Archive for March, 2013

عبدالله مومنی،سخنگوی سازمان ادوار تحکیم وحدت سومین نوروز خود را در زندان سپری می کند و همچنان از مرخصی محروم است.

این زندانی سیاسی پس از هشت ماه و نیم بازداشت در نوروز سال ۸۹ توانست در جمع خانواده و دوستانش حاضر شود اما در اواخر فروردین ماه سال ۸۹ به زندان بازگردانده شد و از آن تاریخ از مرخصی محروم بوده است.

براساس گواهی پزشکان زندانی وی نیاز به درمان در خارج از زندان دارد اما مسئولین با مرخصی درمانی این زندانی سیاسی نیز مخالفت کرده اند.

پیش از این فاطمه آدینه وند همسر عبدالله مومنی با اشاره به گفته های مسئولان نامه عبدالله مومنی درباره شکنجه های دوران بازداشت را علت مرخصی ندادن به این زندانی سیاسی ذکر کرده بود.

عبدالله مومنی روز سی‌ام خرداد سال ۸۸ ضمن ضرب‌وشتم توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد. او بیش از سه ماه اول بازداشتش را در سلول‌های انفرادی بندهای ۲۰۹ و ۲۴۰ زندان اوین و زیر شکنجه به سر برد که بیش از ۴۰ روز آن در بی‌خبری کامل گذشت.

وی در اسفندماه‌‌‌ ۸۸ به مرخصی آمد. اما پس از آنکه به درخواست‌های غیرقانونی بازجویانش مبنی بر مصاحبه علیه رهبران جنبش سبز در دوران مرخصی تن نداد، در اواخر فروردین ماه سال ۸۹ بار دیگر به زندان بازگشت.

عبدالله مومنی پس از بازگشت به زندان، در نامه‌ای تکان‌دهنده به شرح شکنجه‌هایی پرداخت که از زمان بازداشت بر وی اعمال شده بود. او هم‌چنین در آن نامه از نمایشی بودن دادگاه‌های پس از انتخابات پرده برداشت.

در بخشی از نامه عبدالله مومنی آمده بود: «بازجویان پس از کتک‌کاری مفصل و تحقیر و توهین، به من گفتند به تو اثبات می‌کنیم که حرام‌زاده و ولدزنا هستی. نتیجه آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت‌های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم. می‌گفتند که “باید کاملا توضیح دهی که با چه کسی در چه زمانی و در کجا و چگونه ارتباط داشته‌ای” و حتی از من می‌خواستند که در برگه بازجویی‌ام بنویسم که “در دوران کودکی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌ام”. بار‌ها به تجاوز و استعمال بطری و شیشه نوشابه و چوب تهدید می‌شدم تا جایی که فی‌المثل بازجوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بیان می‌کرد که چوبی را در… استعمال می‌کنیم که صد تا نجار نتواند آن را در بیاورد.»

ادوار کبک آگاه است

Advertisements

حسن فرشتیان- همگان در زیانند مگر آنانکه «باوری» دارند و «کاری» و همگان در خُسرانند مگر آنانکه «بذری» دارند و «امید و باوری».

«بهار آمد، بهار آمد، سلام آورد مستان را

از آن پیغامبر خوبان، پیام آورد مستان را»

پس از سرمای مرگبار زمستان و خاموشی زمین و گرفتگی آسمان، اولین نسیم نوروزی، اسرافیل وار، بر شیپور نوروزی می دمد، تا همه بذرها را به رویش و جوانه زدن دعوت کند. هماغوشی ها آغاز می شود، سر مستی جوانه های امید در جنین تاریکی و سرما، نجوای عاشقانه رویش ها و پویش ها را نوید می دهد.

رقص همگون زمین و آسمان، باد و مه خورشید، انسان و طبیعت، غمزه ها و وعده های گرم خورشید، کِشش های طنازانه زمین، قطره های باران را همراه با گرما و حرارت خورشید در خویش می بلعد تا جنین زمین را آبستن «نوزاد بهاری امید و شور و حیات» کند.

«آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد…

چاک شدست آسمان، غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد، سنجق یار می‌رسد»

در این هماغوشی آسمان با زمین، اگر من و تو هم نباشیم، طبیعت کار خویش می کند. رقص باد، بذرهای امید را در رحِمِ زمین می کارد، و در هوای شرجی بندری، بستر زفافِ تلقیح نر و ماده را بر فراز طنازترین شاخه های نخلستان جنوب، می گستراند.

تو اگر «یک دانه گندم» داشته باشی و «یک مشت خاک»، با آمدن بهار، دیگر فقیر و تهیدست نخواهی بود. یک دانه گندمت، هفت خوشه خواهد شد و هر خوشه ات، صد دانه خواهد زایید، و همان یک دانه گندم را به ضریب هفت و هفتاد، بلکه صد و هفتصد تبدیل کن، آنگاه می بینی نه تنها فقیر نیستی، بلکه ثروتمندی و بی نیاز.

پوسته ی تخم مرغ های آبستن و بذردار، اگر از درون تلنگری بخورد، آواز جیک جیک، نوید به زندگی می دهد. ولی اگر تلنگر از برون باشد، بوی تعفن و تباهی مرگ می آورد. مهم آنستکه بذر درونت از درون تلنگری بخورد.
بذرها و دانه هایی که از خود برون می آیند، جاری می شوند، انفاق می گردند، تکثیر خواهند شد. هر دانه، هفت خوشه خواهد شد: «مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ»

و هر خوشه، صد دانه خواهد زایید: «فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ»
و بلکه حقیقت جهان هستی می تواند چند برابر و چندین برابر تکثیرشان سازد «وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ» (بقره 261).
این حکایتِ بذرهای خوش شانسی هست که عاقبت به خیر می شوند، تکثیر می شوند نه احتکار.
دانه های احتکار شده، و از بوی بهار محروم شده، بهار را هیچگاه باور نمی کنند. مرگ دایمی خویش را در همان تاریکی و سرمای خاک، سوگوار می شوند. و تو اگر جوانه نزنی، درجا خواهی زد. بهار، بی بهار. یار، بی یار. و اگر جوانه بزنی هفتاد خواهی شد و هفتصد، و بلکه بیشتر.

حافظ، با اشاره به نسیم نوروزی، دعوت می کند تا بذرها، خرج زندگی ها شوند، نه اینکه زندگی ها خرج بذرها شوند:

«زکوی یار می‌آید، نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی، چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری، خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد، سودای زراندوزی»

در این رقص های عاشقانه بهاری، دانه های به ظاهر کم خاصیت و کم ارزش، با وزیدن اولین عشوه های بهاری، سَرَک می کشند، و زمین سختِ دلهای سنگی را می شکافند و چونان جوانه هایی از زندگی، رویش می زنند. اگر رویش جوانه ها را فیلمبرداری کنی و با سرعت بالا نشان دهی، می بینی گلبرگ ها که جوانه می زنند از همان آغاز، مستی می کنند و به آغوش هم می پیچند، شاپرک های عاشق به دور شکوفه های بهاری می رقصند، در حلقه ای دورتر، شاهد رقص مرغک های خوشخوانی هستی که با جیرجیرشان،«نُت» های موسیقی بزم سوته دلان جهان را «ردیف» می کنند، و در این دایره مینایی، همگان با رقص و وَجد و سِماع، نام «اولین عشق» و «جاودانه ترین عاشق» را زمزمه می کنند و «تسبیح زنان» وصفِ عشق او را هلهله می زنند تا به کامروایی جاوادنی برسند.
و تو که زمستانی سرد و بی روحی را پشت سر گذاشته ای و احساس سالمندی و ناتوانی می کنی، بناگاه، شور جوانی جاری رگهایت خواهد شد «عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد» و در این جوانی، «رقصی چنین میانه» آرزو می کنی:

«یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست»

و این حکایت عاشقانه، داستان جذبه و شوریدگی متقابل زمین و آسمان است، حکایتِ عشوه ها و غمزه هاست، داستانِ نازها و نیازها، رویش ها و پویش ها.
دلپذیر شدن هوا در بهاران، فضا را عطرآگین می کند برای فصل عشق ورزیدن و دوست داشتن، بارور شدن و بارور کردن. و اینجاست که بهار «خجسته» می شود:

«بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد

هوا دل‌ پذیر شد، گل از خاک بردمید

پرستو به بازگشت زد نغمه ‌ی امید

به جوش آمده‌ ست خون، درون رگ گیاه

بهار خجسته‌ فال، خرامان رسد ز راه» (عبدالله بهزادی- کرامت الله دانشیان)

دانه هایی که بهار را باور نمی کنند، در همان تاریکی و سرمای خاک، رنگشان از روشنی و شفافی به تیرگی و کِدِری می گراید، آنقدر تیره می شوند تا سیه پوش و سوگوار همیشگی خویشتنِ خویش شوند، و در نهایت از روی ناچاری و بی اختیاری تسلیم می شوند تا «کودِ» دیگران شوند. و تو اگر جوانه نزنی، درجا خواهی زد. بهار، بی بهار. یار، بی یار. و اگر جوانه بزنی هفتاد خواهی شد و هفتصد، و بلکه بیشتر.

***

همگان در زیانند مگر آنانکه «باوری» دارند و «کاری». و همگان در خُسرانند مگر آنانکه «بذری» دارند و «امید و باوری».

آنکه «بذری» دارد ولی تهی از امید هست، آن بذرش وبال گردنش خواهد شد. و آنکه «باور و امیدی» دارد ولی عمل ندارد، باورش، خیالپردازی های کودکانه ای خواهد بود که هر قدر فربه تر شود، او تهی تر و تهی دست تر خواهد شد. هماغوشی آن «باور» با آن «کار»، «باروری» می آورد و زایندگی.

زیان همگانی: (وَالْعَصْرِ. إِنَّ الإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ)

مگر آنانیکه باوری نیک دارند: (إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا)

و کار نیکی نیز انجام می دهند: (وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ)

«باورت» باید «بارور» شود، تو اگر آن بذر را مقدمه عمل کنی، تکثیر خواهی شد، و از آن پس، نه خودت تنهایی، و نه بذرت تنهاست. تکثیر می شوی و تکثیر می شود: (وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ) (سوره والعصر).

***

اولین نسیم های بهاری، حکایتِ هماغوشی مرگ و زندگیست. بهار یک «آیه» هست و یک نشانه. آیه های بهاری، تو را دعوت می کند که به یاد تداوم زندگی در شکل دیگری پس از سرمای مرگ آفرین زمستان بیفتی.
در فراخوان همگانی حدیث نبوی، دعوت شده ایم با دیدن تغییر فصل از زمستان به بهار، نه به یاد مرگ (بیم و هراس)، بلکه به یاد زندگی پس از مرگ (امید و آرزو) بیفتیم. زیرا مرگ، هراس آور است و سخت، ولی زایش و نوزایی (با همه سختی هایش) امید آفرین است و شادی زا: «اِذا رَأَیتُم الرَّبیعَ فَأَکْثِروا ذِکرَ النُّشورِ».

از نشانه های خویش، زمین مُرده را مثال می زند هنگامی که از آب آسمانی، باردار و آبستن زندگانی می شود: «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنَّکَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ».

و در این آبستنی مبارک، زمین از شادی و شادکامی این هماغوشی، به رقص و جنب و جوش در می آید، تکانی به خویش می دهد تا زایش جوانه ها را آسان سازد: «اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ».
و این مثال ساده را می زند تا من و تو، در بیم و ناامیدی تاریکی های زمستان، امیدمان را ناامید نسازیم، و فردا و فرداهای نوزایی ها و رستاخیزهامان را باور کنیم: «إِنَّ الَّذی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتى‏ إِنَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ» (فصلت/39).

در نشانه ای دیگر، به این رقص موزون آسمان و زمین اشاره می کند، و به قاصدک هایی که پروانه وار، دلال محبت شده و پیام عشق را مبادله می کنند تا زمین سرد و مُرده را با عشق و آب، آبیاری و آبستن سازند. بادهایی که ابرهای سرشار از نطفه های حیات را پیشکش می کنند به زمین ها و زمینه های تشنه عشق: «وَ اللَّهُ الَّذی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثیرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ»

«زمین» ها و «زمینه» هایی که در قحطی عاطفه، مرگِ عشق را باور کرده بودند، با اولین عشوه های ابرهای عاشق، و با پذیرش آن پیشکش ها، «پیرانه سر» و غمزه کنان، یاد جوانی می کنند و پس از آن خواب پیرانه، شور جوانی و زندگی می یابند: «فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»

و تو ای انسان، همینگونه، در یک نوزایی دیگر، دوباره جوان خواهی شد و خیزشی خواهی داشت در رستاخیزی دیگر: «کَذلِکَ النُّشُور» (فاطر/9).

مولانا با همین نشانه ها و اشاره ها، به این رقص همگانی اشارتی می کند برای یاد آوری آن نوزایی و رستاخیز افشاگرانه، که زمینِ، این مادرِ آبستن، نوزادِ امانتی خویش را پس خواهد داد:

«رازها را می‌کند حق آشکار

چون بخواهد رست تخم بد مکار

آب و ابر و آتش و این آفتاب

رازها را می برآرد از تراب

این بهار نو ز بعد برگ‌ریز

هست برهان وجود رستخیز

در بهار آن سِرها پیدا شود

هر چه خوردست این زمین رسوا شود»

بهار، دعوت به این رقص نوزایی هست، اگر پنجره ها را باز کنی تا هوای تازه بیاید. ولی اگر پنجره ها را بستی، هوای راکد، تو را به میزبانی بهار نمی برد. دعوت شده ای تا بهار را دعوت کنی و بلکه شاید دعوت شده باشی برای «بهار شدن»، تا خودت «بهار» شوی.

***

رشد جوانه ها، پس از بی تابی مدام پری رویان در تاریکی زمستان است زیرا که «پری رو تاب مستوری ندارد». و تو اگر «زیبا رو» و «زیبا خو» باشی، همچون آن بذرهای «پری وَش»، تاب مستوری و پنهانی نخواهی داشت، خودنمایی خواهی کرد.

در گفتار قدسی، آفریننده هستی، اعترافی صریح و آموزنده دارد که آفرید تا زیبایی های گنج نهانی خویش را بنمایاند: «كنت كنزاً مخفياً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف».
«پری رویی» و «زیبا رویی» برای «دیده شدن» است نه برای «پوسیدن» در آغوش تاریک و سردِ خاک. «بذر» هر چه زیباتر باشد، زودتر و بیشتر خودنمایی می کند، و تو نیز چنین خواهی بود. ولی هر چقدر خود را زشت تر و ناامید تر و بی آینده تر احساس کنی، جوانه هایت کمتر برون خواهد زد و میهمان دایمی سرمای خاک خواهی شد.

اگر احساس یأس وجودت را فراگرفته است و خود را زیبا نمی بینی، لااقل خود را زشت مپندار، به «زیبایی» بیندیش، تا «زیبا» شوی. اگر «یوسفِ زیبارو» نیستی، «یعقوبِ عاشق و منتظر زیبایی» باش:

«تو که یوسف نیستی یعقوب باش

همچو او با گریه و آشوب باش» (مولانا)

آنکه به درون کعبه می رود، از «رو به سوی قبله عشق نمودن» بی نیاز است، «در درون کعبه رسم قبله جاری نیست». تو نیز اگر همسفر بهار شوی، خود بهار می شوی. اگر بهار شوی، خودت به شور و شوق نوزایی رسیده ای، نو شده ای، نو بخت و خوش بخت. و رستاخیز را جشن خواهی گرفت.

«تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است» (هوشنگ ابتهاج. ه. الف. سایه)

در این خودنمایی، آفت های راه و مرزهای فروتنی را فراموش مکن، اگر خاک و خاکی نباشی، گُل های وجودت غنچه نمی کنند:

«از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دل‌خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش» (مولانا).

آفت دیگر، «همرهان سست عنصر» است. در این رقص های جمعی زمین و آسمان، «هم سُفره» ها لزوما «هم سَفر» نیستند، همراهان سُفره ها ی رنگین غنیمت فراوانند ولی رفیقان همسفر و شفیقان همپیمان، اندک.
علف های هرز فقط تا وقتی رطوبتی هست و گرمایی، همراه تو هستند، ولی در قحطی _ عاطفه و در غربت عشق، تنهایت می گذارند.
مهم آن نیست که در بهار چندتایی، مهم آنست که می خواهی چند تا بشوی؟ «باورت» را «بارور» کن، و همان «یک بذر» را غنیمت شمار.

ادوار کبک آگاه است

احمد منتظری، فرزند مرحوم آیت الله العظمی منتظری، با صدور پیام تبریکی به مناسبت عید نوروز ۱۳۹۲ از ادامه زندانی بودن نخبگان و فعالان سیاسی و در حصر بودن آقایان کروبی و موسوی و خانم رهنورد ابراز تأسف کرد.

وی در پیام خود تاکید کرد: آنان گناهی جز انجام وظیفه و امر به معروف و نهی از منکر مرتکب نشدند و سلب آزادی آنان شایسته این نظام نیست که اسلامی خوانده می‌شود و در قانون اساسی آن به آزادی قلم و بیان تصریح شده است. امید است با آزادی همه زندانیان بی‌گناه نخستین گام برای شادی ملی در سال جدید برداشته شود.

متن این پیام که در وب سایت آیت الله منتظری منتشر شده، بدین شرح است:

باسمه تعالی

یا مقلّب القلوب والابصار، یا مدبّر اللیل و النهار، یا محوّل الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.

تحویل سال و آمدن بهار بر تمامی ایرانیان مبارک باد.

از خداوند کریم و رحیم می‌خواهیم که بهترین حال را در سال جدید برای مردم این سرزمین مقدّر فرماید.

وطن‌دوستی و علاقه به آب و خاک و سرزمین نه تنها با دینداری منافاتی ندارد بلکه در حدیثی منسوب به پیامبر اکرم(ص) بر آن سفارش گردیده است، آنجا که فرمود: “حب‌ الوطن من الایمان”.

بسیاری از شهدای دفاع مقدس برای دفاع از وطن و سرزمین خود، از جان شریف خویش گذشتند؛ وجود عقاید گوناگون و ادیان مختلف در بین شهدای گرانقدر و جانبازان سرافراز گواهی بر این مدّعاست.

پیروی از نیاکان و گذشتگان در برگزاری مراسم نوروز و بزرگداشت این سنّت ملی امری پسندیده است.

کسانی که دیانت را در مقابل ملّیت قرار می‌دهند خواسته یا ناخواسته باعث سستی دین و مذهب در بین مردم می‌شوند. آنچه قرآن کریم کراراً آن را مذمّت کرده است پیروی از پیشینیان در بت‌پرستی است. امر ناپسند و خلاف عقل و خلاف فطرت بت‌پرستی با امور پسندیده‌ای مثل شادی کردن و شاد کردن دیگران و دید و بازدیدهای نوروزی قابل مقایسه نیست.

شادی یکی از نیازهای طبیعی انسان است؛ آرامش جان و کارآمدی انسان و توانایی حل مشکلات، وابسته به میزان شاد بودن هر شخص و هر جامعه‌ای است. در شرع مقدس اسلام نسبت به شادی‌های حلال و محبت به دیگران و ابراز این محبت توصیه فراوان شده است و در خصوص نوروز هم روایاتی از امامان معصوم(ع) در دست است. حضرت امام علی(ع) در تشکر از شخصی که شیرینی نوروزی برای آن حضرت هدیه آورده بود فرمود: “خدایا هر روز را نوروز قرار بده”.

در پایان لازم است از ادامه زندانی بودن نخبگان و فعالان سیاسی و در حصر بودن حضرات آقایان کروبی و موسوی و سرکار خانم رهنورد ابراز تأسف نماییم. آنان گناهی جز انجام وظیفه و امر به معروف و نهی از منکر مرتکب نشدند و سلب آزادی آنان شایسته این نظام نیست که اسلامی خوانده می‌شود و در قانون اساسی آن به آزادی قلم و بیان تصریح شده است. امید است با آزادی همه زندانیان بی‌گناه نخستین گام برای شادی ملی در سال جدید برداشته شود. از خدای مهربان موفقیت و شادکامی برای ملت شریف ایران آرزومندیم. والسلام.

بیت آیت الله العظمی منتظری(ره)

نوروز ۱۳۹۲ – احمد منتظری

ادوار کبک آگاه است

دوازده زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین عصر امروز با استفاده از حق مرخصی، در آستانه ی نوروز به مرخصی آمدند.

حسن زید آبادی، عضو شورای سیاستگذاری و دبیر کمیته حقوق بشر سازمان ادوار تحکیم وحدت به همراه علی اکبر محمدزاده، شهاب الدین مرتضوی ، کامیار پارسا، مهرداد آهن خواه، سامان حمیدی آزادی و مجید صداقت زندانیان سیاسی از بند ۳۵۰ زندان اوین عصر امروز به مرخصی نوروزی آمدند.

بر اساس گزارش کلمه حسن فرجی، بهزاد هوشمند، حسن خداوردی زندانیان سیاسی که در همین بند نگهداری می شوند نیز همزمان با زندانیان به مرخصی آمدند.

هم چنین از بند زنان زندان اوین نسیم سلطان بیگی با ۳۰۰ میلیون وثیقه تومانی و عالیه تبرایی با وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی توانستند از حق مرخصی نوروزی خود استفاده کنند.

گزارش ها حاکی از آن است که وثیقه ی تعداد دیگری از زندانیان سیاسی و حکم مرخصی برخی دیگر نیز برای تعطیلات نوروز صادر شده است.

براساس قوانین، مرخصی از حقوق اولیه زندانیان محسوب می شود اما مسوولان قوه قضاییه و امنیتی از آن به مثابه اهرم فشار بر زندانیان و خانواده هایشان نگاه می کنند و طی چهار سال گذشته زندانیان سبز بیشترین فشار و آزار را متحمل شدند.

برای دادن مرخصی به یک زندانی سیاسی نهادهای مختلف تصمیم گیرنده هستند نهادهایی مثل وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و قوه قضاییه. گاهی برای اینکه یک زندانی چند روزی را نزد خانواده اش بگذراند باید موافقت همه این نهادها جلب شود. کینه ورزی های شخصی و موافقت بازجوهایی که فراتر از قانون قدرت تصمیم گیری دارند، نیز از مراحلی است که یک زندانی را مستحق مرخصی و دیگری را فاقد آن تشخیص می دهد. در نهایت وقتی تمام این مراحل طی می شود، زندانی سیاسی قادر است چند روزی و فقط چند روزی را نزد خانواده اش بگذراند.

این در حالی است که طبق قوانین تمام زندانیان بجز تعداد اندکی حق استفاده از مرخصی نوروزی را دارند. قاچاق مسلحانه و یا عمده مواد مخدر و روانگردان‌ها و سایر محکومینی که اخلاق و رفتار آنها در زندان به گونه‌ای بوده که بنا به نظر دادستان یا قاضی ناظر زندان یا رئیس زندان یا شورای طبقه بندی شایستگی برخورداری از مرخصی را ندارند.

ادوار کبک آگاه است

ادوار نیوز: در آستانه سال جدید خورشیدی جمعی از اعضای سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) با دبیرکل و خانواده های دو عضو دربند این سازمان دیدار کردند.

به گزارش ادوار نیوز، روز گذشته شماری از اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت با حضور در منزل دکتر احمد زیدآبادی دبیرکل این سازمان که در مرخصی به سر می برد با وی دیدار و گفتگو کردند.

دکتر احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار و دبیرکل سازمان ادوار تحکیم وحدت تنها ساعاتی پس از انتخابات مناقشه برانگیز ریاست‌جمهوری سال ١٣٨٨، بازداشت شد.

زیدآبادی از سوی دادگاه انقلاب به شش سال زندان، پنج سال تبعید به گناباد و محرومیت مادام‌العمر از هر گونه فعالیت سیاسی و شرکت در احزاب و هواداری و مصاحبه و سخنرانی و تحلیل حوادث، به صورت کتبی یا شفاهی، محکوم شده‌است و هم اکنون با قید وثیقه به مرخصی آمده است.

وی برنده جایزه قلم طلایی سال ٢٠١٠ موسسه جهانی مطبوعات و جایزه جهانی آزادی مطبوعات سازمان یونسکو و گیامورو کانو در سال ۲۰۱۱ است.

روز گذشته همچنین در دیدارهای جداگانه اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت با خانواده عبدالله مومنی عضو ارشد و سخنگو و حسن اسدی زیدآبادی، عضو شورای مرکزی این سازمان که در زندان اوین به سر می برند، دیدار کردند.

در دیدارهای انجام شده، اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت ضمن پاسداشت مقاومت و پایداری این دو عضو زندانی، ابراز امیدواری کردند که در آستانه سال جدید مقام های قضایی و امنیتی شرایط آزادی آن ها و حضور در کنار خانواده های خود را فراهم آوردند.

فاطمه آدینه وند همسر عبدالله مومنی و عاطفه همسر حسن اسدی زیدآبادی نیز در خصوص آخرین وضعیت این دو زندانی توضیحاتی را ارائه دادند.

عبدالله مومنی، رییس شورای مرکزی و سخنگوی سازمان ادوار تحکیم وحدت روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در ستاد شهروند آزاد متعلق به حامیان مهدی کروبی دستگیر و راهی زندان شد.
مومنی نیز از سوی دادگاه انقلاب به ۴ سال و ۱۱ ماه حبس محکوم شده و اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می برد.

وی تنها یک بار در فروردین ماه 89 به مرخصی آمد و از آن زمان تاکنون به دلیل نوشتن نامه افشاگرانه از داخل زندان از مرخصی محروم بوده است.

حسن اسدی زیدآبادی مسوول کمیته حقوق بشر سازمان ادوار تحکیم وحدت نیز در ۳۱ مرداد ماه سال ۸۹ برای دومین از سوی نهادهای امنیتی بازداشت و به اتهام اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام، توهین به رییس‌ جمهور، شرکت در تجمعات غیرقانونی و تشویش اذهان عمومی از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی مقیسه به پنج سال حبس تعزیری محکوم شده است.

این عضو ارشد سازمان ادوار تحکیم وحدت از آن زمان تاکنون تنها دوبار به مرخصی کوتاه مدت آمده است.

ادوار کبک آگاه است

میم نعیم مایه‌ی عزای تازه این است که حالا کم و بیش از دهان دوستان لیبرال و سکولار و روشنفکر می‌شنویم که شاید مشایی گزینه‌ای بهتر از خاتمی باشد! شنیدن این حرف از بعضی آدم‌ها آن‌قدر عجیب بود که اولین باری که شنیدم نمی‌دانستم مخالفت را از کجا شروع کنم. حالا به لطف این متن+ (یادداشت: «چند تخم مرغ هم در آفتابه یا همه در سبدخاتمی و اصلاح طلبان؟») که تمام‌قد از رفتن به سمت مشایی در انتخابات بعدی حمایت کرده دست‌کم تاحدی می‌دانم که اگر قرار باشد نشان دهم که چرا این حرف خیال خامی بیش نیست، چه‌ها باید بگویم.

 

1: دوقلوی احمدی‌نژاد-مشایی فایده‌ای بیش از خاتمی نرسانده، و در نتیجه نخواهد رساند

 

مثل همیشه، کار درست این است که اول ببینیم چه می‌خواهیم. در نهایت و در بلندمدت، همه تقریباً موافقیم که به دنبال اقتصاد قدرتمند، دوستی با کشورهای جهان، کاهش فساد، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، حقوق فردی، حقوق اقلیت‌ها، رسانه‌های آزاد و مانند این‌ها هستیم. آن‌چه بر سرش اختلاف داریم شیوه پی‌گیری این خواسته‌هاست. کسی که از حضور مشایی به عنوان رییس جمهور بعدی حمایت می‌کند، یا به دنبال جنگ است یا به دنبال اصلاح. به زبان دیگر، قاعدتا یا به دنبال این است که مشایی بیاید و علنا با نهادهای منتخب رهبری همان طور که مجلس ششم در افتاد به شیوه‌ای بسیار جنگی‌تر و بسیار موثرتر (و این بار از جایگاه دولت، نه مجلس) در بیفتد و سپاه و شورای نگهبان (و احتمالاً در نهایت شخص رهبر) را زمین بزند، یا به دنبال اینند که مشایی بدون درگیری‌های در این حد جدی با شیوه‌ای کج‌دار و مریز، وضعیت را در حوزه‌هایی جزئی در برخی موضوعات خاص مانند حقوق زنان یا رابطه با آمریکا یا ساختار اقتصادی تغییر دهد. به گمان من بهتر است که هر یک از این دو سناریو را جداگانه بررسی کنیم و مشایی را با همان هشت سال اصلاحات خاتمی بسنجیم. تاکید می‌کنم که منظورم از نوشتن این متن، تغییر رای چهار نفر در انتخابات آتی نیست، بلکه هشدار درباره‌ی خطر کلی‌ای است که بینش سیاسی ما را تهدید می‌کند.

 

1-1: مشایی مصلح


                                 تفکیکی که بین مشایی شورشی و مشایی مصلح قایل شده‌ام به این معناست که یا مشایی شورش خواهد کرد و ساختار قدرت را در ایران متحول خواهد کرد و یا در چارچوب ساختار فعلی قدرت تلاش خود را برای اصلاح چیزهایی که در حوزه‌ی اختیارش هست خواهد کرد. با این توضیح، گمان می‌کنم کمتر کسی هست که بپذیرد که در سناریوی «اصلاح» هم مشایی بهتر از خاتمی باشد. اگر قرار باشد چیزی تغییر بنیادی نکند، روشن است که خاتمی برای اصلاحات آرام و بی‌تنش مناسب‌تر است. در زیر به چند مورد اشاره می‌کنم، و ابتدا آنهایی را مطرح می‌کنم که در مقاله‌ی مذکور به عنوان نقاط قوت تیم مشایی-احمدی‌نژاد ذکر شده بودند.

 

ایران برای همه ایرانیان: همه می‌دانند که موج بازگشت ایرانیان خارج از کشور به داخل در دوره‌ خاتمی بی‌سابقه بود. در مقابل دوره‌ احمدی‌نژاد دوره‌ فرار از ایران بود و خوشبختانه آمار در این زمینه کم‌یاب نیست. اخراج استادان و دانشجویان و حتی مسئولین جزء اداری به خاطر تفاوت عقاید در دوران احمدی‌نژاد چشمگیر بود. برخورد با اهل سنت (که تشکیل‌دهنده‌ ده درصد جمعیت کشورند)، دراویش، بهاییان و مبلغان مسیحی نیز شدت گرفت. سرکوب اقلیت‌ها در این هشت سال اخیر آن‌قدر پررنگ بود که برای من باورنکردنی است که نویسنده‌ مقاله‌ای که به آن اشاره کردم این موارد را فراموش کرده و صرفاً برگزاری همایش ایرانیان خارج از کشور را مصداق تحقق شعار «ایران برای همه‌ی ایرانیان» در دولت احمدی‌نژاد می‌داند.

 

گسترش حضور زنان: انتخاب وزیر زن از سوی احمدی‌نژاد اتفاق مثبت مهمی بود، اما تفکیک جنسیتی و سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه‌ها نیز در همین دوره رخ داد. همچنین فراموش نمی‌کنیم که انتخاب معصومه ابتکار در زمان خاتمی نیز در دوران خود به اندازه‌ی کافی تازه بود. فضایی که در دوره‌ خاتمی در دانشگاه‌ها و مطبوعات و گروه‌های فعال مدنی به وجود آمد و ایران را صاحب صدها فعال جدی اجتماعی زن نمود، به نظر من معنادارتر، اثرگذارتر و عمیق‌تر از انتخاب تک‌موردی مرضیه وحید دستجردی به عنوان وزیر بهداشت بود. مجلس هشتم که تا حد زیادی حاصل رد صلاحیت‌های همین دولت احمدی‌نژاد بود و مجموعاً مطلوب او بود تا مغضوب او، جولان‌گاه تبعیض‌آمیزترین قوانین علیه زنان بود. این اتفاقا همان فاصله‌ی شعار با عمل است. در عجبم که نویسنده‌ مقاله‌ مذکور چگونه ادعا می‌کند که خاتمی شعار داد و احمدی‌نژاد عمل کرد.

 

رابطه با آمریکا و غرب: نویسنده‌ی مقاله‌ مورد اشاره، نامه نوشتن احمدی‌نژاد به اوباما را با دست ندادن خاتمی با کلینتون مقایسه کرده تا نتیجه بگیرد احمدی‌نژاد ما را بهتر به غرب نزدیک می‌کند. حجم بی‌انصافی در این مقایسه باورنکردنی است. در مقابل، من انکار هولوکاست و رو به نابودی خواندن آمریکا و بی‌اهمیت خواندن تحریم‌ها و فخرفروشی درباره‌ پایداری هسته‌ای را مقایسه می‌کنم با سفر به فرانسه و ایتالیا و مصاحبه با کریستین امان‌پور و تروریستی خواندن حمله به شهروندان اسراییل و ابراز تاثر از اشغال سفارت آمریکا. گذشته از این‌ها، عملاً هم شاهدیم که کدام دولت کشورمان را در جهان روسفید کرد و ایران را محل سرمایه‌گذاری خارجی کرد و از آن سو کدام دولت ما را گرفتار تحریم‌های بی‌سابقه نمود. این مورد آخر را باز هم در اشاره به همان داستان شعار و عمل می‌گویم. روشن نیست که چه کسی شعار داده و چه کسی عمل کرده؟

 

جایگاه روحانیت و دین نسبت به سیاست: اگر ملاک خون کردن دل روحانیت است، سخت است بگوییم کدام دولت دل روحانیت را بیشتر خون کرد. اما خون کردن که ثواب ندارد. ملاک این است که در کدام دولت جایگاه روحانیت بنیادگرا به طور واقعی در کشور افت کرد. دولتی که سبک زندگی مدرن و دانشگاه‌ها و رسانه‌ها و کتاب‌ها و روشنفکران دینی را تقویت می‌کند و اعتراض به ولی فقیه و اعتراض به نظارت استصوابی را جا می‌اندازد به طور واقعی بازار مکارم شیرازی و وحید خراسانی را می‌شکند، نه دولتی که یک روز حرف از آزادی ورود زنان به استادیوم می‌زند و فردایش هم به احترام علمای عظام حرفش را پس می‌گیرد. این هم مورد سوم از همان داستان تفاوت شعار و عمل است.

 

مدرن شدن بدنه‌ جامعه: اگر چیزی به جایگاه روحانیت و به طور کلی «سنت بنیادگرا» در چشم مردم ایران ضربه‌ای زده، گسترش سبک زندگی مدرن و موسیقی و فیلم مدرن و گسترش اینترنت و تقویت دانشگاه‌ها و دانشگاهیان و افزایش مراوده‌ی ایرانیان با غرب و فعالیت روشنفکران دینی و مسائلی از این قبیل است که خاتمی مدافعشان بود، نه چند حمله‌ ساده‌ی احمدی‌نژاد به نعل و میخ. کسی فراموش نکرده که کدام دولت اینترنت را در ایران گسترش داد و کدام دولت آن را با خاک یکسان کرد. درباره‌ مطبوعات که اصولاً اگر حرفی نزنیم بهتر است. تشکل‌های دانشجویی از روزهای اوجشان در دوران اصلاحات (حتی در سال‌های آخر اصلاحات) به فاجعه‌ای رسیده‌اند که امروز می‌بینیم. در شریف و علم‌و‌صنعت و امیرکبیر انجمن‌ها قلع و قمع شده‌اند و در سطح جامعه هم تتمه سازمان‌های مردم‌نهاد که برکت دوران خاتمی بودند آخرین نفس‌هایشان را می‌کشند. اگر چیزی به نام جامعه‌ مدنی و مدرن معنی داشته باشد، مصداقش همین‌هاست که خاتمی ساخت و احمدی‌نژاد ویران کرد. در دولت خاتمی مردم آزادتر و مدرن تر بودند اما دولت ژست سنتی را در بسیاری مسائل حفظ می‌کرد و دست دادنش با زن ایتالیایی را تکذیب می‌کرد. در دولت احمدی‌نژاد دانشجویان در بسیاری از دانشگاه‌ها از ارتباط ساده با هم محرومند (حتما خبر دارید از خانم‌های محترمی در برخی از دانشگاه‌ها که شغل شریفشان این است که بیایند و گوش بدهند که خدای ناکرده مکالمه‌ی دختر و پسر نامحرم درباره‌ی مسائل غیردرسی نباشد) اما شخص رییس جمهور می‌تواند مادر چاوز را بغل کند. به نظر شما کدام مدرن‌تر و آزادتر است؟ کدام شعار است و کدام عمل؟

 

وضعیت اقتصادی: جدا از این که بهبود معیشت خود به نوعی اولویت اصلی است، حتی برای کسی که دغدغه‌ی مدرنیزاسیون دارد نیز معلوم است که جامعه‌ی پابرهنگان نمی‌تواند مدرن شود. به راستی چه‌طور ممکن است سیاست‌های اقتصادی با ادامه‌ فعالیت تیم احمدی‌نژاد-مشایی بهتر از دوران خاتمی شود؟ نیازی به یادآوری عددهای مربوط به درآمد نفتی و صندوق ذخیره و نرخ تورم و بیکاری و قیمت ارز و غیره نمی‌بینم. آیا چند جمله‌ی خوش آب و رنگ مشایی ناگهان چشممان را به همه چیز بسته است؟ هرچه بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که هرکس که از مشایی دفاع می‌کند، قطعاً به دنبال این است که ساختار قدرت به هم بریزد و کن‌فیکون شود. وگرنه با ادامه‌ی ساختار فعلی جمهوری اسلامی و ادامه‌ی کار دولت احمدی‌نژاد (حتی بسیار روشنفکرتر و سپاه‌ستیزتر) چیزی جز سیاهی نصیب مردم ایران نخواهد شد.

 

1-2: مشایی شورشی


                              به نظر می‌آید سناریوی رایج‌تر و از نظر من معقول‌تر، در دفاع از مشایی همین است که مشایی را صرفا به این دلیل می‌خواهیم که بیاید و دشمن «اصلی» ما را از پا در آورد. در این تصویر مشایی با شمشیر و زره می‌آید و نهاد روحانیت سنتی را زخمی می‌کند و ریشه‌های این سنت چندصدساله‌ی فاسد را از نهاد قدرت سیاسی بیرون می‌کشد و مکتب ایرانی را به جای مکتب اسلامی می‌نشاند و اسلام‌گرایی را به قول خودش به سرنوشت اسب‌سواری دچار می‌کند و خلاصه در پایان دوره‌(ها)ی ریاست جمهوری مشایی، نقدی و طائب و وحید خراسانی و نوری همدانی هر یک آش و لاش در گوشه‌ای از رینگ افتاده‌اند و مشایی پرچم را دودستی بالا برده است. دفاع از مشایی با در نظر داشتن سناریویی شبیه به این هرچند عاقلانه‌ترین دفاع ممکن از اوست، ولی باز هم به نظر من این سناریو نه ممکن است، و نه اگر هم ممکن باشد مطلوب است.

 

این سناریو ممکن نیست، اولا به خاطر این که مشایی این همه قدرت ندارد. چه چیز باعث می‌شود فکر کنیم که جمهوری اسلامی‌ای که از پس بنی‌صدر و میرحسین بر آمده، از پس مشایی بر نمی‌آید؟ اگر تیم مشایی-احمدی‌نژاد تهدید به خروج از حاکمیت کنند اصلاً کسی نگران خواهد شد؟ سرچشمه‌های قدرت کجایند؟ این تیم نه در دانشگاه‌ها خریداری دارد، نه در خیابان‌های تهران، نه در اقلیت‌های مرزنشین، نه در میان دولت‌های قدرتمند غربی، و نه در میان نیروهای نظامی. تنها قدرت این تیم افشاگری‌هایی است که ممکن است بتواند درباره‌ی سران حکومت انجام دهد. من به شدت و اثرگذاری این افشاگری‌ها هم مشکوکم. مگر افشاگری‌ای بدتر از این هم ممکن است که نشان دهی دوست خانوادگی رهبر کشور یعنی سعید امامی دستش به خون بی‌گناهان آلوده بوده؟ افشاگری هم بدون پشتوانه اجتماعی و رسانه‌ای راه به جایی نمی‌برد. گذشته از آن، اگر تیر غیبی بیاید و مشایی رییس جمهور را که زیادی در افشاگری دور برداشته از میان بردارد، چه کسی خونخواه او خواهد بود؟ نباید فراموش کنیم که توده‌های فرودستی که به او رای می‌دهند، بدون کمک طبقه‌ی متوسط هیچ‌گاه توانایی فشار از پایین بر حکومت را ندارند. اصلاً ماجرای تیر غیب تخیلی به نظر می‌رسد. اما فرض کنید همین مجلس نهم رای به عدم کفایت مشایی بدهد. چه کسی پیرهن چاک خواهد کرد؟ اهرم فشار تیم احمدی‌نژاد-مشایی چیست؟ بی‌جهت نیست که من گمان می‌کنم که حتی رد صلاحیت مشایی هم برای حکومت آن قدرها کار دشواری نخواهد بود. هر کس جسارت داشت لزوماً قدرت هم ندارد.

 

شاید کسانی بگویند که صرف جنگ میان مشایی و بنیادگرایان برای ما مطلوب است چون به هر دو آسیب می‌زند. به گمان من چنین نیست. اولا که مشایی هرگاه به اندازه‌ی کافی خطرناک شود به دلایلی که در بالا گفتم به راحتی قابل حذف است، ثانیا که اگر بنا فقط به جنگ لفظی بی‌نتیجه است که اصلاح‌طلبان هم این کار را در آن هشت سال خوب بلد بودند، و ثالثا این که حضور دو گروه در قدرت و جنگ لفظی ملایم بین آنها به تضعیف دو گروه نمی‌انجامد بلکه آنان را تقویت می‌کند. در واقع چنین صحنه‌ای به شکل گرفتن این ذهنیت در مردم کمک می‌کند که گروه‌های سیاسی مطرح واقعی در عرصه‌ی سیاسی کشور همین دو گروه هستند و اصلاح‌طلبان به قول خودشان به سرنوش ملی-مذهبی‌ها دچار می‌شوند. وقتی یک دوقطبی جدی پایدار در صحنه‌ی قدرت شکل بگیرد، گروه‌هایی که بیرون مانده‌اند خاسران اصلی‌اند.

 

اما به دلیل دیگری هم سناریوی مشایی شورشی مردود است: تیم مشایی-احمدی‌نژاد اصلاً انگیزه‌ی آن همه جنگیدن ندارد. این‌ها اهل زد و بند هستند و چرا باور نکنیم که با بخشی از حاکمیت علیه بخش دیگری زد و بند می‌کنند و در قدرت می‌مانند؟ اصلاً چرا باور نکنیم که تمام اداهای روشنفکری‌شان برای رای آوردن است و خرشان که از پل بگذرد چیزی جز ستون‌های خیمه‌ی دیکتاتوری بنیادگرا نخواهند بود؟ مگر ندیدیم که چگونه با قاضی مرتضوی هم‌کاسه می‌شوند؟ مگر ندیدیم که یک روز اصلاح‌طلبان را قیمه‌قیمه می‌کنند و روز دیگر به اقتضای قدرت‌طلبی با آنها در ماجرای روزنامه‌ی شرق و انتخابات نظام پزشکی همراه می‌شوند؟ اصلا مگر همین احمدی‌نژاد نبود که قبل از رسیدن به قدرت گشت ارشاد را محکوم می‌کرد اما وقتی رییس جمهور شد هیچ‌گاه آشکارا مقابل آن نایستاد؟ مگر این در بهترین حالت همان مصلحت‌اندیشی‌ای نیست که خاتمی را به آن متهم می‌کنیم؟ چه تضمینی داریم که قدرت‌طلبی و مصلحت‌اندیشی در دولت بعدی مشایی-احمدی‌نژاد ایجاب نکند که آنها با سپاه بیش از پیش دوست شوند؟

 

2: دوقلوی مشایی-احمدی‌نژاد از بنیادگرایی‌ای که اسیرش هستیم خطرناک‌تر است

 

اما بخش عمده‌ای از سخن این است، که سناریوی مشایی شورشی، حتی اگر ممکن باشد که مشایی بیاید و به کمال بر بنیادگرایان پیروز شود، مطلوب نیست. به طور خلاصه، ما دو دشمن اصلی داریم: بنیادگرایی و پوپولیسم. اتحاد این دو دشمن در برابر ما در تمام سال‌های اخیر به شکست ما انجامید. اما حال که این دو گروه از هم جدا شده‌اند و قدرتشان و رای‌آوریشان نصف شده است، تازه زمان بازگشت ماست. ما قدرت خویش را دست‌کم گرفته‌ایم و فراموش کرده‌ایم که مخالفان ما اکنون دو تکه شده‌اند. اما مهم‌تر از آن این است که در میان این دو دشمن، به گمان من پوپولیسم دشمن خطرناک‌تری است.

 

ما در بلندمدت در برابر بنیادگرایی ابزارهای نظری و عملی کافی برای مقابله داریم، و زمان به نفع ما می‌گذرد. هرچه می‌گذرد پذیرفتن این که ولی فقیه نماینده‌ خداست و این که زنان حقوق نابرابر داشته باشند و این که حجاب مهم‌ترین رکن زندگی زنان است و این که مراجع تقلید برترین و داناترین مردمانند و این که همه‌چیز در کشور باید با ارزش‌های دینی گره بخورد برای مردم سخت‌تر می‌شود. بدین ترتیب، پیش‌بینی من این است که در بلند مدت (و نه لزوماً خیلی بلند) بنیادگرایان شکست خواهند خورد. همین امروز هم کسی در کشور به نامزد آنها رای نمی‌دهد. حتی همین هشت سال پیش هم اگر به خاطر پیوندشان با پوپولیسم بود رایی نداشتند. بنا بر این از میان دو دشمن ما، دشمن قدرتمندتر، و در نتیجه خطرناک‌تر، پوپولیسم است. من این واهمه را دارم که اگر روزی کشور تماماً به دست احمدی‌نژاد و یارانش بیفتد، دیکتاتوری پوپولیستی خطرناکی به وجود خواهد آمد که دیگر ما به هیچ وجه یارای زمین زدنش را نخواهیم داشت. همچنین، به نظر می‌آید این گروه در دروغ و دغل و ظلم و بی‌رحمی نظراً هیچ مانعی در برابر خود نمی‌بینند (نگاه کنید به حمایت از مرتضوی، داستان منفی چهار وزارت کشور، وزیران سابق دولت اول احمدی‌نژاد که یک‌یک مچاله شدند و دور انداخته شدند، دروغ‌های بی‌شمار دولت، و آن مناظره‌ی وقیحانه‌ی سال 88) و دور نیست اگر بپنداریم که روزهای قدرت اینان از روزهای حکومت بنیادگرایان هم سیاه‌تر خواهد بود.

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲

فرنام شکیبافر – كمتر از سه ماه تا انتخابات حساس ریاست جمهوری خردادماه زمان باقی است. انتخابات پیش رو در شرایطی باید برگزار گردد كه انتخابات پیشین ریاست‌جمهوری دستخوش كشمكش و نزاع شد و در نهایت با پیروزی محافظه‌كاران بر اصلاح‌طلبان و دموكراسی‌خواهان خاتمه یافت. انتخابات گذشته برای اصلاح‌طلبان هزینه‌ها و صدمات زیادی دربرداشت. برای محافظه‌كاران نیز گرچه مدتی خوشی‌آفرین بود، اما صورت‌حساب قابل توجهی در نهایت برای آن‌ها به بار آورده است. در این بین این ملت ایران بود كه از تداوم تسلط پوپولیسم بر قوه مجریه بیشترین هزینه‌های مادی و غیرمادی را پرداخت.
جا دارد كه هم محافظه‌كاران و هم اصلاح‌طلبان با درس گرفتن از تجربه انتخابات پیشین پای به عرصه رقابت پیش رو بگذارند. محافظه‌كاران كه پس از حذف اصلاح‌طلبان در امر یك دست كردن حاكمیت شكست خوردند و خود به دو جناح متخاصم تقسیم شدند، بهتر است برای حفظ سطحی از قدرت خودشان در بلند‌مدت هم كه شده منطق حذف رقیب و نادیده گرفتن تمایلات جامعه تحت حكمرانی‌شان را حداقل اندكی كنار گذاشته و از كوبیدن در طبل عداوت با آنچه آنان را «فتنه‌گر» می‌خواندند از طریق تریبون‌های بی‌شماری كه در اختیارشان است یا  دست بكشند یا حداقل دامنه آن را نظیر آقای عسگراولادی محدود كنند. اصلاح‌طلبان نیز كه تنها كارت آن‌ها در قمار قدرت، نیروی اجتماعی بالقوه عظیم اما ناتوان از پراكسیس مؤثر و بی‌تمایل به دادن هزینه زیاد برای صدرنشین كردن آنان است و در درون ساختار قدرت جز در مجمع تشخیص مصلحت نظام در جای دیگری یار و خیرخواه چندانی ندارند، برای بازگشت به درون نظام و پیش بردن برنامه اصلاحات و بهبودخواهی حكومتی ضروری است كه به پاره‌ای از مقتضیات و خطوط قرمز نظم موجود ولو به صورت موقت تن داده و در صورت ورود به صحنه انتخابات از قطبی كردن آرایش نیروها به شدت اجتناب ورزند؛ چراكه سمبه حریف نه به اندازه سوم تیر و چهار سال پیش اما در مجموع همچنان پرزور است.
محمد خاتمی عزیز به عنوان رهبر معنوی جریان اصلاحات و كسی كه هشت سال ریاست‌جمهوری وی برای محافظه‌كاران زحمت‌های بسیار آفرید و برای بیرون راندن  وی و هم‌مسلكان محبوبش از حوزه اجرا وتقنبن رنج دوران بردند و هشت سال زمامداری او یادآور همه آن روزهای نه چندان خوشایند برای آن‌هاست و چند سال پیش نیز و پس از آن انتخابات جنجالی عده‌ای از آن‌ها در مجلس ناباورانه در شعارشان مرگ و اعدام او را خواستار شدند، ورودش به صحنه مصداق قطبی نكردن انتخابات به نظر نمی‌رسد و بخشی از آنان از جمله بخش افراطی محافظه‌كاران بازگشت وی و گفتمان رحمانی و عقلانی‌اش را حتی ممكن است مخل تداوم بقای سیاسی خود ببینند.
گرچه فضای مه‌آلود فعلی اجازه تحلیلی دقیق از شرایط موجود و در پی آن تجویزی قاطع را نمی‌دهد اما به نظر می‌رسد كاندیداتوری آقای خاتمی با این فرض كه ایشان رد صلاحیت نشوند و به خصوص در صورت حذف جناح دولت پیش از انتخابات، فضای قطبی انتخابات پیشین را بازتولید خواهد كرد. این مسئله برای اصلاح‌طلبان كه در قوای سه‌گانه نفوذ چندانی ندارند، عنان قوای قهری نیز در كنترل جناح رقیب‌شان است و نیز تجربه نشان داده نیروی اجتماعی به تنهایی برای پیشبرد اهداف‌شان قابل اتكا نیست، گرچه ممكن است در شرایطی ختم به یك پیروزی شیرین و حماسه دوم خردادی دیگر شود كه آرزوی نگارنده نیز هست اما شاید روی دیگر این سكه در واقعیت رخ دهد. روی دیگر سكه‌ای كه می‌تواند مسلخی برای باقی‌مانده اصلاح‌طلبان از جمله سرمایه‌ای چون آقای خاتمی، متصلب‌تر شدن بافت قدرت در ایران، یأس و سرگشتگی بیش از پیش اقشار بهبودخواه جامعه و نیز خدایی ناكرده ختم به حركت در مسیرهای منجر به تجاوز خارجی، تجزیه یا سوریه‌ای شدن كشور عزیزمان شود.
با بذل توجهی جامعه‌شناختی به شرایط خاص كشور مشهود است كه نظر افكندن به هر سو از ایران آثار مخرب پوپولیسم هشت سال اخیر مسلط بر حوزه اجرایی كشور را در هر چهار بعد جامعه اعم از سیاست، اقتصاد، اجتماع و فرهنگ رؤیت خواهیم كرد. در حوزه سیاست از بین رفتن بسیاری از دستاوردهای دوره سازندگی و اصلاحات، حذف حجم وسیعی از نیروهای دموكراسی‌خواه، گوشه‌نشین شدن میانه‌روها، رشد عوام‌زدگی و عقلانیت‌زدایی از حوزه سیاست، كاهش شدید پیوند علم و دانشگاه با سیاست، انزوای بین‌المللی، بحران مشروعیت، تضعیف پایه زمینی قدرت در ایران، كاهش مشاركت سیاسی مؤثر شهروندان، آنومیك شدن بیش از پیش فرهنگ سیاسی كشور، تحدید آزادی‌ها و … را شاهد بوده‌ایم.
در حوزه اقتصاد خروج از مسیر حركت به سمت توسعه اقتصادی كه به صورت كجدار و مریز در زمان دولت‌های سازندگی و كمی موفق در دوره اصلاحات پی گرفته شده بود، فرصت‌سوزی بزرگ و تاریخی به رغم درآمدهای افسانه‌ای نفتی، بروز ركود تورمی كم‌سابقه در اثر سیاست‌های اقتصادی توزیعی و غیراصولی، عدم حمایت از بخش خصوصی و تولیدكنندگان، افزایش فساد اقتصادی، عدم شفافیت در حوزه اقتصاد، عدم ثبات و پیش‌بینی پذیری در بازار كه برای حفظ و جذب سرمایه ضرورت دارد، شكاف و عدم تعادل زیاد میان درآمدها و هزینه‌های دولت، بحران بی‌سابقه ارزی، عدم استقلال بانك مركزی از دولت، عدم تعادل در بازار انرژی و قاچاق بی‌رویه سوخت، كاهش چشمگیر سطح رفاه عمومی، وارداتی شدن بیش از پیش اقتصاد ایران، تضعیف طبقه متوسط شهری و … نمایان‌گر یكی از سیاه‌ترین دوره‌های اقتصادی كشور از پس از شكل‌گیری دولت مدرن در ایران است.
در دو حوزه اجتماعی و فرهنگی نیز سیاست‌گذاری‌ها تبعاً بدون تأثیر نبوده است. به طور اخص در حوزه اجتماع تضعیف جامعه‌مدنی شاید مهم‌ترین اثری است كه پیامد تسلط گفتمان سوم تیر بر كشور بود. به طور كلی در ایران كه همواره از گذشته تا به حال حوزه سیاست از سه حوزه دیگر اقتصاد، اجتماع و فرهنگ جامعه فربه‌تر است و میل به چنگ‌اندازی به تمام حوزه‌ها و مهندسی جامعه را داشته و دارد، تبعات سیاست‌گذاری‌های غیر اصولی سیاسی-اقتصادی در حیطه اجتماع و در حیطه فرهنگ تا حد زیادی خود را آشكار می‌كنند و پرداختن به آن‌ها از حوصله این مطلب نیز خارج است و مجالی دیگر می‌طلبد.
تداوم شرایط ذكر شده برای چند سال دیگر با توجه به انفعال و زمین‌گیر بودن جامعه ایران شاید نهایتاً ختم به تطبیق و وفق پیدا كردن مردم با شرایط فعلی شود و چنین امری با توجه به تبعاتی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی‌ای كه دارد چه بسا سال‌ها و دهه‌ها ایران را از حركت خود به سمت اقتصاد آزاد و جامعه باز عقب بیندازند كه امر بسیار ناگواری خواهد بود. لذا با مدنظر قرار دادن این شرایط به زعم من تسخیر قوه مجریه توسط  شخصی میانه‌رو و تكنوكرات فارغ از جناح‌بندی‌های سیاسی از هر اولویتی بالاتر است. مع‌الوصف نجات اقتصاد كشور و حداقلی از تنش‌زدایی در سطح بین‌المللی با توجه به اینكه از ویرانی بیش از پیش كشور می‌تواند جلوگیری كند بر هر امری مقدم است. اگر ایران بدل به یك زمین سوخته شود، خیال دستیابی به ایرانی آباد و آزاد را برای مدت مدیدی باید دور بیندازیم. شخصی كه در حال احتزار است ابتدا جانش را نجات می‌دهند و سپس در صدد بازگرداندن سلامت كامل به او برمی‌آیند.
با توجه به اینكه گفتمان دوم خرداد و جنبش سبز جنبه‌ای حداكثری از آمال و آرزوهای ایرانیان را نمایندگی می‌كند و نماد حذف و حصر نشده آن در حال حاضر آقای خاتمی است و انسداد سیاسی مانع جامه عمل پوشاندن به این سطح حداكثری از تمایلات است و نیز با التفات به اینكه جامعه نیز ناتوان از گذر از این سد در شرایط موجود است، مع‌الذلك یك گزینه كمتر حساسیت‌برانگیز و حداقلی‌تر شاید گزینه بهتری باشد به نسبت اینكه آقای خاتمی خود شخصاً دست به اقدام بزنند.
در این راستا اكبر هاشمی رفسنجانی می‌تواند بهترین گزینه باشد. از چند جهت كاندیداتوری و پیروزی انتخاباتی آقای هاشمی رفسنجانی اصلاح‌طلبان و جناح حاكم را می‌تواند وارد یك بازی برد-برد كند و معامله‌ای پرسود برای طرفین و از جمله اصلاح‌طلبان باشد. طبعاً از این مسئله جامعه جهانی و از همه مهم‌تر ملت ایران نیز منتفع می‌گردند. مزیت‌های كاندیداتوری آقای هاشمی رفسنجانی برای اصلاح‌طلبان:
۱- احتمال رد صلاحیت آقای هاشمی رفسنجانی نزدیك به صفر است.
۲- این مسئله بازگشت سطحی از عنصر عقلانیت ابزاری به حاكمیت را با كمترین هزینه میسر می‌سازد.
۳- تسلط آقای هاشمی رفسنجانی بر قوه مجریه نفوذ یافتن اصلاح‌طلبان را در این قوه به دنبال خواهد داشت.
۴- میراث نامطلوب دولت‌های نهم و دهم به خصوص در حوزه اقتصاد به صورت مستقیم نصیب اصلاح‌طلبان نخواهد شد و در صورت عدم توفیق كافی در به سامان كردن وضع موجود این مسئله كمتر به حساب اصلاح‌طلبان نوشته خواهد شد.
۵- دولت آقای هاشمی رفسنجانی مسیر بازگشت اصلاح‌طلبان در آینده را به نهادهای انتخابی هموار خواهد كرد؛ چراكه از سویی وزارت كشور ایشان مجری حداقل دو انتخابات مهم مجلس و ریاست‌جمهوری آتی خواهد بود و احتمال تخلف كاهش می‌یابد و از سویی بدون شك آقای هاشمی رفسنجانی بر خلاف دوره دولت سازندگی با توجه به چرخشی نسبی كه در جهان‌بینی خود داشته‌اند تا حدی كه در حوزه اختیارات و توان‌شان باشد آزادی به جامعه در راستای گسترش نهادهای واسط و مدنی خواهند بخشید و اصلاح‌طلبان نیز طبعاً از این مسئله در راستای متشكل كردن خود می‌توانند بهره‌مند شوند و ایضاً از سویی دیگر در برابر استفاده از اهرم نظارت استصوابی و رد صلاحیت علیه اصلاح‌طلبان آقای هاشمی رفسنجانی احتمالاً در حد امكان مقاومت كنند.
۶- در صورتی كه آقای خاتمی نخواهند یا نتوانند وارد رقابت انتخاباتی شوند آقای هاشمی رفسنجانی مشكل عدم رأی‌آور بودن احتمالی كاندیداهای اصلاح‌طلب درجه دو را ندارند.
۷- ایشان فردای پیروزی خود وزن سیاسی كافی را برای جامعه عمل پوشاندن به بسیاری اقدامات اصلاحی كه اصلاح‌طلبان درجه دو توان آن را احتمالاً نخواهند داشت دارند.
۸- جناح محافظه‌‌كار مقاومت كمتری در برابر آقای هاشمی رفسنجانی به نسبت آقای خاتمی و سایر اصلاح‌طلبان نشان خواهد داد.
۹- پیروزی آقای هاشمی رفسنجانی احتمالاً درحداقلی‌ترین شرایط زمینه آزادی مشروط رهبران جنبش سبز و سایر مصلحین دربند را تدریجاً فراهم كند.
برای حاكمیت نیز كاندیداتوری آقای هاشمی رفسنجانی و حتی پیروزی وی خالی از دستاورد مثبت نخواهد بود. به مواردی از آن‌ها می‌توان اشاره كرد:
۱- كاندیداتوری آقای هاشمی مانع از بی‌رونق برگزار شدن انتخابات خواهد شد و نهایتاً مشاركت مردمی ده الی بیست درصد به نسبت انتخابات پرالتهاب ریاست‌جمهوری پییشن كاهش خواهد یافت.
۲- كاندیداتوری و ریاست‌جمهوری احتمالی آقای هاشمی رفسنجانی حداقل از جنبه امنیتی برای هسته قدرت و نظام بی‌خطر است.
۳- با توجه به گرایش پیدا كردن عده قابل توجهی از عناصر حاكمیتی در آشكار و خفا به آقای هاشمی رفسنجانی و نیز با توجه به شرایط فعلی در صورت ریاست‌جمهوری وی و بازگشت و هضم مجدد او در سطوح بالای قدرت در جمهوری اسلامی ایران احتمال تداوم ریزش‌ها و تقویت بیشتر نیروهای گریز از مركز در داخل ساخت قدرت متوقف می‌شود.
۴- آقای هاشمی رفسنجانی دولت وحدت ملی و ائتلافی تشكیل خواهند داد كه بسیاری از محافظه‌كاران نیز به خصوص آن دسته كه در كارهای اجرایی توانا هستند از این مهم می‌تونند سود ببرند.
۵- آقای هاشمی رفسنجانی با توجه به تجارب و قابلیت‌های اجرایی كه از آن‌ها بهره‌مند هستند، با سامان دادن نسبی به وضعیت اقتصادی كشور خطر افزایش عمق بحران اقتصادی و بروز مشكلات امنیتی برای نظام در پی آن را تا حد قابل توجهی می‌توانند مرتفع سازند.
۶- با توجه به شرایط بین‌المللی ایران و لزوم تنش‌زدایی در روابط بین ایران با جامعه جهانی آقای هاشمی رفسنجانی می‌توانند كلید خروج از بحران هسته‌ای باشند و از سویی خطر تجاوز خارجی را به حداقل رسانده و همچنین از سوی دیگر موقعیت بین‌المللی جمهوری اسلامی ایران را در منطقه و جهان بهبود بخشند. به این ترتیب جناح حاكم هم از خطر عملی شدن تهدیدات خارجی رهیده است و هم از سویی بدون كوتاه آمدن از مواضع فعلی خود در زمان حاضر (پیش از انتخابات) می‌تواند مانند زمان ریاست‌جمهوری آقای خاتمی، دولت یازدهم را متهم به سازش با غرب و كوتاه آمدن بر سر آنچه حق مسلم و یك پیشرفت برای ایران فرض می‌كند بنماید.
۷- نهایتاً از همه مهم‌تر اینكه نظام به كمك آقای هاشمی رفسنجانی و با بازی دادن اصلاح‌طلبان می‌تواند با خیالی آسوده‌تر جناح دولت را كنار گذاشته و از این گردنه تاریخی عبور كند. جناح حاكم سخت بتواند هم‌زمان هم از زیر فشارهای اصلاح‌طلبانه و تحول‌خواهانه از پایین و هم از دل میدان مین جناح دولت به سلامت عبور كند. اگر هم چنین چیزی میسر باشد بدون شك هزینه‌های بسیاری به همراه خواهد داشت.
در كل هر آنچه آنچه ذكر آن رفت نه به این معنی است كه ورود آقای خاتمی ضرورتاً و ذاتاً تقابل با جناح حاكم است و نه به این معنی كه استدلال‌های بعضاً بسیار حساب‌شده‌ای كه مدافعین كاندیداتوری ایشان می‌آورند از پایه و اساس اشتباه است؛ بلكه هدف از ذكر مطالب فوق صرفاً مطرح كردن پاره‌ای دل‌نگرانی‌ها و قید این گزاره است كه ورود شخصی آقای خاتمی به كارزار انتخاباتی توأم با ریسك و مخاطرات زیادی است و شاید گزینه بهتری نظیر كاندیداتوری آقای هاشمی رفسنجانی وجود داشته باشد كه با كمترین هزینه بیشترین دستاورد را برای اصلاح‌طلبان و دموكراسی‌خواهان ایرانی در پی داشته باشد.
شاید عده‌ای از بخش مربوط به مزایایی كه كاندیداتوری آقای هاشمی رفسنجانی برای جناح حاكم دارد برنجند اما نباید فراموش كرد كه عرصه سیاست صحنه چانه‌زنی و مبادله است و بدون محاسبه‌گری، دادن امتیاز و تأمین سود طرفین مبادله نمی‌توان حظی از بازار پرمتقاضی سیاست كه عرضه كننده‌ای در آن وجود ندارد دشت كرد. قدرت مزیتی كمیاب است، اقتدار از آن كمیاب‌تر و در جامعه شرقی كه جریان قدرت در جامعه  سیال نمی‌باشد، مزیتی نه تنها كمیاب كه نادر و متمركز است و لذا شكارچیان ماهر و صبور خود را می‌طلبد. اگر هم در جامعه‌ای توسعه‌نیافته و درحال گذر، دموكراسی‌خواهان آن در صدد چنین امری برآیند كه بدون بذل امتیاز و تفویض تضمین به هیئت حاكمه غیرترقی‌خواه كشور خود ره به سمت توسعه و آزادی ببرند، لاجرم یا با چهره غضب‌آلود و لویاتانی حاكمیت روبه‌رو خواهند شد و سرشان به سنگ خواهد خورد و یا اینكه با دادن هزینه‌های زیاد و پس از تخریب زیربناهای بسیار دو ساختار استبدادی را با هم تعویض می‌كنند كه این مصداق بازی باخت-باخت برای حاكمیت یك كشور و مخالفین دموكرات آن خواهد بود. در بهترین حالت كه مصادیق آن اندك است نهایتاً چنین گذری با صرف هزینه‌های گزاف طی خواهد شد. اما مادامی كه گذار مسالمت‌آمیز با مشی اعتدالی و حركت تدریجی و مداوم میسر است لزومی به ورود به چنین بازی خطرناكی نیست. مقصود این نیست كه بسیج كردن سنجیده احساسات و هیجانات در سیاست نامطلوب است بلكه كارگشا نیز می‌تواند باشد اما تصمیم‌گیری بر مبنای احساسات و هیجانات در سیاست توسط كنشگران اصلی منشأ آسیب خواهد شد. باید مطمئن شد كه چنانچه آقای خاتمی روانه صحنه می‌شوند این تصمیم بر مبنای احساسات نباشد و از منطق تعامل با حاكمیت و نه تقابل با آن پیروی كند.
پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲

 این یادداشت را می‌توانید به صورت یک فایل صوتی با حجم 7 مگابایت:


از اینجا + دانلود کنید

یا از «رادیو مجمع دیوانگان» + دانلود کنید


و یا در «رادیو مجمع دیوانگان»+ به صورت آنلاین گوش کنید.

 

مجموعه یادداشت‌های سناریوهای ممکن، به شیوه‌ای تمام حالات «قابل تصور» در انتخابات سال 92 را فهرست کرده بود که این شایبه ایجاد شد که گویی نگارنده به نوعی جبرگرایی اعتقاد دارد که سرنوشت کشور را فارغ از تحرکات و یا تصمیمات نیروهای مردمی و اجتماعی از پیش تعیین شده و محتوم قلمداد می‌کند. من گمان می‌کنم چنین سوء برداشتی، ناشی از یک ضعف مزمن در سنت اندیشه و تحلیل جامعه ایرانی است. ضعفی که سبب می‌شود اندیشیدن به صورتی ساختارمند را کنار بگذارد و هرآنچه را که «دوست دارد» و یا «از آن بیم دارد» به عنوان تحلیل و پیش‌بینی ارایه کند. نتیجه آنکه در فضای گفت و گوی ما، تقابل تحلیل‌ها دقیقا متناسب با تفاوت صف‌بندی‌های سیاسی است. گویی یک مسابقه فوتبال است که امکان ندارد کسی که طرفدار پرسپولیس است در ته قلب قبول داشته باشد که «امسال استقلال تیم قوی‌تری است»! تحلیل‌گری به شیوه هواداران فوتبال در فضای سیاسی بدان‌جا ختم می‌شود که وقتی حقیقتی ساده همچون «سناریوهای قابل تصور» را پیش روی افراد قرار می‌دهید، سنگینی پذیرش واقعیت موجود از تاب تحمل‌شان خارج شده و به جای پذیرفتن آن، تلاش می‌کنند صفحه گفت و گو را به هم زده و بحث را به بیراهه‌هایی بکشانند که تا بی‌نهایت فرصت حاشیه‌روی وجود دارد.


به هر حال، واکنش‌ها به مجموعه سناریوهای قابل تصور برای انتخابات، بیشتر از آنچه انتظارش را داشتم دلسرد کننده نبود. فراموش نکرده‌ایم که مجموعه نیروهای منتقد، چه اصلاح‌طلبانی که در چهارچوب قانون اساسی بازی می‌کنند و چه دیگر منتقدانی که پا را فراتر از این قانون می‌گذارند، دست‌کم طی 20 سال گذشته همواره «تصورات» و یا «توهمات» خود را به جای «واقعیت موجود» مبنا قرار داده‌اند و بدون رعایت ابتدایی‌ترین ملزومات اقدام سیاسی، یعنی پیش‌بینی دیگر «گزینه‌های محتمل»، تنها با یک «برنامه» وارد عرصه رقابت شده‌اند و بدین ترتیب دستان حریف را کاملا باز گذاشته‌اند که به سادگی، علیه همان یک «برنامه» برگی رو کند. بدین ترتیب، منتقدینی که حساب هیچ جای دیگر را نکرده‌اند در شکست اولین سناریوی خود آشکارا دچار سردرگمی شده و کاسه «چه کنم چه کنم» دست گرفته‌اند. ساده‌ترین مثال‌هایش از داستان رد صلاحیت‌های انتخاباتی شروع می‌شود. برای سال‌های سال، از انتخابات مجلس هفتم گرفته تا ریاست جمهوری نهم و شورای سوم و مجلالس هشتم و …، اصلاح طلبان با تک گزینه «شرکت حداکثری» به سمت انتخابات حمله کردند و هر بار هم با یک سناریوی ساده «رد صلاحیت» خلع سلاح شدند! هر ناظر عامی و ساده‌نگری هم می‌توانست به خوبی ببیند که این گروه هیچ گاه حالت دومی را از قبل پیش‌بینی نکرده و به قول تحلیل گران فوتبالی «Plan B» نداشته است. و یا در نمونه‌ای دیگر به چشم خود دیدیم که هیچ یک از جریانات اصلاح‌طلب در سال 84 کوچکترین شانسی برای پیروزی محمود احمدی‌نژاد تصور نکرده بود و زمانی که او پیروز انتخابات شد هیچ کس برنامه‌ای مشخص برای مواجهه با این وضعیت جدید نداشت.


حساب دیگر جریانات اپوزوسیون از این هم بدتر بوده است. «تحریم» تنها واژه‌ای است که از زبان این جریانات به گوش می‌رسد. چیزی که به واقع هیچ نیست بجز همان «واژه» که صرفا با شانتاژ و فرار به جلو قصد دارند آن را نوعی «استراتژی» معرفی کنند. اینجا که می‌رسد ناگهان همه جهانی می‌شوند و شما را ارجاع می‌دهند به نمونه‌هایی که در پیشرفته‌ترین کشورهای جهان هم وجود داشته و اثبات می‌کند که اولا «رای ندادن هم بخشی از حقوق شهروندی است» و در ثانی «تحریم هم گاه به عنوان یک استراتژی سیاسی در جهان مورد استفاده قرار می‌گیرد». البته قطعا هیچ گاه کسی از این فراتر نخواهد رفت و مثلا موقع حساب‌رسی که می‌رسد دیگر نمی‌شود مثل همان «کشورهای پیشرفته جهان»، این «استراتژی» را با سنگ عیار «هزینه و فایده» سنجید! یعنی وقتی پرسیده شود «تحریم در فلان مرحله چه دستاوردی به همراه داشته که بخواهیم آن را تکرار کنیم؟» به ناگاه با شیوه‌ای از پاسخ‌ها مواجه خواهیم شد که ابدا هیچ متناظری در آن «پیشرفته‌ترین کشورهای جهان» ندارد: «ما دیگر گول این‌ها را نخواهیم خورد!» یا «خون ندادیم که به شهدایمان خیانت کنیم و تن به سازش بدهیم!» و یا از همه عجیب‌تر: «چه کسی به ما تضمین می‌دهد که انتخابات سالم باشد و یا اگر گزینه ما انتخاب شد بعدش زیر حرف‌هایش نزند و ما را تنها نگذارد»!


فارغ از هرگونه قصد توهین تا تمسخر و کنایه به این عزیزان، باید انصاف داد که اگر ناظری بیرونی چنین استدلال‌هایی را به گوش خود بشنود یک لحظه به تردید بیفتد که بر زبان آورندگان چنین تعابیری، کودکانی خوردسال هستند که در بازی‌های کودکانه خود در مورد ماهیت موجودات فضایی اختلاف نظر پیدا کرده‌اند! چگونه می‌توان به جهان بیرونی فهماند که در کشور ما، گروهی با برچسب تحلیل‌گر، یا ای بسا نظریه‌پرداز و حتی گاه «رهبر و خط دهنده سیاسی»، در مسیر کسب قدرت سیاسی به دنبال دریافت تضمین از رقیبی هستند که اتفاقا می‌خواهند قدرت را از دست او خارج کنند(در این مورد مراجعه کنید به یادداشت «تنها ضمانت در جهان سیاست»)


خیلی ساده و خلاصه اگر بخواهم بگویم، بخش عمده‌ای از واکنش‌های منفی به مجموعه سناریوهای محتمل برای انتخابات 92 از آنجا ناشی می‌شد که بسیاری از دوستان سناریوی مورد علاقه خود را در گزینه‌های موجود پیدا نمی‌کردند. بعد، به جای اینکه تلنگری به خود بزنند و بار دیگر از خود بپرسند: «آیا اساسا به گزینه مشخصی فکر می‌کنند و یا صرفا مشغول غر زدن و انکار هر طرح و پیشنهادی هستند» و باز هم بدون آنکه ذره‌ای به خود بیایند که «شاید اساسا چیزی که آن‌ها به دنبالش می‌گردند، در واقعیت قابلیت تحقق نداشته باشد و این مسئله اصلا ربطی به شرایط خاص نیروها در کشور ما ندارد»، مطابق معمول با تعابیری گنگ نظیر «تحلیل غلط»، متنی را که هیچ چیز نبود جز یک حالت بندی ساده و منطقی ریاضی زیر سوال بردند. به قول معروف شاید از این ستون به آن ستون فرجی شد و دوستان کمی دیرتر مجبور شدند از خواب خوش برخیزند و ای بسا موفق شدند تا وقوع فاجعه بعدی همچنان در خواب باقی بمانند. آن وقت هم قطعا یک کسی پیدا خواهد شد که بشود تمام گناهان را به گردنش انداخت!


* * *


به هر حال، من اینجا بار دیگر تلاش می‌کنم به سه نیروی سهیم و فعال در آستانه انتخابات سال 92 بپردازم و نقات ضعف و قوت هریک را به صورتی کلی مرور کنم. این کار می‌تواند برای اتخاذ تصمیم نهایی در تحقق سناریوی مطلوب (که قطعا باید از میان یکی از سناریوهای محتمل انتخاب شود) مفید باشد، هرچند که قطعا این پایان بحث نیست و هنوز نیازمند تحلیل گزینه‌های پیش روی جنبش سبز و البته اصلاح‌طلبان هستیم. تا بدین جای امر، من نیروهای حاضر را فقط به سه طیف عمده تقسیم می‌کنم:

 

1- هسته مرکزی قدرت، متشکل از رهبری، بازوهای نظامی-امنیتی و اقتصادی سپاه، همراه با پوشش و حمایت راست سنتی. (اصولگرایان)

2- تیم دولت، شامل یک هسته متمرکز و بسیار کوچک حول محوریت «احمدی‌نژاد – مشایی».

3- طیف اصلاح‌طلب، شامل اصلاح‌طلبانی که پیش از این دوره‌ای در قدرت بوده‌اند، به همراه هر گروه و جریان دیگری که خواهان تغییرات دموکراتیک داخلی، به دور از خشونت و وضعیت انقلاب تمام عیار هستند. (در واقع یعنی بخش عمده‌ای از جنبش سبز)

 


1- قدرت اول، در سراشیبی سقوط


نقاط ضعف و قوت: چهار سال پیش، وضعیت این هسته مرکزی آنچنان به اوج مطلوبیت رسید که اگر هر اقدامی غیراز یک کودتای انتخاباتی به ذهنشان می‌رسید جای تعجب داشت! افزایش خیره کننده قیمت نفت در بازارهای جهانی صدها میلیارد دلار به حساب حکومت سرازیر کرد. آن هم در شرایطی که مجلسی دست‌نشانده و گوش به فرمان از هرگونه قدرت نظارت بر هزینه‌کرد این سرمایه نجومی عاجز بود. مافیای اقتصادی سپاه در طول چهارسال نخست ریاست احمدی‌نژاد بر دولت، عملا کل اقتصاد کشور را همچون یک ابر اختاپوس در چنگال خود گرفته بود. اوضاع جهانی نیز کاملا بر وفق مراد بود و با روی کار آمدن باراک اوباما در آمریکا، سیاست‌های بزرگ‌ترین قدرت جهانی نیز عملا به سمت گفت و گوی دوستانه با «جمهوری اسلامی» تغییر پیدا کرد. حاکمیت به ظاهر کاملا یکپارچه و منسجم بود و با تمامی این شرایط، هیچ دلیلی وجود نداشت که بخواهد قدرت مطلقه خود را با مزاحمین «اصلاح طلب» خود تقسیم کند و یا به توده مردم اجازه تداوم دخالت در اداره کشور را بدهد. کودتای انتخاباتی نتیجه کاملا طبیعی این عدم توازن قوا در کشور بود که حتی بسیج عمومی و مقاومت مردمی سبزها هم نتوانست آن را مختل کند. حاکمیتی که «پول، انسجام درونی، دستگاه قدرتمند سرکوب و هم‌راهی جامعه جهانی» را داشته باشد، قطعا می‌تواند معترضانی که با تکیه بر مرام «خشونت پرهیزی» به خیابان‌ها آمده‌اند را به خانه‌هایشان بازگرداند. با این حال، شرایط ایده‌آل این گروه در طول چهارسال ثابت باقی نماند.


تداوم مقاومت سبزها در کنار همراهی خیره‌کننده رهبران جنبش، ضربه سنگینی به مشروعیت داخلی و خارجی حاکمیت زد که حتی اثرات آن در افکار عمومی جهان عرب و کشورهای منطقه هم قابل مشاهده است. پس از ریزش شدید مشروعیت داخلی حکومت، کشورهای جهان هم یکی پس از دیگری از ایران روی گردان شدند تا اینکه کار حکومت، به بزرگترین انزوای تاریخ خود رسید. تحریم‌های بین‌المللی تمامی اندوخته‌های اقتصادی کشور را بر باد داد و نظام را با بزرگ‌ترین بحران اقتصادی تاریخ کشور مواجه ساخت. به تمامی این موارد اضافه کنید بروز ناگهانی رفتارهای مخالف جناح دولت، که نه تنها انسجام داخلی حکومت را بر هم زد، بلکه آشکارترین جنگ قدرت را که حتی در دوره اصلاحات مشاهده نشده بود به پیش چشم مردم کشانید.


بدین ترتیب، این گروه منابع قدرت قبلی خود، «پول سرشار، انسجام درونی و همراهی جامعه جهانی» را به صورت کامل از دست داده است. همچنین، مخالفانش از دایره سبزهای دموکراسی‌خواه فراتر رفته و «توده شهروندان ناراضی از فقر و گرانی، جناح دولت با اسم رمز جریان انحرافی و البته جامعه جهانی» نیز به فهرست تهدیدهایی که بنیان وجودی‌اش را تهدید می‌کند افزوده شده است. تنها برگ برنده این جناح همچنان دستگاه عریض و طوبل سرکوب است که به ناچار از این پس بیشتر و بیشتر بر آن تکیه خواهد کرد.

 

مطلوب‌ترین سناریوی انتخاباتی: «برگزاری انتخابات بدون حضور خاتمی و مشایی».


این سناریو به دو شرط محقق می‌شود. نخست اینکه «خاتمی نامزد نشود/رد صلاحیت شود». دوم اینکه «مشایی نامزد نشود/رد صلاحیت شود». قطعا در هردوی این موارد، «نامزد نشدن» گزینه‌های مورد نظر مطلوبیت بیشتری خواهد داشت چرا که در این صورت حاکمیت ناچار نخواهد بود هزینه‌های احتمالی رد صلاحیت آن‌ها را بپردازد. در مورد خاتمی نامزد نشدن به شرطی محقق خواهد شد که دموکراسی‌خواهان به توافق نرسند و از حضور او در انتخابات حمایت نکنند. در مورد مشایی تنها در حالتی می‌توان تصور کرد که او بدون درگیری از نامزد شدن منصرف شود که توافقی پنهان میان تیم دولت و شخص رهبری صورت پذیرد. به هر حال، چنین توافقی در حضور سیدمحمد خاتمی قطعا محقق نخواهد شد.


بدترین سناریوی انتخاباتی: «نامعلوم»!


تحلیل این گزینه به واقع نیازمند اطلاعاتی از وضعیت کشور است که شاید در هر نقطه از جهان اطلاعاتی عادی و ساده به حساب آید اما در کشور ما به مانند نظرسنجی و افکارسنجی، محرمانه و امنیتی محسوب می‌شود. ما دقیقا نمی‌دانیم که بحران اقتصادی به کجا رسیده؟ ذخایر مالی کشور چقدر است؟ چه میزان احتمال شورش‌های اقتصادی وجود دارد؟ شکاف‌های داخلی قدرت تا چه اندازه جدی و ترمیم‌ ناپذیر است؟ وضعیت مذاکرات هسته‌ای به کجا رسیده؟ و از همه مهم‌تر، بنابر اطلاعاتی که تیم رهبری از جریان مشایی در اختیار دارد، خطر این جریان به واقع چقدر است و چه میزان قابلیت توافق و گفت و گو دارد؟ آیا همین توانایی که حکومت توانسته پنهان کند کدام وضعیت برایش بدتر از دیگری است یک توانایی قابل تحسین به شمار نمی‌آید؟ در هر صورت با چنین وضعیتی من ترجیح می‌دهم این گزینه را خالی بگذارم.

 

2- بازیگران جنجالی، با برگ‌های اثبات نشده


نقاط ضعف و قوت: شاید هیچ کسی نداند که دقیقا تیم دولت چه ابزار قدرتی در پشت پرده دارد که اینگونه بی‌مهابا در برابر تصمیمات رهبری مقاومت کرده و یا علیه محافظه‌کاران سنتی دست به افشاگری می‌زند.  گروهی اعتقاد دارند تیم دولت به اسناد و پرونده‌هایی از مفاسد و یا جنایات ارشدترین مقامات حکومت دست یافته که بیم افشاگری این اسناد راس هرم قدرت را  در برخورد با تیم دولت دچار تردید کرده است. گروه دیگر گمان می‌کنند احمدی‌نژاد توانسته با صرف هزینه‌های فراوان از درآمدهای نفتی، هوادارانی در اقشار کم‌درآمد جامعه برای خود پیدا کند. در وضعیتی که طبقه متوسط آشکارا به حاکمیت پشت کرده، اینکه اقشار کم‌درآمد هم با به پشتیبانی از احمدی‌نژاد به اپوزوسیون بپیوندند برای حاکمیت تحمل‌ناپذیر خواهد بود. اما همه این موارد صرفا در حد حرف و حدیث است. تنها سند آشکاری که می‌توان بدان استناد کرد، اشتباه استراتژیک رهبری در پیوند زدن سرنوشت خود با سرنوشت احمدی‌نژاد است. نماز جمعه 29 خرداد، این روزها باید بزرگ‌ترین کابوس رهبری به حساب بیاید. جایی که با بیان جمله نسنجیده «نظر رییس جمهور به نظر بنده نزدیک‌تر است» عملا خود را از ناظری فراجناحی و رهبر کل جناح‌های کشور، تا سطح یک شخص درگیر سطح منازعات سیاسی تنزل داد و از آن پس آشکارا به نوک پیکان حملات منتقدین دولت بدل شد. مشخص است که کنار گذاشتن تیم دولت، به معنای پذیرش اشتباه شخص رهبری است که تمام منتقدان خود را به «بی بصیرتی» متهم کرده است.


با این حال، این برگ‌های برنده تیم احمدی‌نژاد هرقدر هم که بتوانند در موضع دفاعی به او کمک کنند، در موضع تهاجمی نمی‌توانند پشتوانه کافی برای تغییر معادلات قدرت باشند. از این منظر، تیم دولت به صورت موازی در حال تحرک گسترده در دو جبهه است. جبهه نخست ماموریت دارند تا حتی‌المقدور در بدنه طبقه متوسط و هوادارن جنبش سبز رسوخ کنند. این گروه با برجسته کردن اختلافات مشایی-رهبری تلاش می‌کنند تا ضمن تخریب اصلاح‌طلبان، بخشی از بدنه جنبش سبز را به حمایت از مشایی تشویق کنند. جبهه دوم، در راستایی کاملا متضاد در حرکت است و با صرف هزینه‌های فراوان، از جمله افزایش یارانه و یا ریخت و پاش‌هایی از منابع اقتصادی نامعلوم، تلاش می‌کند تا همچنان وفاداری بخش‌هایی از اقشار فرودست را به صورت انحصاری برای احمدی‌نژاد حفظ کند. در نقطه مقابل این تلاش‌ها، تیم دولت چندین نقطه ضعف عمده دارد.


نخست درگیری آشکار با قدرتی همچون سپاه است که اخبار پراکنده و جسته و گریخته آن به گوش می‌رسد. دوم حمله مستقیم به اصول‌گرایانی است که دست‌کم برای چهار سال تمام در دوره نخست ریاست‌جمهوری از احمدی‌نژاد حمایت کردند. سوم پشت پا زدن به خاستگاه آرای سنتی جامعه با حمله به مراجع و طرح مباحث ملی‌گرایانه در برابر اصول مذهبی است. البته، همه این موارد در برابر تصویری که احمدی‌نژاد در تقابل با رهبری از خود به جای گذاشته چندان قابل ذکر نیستند. بسیار بعید است رهبر نظام شخصی را تحمل کند که در خیابان‌های شهر برای سرکشی‌هایش در برابر رهبری هورا می‌کشند. از سوی دیگر، پرونده سیاه دولت احمدی‌نژاد، در فساد گسترده اقتصادی، دروغ‌گویی و بی‌اخلاقی، بر هم زدن نظم کشور با قانون‌شکنی‌های پیاپی و دهن‌کجی به تمامی اصول کشور داری، ماجراجویی‌های شخصی احمدی‌نژاد و در نهایت رکود اقتصادی و تورم کمرشکن، تصویر بسیار بدی از این دولت در اذهان باقی گذاشته که تلاش‌هایش برای جلب آرای عمومی را تا حد فراوانی بی‌اثر خواهد ساخت.

 

مطلوب‌ترین سناریوی انتخاباتی: «حضور مشایی در غیاب خاتمی»


این سناریو در دو حالت متفاوت قابلیت تحقق دارد. در حالت نخست، اگر خاتمی اساسا نامزد نشود، تیم دولت فرصت دارد تا با افزایش تبلیغاتش، خود را تنها نماینده منتقدین در برابر اصول‌گرایانی که نماد حفظ وضع موجود هستند نشان دهد. با توجه به نقش دولت در نظارت بر انتخابات که می‌تواند احتمال تقلب علیه مشایی را کاهش دهد، تقریبا می‌توان مطمئن بود که در این حالت تیم احمدی‌نژاد مشایی قادر است با راه‌کارهای غالبا ابتکاری و غافل‌گیر کننده خود، هم نمایندگان جریان اصول‌گرا را شکست دهد و هم اصلاح‌طلبان شبیه‌سازی‌ شده‌ای که در غیاب خاتمی برای داغ کردن تنور انتخابات مامور می‌شوند. اما در حالت دوم، اگر خاتمی نامزد شده و غیب‌اش به دلیل رد صلاحیت باشد، آنگاه تیم احمدی‌نژاد هم یا باید انتخابات را در اعتراض به رد صلاحیت خاتمی ترک کند که عملی بسیار بعید است، یا دیگر نمی‌تواند مدعی نمایندگی منتقدان خواستار تغییر باشد. در این حالت،

 

بدترین سناریوی انتخاباتی: «حذف مشایی و حضور خاتمی در انتخابات»


در این سناریو، احتمالا تیم دولت با برخورد امنیتی حکومت مواجه شده و توان حضور در انتخابات با تمام قوا (یعنی نامزدی مشایی) را نخواهد داشت. در مقابل، حضور سیدمحمد خاتمی سبب می‌شود تا انتخابات از شور و هیجان کافی برخوردار باشد و کسی به دلیل حذف مشایی نگران بی‌اعتباری انتخابات نباشد. در واقع، در این سناریو، تمرکز افکار عمومی متوجه حضور خاتمی در انتخابات است و در این هیاهو حاکمیت می‌تواند صدای اعتراضات دولتی را خفه کرده و این جریان را با کمترین هزینه حذف کند.

 

3- خسته، اما امیدوار و غیرقابل پیش‌بینی


نقاط ضعف و قوت: نیروهای خواستار تغییر چهار سال پیش تقریبا در شرایط خوبی قرار داشتند. هماهنگی در ستادهای انتخاباتی به اصلاح‌طلبان این فرصت را داد تا موج سبز را تا حد خوبی هماهنگ و برای مقاومت مدنی آماده کنند. هرچند این نیرو نتوانست جریان کودتای انتخاباتی را متوقف کرده و به شکست بکشاند، اما عملا از بسته شدن پرونده جلوگیری کرد. مقاومت رهبران جنبش نیز سبب شد تا به حصر کشیده شدن آنان در کنار زندانی شدن صدها فعال دیگر، داغ کودتای انتخاباتی را همواره تازه نگه دارد.


این نیروی سوم، نه نماینده قابل اتکایی در ساختار قدرت دارد و نه به هیچ یک از منابع اقتصادی و یا امنیتی-اطلاعاتی دست‌رسی دارد. کشورهای جهانی هم نشان داده‌اند که حمایت‌شان از حقوق بشر و فرآیند دموکراسی‌خواهی از حد حرف و ادعا فراتر نخواهد رفت و آمادگی کامل دارند تمامی این ادعاها را در جریان مذاکرات هسته‌ای با حاکمیت قربانی کنند. نتیجه آنکه بزرگ‌ترین نقطه قوت سبزها، توانایی بسیج عمومی و تحرک خیابانی با تعداد بالا است که البته طی چهار سال گذشته به شدت تضعیف شده است. بدین ترتیب، برای بیش از دو سال که از بازداشت رهبران جنبش سبز گذشته، سبزها هم عملا توان تحرک خیابانی خود را از دست داده‌اند و فعالیت‌هایشان در سطح خبررسانی‌های مجازی محدود شده است. بدین ترتیب، اگر وضعیت موجود تداوم یابد، این گروه هیچ قدرتی برای ایفای نقش در بزنگاه انتخابات 92 نخواهند داشت، اما اگر بتوانند بار دیگر خود را سازمان‌دهی کرده، اختلافات داخلی را در برابر دو دشمن مشترک (حاکمیت مرکزی و تیم دولت) کنار بگذارند و تحرک خود در دنیای مجازی را به فعالیت فیزیکی در عرصه اجتماعی بدل سازند بعید نیست که این بار در برابر دو حریف تضعیف شده خود شانس بیشتری داشته باشند و حتی شاید بتوانند از اختلافات ایجاد شده بهترین بهره برداری را به سود خود انجام دهند.

 

بهترین سناریوی انتخاباتی: «حضور سید محمد خاتمی به نمایندگی از سبزها»


فارغ از اینکه مشایی در انتخابات حاضر است یا خیر، اگر خاتمی به دعوت و نمایندگی از سبزها نامزد انتخابات شود، یعنی با حمایت سبزها شعار آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر از رهبران جنبش را وارد عرصه انتخابات کند سبزها به بزرگ‌ترین دستاوردی که می‌توانند از انتخابات کسب کنند دست یافته‌اند. در این سناریو، اصلاح‌طلبان بار دیگر فرصت خواهند یافت که تمام نیروهای خود را سازمان‌دهی کرده، توان بسیج خیابانی از دست رفته را به جنبش سبز باز گردانند و این بار، مطالبه مشخص و صریحی همچون رفع حصر غیرقانونی رهبران جنبش را به بالاترین سطح از جدال‌های رسمی حکومت بکشانند.

 

بدترین سناریوی انتخاباتی: «برگزاری یک انتخابات ساکت و فرمایشی، با حضور شبیه‌سازی شده اصلاح طلبان»!


اگر سیدمحمد خاتمی شخصا اعلام کاندیداتوری نکند، حاکمیت با کمال میل به گروهی از چهره‌های درجه چندم چراغ سبز نشان خواهد داد تا نقش اصلاح‌طلبان را در عرصه انتخابات شبیه‌سازی کنند. محمد رضا عارف، اسحاق جهان‌گیری و محمد شریعتمداری، چهره‌هایی هستند که همین الآن هم بحث نامزدی آن‌ها مطرح است. اگر خاتمی کاندید شود، قطعا در حضور او هیچ گزینه دیگری نمی‌تواند از تابلوی اصلاح‌طلبی استفاده کند. حتی اگر خاتمی رد صلاحیت هم شود، بازی شبیه‌سازی اصلاح‌طلبان خواهد سوخت. اما اگر خاتمی از اساس کاندید نشود، داغ کردن تنور انتخابات فرمایشی در حضور چند چهره به ظاهر اصلاح‌طلب و رقابت آن‌ها با جریان اصول‌گرا و ای بسا بخشی از بدنه دولت کار دشواری نخواهد بود. بزرگ‌ترین آسیب این سناریو، تحریف گفتمان اصلاح‌طلبی در جریان تبلیغات و مجادلات انتخابتی است. بدین معنا که اصلاح‌طلبان شبیه‌سازی شده، با اعلام برائت از جنبش سبز و رهبران آن، در عرصه سیاست رسمی کشور صدای جنبش را خفه کرده و از تریبون‌هایی یک طرفه مواضع و مطالبات جنبش را تحریف و تخریب خواهند کرد. در نهایت، فارغ از نتیجه انتخابات، حاکمیت موفق می‌شود جدال رسمی سیاست کشور را در یک بازی شبیه‌سازی شده محدود نگه دارد و به نوعی تمام منتقدین جدی خود را حذف کند. این اتفاقی است که در تاریخ 30 ساله جمهوری اسلامی چندین بار سابقه داشته است.

کبک ۲۲

ادوار نیوز: حسین لقمانیان نماینده مردم همدان در مجلس ششم و رییس شاخه همدان جبهه مشارکت ایران اسلامی بامداد امروز در حالی که به همراه شماری از فعالان سیاسی استان همدان برای دیدار با سیدمحمد خاتمی عازم تهران بود بازداشت شد.

به گزارش ادوار نیوز دکتر محمد رضا افخمی، هادی احتظاظی، خانم رحیمی و امین فریدیان در این سفر حسین لقمانیان را همراهی می‌کردند که در میانه‌ راه از سوی ماموران امنیتی متوقف و همگی بازداشت و به همدان بازگردانده شده اند.

گفته شده است که بازداشت شدگان به اداره اطلاعات استان همدان منتقل شده اند.

خبرهای تکمیلی متعاقباً اعلام خواهد شد.

ادوار کبک آگاه است

محمد افخمی: شناسنامه‌های سفید بیرق گروه نه چندان کوچکی است که مفتخرند سی سال است فریب بازی‌های نظام را نخورده‌اند و هیزم تنور هیچ انتخاباتی نشده‌اند. بیش از 20 درصد واجدین شرایط حتا در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 هم شرکت نکرده‌اند؛ این آمار در سال 88 نیز حداقل 15 درصد است.

خون ما از خون پیشینیانمان رنگینتر نیست.  نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده مردم ایران، در سال 73 در مقاله‌ای با نام مستعار در نشریه «راه توده»، مدعی امکان آغاز اصلاحات از طریق جناح چپ جمهوری اسلامی شد. فارغ از قضاوت‌ها درباره عملکرد حزب توده، شرح مختصری از شکنجه‌هایی که شخص نورالدین کیانوری چند سال پیشتر در زندانِ پس از انقلاب 57 تحمل کرده را می توانید اینجا+  بخوانید. جریان چپ پس از انقلاب 57 در ایران متحمل سنگین‌ترین هزینه‌ها شد، تعداد کشته‌ها و حجم حبس‌های تحمل شده توسط این افراد با آنچه بر سر جنبش سبز آمد، حتا قابل مقایسه نیست. با این حال اکثریت آن نیروهای انقلابی که حالا در میان‌سالی امید به انقلاب را از دست داده بودند و به اصلاحات روی آورده بودند، در سال 76 به دور از تشکیلات‌شان که سال‌ها بود حذف شده بود به جریان اصلاحات اعتماد کردند. آن‌ها به خوبی می‌دانستند نه خودشان و نه تفکرشان، حداقل تا سال‌های طولانی، دیگر جایگاهی در ساختار قدرت آینده ایران نخواهد داشت. سرگذشت گروه‌های ملی مذهبی هم چندان متفاوت نیست.

کاسه داغ‌تر از آش از آن اصطلاحات نغزی است که متاسفانه آن طور که باید و شاید به آن پرداخته نشده. فعالیت اجتماعی و سیاسی، پیش از هر چیز نیازمند پایگاه قدرت است و اگر گروهی یا شخصی مشروعیت قدرتش را به پایگاه اجتماعی گره زده، بدیهی است که نمی‌تواند از مردمی خیالی سخن بگوید که تطبیقی با جامعه هدف ندارد یا تلاش کند برای مردمِ جامعه تکلیف روشن کند. آموزش افکار عمومی و آشنا کردنشان با یک سری مسائل اجتماعی با دستور دادن و نشان دادن مسیر سعادت تفاوت دارد و از طرفی دیگر آرمان‌های ما فقط به اندازه‌ای ارزش دارد که با داشته‌هایمان مطاقبت داشته باشد. پاسخِ «چه می‌شود کرد؟»

دشمن حتا نیم نگاهی هم به من و تو نمی‌اندازد. محمدرضا شاه پهلوی نیز بعد از کودتای 32 و تثبیت قدرتش نمی‌خواست در ظاهر دیکتاتوری قلدر مآب باشد، برهه‌های بسیاری بود که جریان ملی‌گرا می‌توانست بازهم وارد جریان قدرت شود ولی آن‌ها حتا پس از نخست وزیری «علی امینی»، که شاید دو سال پیشتر، خوابش را هم نمی‌دیدند نیز حاضر به حمایت از او نشدند، آن‌ها همه چیز را به بازگشت محمد مصدق گره زدند. نتیجه آن که دولت امینی با تغییر شرایط بین‌المللی در کمتر از 14 ماه سقوط کرد، محمد مصدق در احمدآباد در تنهایی مرد و جبهه ملی برای همیشه از صحنه قدرت در کشور حذف شد. در سال 88، رای ما را خوردند، چون زورشان رسید و زور ما نرسید؛ و به هیچ اخلاقی و در هیچ کجای آینده از ما قدردانی نخواهند کرد اگر سرنوشت کشور را به آزادی رای‌مان گره بزنیم در حالی که هیچ راهی برای آزادی‌اش نداریم.

شاید میرحسین موسوی بمیرد. در شرایط امروز، ما آچمزتر از حاکمیت هستیم. طبقه متوسط از لحاظ اقتصادی رو به نابودی است و احتمال ظهور دوباره جنبش سبز، به سان آنچه در سال 88 شاهدش بودیم، بدون حضور رهبران جنبش به رویایی دور از دسترس می‌ماند و اگر گزاره «هرچقدر خراب شه، اقلن تو دراز مدت از این که اینا باشن بهتره» در سال 84 می‌توانست در حد محدودی محل بحث باشد، حالا هشت سال حضور جریان احمدی نژاد-مشایی در قدرت، صدای پای فاشیسمی را به گوش می‌رساند که می‌تواند به سادگی همین زیرساخت‌های باقی مانده در کشور را نیز نابود کند. از طرفی دیگر مدت‌هاست رضا پهلوی شباهتی به یک شوخی بی‌مزه ندارد.

مصطفی تاجزاده، چهل سال سابقه کار تشکیلاتی و فعالیت سیاسی دارد. سابقه بهزاد نبوی در این زمینه بیش از پنجاه سال است. کمتر کسی تجربه فعالیت دانشجویی، چریکی، حضور در قدرت حاکم و حضور به عنوان جریان منتقد قدرت حاکم را در طول عمرش تجربه می‌کند. محتاط‌تر نظر دادن یعنی در نظر گرفتن موقعیت بیان کننده صحبت در برابر دیگران.

سید محمد خاتمی نماد اصلاحات در کشور است. انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی و رای دادنِ محمد خاتمی در آن، شکننده هژمونی‌ای بود که هرچند به دلیل عدم امکان نظرسنجی مشخص نبود تا چه حد حاکم است، حداقل امکان وجودش می‌توانست بر قشر مهمی مشتبه شود. کمترین نتیجه شکست این هژمونی، نگه داشتن آخرین روزنه امید به اصلاحات در آینده بود. هرچند مدت‌هاست در ایران، هنوز برای پیش‌بینی آینده زود است، می‌توان باور کرد فرصت‌های چندانی باقی نمانده و جایی برای از دست دادن این تک فرصت‌ها و تکرار اشتباهات وجود ندارد.

در این یادداشت تلاش شده حتی‌المقدور آنچه آرمان امیری در مجموعه «اگر خاتمی بیاید» (فایل پی.دی.اف آن را از اینجا+ دریافت کنید) مطرح کرده است، تکرار نشود.
پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

کبک ۲۲