بهمن احمدی امویی در سه نگاه

Posted: July 29, 2012 in Uncategorized

ادوارنیوز: ابوالفضل قاسمی، یکی از زندانیان سیاسی حامی جنبش سبز و کار‌شناس ارشد حقوق و فعال اجتماعی است که در حوادث پس از انتخابات بازداشت و به سه سال زندان محکوم شده بود.

به گزارش کلمه، پدر وی بازنشسته سپاه پاسداران است و او که پس از طی دو سال و نیم از سپری کردن حکمش از زندان آزاد شد متنی را دربارهء بهمن احمدی امویی روزنامه نگار زندانی در صفحهء فیس بوک خود منتشر کرده است که باهم می‌خوانیم:

بهمنی که این روز‌ها مظلومیتش مضاعف است. بهمنی که آن قدر عزیز هست تا بعضی به نحوی بیمارگونه به او حسودی کنند!…

اولین بار گویا یکی از سحرهای رمضان ۸۹ بود که کشفش کردم. (بعد از آنکه قدری از تراکم بند کاسته شد. بازداشتی‌های عاشورا و بعدش آنقدر زیاد بودند که در اتاق‌ها کتابی می‌خوابیدیم و وقت آمار به سختی در هوا خوری جا می‌شدیم) بی‌خواب بودم و در راهرو قدم می‌زدم. داشت با یکی از بچه‌ها از خاطرات ژاپنی که رفته بود تعریف می‌کرد. آن قد بلند و چهار شانه و صدای بم و لحن و ته لهجهٔ شهرستانی شیرینی و گیرایی ویژه‌ای به روایتش می‌داد. چند دقیقه‌ای از هم نشینی نگذشته، احساس کردم سالهاست با هم رفیقیم. آن شب چقدر خندیدیم. وقتی می‌رفت تنها به یک چیز فکر می‌کردم: کاش فردا شب هم بیاید…

بهمن در سه نگاه:

یک: کتابی به دستش رسیده بود (به انگلیسی) راجع به بهار عربی و قدمت فعالیت‌های احزاب و پیش درآمد‌هایی که منجر به سقوط دیکتاتور‌هایشان می‌شد. چند باری در باره‌اش با هم صحبت کردیم. پیشنهاد داد تا اگر دوستان دیگر هم علاقه دارند قسمت‌هایی را ترجمه و در یکی دو جلسه بازگو کند. فکر خوبی بود. دم در تک تک اتاق‌های بند رفتم و گفتم هر کس مایل است در موعد مقرر بیاید… وقتش رسیده بود. بچه‌ها آماده و منتظر بودند. بهمن قدری این پا و آن پا کرد و گفت: خجالت می‌کشم بخواهم توی جمع صحبت کنم… خندیدم. فکر کردم شوخی می‌کند، اما نه… راست می‌گفت. ولی آن لرزش خجولانهٔ صدا به آن هیبت نمی‌آمد! گفتم: آقای امویی! شما خبرنگارید!

گفت: بله… ولی تا حالا سخنرانی نکرده‌ام!… در جلسه کنار من نشست تا راحت‌تر حرف بزند. چند دقیقهٔ اول قدری آشفته بود ولی زود مسلط شد… و من هیچ وقت فراموش نمی‌کنم که بهمن از به قول خودش سخنرانی برای بچه‌هایی که هر روز می‌دیدشان و کنارشان زندگی می‌کرد خجالت می‌کشید…

دو: داشتیم با میلاد اسدی (هم اتاقی بهمن که با من و عدهٔ دیگری از دوستان آزاد شد) گپ می‌زدیم. ماجرای جالبی تعریف کرد. گفت چند شب پیش برای بهمن جشن تولد گرفته بودیم توی اتاق (جشن تولد گرفتن برای بچه‌ها عرف زیبایی بود که علاوه بر فضای شادی که همه را در بر می‌گرفت، قدری از فشار‌های بناچار زندان می‌کاست و بر هم دلی و نزدیکی می‌افزود) و با همین کار ساده و معمول، بهمن با چشمان به اشک نشسته مدام از زحمت و لطف بچه‌ها تشکر کرده و خود را سزاوارش ندانسته… باور و تصورش برایم دشوار بود… بهمن و گریه؟ (میلاد این ماجرا را وقتی گفت که گفتم با بهمن از ژیلا حرف زدم و احساس کردم بهمن، مثل بهمن فرو ریخت. تا چند لحظه قبل داشت با اشتیاق سخن می‌گفت ولی ناگاه خاموش شد. میلاد این را گفت تا بدانم بهمن تا چه پایه آدمی عاطفی است.)

سه: قسمتی از یادداشتم به تاریخ ۱۷/۷/۹۰ که برای ژیلا نوشته بودم و هنوز به دستش نرسیده!

… حالا چرا این‌ها را به شما می‌گویم؟… می‌دانید وقتی از پیشتان رفتم با خودم گفتم چقدر خوب شد این دوست قدیمی را دوباره دیدم! تا حالا برایتان پیش آمده؟ اولین بار است که کسی را می‌بینی ولی چنان است که گویی هیچ وقت نبوده که نشناسی‌اش و دوستش نداشته باشی. بهمن هم همینطور بود… بهمن…

گمانم حدود یازده شب بود که آقا رضا شروع کرد به خواندن اسم‌ها… شکه شده بودیم. انتظارش را نداشتیم. شب عید فطر مترصدش بودیم. اسم مرا که خواند برای دقایقی قلبم تند تند زد. اما زود عادی شد. حس فوق العاده‌ای نداشتم. گریه‌ام نگرفت. شاید چون آن بیرون منتظر چیز خارق العاده خوبی بنودم. وسایلم را جمع کردم و با بچه‌ها خداحافظی… این، قسمت سختش بود. احساس می‌کردم دارم نامردی می‌کنم. به کندی و شرمساری از لابلای جمعیت فشرده و هیجان زدهٔ نیم شب گذشتیم و رفتیم بالا. در سالن بسته بود اما بچه‌ها پشتش جمع شده بودند و به سختی فشرده. داد می‌زدند… دست می‌دادند… می‌خندیدند… و سفارشی شاید… چشم‌ها ناخواسته خیس بود به گمانم. نمی‌دانم شبه لبخندی که احتمالا روی صورتم کشیده شده بود چه شکلی بود ولی حتما طبیعی نبود… همه‌شان را دوست داشتم و حالا حس خوبی نبود رفتن بی‌آن‌ها. اما… اما او نبود… توی آن همهمه که معلوم نبود کی چی می‌گوید چند بار داد زدم: بهمن… به بهمن بگید بیاد… برو بهمن رو صدا کن!…

آمد… باز قلبم تند تند می‌زد. حالا دیگر اصلا حس خوبی نبود. دوستش داشتم اما او می‌ماند و من… از خودم بدم آمد. من کلا از خودم بدم می‌آید اما آن موقع بیشتر بدم آمد. چیزی توی چشمانش بود.

چیزهایی… داشت می‌خندید.‌‌ همان لبخند بزرگ که تمام پهنای صورتش را می‌گرفت. از چه خوشحال بود؟ از اینکه آزاد شدم؟ (آزاد شدم؟!) از اینکه به یادش بودم؟ از خودم بدم آمد… شمارهٔ ژیلا را ازش پرسیدم. توی آن شلوغی محال بود شنیدن واضح حتی صدای بهمن. و من اصلا نمی‌توانستم بنویسم. بی‌خود می‌لرزیدم. نوشتن یادم رفته بود. آخر هم نتوانستم شماره را یادداشت کنم. دستش را که از پشت میله‌ها میان آن همه سر و دست و سر و صدا آمده بود این ور گرفتم و فشردم. دلم نمی‌خواست ولش کنم. بیا برویم بهمن… بیا… دستم توی قدرت دستش بود. می‌فشرد. نمی‌دانم چه می‌گفتم… نمی‌فهمیدم… می‌دانست دوستش دارم. دستش… آخ بهمن… بهمن من… دلم می‌سوخت و فقط به این خوش بود که بین آن همه آدم که داشتند می‌رفتند که بروند، من تنها بودم، من بودم که صدایش کردم و بهمن به خاطر من آمد…

ولی وقتی شما را دیدم گفتم خوش به حال بهمن که ژیلا را دارد و خوش به حال شما… خوش به حال شما دو تا!…

ادوار کبک آگاه است

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s