «بهنام بهزادی» بود اعتقاد داشتم که فیلم بسیار خوبی است، اما به نظر می‌رسد لزوما نمی‌توان انتظار داشت که روند فیلم‌سازی هر کارگردانی رو به رشد باشد، یا دست‌کم فیلم دومش نسبت به اولی پیشرفت کند.

 

در «قاعده تصادف» ما با تلاش دیگری مواجه هستیم برای به تصویر کشیدن واکنش یک جمع دوستانه در «موقعیت یک بحران». حتی حرکت ممتد دوربین هم نشان می‌دهد که کارگردان تاکید ویژه‌ای بر این «موقعیت» دارد، اما موضوع و دلیل وقوع این «بحران» آنقدر ساده و کوچک است که اساسا ظرفیت دراماتیک بالایی ندارد. اینکه دختری می‌خواهد برای اجرای تیاتر به خارج از کشور برود اما پدرش موافق نیست (آن هم با دلایلی که چندان بی‌پایه به نظر نمی‌رسد) تا چه میزان می‌تواند سهمگین و غیرقابل تحمل باشد که یک وضعیت بحرانی پدید آورد؟ حالا این موقعیت، با حضور مشابه یک جمع دوستانه و حتی تشابه جریان بخش اصلی داستان در یک خانه را مقایسه کنید با فیلم «در باره الی». واقعا اگر بخواهیم «در باره الی» را فیلم بخوانیم، چه نامی باید به «قاعده تصادف» بدهیم؟ و اگر این یکی فیلم است، نام آن دیگری چیست؟

 

البته مشکل فقط در موضوع داستان خلاصه نمی‌شود. بخش عمده‌ای از بار انتقال حس و حال وضعیت قطعا بر عهده بازیگران است، اما از بازیگرانی که اجرایشان در ادبیات محاوره می‌تواند به «چوب خشک» تشبیه شود چه انتظاری می‌توان داشت؟ گویی هیچ دیالوگی و هیچ موقعیتی در تن صدا و هیجانات این بازیگران تفاوتی ایجاد نخواهد کرد تا جایی که من گمان می‌کنم اگر کسی در رختخواب خودش لم بدهد و یک رمان را در تنهایی بخواند، احتمالا در ناخودآگاه وجودش به فراز و فرودهای رمان لحن و آب و تاب بیشتری می‌دهد تا واکنش‌های بازیگران این فیلم به دیالوگ‌ها. حالا بماند که خود دیالوگ‌ها هم آش دهان سوزی نیستند که کسی بخواهد به آن‌ها واکنش خاصی نشان بدهد. یعنی به همان میزان که بازیگر حق دارد بخشی از ضعف کار خود را به گردن کارگردان بیندازد (به قول معروف این کارگردان است که از بازیگران بازی می‌گیرد) به همان میزان هم حق دارد که بگوید «اساسا چنین دیالوگی در چنین موقعیتی چه محلی از اعراب دارد که من بخواهم احساس آن را منتقل کنم؟»

 

خلاصه اگر بگوییم، همه چیز در «قاعده تصادف» به نهایت سطحی است. داستان سطحی است. شخصیت‌ها تک‌بعدی و نقاب‌گونه‌اند. موضع داستان پیش‌پا افتاده و بی‌خلاقیت است. هیچ کششی تماشاگر را به پی‌گیری داستان ترغیب نمی‌کند. دیالوگ‌ها پوچ، بازی‌ها خشک و کارگردانی در حاشیه است. حاشیه‌ای که آشکارا جای متن اصلی را گرفته و این همان نقطه‌ای است که سبب می‌شود به حال چنین سینمایی و چنین نگرشی که از جانب نسل جدید کارگردانان به آن وارد می‌شود افسوس بخوریم.

 

اگر «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» را دیده باشید، در هنگام تماشای «قاعده تصادف» به ناگاه متوجه می‌شوید که دیالوگ‌های نمایشی که اعضای گروه مشغول تمرین آن هستند، همان دیالوگ‌هایی است که میان دختر اثیری و راننده مینی‌بوس در فیلم قبلی رد و بدل می‌شد. حتی کارگردان، گویی در هراس از اینکه مخاطبانش دیالوگ‌های فیلم قبلی را به خوبی حفظ نکرده‌ باشند بر روی «دهکده» و حتی نام «لیو» هم تاکید می‌کند تا هیچ جای شک و شبهه‌ای باقی نگذارد که این فیلم، قرار است با یک کوک «گل‌ درشت» به فیلم قبلی پی‌وند بخورد. در این میان هیچ اهمیتی هم ندارد که این پی‌وند چقدر بی‌جا است و هیچ مفهومی را نمی‌رساند و اساسا این دو داستان کوچکترین ارتباطی با هم ندارند.

 

معروف است که «آلفرد هیچکاک» در بسیاری از آثارش حضور پیدا کرده و در حد یک لحظه عبور از جلوی تصویر هم که شده نوعی امضای خود را پای اثرش گذاشته است. اما دقت کنید که او «آلفرد هیچکاک» بود! یعنی علاوه بر اینکه امضایش ارزش و اهمیتی داشت، اساسا اثری خلق می‌کرد که قابلیت امضا داشته باشد. اینکه ما از داستان هیچکاک و یا تجربه موفق دیگر کارگردانان بزرگی که مثلا «سه‌گانه» یا چند گانه‌ای ساخته‌اند، یا حتی تجربه کارگردانی ایرانی همچون اصغر فرهادی که در ابتدای فیلم «جدایی نادر از سیمین» رد پایی از آثار قبلی را به تیتراژ فیلم‌اش تزریق می‌کند، فقط همین بخش کوک زدن‌ها را یاد بگیریم، حکایت همان تقلید کورکورانه‌ای است که هفت‌صد سال پیش هم جناب مولوی حکایت‌اش را به خوبی پرداخته بود. وقتی من به این فکر می‌کنم که آقای بهزادی از ابتدای کار فقط در فکر ایجاد یک ارتباط بی‌معنا بین آثارش بوده تا آن‌ها را به نوعی در امتداد همدیگر جا بزند و وقتی که آشکارا می‌بینم این حاشیه‌ها چگونه بر اصل فیلم سایه افکنده و دیگر جایی برای «سینما» باقی نگذاشته، آنگاه به خودم حق می‌دهم که نگران حال سینمایی باشم که نگرش نیروهای تازه نفسش اینگونه متمرکز بر حواشی زاید است.

کبک ۲۲

 چند روزی می‌شود که به انبوهی از یادداشت‌های «منصفانه» بر می‌خورم. «منصفانه» اینجا تعبیری است که قطعا نگارندگان این یادداشت‌ها انتظار دارند در توصیف مواضع‌شان به کار گرفته شود، اما من کمی حرف دارم. موضوع بر سر استفاده از مواضع اسرای جنبش سبز و یا مواضع خانواده قربانیان جنبش برای تصمیم‌گیری در مورد انتخابات است.

خیلی صریح بگویم. تا یکی دو ماه پیش قطعا هیچ خبری از این دست یادداشت‌های منصفانه نبود. یادداشت‌هایی که محوریت همه آن‌ها یک اصل کلی است: «نظر اسرای جنبش و خانواده قربانیان محترم و ارزشمند است، اما دلیلی برای استناد سیاسی محسوب نمی‌شود». قطعا حرف درستی است، اما چرا من تاکید دارم که تا چند ماه پیش کسی چنین حرفی را نمی‌زد؟ اثبات این ادعا که ساده است. کافی است یک جست و جویی بکنید در میان یادداشت‌های وبلاگی و مواضع مطرح شده در شبکه‌های اجتماعی که ببینید طی دو سه هفته گذشته چند نفر با شیوه‌های مختلف این حقیقت ساده را تکرار کرده‌اند، بعد یک مقایسه بکنید ببنید از یک ماه قبل به آن‌طرف‌تر اوضاع از چه قرار بود؟ دلیل‌اش را اگر از من بپرسید می‌گویم: «تا مدتی پیش که مواضع اسرای جنبش مشخص نبود، گروهی به خود حق می‌دادند که از چماق آن‌ها برای کوبیدن و تخطئه اصلاح‌طلبان استفاده کنند. حالا که پرده‌ها افتاده و اسرای جنبش نامه پشت نامه در حمایت از خاتمی و دعوت او به حضور در انتخابات منتشر می‌کنند، به ناگاه برخی به این فکر افتاده‌اند که نظرات این عزیزان هرچند محترم است اما تعیین کننده نخواهد بود»!

اینجا قرار نیست از همدیگر گروکشی کنیم و بحث را به کینه‌های شخصی بکشانیم. قطعا، هرشخصی، ولو از میان زندانیان و یا خانواده قربانیان می‌تواند نظرات سیاسی خودش را داشته باشد که باید به اندازه یک شهروند مورد توجه قرار بگیرد. چه از جانب حامیان تحریم و چه از جانب اصلاح‌طلبان خواستار شرکت در انتخابات. اگر هم کسی، این روزها برای حضور در انتخابات «حمایت زندانیان یا خانواده قربانیان» را به عنوان «استدلال» به کار ببرد، قطعا حرف‌اش بی‌پایه بوده و استدلالش باطل است، همان‌طور که اگر کسی بخواهد برای تحریم از این حربه استفاده کند به بیراهه رفته است. اما این فقط یک سوی ماجرا است.

من همه دوستان را ارجاع می‌دهم به مقصودی که هر یک از طرفین، با تمسک به تعبیر «اسرای جنبش» یا «شهدای و خانواده‌هایشان» دنبال می‌کردند و یا تعابیری که به کار می‌بردند. مسئله فقط شرکت یا تحریم انتخابات نبود. تا دیروز که مواضع اسرای جنبش مشخص نشده بود، متوسلین به این حربه، حامیان مشارکت انتخاباتی را «خائن» می‌نامیدند. چه تعابیر گسترده‌ای و چه اتهامات بی‌شرمانه‌ای که به حامیان مشارکت انتخاباتی وارد کردند و آن‌ها را «توجیه‌گر جنایت»، «گدای در خانه جلاد»، «فرصت طلبانی که بوی کباب به مشام‌شان رسیده»، «سودجویان در جست و جوی مقام» نامیدند و هر بار هم چاشنی «خیانت به خون شهدا و اسرای جنبش» را به تمامی اتهامات‌شان افزودند و حتی تلاش کردند رهبران جنبش سبز را هم به سود بی‌اخلاقی‌های خود مصادره کنند و پشت آن‌ها موضع بگیرند. حال بر فرض می‌گیریم که این روزها گروهی هم باشند که با یک استدلال ضعیف ادعا کنند «چون اسرای نامه دعوت از خاتمی نوشته‌اند، پس مشارکت در انتخابات از تحریم بهتر است». چه تناسبی است میان یک استدلال نادرست سیاسی، با شیوه عملکردی هتاکانه که به خودش اجازه می‌دهد دیگران را به دلیل مواضع و تحلیل‌های متفاوت به «خیانت» و «خود فروشی» متهم کند؟

به باور من، آبرو و شان افراد قطعا برتر و فراتر از هرگونه استدلال و یا موضع‌گیری و تحلیل سیاسی است. من فقط کسی را دوش به دوش خودم، و هم سنگر و هم جبهه خودم می‌دانم، که فارغ از هر موضع و تحلیل و جناح سیاسی، این حقیقت را به رسمیت بشناسد. بدین ترتیب، هرقدر که می‌توانم بپذیرم دو نفر، مواضع و تحلیل‌های یکدیگر را از اساس بی‌پایه قلمداد کرده و نتیجه گیری طرف مقابل را کاملا اشتباه و حتی «فاجعه‌بار» بدانند، ابدا نمی‌توانم بپذیرم که به دلیل همین اختلافات، یکی از طرفین بخواهد به دیگری تهمت‌هایی بی‌شرمانه، از جنس «خائن»، «مزدور»، «جیره خوار فلانی» یا «جاسوس نظام» بزند. رفتاری که متاسفانه به طرز گسترده‌ای طی چند ماه گذشته به چشم خودم دیدم و قطعا هیچ گاه از یاد نخواهم برد. به شخصه هیچ جای تردیدی برای خودم وجود ندارد که هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی به کسانی که حتی یک بار به دیگری اتهامی زده‌اند یا با آبروی او بازی کرده‌اند پیوند و اشتراکی نخواهم داشت و اتحاد با چنین افرادی را عین فرو رفتن در آفت و کثافت بی‌اخلاقی می‌دانم. اما، در مورد تمام دوستانی هم که این روزها مواضع «منصفانه» می‌گیرند این نکته را یادآوری می‌کنم که انصاف و حسن نیت و صداقت این عزیزان تنها زمانی باورپذیر خواهد بود که تفاوتی قایل شوند میان یک استدلال نادرست سیاسی با یک حرکت چکشی و هتاکانه. دو سوی این کفه ترازو به یک اندازه قابل سرزنش نیست. در این مسیر، آن‌ها که پا را از ورطه توهین هم فراتر گذاشته و شروع به پرونده‌سازی و شایعه پراکنی کرده‌اند که تکلیف‌شان روشن است. انشاءالله با برادر حسین شریعتمداری محشور شوند. اما من نمی‌توانم بپذیرم کسی ادعای «اخلاق و انصاف» داشته باشد اما همچنان کوچکترین ارتباطی با این افراد را حفظ کند، یا در برابر این اعمال‌شان سکوت کرده و مستقیم و صریح آن را محکوم نکند.

کبک ۲۲

هشدار داده بودند که مثلا از ساعت ۹:۳۰ به بعد درها را می‌بندیم. حالا بماند که ما حدود ساعت ۱۰ رسیدیم، اما مگر می‌شد آن همه جمعیت را تا قبل از آن ساعت وارد کرد؟ ده‌ها هزار نفر را از تمامی استان‌های کشور با اتوبوس به ورزشگاه آزادی آورده بودند و به نظر می‌رسید با یکی از بزرگ‌ترین حرکت‌های برنامه‌ریزی شده سیاسی مواجه هستیم. اما این فقط شروع ماجرا بود!
 
(تصویر۱)

گروه‌های مختلف را با کاورهای مشخص از هم تفکیک کرده بودند. اتوبوس‌ها که می‌رسیدند و مسافرانشان را خالی می‌کردند مسوولان هر گروه اعضا را به خط می‌کردند و به صورت تقریبا منظمی به سمت ورودی‌های ورزشگاه به راه می‌افتادند. اکثر اعضا بسیار جوان و گاهی حتی نوجوان بودند و ساعت‌ها در راه بودند. مثلا راننده اتوبوس بوشهر به من گفت که به صورت معمول بوشهر تا تهران با اتوبوس حدود ۱۴ ساعت طول می‌کشد. بعد از این مسافرت طولانی، بازرسی‌های مفصل نیروی انتظامی ساعت‌ها طول می‌کشید و طبیعتا افراد را بسیار خسته می‌کرد. بازرسی‌هایی که البته با نمونه‌های معمول در مسابقات فوتبالی که توی ورزشگاه برگزار می‌شود یک تغییر کوچک داشت. در جریان بازی‌های فوتبال تماشاگران حق ندارند با خودشن «فندک» به داخل استادیوم ببرند اما بردن «دوربین» مشکلی ندارد. این بار فندک آزاد بود اما با دوربین به شدت برخورد می‌کردند و تاکید داشتند حتی داشتن مجوز خبرنگاری هم جواز حمل دوربین نمی‌شود. اینکه ادامه این گزارش چطور اینقدر مصور است بماند!
(تصویر شماره ۲)

برای داخل استادیوم، هرگروه از هر استانی که بود دقیقا یک جایگاه مشخص داشت. مثلا «طبقه اول، در ورودی ۶، سکوهای ۲۵ و ۲۶». با طرز معجزه‌آسایی من و دوستان در جایگاه ویژه قرار گرفتیم. یعنی نزدیک‌ترین بخش به VIP که سبب شد به محل نشستن و سخنرانی میهمانان اصلی (رییس دولت) اشراف داشته باشیم. پس از ورود به ورزشگاه اولین نکته‌ای که نظر من را جلب کرد تراشیدن بخشی از چمن‌های آزادی بود! باید یک فوتبالی دو آتشه باشید که درک کنید چطور در برخورد با چنین صحنه‌ای قلب‌تان تیر می‌کشد و نگران بازی‌هایی می‌شوید که به زودی باید در همین ورزشگاه برگزار شود!

(تصویر شماره ۳)

از اینجای کار به بعد، چندین ساعت حاضران در ورزشگاه بدون هیچ برنامه‌ریزی مشخصی و بدون اینکه حتی دقیقا بدانند برنامه‌های مراسم از چه قرار است سرگردان بودند. آفتاب گرم بهاری همه را کلافه کرده بود. بی‌برنامه‌گی دست‌اندرکاران مزیر بر علت بود و گروه ارکستر ملی که با دبدبه و کبکبه فراوان ان وسط استادیوم نشسته بودند هم برای نزدیک به یک ساعت تمام اصرار داشتند که تمام حاضران ورزشگاه در سکوت بروند تا حضرات بتوانند سازهایشان را کوک کنند! حالا ببینید در طول این مدت خود آن صداهای ناهنجار ناشی از کوک کردن سازها چقدر اعصاب حاضرین را خراش می‌داد تا متوجه شوید وقتی خواننده گروه گاه و بی‌گاه پشت میکروفون می‌گفت: «هیسسس» چطور دلتان می‌خواست سرش را بکنید!!!

(تصویر شماره ۴)

در این بین فقط یک گروه بودند که انرژی بسیاری از خودشان نشان می‌دادند و گاه و بی‌گاه ورزشگاه را هم به وجد می‌آوردند. سه سکوی رو به روی جایگاه، به گروه‌های بسیار منظمی از «سازمان پیشاهنگی»، یکی از زیرمجموعه‌های «هلال احمر» تعلق داشت که بی‌شباهت به یک گروه میلیشیای نبودند! این گروه که بیش از دو سومشان را دختران جوان تشکیل می‌دادند با لباس‌های خاص خودشان به طرز عجیبی سازمان‌دهی شده بودند و مثل یک ارتش منظم در برابر دستورات فرماندهانشان واکنش‌هایی دقیق و هماهنگ نشان می‌دادند. دقیقا همین گروه هم بودند که تا پایان مراسم آن سه سکوی مقابل جایگاه را حفظ کردند و تقریبا تنها حاضران ورزشگاه در جریان سخنرانی احمدی‌نژاد به حساب می‌آمدند که البته در تمام طول سخنرانی به صورت کاملا خبردار ایستاده بودند و به احمدی‌نژاد سلام نظامی می‌دادند! (فیلم این صحنه را در ادامه می‌آورم)

(تصویر شماره ۵)
یک گروه پیشاهنگی یا سازمان‌دهی یک «میلیشیا»!

نظم و ترتیب و گوش‌به‌فرمانی و سرودهای هماهنگ از ملزومات همیشگی گروه‌های پیشاهنگی است. به ویژه اینکه برای این گروه‌ها یک سری نشان‌ها و حرکات مشخص طراحی می‌کنند تا با تکرار آن احساس «هویت جمعی» افراد عضو تقویت شود. این نشانه‌ها، مرز مشترک گروه‌های پیشاهنگی با سازمان‌های میلیشیایی هستند. سازمان‌هایی که در آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی ظهور چشم‌گیری داشتند. در میان این گروه‌ها، سلام معروفی هم وجود داشت که به طرز عجیبی هم نماد آن مشابه بود. در کشور ما این نماد با فریاد «های هیتلر» شناخته می‌شود که در آن دست راست با شیبی ملایم به سمت جلو کشیده می‌شود. حرکتی که مشابه آن تقریبا در بین جوانان پیشاهنگ سازمان هلال احمر ایران هم به چشم می‌خورد.
من فیلم کاملی از این فرآیند را در یوتیوب بارگزاری کرده‌ام که می‌توانید از اینجا + ببینید و گمان می‌کنم کاملا گویا باشد. اما توضیح‌اش این می‌شود که پیشاهنگ‌ها پس از تکرار یک سری شعارها (از جمله صلوات و تاکید بر ظهور اما زمان) و دست‌زدن‌های هماهنگ، دست راست خود را به حالتی در می‌آورند که انگشت شصت و اشاره یک حلقه تشکیل می‌دهند و سه انگشت دیگر به حالت سلام نظامی به شقیقه نزدیک می‌شوند.

(تصویر شماره۶)

سپس همین دست با همین وضعیت به سمت جلو و بالا کشیده می‌شود.

(تصویر شماره ۷)

به هر حال می‌توان خوش‌بین بود و چنین سازمانی را صرفا یک سازمان شاد برای آموزش برخی مهارت‌های زندگی به نوجوانان قلمداد کرد. اما اگر بدبین باشیم آنگاه از خود می‌پرسیم این جوانان در دوره‌ای که تحت این آموزش‌های هماهنگ قرار گرفته و به یک گروه شبهه‌نظامی شباهت پیدا کرده‌اند، با چه آموزش‌های نظری مواجه بوده‌اند؟ چه اساتیدی چه اندیشه‌هایی را در مغزهای آنان فرو کرده‌اند؟ آیا این‌ها صرفا برای احترام به یک مراسم است که در تمام طول سخنرانی احمدی‌نژاد به حالت خبردار می‌ایستند و یا اساسا به مقصود خاصی آموزش دیده‌اند که این صحنه تنها یک نشانه کوچک از ابعاد احتمالی آن است؟
فضای متفاوت استادیومی

به هر حال، هماهنگی این گروه پیشاهنگی یک ویژگی مثبتی هم در فضای ورزشگاه داشت: این‌‌ها تنها گروهی بودند که می‌توانستند «موج مکزیکی» راه بیندازند! حرکتی استادیومی که تکرار تجربه آن برای انبوهی از افرادی که تا به حال ورزشگاه نیامده بودند، به ویژه زنان و دخترانی که اساسا از ورود به ورزشگاه محروم هستند بسیار جذاب و هیجان‌برانگیز بود و به تنها مایه شادی و رفع کسالت در آن ساعت‌های طولانی بی‌برنامگی مراسم بدل شده بود. بجز این موارد گذرا، جمعیت تنها در دقایقی به وجد می‌آمد که از بلندگوهای ورزشگاه موسیقی‌های شاد پخش می‌شد و بنابر انتظار، یک عده از جوان‌ترها هم بلند می‌شدند و در میان تشویق و شور و شوق دیگران دست به حرکات موزون می‌زدند! اینجا یک اتفاق جالب افتاد که به نظرم قابل تامل بود.
استادیوم یک سری خورده فرهنگ‌های خاص خودش را هم دارد. مثلا وقتی آهنگی از بلندگوها پخش می‌شود همیشه یک عده از تماشاگران شروع به رقصیدن می‌کنند و بقیه هم استقبال می‌کنند. مورد دیگر اینکه هروقت نیروهای امنیتی قصد برخورد یا بازداشت یکی از تماشاگران را دارند، فارغ از اینکه دلیل این برخورد چه باشد، دیگران با فریاد «ولش کن، ولش کن» و البته «هو» کردن به کمک می‌آیند و معمولا هم پیروز می‌شوند. این رفتار که به نظر می‌رسید صرفا ویژه تماشاگران فوتبال باشد، به طرز عجیبی در بین خانواده‌هایی که احتمالا برای اولین بار به استادیوم آمده‌ بودند هم تکرار شد. یک عده رقصیدند. همه دست زدند. مامورهای انتظامات هجوم آوردند. زن‌ها خودشان را برای دفاع از جوان‌ها حایل کردند و موج شعارهای «ولش کن، ولش کن» با سوت و کف و «هو» کردن‌های ممتد فراگیر شد تا من به این فکر بیفتم که این شیوه از رفتار، بیشتر یک نوع واکنش جمعی در برابر احساسی است که شهروندان به موقعیت خود در قبال دستگاه امنیتی دارند. یعنی چه تماشاگر فوتبال باشید، چه خانواده‌ای که برای حضور در یک جشن آمده‌اید، در هر صورت خودتان را یک مجموعه متحد در برابر مامورهایی می‌دانید که موقعیت «بیگانه متخاصم» را دارند!
بحث مامورها که شد، یک نکته بسیار جالب را هم اشاره کنم و آن غیبت نیروی انتظامی در فضای ورزشگاه بود! یعنی ماموران نیروی انتظامی، صرفا تا درهای ورودی ورزشگاه که همه را تفتیش بدنی می‌کردند حضور داشتند. در فضای داخلی استادیوم حتی یک مامور انتظامی هم وجود نداشت و مسوولیت اداره داخلی هم صرفا به تیم انتظاماتی احتمالا از کارکنان خود دولت واگذار شده بود که حتی یک لباس مشخص هم نداشتند. باز هم اگر از اهالی ورزشگاه باشید احتمالا می‌دانید که برای کنترل یک جمعیت حدودا ۶۰ هزار نفری، دست‌کم به حدود ۱۰ هزار سرباز و گارد ویژه و نیروی آموزش دیده انتظامی نیاز است. اما در جریان جشن دیروز، هیچ ماموری وجود نداشت و هیچ اتفاق بدی هم روی نداد! من در مورد دلایل این اتفاق از دو جنبه می‌توانم گمانه زنی کنم.
نخست اینکه هرچه به ذهنم فشار می‌آورم، در بازی‌های معمول استادیوم (نه بازی‌هایی مثل شهرآورد تهران که دو گروه بزرگ در برابر هم قرار دارند) بیشترین برخوردها به جای اینکه میان تماشاگران رخ بدهد، بین تماشاگران و مامورها رخ می‌دهد. اساسا حضور و شیوه برخورد ماموران انتظامی نوعی فضای استرس و تشنج را ایجاد می‌کند که باعث بروز درگیری می‌شود. وقتی در جریان جشن دیروز هیچ ماموری نبود و مدام هم موسیقی و رقص و شادی برپا می‌شد، فضا آنقدر آرام و دلنشین شده بود که اساسا دلیلی برای بروز تشنج و درگیری وجود نداشت. برخی برخوردهای کوچک و پراکنده هم با ریش‌سفیدی خود اهالی برطرف می‌شد.
دوم اینکه حضور پررنگ زنان به نظرم نقش بسیار موثری داشت. دست‌کم الفاظ و ادبیات استادیومی که کاملا حذف شده بود و همه سعی می‌کردند متناسب با فضایی که در آن «خانواده» حضور دارد صحبت کنند. بسیاری از دیگر برخوردهای جمع‌های مردانه که می‌تواند در نهایت به درگیری منجر شود هم به چشم نمی‌خورد. به هر حال، به نظرم ادغام (و نه حضور تفکیک شده) زنان و مردان در کنار یکدیگر، فضای استادیوم را به شدت تلطیف کرده بود.
همه‌اش شایعه بود!

گویا در این مدت خبری گسترده و پراکنده شده که به تمام حاضران در جشن دیروز سیم‌کارت رایگان «رایتل» اعطا شده است. البته اکثر گروه‌های حاضر سازمان‌دهی شده بودند و با اتوبوس هم به مراسم آمدند و رفتند. می‌توان تصور کرد که از طریق همین شبکه سازمان‌دهی شده به این افراد سیم‌کارت تعلق گرفته است. اما من می‌توانم قاطعانه بگویم در داخل خود استادیوم اصلا بساطی برای توزیع چنین محصولاتی وجود نداشت. سیم‌کارت رایتل که هیچ، ناهار هم به ما ندادند!

البته به نظر می‌رسید مشکل اصلی در برنامه‌ریزی و قدرت مدیریت برگزار کنندگان جشن بود. به هر حال، آن‌طور که ما فهمیدیم قرار بود میهمان‌ها با ارایه کارت دعوت خود سهمیه ناهار دریافت کنند اما عملا می‌شود گفت که چیزی گیر کسی نیامد. فقط یک عده بوند که با هزار زحمت و مشقت می‌رفتند و از جاهایی که ما آخرش هم نفهمیدیم کجاست به تعداد همراهان خود ساندویج‌های کالباس دریافت می‌کردند. اما اگر بگوییم احتمالا نیمی از جمعیت بدون ناهار ماندند شاید اغراق نکرده باشیم. این که وضعیت ناهار بود، شما باقی موارد را حدس بزنید! خلاصه‌اش این می‌شود که ما در طول بیش از هشت ساعت حضور در ورزشگاه یک ساندویج خوردیم با یک عدد چای، که پول هر دو را از جیب مبارک پرداخت کردیم. خدا پدر بوفه استادیوم آزادی را بیامرزد!
پایان غم‌انگیز دولت

شاید بتوان تخمین زد که جمعیت حاضران در اوج مراسم به ۶۰ هزار نفر می‌رسید. یعنی طبقه اول پر بود اما از طبقه دوم حتی ده درصد هم پر نشده بود. یک ماجرای خنده‌داری هم در همین رابطه یکی از مجری‌های ورزشگاه به راه انداخته بود. بنده خدا اصرار داشت که تمامی حاضران طبقه دوم که بسیار پراکنده و با فصله نشسته بودند در بخش مقابل جایگاه قرار بگیرند تا دست‌کم فیلم‌بردار بتواند یک نمای پری هم از طبقه دوم بگیرد. رفته بود پشت بلندگو و هی می‌گفت: «خواهش می‌کنم همه بروند زیر تمثال حضرت امام و آقای خامنه‌ای بنشینند». بعد گویا یکی آمد و تذکر داد که اینقدر نگو «آقای خامنه‌ای». بگو «حضرت آقا». اما بیچاره گویا در آن وضعیت گیج شده بود که بار بعدی گفت: «همه بروند زیر تمثال حضرت آقا، و آقای خامنه‌ای، و حضرت امام خمینی علیه‌السلام»! هر کس که حواسش بود و در آن شلوغی به صدای بلندگوها گوش می‌داد از خنده روده‌بر شده بود!
به هر حال، با این سطح برنامه‌ریزی و امکانات کمی که برای حاضران وجود داشت، خودتان می‌توان حدس بزنید که این جمعیت در طول حدود ۷ تا ۸ ساعتی که برای وارد شدن رییس دولت منتظر مانده بود چقدر خسته و کسل شد. وضعیت به گونه‌ای بود که پس از خروج از ورزشگاه ما با انبوهی از حاضران (به ویژه زنان و دخترانی) مواجه شدیم که ضعف کرده و از هوش می‌رفتند و به چادرهای امداد منتقل می‌شدند. بالاخره احمدی‌نژاد و تیم همراهش توسط دو فروند هلی‌کوپتر (بالگرد؟!) به ورزشگاه آمدند اما اعلام حضور آنان، علی‌رغم شور و هیجانی که «سیدجواد هاشمی» به صدایش می‌داد کوچکترین واکنشی در جماعت خسته ایجاد نکرد و احتمالا تنها گروهی که از ورود او خوشحال شدند جماعت اندکی بودند که بلافاصله یک تکه کاغذ و خودکار پیدا کردند تا از رییس دولت درخواست وام بدون بهره بکنند! (فیلم این نامه‌نویسی‌ها را در یوتیوب بارگزاری کردم) از آن به بعد هم حتی اجرای رقص‌های محلی هم بجز برای چند دقیقه نتوانست جماعت خسته را به وجد بیاورد. سخنرانی‌های کسالت‌بار «مصطفی نجار» و نماینده سازمان گردشگری جهانی هم بیش از هر زمانی حوصله حاضران را سر برد تا جمعیت بالاخره شروع به رفتن بکند.
شاید در لحظه ورود احمدی‌نژاد تعداد حاضران حدود ۵۰ هزار نفر بود. اما بی‌درایتی مسوولان جشن سخنرانی او را آنقدر به تعویق انداخت که وقتی شروع به صحبت کرد بجز گروه پنج‌هزار نفری پیش‌آهنگی که خبردار ایستاده بودند، مجموع حاضران در ورزشگاه به ده هزار نفر هم نمی‌رسید. آن هم ده هزار نفری که کاملا خسته و بی‌اعتنا به سخنرانی احمدی‌نژاد یا روی صندلی‌ها ولو شده بودند و یا خودشان را برای ترک استادیوم آماده می‌کردند. (فیلم ورزشگاه خالی و بی‌توجه به احمدی‌نژاد، در حالی که گروه‌های پیشاهنگی به او سلام نظامی می‌دهند را از اینجا + ببینید.)
در نهایت اینکه من نمی‌دانم از اساس اسفندیار رحیم‌مشایی با احمدی‌نژاد به ورزشگاه آمده بود یا نه. اما مشخص بود که مشاهده ورزشگاه نیمه خالی و استقبال سرد حاضران تیم دولت را به این نتیجه رساند که این مجلس ابدا نمایش انتخاباتی مناسبی نخواهد بود. به طرزی که مشایی اصلا خودش را نشان نداد و احمدی‌نژاد که از هیچ فرصتی برای فریاد «زنده باد بهار» فروگزار نمی‌کرد، نه تنها کوچکترین اشاره‌ای به فصل انتخابات نکند، بلکه حتی در پس چهار باری که فریاد «زنده باد» سر داد، یک بار هم نام «بهار» را نیاورد.

(تصویر شماره ۸)

پیش از این ادعا می‌شد که احمدی‌نژاد قصد دارد تا در این مراسم نامزد انتخاباتی تیم خود را معرفی کند. با هیچ منطقی هم نمی‌توان پذیرفت که با هدفی غیر از این، دولت بخواهد این هزینه سرسام‌آور را برای یک جشن ساده نوروزی پرداخت کند و این همه هم دشمن و تهدید برای خودش بخرد. اما اتفاقات روز گذشته ورزشگاه آزادی به گونه‌ای پیش رفت که چهره احمدی‌نژاد در پایان کار آشکارا برافروخته و خشمگین به نظر می‌رسید. هیچ نامزدی در کنار احمدی‌نژاد حاضر نشد (مگر اینکه فرض کنیم مصطفی نجار بخواهد نامزد مشترک احمدی‌نژاد و رهبری باشد!) و از همه مهم‌تر، ترس بزرگی که از قدرت مانور خیابانی احمدی‌نژاد و بسیج عمومی جریان دولت به ناگاه فرو ریخت. به باور من ماجرای جشن استادیوم آزادی از یک برگ برنده در دستان تیم دولت، به یک رسوایی بزرگ برای این جریان بدل شد و خیال همه رقبایش را راحت کرد که «این همه ترس از قدرت بسیج احمدی‌نژاد صرفا محصول تبلیغات دروغین خود حکومت پیرامون محبوبیت او بوده است! در واقع، حاکمیت کودتا برای سرپوش گذاشتن بر کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد، آنقدر دم از محبوبیت احمدی‌نژاد در بین توده‌های مردم زده بود که کم‌کم خودش هم باورش شده بود این بنده خدا توانی برای بسیج عمومی دارد. حال آنکه هر ناظری که روز گذشته در استادیوم حاضر شده بود به چشم خودش می‌دید که احمدی‌نژاد حتی در میان حاضران در جشن هم ابدا محبوبیتی نداشت و از بین ۶۰ هزار نیروی بسیج شده، حتی ۶ هزار رای هم عاید او و جریانش نخواهد شد.

پی‌نوشت:
تمام فیلم‌ها و تصاویر متعلق به «مجمع دیوانگان» است که همین‌جا هرگونه کپی‌رایت آن را آزاد اعلام می‌کنم. به هر طریق که مایل هستید استفاده کنید.

کبک ۲۲

شماری از زندانیان سیاسی اخیرا درباره نامزدی سیدمحمد خاتمی در انتخابات آتی ریاست جمهوری نامه‌ای خطاب به وی نوشته‌اند و تاکید کرده اند: متاسفانه روند مدیریت و سیاست های غیر عقلانی و بعضا ماجراجویانه سال های اخیر کشور را با بحران های عمیق و بی سابقه مواجه ساخته است بطوری که در همه عرصه‌های داخلی، خارجی و اقتصادی این بحران‌ها سیری فزاینده را طی می‌کنند و بار سنگین هزینه بی‌تدبیری مدیریت کلان کشور بر دوش مردم هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود.

به گزارش کلمه، دراین نامه که به امضای گروهی از زندانیان سیاسی زندان های اوین، رجایی شهر و قزل حصار رسیده خطاب به رییس جمهور پیشین کشورمان آمده است: اینک عموم افراد و جریان هایی که دل در گرو ملک و ملت دارند و سوز دینی و ملی را احساس کرده و نگران منافع ملی و امنیت ملی کشور هستند چشم امید به انتخابات آتی ریاست جمهوری دوخته‌اند تا شاید این بار چرخ آن بر مدار عقلانیت و انصاف بچرخد و بعنوان تنها راه ممکن، باردیگر، شکوه حضور مردم بتواند گره‌های کور سیاست های داخلی و خارجی را بگشاید و اعتماد مردم را بازسازی نموده و با غلبه بر موانع اصلاحات دموکراتیک، کشور را به مسیر آرامش و رشد و توسعه برگرداند.

در نامه ی این زندانیان سیاسی جنبش سبز، که اسامی علیرضا بهشتی شیرازی، ابوالفضل قدیانی، عبدالله مومنی، علیرضا رجایی، عماد بهاور، عبدالفتاح سلطانی، محمدامین هادوی، حسن اسدی زیدآبادی، مصطفی بادکوبه‌ای، امیرخسرو دلیرثانی، سیدمصطفی تاجزاده، محسن میردامادی، سیامک قادری، سعید مدنی، حسین زرینی، امین چالاکی، محمدحسن یوسف پورسیفی، محمدصادق ربانی املشی، سیاوش حاتم، محمدرضا مقیسه و ابوالفضل عابدینی در میان آن ها به چشم می خورد، تاکید شده است: طبیعی است که در چنین شرایطی نگاه بخش‌های قابل توجهی از مردم به شما، که از اعتباری در خور چه در ایران و چه در فراسوی مرز‌ها و در عرصه بین المللی برخوردارید، دوخته شود. دعوت اقشار مختلف جامعه از شما برای حضور در عرصه انتخابات که در هفته‌های اخیر فزونی یافته بیانگر این نگاه کسانی است که ضمن درک سختی‌ها و ناهمواری های مسیر پیش رو تلاش کرده و می کنند کورسوی امید به احیای عقلانیت در نظام اداره کشور و اصلاح امور از طریق حاکمیت قانون و ساز و کارهای دموکراتیک را همچنان زنده نگه دارند.

در بخش دیگری از این نامه آمده است: جنابعالی از قبل برای حضور در انتخابات شروطی از جمله رفع حصر ظالمانه از رهبران معزز جنبش سبز و آزادی زندانیان سیاسی را مطرح و همواره بر آن تاکید کرده‌اید.

این زندانیان سیاسی ضمن تقدیر و تشکر از این مواضع خاطرنشان کرده اند: لازم می‌دانیم بر این نکته تاکید کنیم که سرنوشت کشور و ملت از سرنوشت ما زندانیان سیاسی بسیار مهم‌تر و مقدم بر آن است. شما بخوبی واقفید که حصر و حبس‌های ظالمانه‌ای که بر ما و امثال ما رفته است و می رود به دلیل دفاع از حقوق ملت و سرنوشت کشور، انتخابات آزاد و تضمین حقوق فردی و اجتماعی شهروندان بوده و می‌باشد. لذا صمیمانه از شما درخواست می‌کنیم در صورتیکه شرایط برای حضور در انتخابات فراهم شد، پیش شرط آزادی زندانیان سیاسی را در تصمیم گیری خود لحاظ نفرمایید، باشد که حضور فداکارانه و ایثارگرایانه شما در این مسیر پرسنگلاخ باب رحمت الهی را بگشاید که «ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم»

ان شاالله خداوند همه ما را در انجام وظیفه و خدمت به بندگانش هدایت و نصرت فرماید.

ادوار کبک آگاه است